نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

در شب سرد زمستانی با استپان زوریان

نویسنده: دکتر قوام الدین رضوی زاده

 

Click to enlarge
     

استپان زوریان،[1] نویسندۀ نامدار ارمنی، که پیوسته و فروتنانه از نوشتن شرح حال خود به بهانۀ خودداری از گزافه گویی و خودستایی پرهیز می کرد، سرانجام در 1957م برای آن که به گفتۀ خودش بعد ها دربارۀ زندگی و آثارش افسانه سرایی نشود به این کار تن در داد. وی در بیان سرگذشت خویش نوشته است:

« در سرزمین اجدادی من، در هر خانه ای تابلویی با عنوان اشک های ارمنستان یافت می شد که توجه ما بچه ها را به گذشتۀ مردم و تاریخمان جلب می کرد. در تاریخ باستانی مردم ارمنستان، گذشتۀ فرهنگی عظیمی سرشار از قهرمانی ها و سوگنامه های سنگین جای دارد. در هر روستا و شهر ارمنی، یادواره های معماری کهن سال بسیاری قرار دارند که همچون شاهدان زندۀ گذشته ای دور رخ می نمایند و همواره انسان را وادار به یادآوری تاریخ مردم ارمنستان می کنند. پدر و مادرم و به ویژه دایی ام، که بسیار کتاب می خواند و زبان کهن ارمنی را خوب می دانست، غالباً با بچه ها دربارۀ گذشته و حال ملتمان حرف می زدند و می گفتند که ارمنیان روزی آزاد و مستقل بودند و اینک محروم از حقوق خود و در زیر یوغ تزار روس و سلطان عثمانی رنج می برند. آنها از شهر باستانی آنی و بناهای باشکوهش می گفتند که نابود و به ویرانه ای تبدیل شده بود. مادر بزرگم، که همه ما را غصه دار می دید، تقریباً همیشه با چنین جملاتی ما را دلداری می داد:,بچه های من وضع چنین نخواهد ماند. ما هم فرمانروای خود را خواهیم داشت، اما او هنوز کوچک است. بزرگان کلیسای ما او را نزد خود نگه داشته اند و بزرگ خواهند کرد و او ما را نجات خواهد داد!،.

من در کودکی با خلوص نیت این تزار نجات دهنده را باور داشتم و همسایگانمان هم بیشتر به این باور دامن می زدند اما بعدها فهمیدم که سخن مادربزرگ ناشی از اعتقادی ساده لوحانه و رؤیای آزادی و استقلال است. تزار کودک تنها نماد این آزادی بود. دربارۀ این افسانه در کتابم، داستان یک زندگی، سخن گفته ام».[2]

و بدین سان او ملتی کهن سال را با تاریخ، گذشتۀ فرهنگی درخشان، سوگنامه های سنگین، قهرمانی ها و رؤیاهایش در داستان های کوتاه، نوول ها، داستان های بلند و رمان هایش جاودانه ساخت. آثار متنوع استپان زوریان را، که از نویسندگان بزرگ و پرکار قرن بیستم میلادی به شمار می رود، به حق می توان آینۀ تمام نمای زندگی ملتی دانست که فروتنانه رنج برد و سربلند از بوتۀ آزمایش بیرون آمد.

استپان یقیایی آراکلیان،[3] که بعدها آثارخود را با نام مستعار استپان زوریان منتشر ساخت، در16سپتامبر1890م در قریه ای واقع در شمال ارمنستان، که در گذشته های دور وانک (به معنای صومعه) و در دوران تسلط ایرانیان ترک زبان و دوران تزاری قره کلیسا و در دوران حکومت ارمنستان شوروی گیرو واکان[4] نامیده می شد و اینک وانادزور[5] نام دارد، در خانواده ای دهقانی و به گفتۀ خودش پدرسالار به دنیا آمد. خود او می گوید:

«در خانوادۀ ما و در تمام روستایمان، سنت ها و آداب و رسوم ریشه دار ارمنی برقرار بود و عیدها و مراسم کلیسایی و ملی با وسواس، دقت، احترام و شکوه تمام اجرا می شد. در دهکدۀ ما، عیدهایی که از زمان های کهن و پیش از مسیحیت به جای مانده بود مانند هامبارتسوم[6] (عید گل ها)، وارتاوار[7] (عید باران)، عید تقدیس درو، ایام عید ناواسارد[8] و کارناوال های گوناگون برگزار می شد. [9]

در این عیدها همه دلشاد می شدند، می رقصیدند، با وسایل موسیقی ملی ترانه می نواختند و دوستان به خانۀ هم می رفتند».[10]

کودکی استپان در دهکدۀ زادگاهش گذشت. بیشتر اهالی روستا با کشاورزی و دامداری زندگی می کردند و اساس درآمدشان از این راه بود. البته، در قره کلیسا پیشه وران و مغازه دارانی هم بودند که تعدادشان چندان زیاد نبود اما آنها هم دام هایی داشتند. استپان دربارۀ دوران کودکی اش می نویسد:

«مثل هر کودک روستایی، حیوانات و جنگل و مزرعه را دوست داشتم، به ویژه کوهستان های جنگلی را که زیبایی سرزمین زادگاهم با آنها تکوین می یافت. از گردش در جنگل و بالا رفتن از کوه ها به اتفاق رفقایم لذت می بردم. با همسالانم در جنگل به دنبال تمشک، جست و جوی چشمه سارها یا صادقانه بگویم با آرزوی دیدن گوزن و مارال می رفتم. ترس ناشی از قصه های درنده خویی خرس ها و گرگ ها مانع از آن می شد که دورتر بروم اما به خصوص علتش اندوه پیوسته فروزانی بود که از دوردست ها در دلم به جای مانده بود. این اندوه تحت تأثیر قصه هایی که مادر بزرگ و مادرم شب ها برایمان تعریف می کردند شدت می یافت. مادرم آن قدر قصه های جالب و متنوعی تعریف می کرد که خانم معلم های روستایی، که در دهکده های مجاور زندگی می کردند، او را خانم هُمر لقب داده بودند!.

مادربزرگ و سپس مادرم الفبای ارمنی را به من آموختند، آن قدر که می توانستم نام نزدیکان و لقب گاوها و گوساله ها را به دقت بنویسم!.

وقتی هفت سالم تمام شد پدرم مرا به دبستان خصوصی فرستاد. نباید فکر کرد که این دبستان در ردیف مدرسه های شبانه روزی بود. به دلیل بسته شدن مدارس ارمنی زبان، آموزگاران ارمنی بچه ها را در خانه های خود جمع می کردند و مطالب گوناگونی یادشان می دادند. در روستای ما، یک مدرسۀ روسی باز شد اما بیشتر پدر و مادرها به نشانۀ اعتراض از فرستادن کودکانشان به آن مدرسه خودداری کردند. پدر و اهل خانه هم نمی خواستند که من به مدرسۀ روسی بروم اما وقتی امید به باز شدن مدرسه های ارمنی زبان از میان رفت پدرم ناگزیر شد که به مدت دو سال مرا به مدرسۀ روسی فرستد. در آستانۀ فرستادنم به مدرسه، مرا در برابر شمایل وارطان مامیگونیان[11] نشاند و گفت: ,به مدرسه برو و خوب تحصیل کن اما هرگز فراموش مکن که تو ارمنی هستی و باید پیش از هر چیز زبان ارمنی را بیاموزی!،». [12]

زوریان سال های تحصیل در مدرسۀ روسی و آداب و رسوم آن را با جزئیات در کتاب داستان یک زندگی نوشته است و تکرار کلی آن مطالب به نظر ضروری نمی آید.تنها یک نکته را از آن کتاب باید خاطرنشان ساخت و آن هم این که در بیشتر موارد آموزگاران مدسه انسان هایی وظیفه شناس و با وجدان بودند و از صرف نیرو و توان خویش در آموزش و پرورش شاگردان دریغ نمی کردند. علاوه بر مطالب عمومی، به آنان نجاری و صحافی و کار با دستگاه باران سنج را، که در حیاط مدرسه نصب شده بود، می آموختند تا درک و تصور ذهنی درستی از گل کاری داشته باشند. هنگام بهار شاگردان در باغ مدرسه درخت می کاشتند و تابستان ها باید از درختان میوۀ باغ مدرسه مراقبت می کردند. زوریان به ویژه از خاطرات دلپذیر به جای مانده از مدیر مدرسه اش و نیز نیاز به نوشتن چنین یاد می کند:

«مدیر مدرسه مان، گئورگی ایوانوویچ جینانیان،[13] مردی با فرهنگ و نیک نفس بود و به موقعیت خانوادگی و آیندۀ هریک از ما علاقه مندی نشان می داد و در حد توانش کمکمان می کرد.

نیاز به نوشتن پس از به پایان رساندن دوران تحصیل در من پیدا شد. داستانی در بارۀ جوانی نوشتم که به خدمت سربازی فرا خوانده شده بود و مادرش هنگام وداع با او به تلخی می گریست. این داستان را برای مادرم خواندم. اینک جزئیات آن را به خاطر نمی آورم اما به خوبی یادم است که پس ازخواندن آن اشک در چشم های مادرم حلقه زد. از این موضوع نتیجه گیری کردم که داستان بسیار خوبی نوشته ام اما آموزگارم پس از خواندن آن گفت:

ـ نباید این قدر سطحی بنویسی!

به صراحت پرسیدم:

ـ چیز ناجوری در داستانم هست؟

آموزگارم پاسخ داد:

ـ کتاب های نویسندگان بزرگ را بخوان، آنوقت متوجه می شوی!». [14]

بدین ترتیب، زوریان دریافت که رمز مهارت یافتن در نگارش در مطالعۀ بیشتر نهفته است و اینکه باید به اندازۀ کافی کتاب های خوب بخواند. ناگهان، عشقی شورانگیز به خواندن کتاب و دقت در محتوا و چگونگی نگارش کتاب ها او را فرا گرفت. او به دو زبان ارمنی و روسی کتاب می خواند و می خواست رمز نگارش را کشف کند. کتاب تاراس بولبا[15] اثر گوگول، تأثیر فراوانی بر او گذاشت اما گمشدۀ خود را در آن نیافت. سپس، رمان جنگ و صلح اثر تالستوی را به دست گرفت. به نظرش آمد که در دنیایی بی کران از شخصیت های گوناگون با خلقیات و احساسات متفاوت افتاده است. حتی بخش هایی از رمان را هم درک نمی کرد و سرانجام، به این نتیجه رسیدکه در این کتاب فوق العاده هم گمشده خویش را نیافته است. با این حال، بیشتر و بیشتر می خواند. اینجا هم مادرش، همان خانم هُمر، به کمکش آمد و وقتی دریافت که استپان در کتاب ها به دنبال یافتن رمز مهارت در نگارش است به او گفت که برای آنکه بتواند کتاب بنویسد باید دانش و ذکاوت داشته باشد. کارهای هووهانس تومانیان[16] را بررسی کند و ببیند که چگونه دانش و ذکاوت و چیزهای دیگر یکجا در آن گرد آمده اند. باید بیشتر و بیشتر بیاموزد و بهتر است کاری برای خود دست و پا کند زیرا بیکار ماندن دردی از او دوا نمی کند.

دوران کودکی و نوجوانی استپان به تعبیر خودش دوران درخشان و سرشار از حوادث نیست. بخش هایی از آن در کتاب داستان یک زندگی آمده است اما برخلاف تصور بسیاری، که گمان می کنند این اثر شرح حال کامل خود نویسنده است، باید گفت که صحنه هایی از زندگی نویسنده در اثر نقش بسته است اما بخش های عمده ای از آن از زندگی واقعی کسانی که در اطراف او زندگی می کرده اند گرفته شده است.

دوران دبیرستان که به پایان رسید استپان کاری نداشت. بنابراین، از مدیر مدرسه خواهش کرد که سال آخر را دوباره در کلاس بماند. اما مدیر به او گفت:

ـ چرا می خواهی یک سال از عمرت را تلف کنی؟ بهتر است به مدرسۀ دیگری بروی و تحصیلاتت را ادامه دهی!

مدیر وقتی فهمید که پدر استپان توانایی مالی کافی برای پرداخت مخارج تحصیل او را ندارد به او پیشنهاد یک بورس تحصیلی در مدرسۀ ارمنی کاتولیک ونیز را داد. تنها شرط این بود که استپان کاتولیک شود اما پدرش مخالف بود. جنبۀ مذهبی این موضوع، چنان که خود زوریان می گوید، برای او اهمیتی نداشت. این بورس تحصیلی دریچه ای به روی او باز می کرد و موفقیت های بعدی را برایش به دنبال می آورد، چنان که سال ها بعد دریافت که رمان نویسی نظیر تسرنتس[17] و شاعرانی مانند پشیکتاشلیان[18] و دانیل واروژان[19]و هنرمندی همچون پاپازیان[20] و بسیاری از ارمنیان با فرهنگ دانش آموختگان آن مدرسه بودند. او که از این شکست بسیار متأسف شده بود در کلاس های درس عمومی و سخنرانی های تخصصینرسسیان ثبت نام و برنامه و جزوه های درسی را تهیه کرد تا پس از موفقیت در امتحانات پاییز، در کلاس های عالی شرکت کند. لازم بود که یک زبان خارجی، فرانسه یا آلمانی، را هم امتحان دهد که زبان فرانسه را برگزید.

در باغ خانۀ پدری استپان، اتاقکی بود با سقف شیروانی که در آن وسایل باغبانی و دانه برای ماکیان و خرت و پرت های دیگر می گذاشتند و جولانگاه موش ها بود. استپان آنجا را به اتاق کار و مطالعۀ خود تبدیل کرد اما پیوسته صدای موش ها را که در زیر شیروانی سقف می دویدند می شنید و احساس می کرد که آنها می خواهند به خاطر اشغال پناهگاهشان از او انتقام بگیرند! او ضمن مطالعۀدرس عمومی و سخنرانی های تخصصینرسسیان، مرتب کتاب می خواند و می نوشت.

در پاییز 1908م، برای گذراندن امتحانات به تفلیس رفت اما متأسفانه زمان امتحانات به سرآمده بود. او در این هنگام هجده سال داشت. از آنجایی که بازگشت برایش شرم آور می نمود تصمیم گرفت که در همان تفلیس بماند و کاری پیدا کند. برادر ناتنی اش کارگر کارگاه قفل سازی بود و شب ها در همان کارگاه می خوابید. بنابراین، تا یافتن کاری برای گذران زندگی، نزد برادر رفت و برای آنکه اخلالی در کار او ایجاد نکند صبح زود بیرون می رفت و شب ها دیرهنگام باز می گشت. پس از چندی، در همان کارگاه کاری به او دادند اما صدای ماشین های قفل سازی او را می آزرد. خوشبختانه، یکی از رفقایش کاری در زمینۀ تصحیح و نمونه خوانی در چاپخانه برایش پیدا کرد. کار سبکی بود و به اندازۀ کافی فرصت مطالعه و آماده شدن برای امتحانات را داشت.

با رفتن به کتاب فروشی ها و کتابخانه های تفلیس و دیدن هزاران کتاب صحافی شده با جلدهای چرمی، که کنار هم در قفسه ها چیده شده بود، میل به خواندن چنان در او شدت گرفت که کلاس های نرسسیان و زبان فرانسه و امتحانات را از یاد برد. کتاب های گوناگونی در سبک های گوناگون می خواند اما سبکی که بیشتر او را جذب می کرد رئالیسم بود زیرا احساس می کرد که در این سبک، افکار، گفته ها و رفتارهای قهرمانان به واقعیت نزدیک ترند و در میان آثار رئالیسم، کارهای تالستوی، چخوف، تومانیان، فلوبر[21] و موپاسان[22] را بیش از همه دوست داشت. آنگاه، خود شروع به نوشتن کرد. تا مدت ها درمانده بود که چه بنویسد. سرانجام، دریافت که باید دربارۀ آنچه خود تجربه کرده و زیسته بود بنویسد. می خواست خودش باشد، نه از دیگران تقلید کند و نه تجربیات آنان را وام گیرد. اما تا مدت ها جرئت نمی کرد نوشته های خود را منتشر سازد. در همین هنگام، در نشریه های دوره ای پیک و کارگر به منزلۀ مترجم و ویراستار مشغول به کار شد.

در 1909م، نخستین داستان کوتاه خود را با نام گرسنه در مجلۀ ادبی لوما به چاپ رساند و به دنبال آن داستان کوتاه دیگری از او به چاپ رسید اما هردوی آنها را از دوستان و آشنایانش پنهان می کرد چراکه می ترسید ریشخندش کنند. در 1910م، داستان دیگری از او با نام فرشته منتشر شد که از نخستین داستان هایش بود و فصل های گوناگونی داشت و برگرفته از زندگی خود وی بود. زوریان در این باره می گوید:

«تمام رفقایم داستان را خواندند و آن را تأیید کردند. نویسنده و هنرمند ارمنی، مانولیان[23] و هم وطن دیگرم، تسولاک خانزادیان،[24]در حالی که تشویقم می کردند، گفتند:

ـ بنویس، بیشتر بنویس!

مواد خام زیادی در اختیارم بود اما با تردید می نوشتم و علاوه بر آن به قدرت خود هم ایمان نداشتم. آشنایان و دوستانم به دلگرم کردنم ادامه می دادند اما همۀ اینها به نظرم نشانۀ گذشت و دلسوزی بود. منشی روزنامۀ مشاک،[25] که در سمت مترجم در دفترش کار می کردم، می گفت:

ـ البته، از نوشته هایت رافی در نمی آید، اما بنویس!

این روش تشویق او بود و به نظرم می آمد که کاملاً هم صمیمیت و صداقت داشت اما در یک نکته اشتباه می کرد و آن هم این که من به هیچ وجه نمی خواستم رافی شوم. رافی هیچ گاه مرا جذب نمی کرد. حقیقت این است که رافی قریحۀ عظیم و سرشاری در داستان پردازی داشت و در آثارش عشق به آزادی و فصاحت در بیان به شیوه ای رمانتیک تجسم یافته است اما من در کتاب هایش آدم های واقعی با احساسات و افکار واقعی و طبیعی و در یک کلام حقیقی، آن گونه که در آثار نویسندگان بزرگ رئالیست آن قدر برایم محبوب و عزیز بود و هر جمله شان تجلّی و الهام حقیقت بود، نمی دیدم».[26]

بدین ترتیب، او شروع به نوشتن کرد و داستان هایش را در روزنامۀ مشاک و مجله های دیگر به چاپ رساند. او ارزیابی مثبت کارهایش را از سوی آنان به حساب تشویق می گذاشت و حتی وقتی هم که در ارزیابی سالانۀ نشریات درج شد آنها را به منزلۀ تأییدی جدّی تلقی نکرد تا آنکه وقتی واهان تریان[27] از مسکو آمد و پیشنهاد چاپ مجموعه داستانی از او را در انتشارات ارمنی پانتئون داد زوریان برای نخستین بار خود را باور کرد و به خود گفت که شاعر سرشناسی مانند تریان به داستان هایش توجه و آنها را تأیید کرده است. با این حال، چاپ داستان ها در کتابی جداگانه به نظرش ترسناک و گستاخانه جلوه کرد اما تریان دوباره به او اطمینان داد و گفت که مقدمۀ کتاب را خودش خواهد نوشت.

از این چاپ نتیجه ای حاصل نشد. روزهای طوفانی انقلاب 1917م آغاز شده بود. رفقای انتشارات و خود تریان هم جذب فعالیت های انقلابی شده بودند. یک سال بعد، یعنی در 1918م، دوباره به زوریان پیشنهاد چاپ کتابش را دادند و این بار پیشنهاد از سوی انتشارات پاتانی بود. بدین ترتیب، نخستین مجموعه داستان های او با عنوان مردم غمگین در «کتابخانه نویسندگان جوان» چاپ شد. دربارۀ این مجموعه داستان نویسندگان و منتقدانی مانند هوهانس تومانیان، شیروان زاده،[28] ورتانس پاپازیان، ناردوس،[29] دمیرچیان[30]، اُوی سِوومیان (هنرمند و سینماگر ارمنی)، م. مانولیان و دیگران در سخنرانی ها و نوشته هایشان سخن گفتند. تومانیان به او گفت: «شما یکی از رمان نویسان آیندۀ ما خواهید شد». دمیرچیان در گزارشی تخصصی، که به کتاب او اختصاص یافته بود، خاطرنشان ساخت: «در این اثر من تلفیقی از ادبیات ملی ارمنی و شکل ادبی اروپایی را احساس می کنم که تا کنون دست نیافتنی می نمود» و این اندیشه را چنین تشریح کرد: «وجود فرم ملی در نثر ارمنی از آبوویان[31] آغاز و تا نویسندگان مسیحی تداوم می یابد و فرم اروپایی در ادبیات ارمنی با شیروان زاده آغاز می شود. تلفیق این دو فرم را من برای نخستین بار در این کتاب کوچک می بینم».

تا این زمان زوریان آثار فراوانی در زمینۀ نقد و نظریه های ادبی از نویسندگان ارمنی، روسی و اروپایی خوانده بود اما مسائلی را که دمیرچیان مطرح ساخته بود برایش تازگی داشت و او را به طور جدی به فکر واداشت و این بار پرسش «چگونه باید نوشت؟» با حساسیتی تازه پیش رویش قرار گرفت. به این پرسش خود زندگی و حوادث پیش روی او پاسخ داد.

سال های 1917م و 1918م برای ارمنستان سال های بی اندازه سخت و رنج آوری بود. زوریان در این خصوص می نویسد:

« هیچ کس به هیچ طریقی قادر نیست ترس و وحشت آن روزهای دهشتناک را پیش خود مجسم کند. تمام کشور پر از پناه جویانی از وان، موش، ارزروم، قارص و دیگر نقاط بود. ملت بی پناه ارمن، که نیازمند قرص نانی بود، شهرها و روستاهای ارمنستان را از ترس هجوم وحشیانۀ ترک ها در می نوردید و می گریخت و در این فرار ناگزیر، به فلاکتی سرسام آور دچار شده بود. من کار در نشریه را رها کرده و به قره کلیسا، نزد خانواده ام، بازگشتم و تصمیم گرفتم که به کشاورزی بپردازم و تنها زمان های فراغتم را وقف نویسندگی کنم. در 1919م چند داستان کوتاه نوشتم. نوول آتش را به پایان رساندم. داستان بلند باغ سیب را بازنویسی کردم و فصل هایی از کتاب داستان یک زندگی را به رشتۀ تحریر درآوردم. تنها به این خاطر می نوشتم که واقعیت های غم انگیز را فراموش کنم. موضوع های زیادی در نظرم بود. با این حال، فکر کردم که طرح اولیه ای از آنها بردارم زیرا که زمانی به دردم می خورد».[32]

یک سال پیش از استقرار حکومت شوروی در ارمنستان، یعنی در 1919م، زوریان به ایروان رفت و تا پایان زندگیش در آنجا ماند و در پایه ریزی بنیادهای فرهنگی و هنری و نشر فعالانه شرکت کرد. در همین سال ها، آثار فراوانی مانند جنگ و صلح، اثر تالستوی، داستان های اشتفان تسوایگ،[33] نوول و قصه های ایوان تورگنیف،[34] دو نمایشنامه از آلکساندر آستروفسکی[35] و نیز کارهایی از مارک تواین[36] و سنکویچ[37] و دیگران را به زبان ارمنی ترجمه کرد. در کنار ترجمه، نویسندگی را هم ادامه داد. داستان های دختر کتابدار، شهر سفید و کمون واردادزور[38] آثاری هستند که درهمین دوران نوشته شده و زوریان در آنها به اوضاع و روابط و افکار تازه ای که به دنبال انقلاب در جامعه پدید آمده پرداخته است.

آثار ادبی استپان زوریان در قالب داستان کوتاه، نوول، رمان، مقالۀ علمی ـ ادبی، رمان تاریخی و نقد ادبی چنان متنوع است که تحلیل آثار و اندیشه های او را دشوار می سازد. در واقع، فعالیت ادبی او پیش از جنگ جهانی اول و فاجعۀ نژادکشی بزرگ آغاز می شود. حوادث خونین این جنگ و به ویژه، فاجعۀ نژادکشی ارمنیان او را به شدت تکان داد. تأثیر ژرف این حوادث در مجموعه داستان های جنگ بازتاب یافته است. زوریان براین نکته تأکید می کند که نتایج حاصل از این جنگ خانمان برانداز به همۀ لایه های اجتماع و روح مردم نفوذ کرده است و نابسامانی های عمیقی را به وجود می آورد و تنها فرصت طلبان و سودجویانی که پایه های حکومت خود را برستم بنا نهاده اند و بقای خود را در ادامۀ جنگ می بینند از آن سود می برند. گرچه نژادکشی ارمنیان به دست ترک ها از سال ها پیش در امپراتوری عثمانی آغاز شده بود اما به واقع حوادث ناشی از همین جنگ بود که فرصت کافی در اختیار جنایت کاران توسعه طلب حزب اتحاد و ترقی قرار داد تا به نژادکشی بزرگ دست زنند. در غرب، روشنفکران پیشرو، پیش از آغاز جنگ هشدار می دادند و هرگونه حرکت نظامی را در جهت منافع جنگ طلبان و به زیان مردم می دانستند. برای مثال، در فرانسه سیاست مدار پیشرویی همچون ژان ژورس[39] پیوسته در روزنامۀ اومانیته[40] مردم را از عواقب جنگ آگاه می ساخت و نویسنده و اندیشمند بزرگی مانند رومن رولان[41] پرده از ماهیت این جنگ برمی داشت. دریغا که توده های مردم بی توجه به ندای آنها، اسیر هیجان ها و شور میهنی، گروه گروه داوطلبانه به جبهه ها می رفتند و تأسف بارتر آنکه ژورس در آستانۀ جنگ به ضرب گلولۀ توطئه گران جنگ طلب به قتل رسید و رولان به دلیل مواضع ضد جنگش، تا پایان عمر، تحت نظر نیروهای امنیتی کشورش بود و حتی نامه هایش وارسی می شد. در این میان، حتی برخی از هنرمندان و روشنفکران هم اسیرچنین توهمی بودند؛ برای نمونه، در همان روزهای آغاز جنگ شاعر ارزنده ای مانند شارل پگی[42] و رمان نویسی مانند آلن فورنیه[43] در جبهه کشته شدند و گیوم آپولینر،[44] از بنیان گذاران شعرنو فرانسه، نیز در جبهه زخمی شد و مدتی بعد هم در اثر این زخم جان سپرد. زوریان نیز از جمله روشنفکران ضد جنگ بود و احساس خود را دربارۀ جنگ و تأثیرات غم انگیز آن در مجموعه داستان هایجنگ بیان داشته است. نمونه های شاخص این مجموعه عبارت اند از: داستان های «میهن پرست»، «رنج واهان»، «مرگ اوهان»، «عروس زاخار»، «خوانندگان» و «در چاه» . داستان های این مجموعه انعکاس جنگ را در دهکده ای ارمنی نشین نشان می دهد.

قهرمانان زوریان گاه آدم هایی منزوی هستند با علایق محدود و در مقطعی از زمان زندگی می کنند که گویی نه گذشته ای دارند و نه آینده ای. زوریان در همان نخستین کارهایش، توانایی خود را در نفوذ به زوایای پنهان روح این قهرمانان و نیز عمق دانش خود را دربارۀ زندگی و روابط انسانی آنها نشان داد و با شرح این زندگی اختلاف میان واقعیت های درونی آنها را برملا ساخت. مجموعه داستان دیگری از زوریان پرچین نام دارد که در آن تفکر قهرمانان بیشتر متأثر از محیط و روابط انسانی است تا طبیعت درونی آنها.

فقر و تأثیر آن بر زندگی انسان ها جایگاهی ویژه در داستان های زوریان دارد. فقر به اختلاف میان همسایگان دامن می زند و تصویر انسان شریف را مخدوش می سازد و او را به فساد می کشاند. زوریان به ویژه از فشار ناشی از روابط جدید بورژوایی بر انسان و به فقر کشیده شدن او در این روابط جدید پرده برمی دارد. چنین انسان های فقر زده ای، برای منافع شخصی، قادرند روابط خانوادگی را نفی کنند و اصول اخلاقی را زیر پا گذارند. نمونۀ چنین روابطی را می توان در داستان های برکت خانه، راه آهن، هانس[45] و تسووان[46] مشاهده کرد.

داستان بلند باغ سیب نیز از بدی های اجتماعی پرده برمی دارد و آنها را برملا می کند. مجموعه داستان مردم ساده نیز دربارۀ حوادث جنگ جهانی دوم و تأثیر آن بر مردم جمهوری کوچکی مانند ارمنستان شوروی است.

میراث ادبی استپان زوریان با رمان های او و به ویژه، رمان های تاریخی وی غنی تر و برجسته تر شده است. به این ترتیب، با تثبیت زوریان به منزلۀ رمان نویسی توانا در ادبیات ارمنی، شاهد تحقق پیش بینی تومانیان دربارۀ او هستیم. نخستین رمان زوریان، داستان یک زندگی، که پیش تر از آن یاد شد، شرح حال یک نسل و چکیده ای از تاریخ ارمنیان در گذشته ای نه چندان دور است. رمان دیگر او، خانوادۀ امیریان، سندی است دربارۀ جنگ داخلی ارمنستان در 1921م. رمان های تاریخی زوریان نیز در ادبیات ارمنی جایگاهی ویژه دارد. دلبستگی فوق العادۀ زوریان به تاریخ ملت ارمن نخست در مجموعه داستان های رُمی و سپس در داستان سمبات باگراتونی[47] بازتاب یافت. حاصل عشق شورانگیز او به تاریخ سه رمان با نام های دژ ارمنی، شاه پاپ و وارازدات[48] است که به تاریخ ملت ارمن در قرن چهارم میلادی می پردازد و دوره ای خونین و غمبار از تاریخ این قوم را به تصویر می کشد، زمانی که آرشاک دوم و پاپ، پادشاهان ارمنستان، می کوشیدند تا ارمنستان را از ستم کشورهای مقتدر همسایه برهانند و استقلال آن را بازیابند. زوریان در نوشته های پی در پی اش بر این نکته تأکید می کند که پیش شرط اصلی بقای یک ملت تشکیل حکومتی مقتدر است.

دژ ارمنی دربارۀ نبردهای شاه آرشاک دوم برای استقلال ارمنستان و سرنوشت دردناک اوست. رمان شاه پاپ عظمت این فرمانروا را در تلاش های اصلاح طلبانه و سیاستش در جهت استقلال ملی ارمنستان نشان می دهد. هردو رمان شاه پاپ و وارازدات روابط ارمنستان و امپراتوری روم شرقی(بیزانس) را در قالب تازه ای از رمان تاریخی به تصویر می کشند. رمان های تاریخی استپان زوریان به طور کلی تصویری تازه از تاریخ ارمنستان را در ارتباط با دورۀ معاصر ارائه می دهد که در آن تاریخ کهن و حوادث روزگار ما با یکدیگر همراه اند.

در کارنامۀ ادبی درخشان زوریان، باید به کتاب خاطرات او اشاره کرد که در آن اسناد دقیق ادبی و توصیفی ارزنده از شخصیت های معاصر مانند تومانیان، تریان، شیروان زاده، گورکی و دیگران ارائه می دهد. زوریان داستان هایی هم برای کودکان و نوجوانان نوشته که از آن میان می توان به شب در جنگل، ستو[49] سیاه و قصه های پریان اشاره کرد. او در تاریخ نقد ادبی و در زمینۀ ترجمه نیز نقشی عمده بازی کرد. ترجمۀ او از جنگ و صلح لِو تالستوی و کارهای دیگر نویسندگان به زبان ارمنی از نمونه های درخشان نثر ارمنی است. آثار خود او نیز به بیش از 22 زبان خارجی ترجمه شده. مجموعه آثار زوریان در1960م در ده جلد به زبان ارمنی و گزیده ای از آن در 1973م در پنج جلد به زبان روسی منتشر شد.

زوریان، در طول زندگی پرثمر خویش، مشاغل عمده ای را عهده دار بوده. از جملۀ این مناصب عبارت اند از: عضو هیئت تحریریۀ هفته نامۀ تعاونی ارمن، مشاور ادبی نشریۀ فیلم ارمن، مدیر انتشارات کمیتۀ آموزشی انتشارات دولتی ارمنستان، منشی اداری کانون نویسندگان ارمنستان، عضو هیئت رئیسۀ اعضای تحریریه دانشنامه ارمنستان شوروی، عضو شورای نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی، نمایندۀ نخستین گردهمایی نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی و عضو فرهنگستان علوم ارمنستان.

استپان زوریان، در 14 اکتبر 1967م، در ایروان زندگی را بدرود گفت و پس از کومیتاس دومین شخصیتی است که پیکرش در پانتئون ایروان به خاک سپرده شد. در ارمنستان شوروی، سال 1980م به نام سال استپان زوریان نام گذاری شد.

 

یکی از نخستین مجموعه های داستانی استپان زوریان مردم غمگین نام دارد که نخستین بار در 1918م به زبان ارمنی انتشار یافت. داستان«در شب زمستانی»، که در 1919م به نگارش درآمده، در چاپ های بعدی به این مجموعه اضافه شده است. در زیر ترجمۀ این داستان را از زبان روسی همراه با تحلیلی از آن تقدیم خوانندگان محترم فصلنامۀ فرهنگی پیمان کرده ایم.

 

در شب زمستانی

Click to enlarge
     

شبی آرام و نقره فام، برفی و مهتابی است. برف برروی شیروانی ها، در حیاط ها و برروی شاخه های درختان برق می زند. همه چیز غرق در روشنایی درخشنده ای است.

شهرک به آرامی در خواب است. کوچه ها خلوت است و حتی نگهبانی هم دیده نمی شود. سگ ها هرازگاهی با تنبلی، رو به ماه، عوعو می کنند، که قابل اعتنا نیست[50] و خاموش می شوند و غرغرکنان زوزه سرمی دهند. حالا دیگر نیمه شب است اما هاکوپ[51] خوابش نمی برد. گرچه اتاق گرم و تختخواب نرم است، با این حال، خوابش نمی برد. تقریباً، هرشب همین طور است. آه! چقدر این شب های زمستانی طولانی و چقدر انتظار سپیدۀ صبح را کشیدن زجرآور است! هاکوپ به پنجره و پرتو درخشندۀ ماه و برف براق چشم می دوزد و فکر می کند: «خوب، اگر شب های زمستانی هم مانند شب های تابستانی کوتاه بودند، مردم وقت را ارزان از کف نمی دادند و به نفع عامه کار می کردند. چه فایده ای از بی خوابی خاموش عاید می شود؟». هاکوپ در فکر فرومی رود و مثل آدم های رماتیسمی ناله می کند. بعد، کاملاً به سرفه می افتد. انگار به طریقی می خواهد جلب توجه کند یا سعی می کند بفهمد که آیا کنارش کسانی در خواب اند یا نه. در اتاق، تنها زنش در کنار اوست و انگار نه انگار که هاکوپ سرفه می کند، که جا به جا می شود، گویی زنش هیچ چیز نمی شنود. در خواب است یا وانمود می کند که خواب است؟ این را به سختی می شود فهمید. هاکوپ کمی مکث کرده و دوباره سرفه می کند. باز هم به همان روال است. اما هاکوپ، به طرز مقاومت ناپذیری، به درددل کردن کشیده می شود و در سرش نقشه ها، تردیدها و افکار زیادی می لولند و او دلش می خواهد که آنها را بیان کند و محکشان بزند. در همین موقع، با احتیاط شروع می کند به تکان دادن زنش:

ـ آروس،[52] هی آروس!

زن فوری جواب نمی دهد. در حالت نیمه خواب و نیمه بیدار، برروی بالش نیم خیز می شود و نفس عمیقی می کشد:

ـ چیه؟

ـ خوابی؟

ـ چطور مگه؟

حالا لحن زن خصمانه شده است. مرد رو به زن می کند و می گوید:

ـ هیچی، فقط می خواستم بگویم که چطور سربازها می توانند در چنین یخ بندانی در سنگر، در کوه ها و در فضای باز بنشینند. طولی نمی کشد که سر و کلۀ گرگ ها پیدا می شود.

زن خواب آلود می گوید:

ـ باز یک حرفی زدی!

هاکوپ پاسخ می دهد:

ـ دارم جدی حرف می زنم. مگر نمی دانی که گرگ ها همیشه در جبهه ها می پلکند؟ می پرسی چطور؟ این طور که از راه دور بوی لاشه را تشخیص می دهند و از ارتفاعات جنگلی شروع می کنند به پایین آمدن...

هاکوپ لحظه ای در فکر فرو می رود و سکوت می کند. بعد، ادامه می دهد:

ـ بله مادر جان، جنگ چیز بدی است...

بار دیگر فکری از سرش می گذرد:

ـ و اینکه اگر دشمن به شهرمان نزدیک شود، میناس[53] خیاط چطور به تو پناه می آورد، آیا سعی می کند فرار کند؟ خودش که پایش می لنگد و زنش هم که آبستن است و پنج تا هم بچه دارد. با این حال بلد هم نیست گاری کرایه کند.

ـ اگر خانه خالی باشد، روی اسب می پرند و به تاخت دور می شوند.

ـ روی اسب می پرند! عزیز من، کجا اسب زین کرده ارزان تر است و موقع فرار چه کسی به دیگری اسب قرض می دهد؟ هیچ کس! نه، به این خانوادۀ کوچک سخت خواهد گذشت، به خصوص که زنش در وضعیتی است که نمی تواند روی اسب بپرد.

زن با لحنی بی تفاوت پاسخ می دهد:

ـ خوب عزیز جان، بگذار پای پیاده بروند!

ـ گفتنش آسان است. پای پیاده! و آن وقت در چنین برف و یخ بندانی پیاده بروند...؟

زن با بی میلی دستش را از زیر پتو بیرون می آورد و می گوید:

ـ باز دوباره شروع کردی!... برای چه همه اش به دیگران فکر می کنی؟ بهتر است به بدبختی های خودمان فکر کنی.

شوهر پاسخ می دهد:

ـ فکرکردن دربارۀ بدبختی خودمان! ما که می توانیم پیاده برویم. چه بر سر خیاط خواهد آمد، فکر کردن درباره اش سخت است.

زن بر می گردد:

ـ خیله خوب، باشد. دشمن هنوز سرزده از راه نرسیده تا به فرار فکر کنیم.

هاکوپ، انگار که بخواهد خودش را توجیح کند، می گوید:

ـ من فقط می گویم موضوع این است که دشمن ناگهان حمله می کند. آدم باید کمی هم آینده نگر باشد.

زن با خشم پاسخ می دهد:

ـ خیله خوب، فقط بگذار بخوابم!

و پشتش را به شوهرش می کند. هاکوپ ساکت می شود و به پرتو های نور ماه، که روی زمین و دیوارها افتاده و روی آینه های کمد بازی می کند، خیره می شود. در بیرون، باد می وزد. درخت رو به روی پنجره پوشیده از برف است و آرام تکان می خورد و سایه و روشن های شوخ و شنگ روی زمین پخش می شود. سکوتی عمیق برقرار است. خانه در خواب است و همسایه ها خوابیده اند و تمام شهرک در خواب است. یک نفر و آن هم هاکوپ است که خواب به چشمش نمی آید. زمان کوتاهی در سکوت سپری می شود. زن به پشت خوابیده و مرد در فکر است و سرفه می کند. بعد، به سایه های لرزان خیره می شود و دوباره با احتیاط زنش را تکان می دهد.

ـ آروس!

زن با بی میلی پاسخ می دهد:

ـ نخوابیدی؟

زن نیم خیز می شود.

ـ چته؟

ـ هیچی. فقط می خواهم ازت چیزی بپرسم. دیدی چقدر برف در حیاط بابا هست؟ چیز عجیبی است، چرا برف را پارو نمی کنند؟ خانه شده زندان بچه ها و ننه پیره و زنش. دائم در حیاط راه می روند و به فکر هیچ کدامشان نمی رسد که ممکن است بیافتند و زخمی شوند و آن وقت آدم مجبور است که با این گرانی زندگی آنها را معالجه کند. مردم ابله! به نظرم لازم است که به آنها حالی کنیم. علاوه برآن، می دانی که برف آب می شود و آب برف هم یخ همراه خود می آورد و به درختان صدمه می زند. حیف است. درختان زردآلوی حسابی ای در حیاط دارند.

زن حرفش را قطع می کند:

ـ خیله خوب، هرچه می شود بشود! توی حیاط خودمان مگر برف کم است؟ موقع پارو کردن برف اول برف خودت را پارو کن. اون بابا و درختانش را ول کن!

ـ پرت و پلا می گویی، من و عقل سلیم می گوییم که درختان خوبی است. یادت می آید که سال پیش چقدر زردآلو دادند؟ شاخه ها زیربار خم شده بودند. اگر امسال همان قدر بار بدهد، باید بگوییم تا زیر شاخه ها تکیه گاه بگذارند.

زن زیر لب می گوید:

ـ خیله خوب تو هم، بگیر بخواب! حالا که درخت ها را دوست داری چرا توی حیاط خودت درخت نمی کاری؟

هاکوپ می خواهد جواب دهد که در حیاط آنها آبراه نیست و درخت ها ریشه نمی دوانند اما سکوت می کند. ناگهان، فکر تازه ای به ذهنش می رسد و با حرارت می گوید:

ـ می دانی که گاو تونو[54] زاییده و یک گوساله نارس به دنیا آورده؟ چطوری گوساله را بزرگ می کنند هیچ جوری سر در نمی آورم. چیز عجیبی است! می گویند که علاوه بر این دُمش هم کوتاه است. همه اش نیم وجب طول دُمش است. اگر در تابستان مگس ها شروع به اذیت و آزارش کنند، چه به سرش می آید؟ در مورد خرمگس ها که هیچی نگو، کاملاً او را می درند.

زن دیگر چیزی نمی شنود. در خواب ناله می کند، گویی زیر بار سنگینی است. هاکوپ به نفس های او گوش می دهد و دوباره به نور ماه چشم می دوزد.

هاکوپ فکر می کند: «بله، اگر دُمش رشد نکند، خرمگس ها کاملاً گوسالۀ بدبخت را می خورند».

زمان در سکوت سپری می شود. زمزمۀ خفه ای به گوش هاکوپ می رسد. حالا، سایۀ درخت برعکس روی دیوار، جایی که پیش تر انعکاس پرتوهای نور ماه بازی می کرد، افتاده است. دوباره باید بیرون باد باشد.

هاکوپ فکر می کند: « بله، البته، در بیرون باد می آید و در این مواقع از باد صدمه زیادی به درختان می رسد. درختان بابا هم درست در معرض باد هستند».

هاکوپ استدلال می کند: «باد! چه کارها که نکرده! و اگر این باد به طوفان تبدیل شود، چه دسته گلی که به آب نمی دهد! به خصوص اگر جایی در شهر آتش سوزی شود. بله آتش سوزی، جرقۀ کوچکی کافی است که همۀ شهر آتش بگیرد. این کار از هر دودکشی برمی آید».

هاکوپ در حالی که صاحب خانه های بی قیدی را به یاد می آورد که پاک کردن دودکش هایشان را در آستانۀ زمستان فراموش می کنند زیرلب زمزمه می کند:

ـ خدا آن روز را نیاورد که کسی در چنین بادی اجاق روشن کند. دودکش هایشان را تمیز نمی کنند و آنچه سزاوارش هستند به سرشان می آید اما بدبختی این ماجرایی که به دنبالشان است باعث رنج دیگران هم می شود.

هاکوپ اندیشناک سر تکان می دهد و با احتیاط به پهلوی زنش می زند:

ـ آروس!

زن نمی شنود. هاکوپ او را صدا می زند:

ـ آروس!

این بار آروس بیدار می شود و با خشونت غُر می زند. هاکوپ با لحنی دلجویانه آغاز می کند:

ـ آروس، می خواهم چیزی از تو بپرسم، تو باید بدانی چون اغلب در بالکن هستی.

زن از لای دندان هایش می گوید:

ـ خلاصه اش کن!

هاکوپ با خونسردی ادامه می دهد:

ـ می گویم شاید تو دیده ای. فکر می کنم که دیده ای. با دقت تماشا کردن از بالکن سخت نیست. امسال کاراپت آقا[55] دود کشش را تمیز کرد یا نه؟

ـ آها، فقط همین کار برای آروس مانده بود که چشم از دودکش بخاری کاراپت آقا بر ندارد. مرده شور کاراپت آقا و دودکش هایش را ببرد!

- دِ نه دیگه، گوش کن، می دانی دودکش بخاری اش را تمیز کرده یا نه؟ وگرنه بدبختی به بار می آورد.

زن خواب آلود با خشم می پرسد:

ـ که چی؟

ـ یعنی نمی فهمی وقتی دودکش را پاک نکند چه ممکن است پیش بیاید؟ بله به خاطر باد، پیش می آید که دودکش آتش بگیرد و هیچ جوری نمی توانی خاموشش کنی. و می دانی بعدش چه می شود؟ نه تنها خانه دو طبقه اش می سوزد، بلکه تمام اموالش می سوزد و جهاز دخترش هم می سوزد و ناگهان انگار که دو تا خانه اصلاً نبوده اند چون می گویند که جهاز دخترش به اندازه تمام خانه می ارزد. بعد هم در زیرزمین شراب ها و کنیاک ها آتش می گیرند... و آن وقت تا بجنبی تمام محله سوخته است.

آروس از خود بی خود شده و حرف او را قطع می کند:

ـ بسه به فکر خودت باش. باز چیزی پیدا کردی که برایش غصه بخوری!

هاکوپ پس از لحظه ای سکوت غمگین می شود و می گوید:

ـ برای تو همه چیز یکسان است. چطور می شود غمگین نشد؟ آن هم وقتی که به خاطر بی توجهی بهترین خانه در سرتاسر محله و در تمام شهر در چشم به هم زدنی خاکستر شود! اگر درست نصف سیب زمینی رفیق بارسق[56] یخ بزند، چطور می توانم غمگین نشوم؟ یا هرچند گرفتن...

زن دیگر نمی شنود. ساکت به دندۀ دیگر می غلطد و به خواب می رود. هاکوپ از او دلخور است و به فکر کردن دربارۀ بدبختی های ناشنیده ای که تهدیدش می کند ادامه می دهد و اینکه اگر دودکش های بخاری کاراپت آقا پاک نشده باشند، چه می شود.

با این حال، کمی بعد رشتۀ افکارش با سر و صدایی پاره می شود. موش ها زیر سقف می دوند. انگار سنگ هایی روی سرش می غلطند. هاکوپ به سرو صدای حرکت موش ها گوش می دهد، نفسی می کشد و شروع می کند به فکر کردن دربارۀ موش ها در اتاق های زیر شیروانی: «لا به لای این تخته های خشک وخالی چه می خورند؟...».

 

دربارۀ داستان کوتاه در شب زمستانی

زوریان، در همان چند سطر اول با استادی تمام ما را در فضای داستان قرار می دهد و ما با همۀ وجود سرما و یخ بندان و تلألؤ نور نقره فام ماه را برروی برف احساس می کنیم. قهرمانان داستان خیلی زود خودشان را نشان می دهند. هاکوپ و همسرش، آروس، در خانه ای واقع در شهرکی ارمنی نشین زندگی می کنند. هردو به نظر پیر و فرسوده می آیند، گرچه نویسنده بر این نکته تأکیدی ندارد. صحبتی از فرزندان آنها هم نیست. شاید، در جای دیگری زندگی

می کنند. شاید هم، فرزندی ندارند. نکتۀ طنزآمیزی که زوریان پیوسته بر آن تکیه دارد دغدغه های پایان ناپذیر هاکوپ است که خواب را از چشمانش می رباید. راستی، بی خوابی دوران سالمندی عامل این افکار زنجیر وار است یا افکار پریشان و دلهره آور است که او را بی خواب می کند؟ هرچه هست قهرمان ما، هاکوپ، در دل شوره ای دائمی به سر می برد و می خواهد همسرش را نیز در این تشویش شریک کند. به فکر جبهه می افتد و اینکه سربازان چگونه در این سرما و یخ بندان شب را به صبح می رسانند؟ چگونه با خطر حملۀ گرگ ها، که از ارتفاعات جنگلی به پایین می آیند، رو به رو می شوند؟ ظاهراً زمان وقوع داستان دوران جنگ های داخلی پس از انقلاب در روسیه است که به دیگر سرزمین های امپراتوری پهناور هم کشیده شده است. هاکوپ فکر می کند که اگر دشمن ناگهان حمله کند، میناس خیاط ـ که پایش می لنگد، که زنش آبستن است، که پنج سر عائله دارد ـ چگونه موفق به فرار می شود؟ فکر می کند که این همه برف در حیاط خانۀ همسایه که مانع رفت و آمد بابا و زنش و بچه ها و ننه پیره شده ممکن است بلایی به سرشان بیاورد. می پرسد که چرا برف را پارو نمی کنند. بعد به یاد آب برف می افتد که همراه با تکه های یخ به پای درختان و از جمله درخت زردآلوی آنها می رود و باعث فساد درخت می شود. باز فکر می کند که حالا که گاو تونو گوسالۀ نارسی به دنیا آورده و دُم گوساله هم که کوتاه است پس گوسالۀ بدبخت چطور مگس ها و به خصوص، خرمگس ها را از خود دور می کند، آن هم خرمگس هایی که او را می خورند و به دنبال آن، به فکر دودکش های خانۀ کاراپت آقا می افتد و این که دوده گیری شده اند یا نه و اگر نشده اند، در صورت روشن کردن اجاق و وزش باد خانه به آتش کشیده می شود و به دنبالش محله و شهرک هم خواهد سوخت یا دلش برای سیب زمینی های رفیقش، بارسق، که نیمی از آنها یخ زده است، می سوزد. گویا، این دلواپسی ها را پایانی نیست و در مقابل، همسرش، آروس، پیوسته به او تذکر می دهد که به فکر خودش و بدبختی هایش باشد و لازم نیست که برای همسایه ها دل بسوزاند. داستان زوریان البته جنبه ای طنزآمیز دارد و آن هم اینکه در یک شب زمستانی پیرمردی که بی خوابی به سرش زده و افکاری پیوسته چون خوره به جانش افتاده و او را می خورد مزاحم خواب همسرش شده و بینشان حرف هایی رد و بدل می شود. اگر بخواهیم تنها برروی همین جنبه از داستان مکث کنیم، شاید برداشتی سطحی از آن داشته باشیم اما به نظر می آید که زوریان با آن تیزبینی و نگرش مردم شناسانه اش نکتۀ دیگری را هم می خواسته بیان کند، نکته ای قابل تعمق. در مقطعی از زمان ـ که جامعۀ روسیه و منطقۀ قفقاز، ارمنستان و گرجستان مملو از  افکار اجتماعی و انقلابی است و افکار انقلابی سرشناسی چون بوگدان کنونیانتس[57] و عقاید نظریه پرداز پرآوازه ای مانند استپان شاهومیان،[58] کمیسر ویژۀ قفقاز و رهبر کمون باکو، سینه به سینه یا دست به دست انتقال می یابد ـ طبیعی است که اندیشه های اجتماعی آنها و برای جمع زیستن ورد زبان هم میهنان ارمنی شان باشد و جامعه آنها را مزه مزه کند، گرچه هنوز به درستی آنها را درنیافته است. هاکوپ، پیرمرد سادۀ ارمنی، دارد به نوعی افکار اجتماعی را تمرین می کند! نمی خواهد به خودش، به زنش و به مشکلات خودشان فکر کند و در برابر اعتراض های زنش پاسخ می دهد که وضع خودشان خوب است و باید به همسایه ها پرداخت. هاکوپ بیچاره هنوز در آغاز راه است و دارد با این شیوه آشنا می شود در حالی که برای آروس این طرز تفکر به هیچ وجه جا نیافتاده است و او به روال عادی مسائل خودشان را مقدم بر همه چیز می داند. آروس، بی آنکه بتواند چنین اندیشه ای را به زبان آورد یا به نقد کشد، احساس می کند که هروقت هاکوپ و میناس خیاط و تونو و کاراپت آقا و بارسق و دیگران مثل هم فکر کنند، یعنی هریک از آنها مسائل دیگری را مقدم بر مسائل خودش بداند، خوب است اما اگر قرار باشد فقط شوهر او چنین افکاری در سر داشته باشد، آن وقت خواب که از سر خودش می پرد هیچ نمی گذارد او هم بخوابد! تازه اینجاست که طنز داستان زوریان، که با وجود ظاهری ساده بسیار زیرکانه و عمیق پرداخته شده است، خود را می نمایاند، طنزی که ضمناً گزک هم به دست ممیزی نداده. زوریان در مجموعه ای دیگر از داستان های خود نیز تأثیر افکار انقلابی و شیوۀ نوین زندگی اجتماعی را نقد و بررسی کرده است.

نکتۀ جالب دیگری که می توان به آن اشاره کرد اثری از نیما یوشیج، بنیان گذار شعر نوین ایران، است. در این سال هایی که زوریان حوادث اجتماعی عظیم زمان خویش را به تصویر می کشد، در ایران نهضت جنگل به وقوع می پیوندد و سپس، تحت تأثیر انقلاب روسیه به پیش می رود. نیمای جوان هم، که دل به این نهضت سپرده است، در شعری با عنوان در شب سرد زمستانی فضایی شبیه به داستان زوریان آفریده است، البته بی آنکه طنزی در آن باشد. این شعر چنین است:

در شب سرد زمستانی

در شب سرد زمستانی

کورۀ خورشید هم، چون کوره گرم چراغ من نمی سوزد

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ

نه فروبسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد.

من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم، در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود،

باد می پیچید با کاج،

در میان کومه ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جادۀ باریک

و هنوزم قصه بر یادست

وین سخن آویزۀ لب:

که می افروزد؟ که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی،

کورۀ خورشید هم، چون کورۀ گرم چراغ من نمی سوزد.[59]

نیمای جوان، که با افکار انقلابی خو گرفته است، در اندیشۀ خویش، در یک شب سرد زمستانی، که باد در میان درخت های کاج می پیچد، چراغی درون کلبۀ تاریک خود روشن می کند که از کورۀ خورشید هم پر حرارت تر می سوزد. این چراغ، چراغ اندیشه های نو و امیدوار کننده است. او افروختن چراغ خود را با آمدن و رفتن همسایه اش هم آهنگ ساخته. گو اینکه به کلمۀ همسایه می توان، همچون برخی دیگر از اشعار او، بعدی سیاسی نیز داد اما در معنای عام آن هم نهایت همدلی و هماهنگی قلبی خود را با آمال و آرزوهای همسایه نشان می دهد، گرچه با اندوه و تأسف از اینکه او را گم کرده یاد می کند و حتی تردید دارد که نکند فاجعه ای رخ داده باشد، چنان که برای برادرش لادبُن هم رخ داد. برای روشنفکران پیشرویی چون نیما و زوریان گاه هماهنگ شدن با افکار پیشرو اجتماعی به مراتب آسان تر از مردم عادی بوده است زیرا آنان این آمادگی را از پیش در خود به وجود آورده بودند اما کسانی مانند هاکوپ هنوز در آغاز راه اند. 

 

منابع:

باغ سیب، باران و چند داستان دیگر(بیست قصه از پانزده نویسندۀ ارمنی). ترجمه و تدوین احمدنوری زاده. تهران: چشمه، 1378.

عارف، محمد. درخت گیان، ریخت نگاری آیین های نمایشی بومی ارمنیان. تهران: نائیری، 1388.

مانوکیان، آرداک. جشن های کلیسای ارمنی. ترجمۀ گارون سرکیسیان. تهران: نائیری، 1389.

یوشیج، نیما. ماخ اولا. تهران: دنیا، 1356.

Зорьян, Стефан. «Зимней Ночью». Собрание Сочинений. Москва: Государственное издательство Художественной Литературы , 1973, том.1.

-----------. «Автобиографические Заметки». Собрание Сочинений. Москва: Государственное издательство Художественной Литературы , 1973, том.1.

Kраткая Литературная Энциклопедия. Москва: Издательство Советская Энциклопедия 1962, том. 2.

Muradyan, Hasmik. Stepan Zorian. Erevan. available: www.Republic of Armenia.com, 2006.  

پی نوشت ها:

Stepan Zorian

 Зорьян, Стефан. «Автобиографические Заметки». Собрание Сочинений. Москва: Государственное

издательство Художественной Литературы , 1973, том.1, cm.37.

 Stepan Yeghiayi Arakelian

Girovakan

 Vanadzor

Hambartsum

 Vartavar

Navasard

هامبارتسوم در زبان ارمنی به معنای عروج است. عید هامبارتسوم یکی از بزرگ ترین عیدهای ارمنیان و در حقیقت عید عروج مسیح(ع) است که چهل روز پس از عید رستاخیز مقدس در روز پنجشنبه برگزار می شود. ارمنیان نخستین ملتی بودند که دین مسیح(ع) را پذیرفتند. آنان در گذشته های دور و پیش از مسیحیت عیدهایی مانند «عید گل ها» یا «گل آرایی» یا «گل ستانی» و نیز «روز بخت آزمایی» یا «جان گیولوم» داشتند که در بهار و فصل گل و سبزه و در دامن طبیعت برگزار می شد. کلیسای ارمنی به جای رویارویی و حذف عیدهای کهن، با رویکردی منطقی که از سعۀ صدر برخوردار بود، زمان برگزاری آنها را به نوعی با زمان عید هامبارتسوم انطباق داد تا هم عیدی کلیسایی برگزار شود و هم سنت های مردمی حفظ گردد. این رویکرد خردگرایانۀ کلیسای ارمنی درخور تعمق بسیار است. در ترانۀ دوم منظومۀ آنوش، اثر جاودانی تومانیان، با عنوان «بامداد معراج» دختران برای رقص و آواز و فال سرنوشت، با زمزمۀ «هامبارتسوم، یای لا ،یای لای جان یای لا»، سر به کوه و صحرا می گذارند. ضمناً برای آگاهی بیشتر در مورد عید هامبارتسوم و سایر عیدهای یاد شده در بالا نک: محمد عارف، درخت گیان، ریخت نگاری آیین های نمایشی بومی ارمنیان (تهران: نائیری، 1388)؛ آرداک مانوکیان، جشن های کلیسای ارمنی. ترجمۀ گارون سرکیسیان (تهران: نائیری، 1389).

Зорьян, Стефан. ibid., cm24.10ـ

Vartan Mamigonian11ـ  

قهرمان ملی ارمنیان در قرن پنجم میلادی.

Зорьян, Стефан. ibid., cm25 & 26.12ـ

Georguï Ivanovitch Djinanian13ـ

Зорьян, Стефан. ibid., cm 26.14ـ

Taras Boulba15ـ

Hovhanes Toomanian (1869-1923)16ـ  

Tserents (Hovsep Shishmanian) (1822-1888)17ـ  

Mkertich Peshiktashlian (1828-1868)18ـ  

Daniel Varoojan19ـ

شاعر مترقی و دموکرات ارمنی که در 1884م در خانواده ای دهقانی به دنیا آمد و از نخستین شاعران ارمنی است که در اشعارش از مبارزات کارگران سخن گفته است. وی در 1915م همراه بسیاری از روشنفکران ارمنی در مدرسه ای در شهر حلب تیرباران شد.

Vertanes Papazian (1866-1920)20ـ  

Gustave Flaubert (1821-1880)21ـ

  Guy de Maupassant (1850-1893)22ـ

Michael Manvelian (1877-1944)23ـ

  Tsoolak Khanzadian24ـ 

Mshak25ـ

 Зорьян, Стефан. ibid., cm 31 & 32.26ـ 

Vahan Terian (Vahan Ter Grigorian) (1885-1920)27ـ

Shirvanzadeh (Alexandre Mossessian) (1858-1935)28ـ

Nardos(Michael Avanessian) (1867-1933)29ـ

  Derenik Demirchian (1877-1954)30ـ

Khachatoor Abovian (1805-1848)31ـ

Зорьян, Стефан. ibid., cm 33.32ـ

Stefan Zweig (1881-1942)33ـ

Ivan Serguievitch Tourgueniev (1818- 1883)34ـ

  Alexandre Nikolaïevitch Ostrovski (1823-1886)35ـ

Mark Twain (1835-1910)36ـ

Henryk Sienkiewicz (1846-1916)37ـ

Vardadzor38ـ

Jean Jaurès (1859-1914)39ـ

Humanité40ـ

نشریۀ رسمی حزب کمونیست فرانسه.

Romain Rolland (1866-1944)41ـ

  Charles Péguy (1873-1914)42ـ

Henri Alain-Fournier (1886-1914)43ـ

  Guillaume Apollinaire (1880-1918)44ـ

Hanes45ـ

Tsovan46ـ

Smbat Bagratooni47ـ

Varazdat48ـ

  Seto49ـ  

50ـ  اشاره به ضرب المثل «مه فشاند نور و سگ عوعو کند !» که در اغلب زبان ها تقریباً به همین صورت آمده است.(م.)  

Hakop51ـ

Aroos52ـ

Minas53ـ

tono54ـ

Karapet aga55ـ

Barsegh56ـ

Bogdan Knuniants (1878-1911)57ـ

Stepan Shahoumian (1878-1918)58ـ

59ـ  نیما یوشیج، ماخ اولا (تهران: دنیا، 1356).    

 

 

 




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 43513