نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

چهرۀ هنرمنـد در تجلی صـادق هدایـت، به یاد شصت و سومین سالگرد خاموشی نویسندۀ بزرگ، صادق هدایت

نویسنده: دکتر قوام الدین رضوی زاده

Click to enlarge
     

یکی از داستان های بسیار زیبا و به لحاظ محتوا منحصر به فرد و عمیق هدایت از مجموعۀ سگ ولگرد، ‏داستان کوتاه تجلی است. پیش از هر چیز باید در مورد عنوان داستان نکاتی را یادآوری کنیم. واژۀ تجلی در متن های مذهبی عمدتاً هنگام ظهور قدیس یا چهره ای آسمانی به کار رفته، از جمله در داستان زندگی قدیسه ‏برنادت، هنگامی که او برای اطرافیان خود شرح می دهد که در غار ماسا بی یل،[1]در حاشیۀ شهر لورد‏[2]چهرۀ زنی نورانی ‏بارها بر او ظاهر شده از عبارت «تجلی باکرۀ عذرا بر برنادت»[3] استفاده شده است. هدایت پیش از نوشتن داستان تجلی، یک بار این واژه را در بوف کور و در معنایی که در تحلیل داستان رهگشای ما خواهد بود به کار برده است:‏

« در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب ‏درخشید ـ اما افسوس، این یک شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارۀ پرنده بود که به صورت ‏یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه همۀ بدبختی های زندگی خودم را ‏دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد ـ نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم‏».[4]‏

هدایت واژۀ تجلی را در این بند در دقیق ترین معنای خود به کار گرفته است و این مبنایی خواهد بود برای ‏تحلیل داستان تجلی و یافتن پاسخ هایی برای چند پرسش بنیادی.‏

داستان تجلی در یک پانسیون می گذرد، پانسیونی که ارمنیان بدان رفت و آمد دارند. بی شک، به این علت که پایه گذار و گردانندۀ آن یک ارمنی است، چنان که نخستین پانسیون هایی که به سبک پانسیون های اروپایی در ‏تهران و عمدتاً در محلۀ تازه تأسیس دولت دایر شد به ابتکار ارمنیان بود. یکی از ساکنان این پانسیون ویولونیستی ‏به نام واسیلیچ است که هدایت مهم ترین دیدگاه های خود را دربارۀ هنر و هنرمند در رابطه با این شخصیت مطرح می ‏کند. از دیگر کسانی که به پانسیون رفت و آمد دارند سورن، دانشجوی واسیلیچ، است که نزد او موسیقی کلاسیک ‏می آموزد و هاسمیک، زن جوان شوهرداری که عاشق سورن است، عشقی که که اگر برملا شود، زندگی هاسمیک را ‏نابود خواهد کرد. هدایت، در سرتاسر این داستان به ظاهر ساده، تلاش هاسمیک را برای رساندن پیغامی به سورن ‏مبنی بر آنکه نمی تواند سر قرارش حاضر شود به زیباترین و دلهره آورترین صورت ممکن تصویر کرده است و ‏همدردی  اش را با تمام قهرمانان داستان یعنی واسیلیچ، هاسمیک و سورن به اوج می رساند. دو پرسش بنیادی درخصوص داستان تجلی مطرح است: نخست آنکه چرا هدایت چهرۀ هنرمند، یعنی واسیلیچ ویولونیست را در تجلی ‏خود تا این حد غم انگیز، مفلوک و ترحم آور آفریده است؟ و دوم اینکه چه احساس و انگیزه ای هدایت را برآن ‏داشته تا فضای داستان را به پانسیونی ارمنی برد و با قهرمانان ارمنی داستان تا این اندازه همدردی کند؟ ‏پرسش دوم به ویژه در خصوص شخص هدایت و دوستی صمیمانه اش با ارمنیان در طول زندگی و تا لحظه های ‏پایانی آن دارای اهمیت بسیار است. ضمن این بررسی به روزهای پایانی زندگی هدایت نیز خواهیم ‏پرداخت زیرا دیدگاه های هدایت دربارۀ هنرمند و نیازهایش از زندگی شخص او، به ویژه درآخرین روزهای ‏زندگی اش، جدا نیست. اینک به پرسش نخستین می پردازیم، پرسشی که باید به دقت بدان پاسخ داد.‏

در آغاز باید زمان و مکان داستان را مشخص ساخت و در این دستگاه مختصات زمانی و مکانی به تحلیل ‏شخصیت ها و به ویژه، واسیلیچ ویولونیست، دست زد. مکان داستان پانسیونی است که واسیلیچ در آن زندگی ‏می کند، در شهری که گرچه در متن داستان بدان اشاره ای نشده اما با حال و هوایی که داستان توصیف می کند ‏می تواند تهران قدیم و یکی از خیابان های مرکزی آن در زمان هدایت باشد. در زمان هدایت در خیابان های ‏شاه رضا، فردوسی، خاقانی، ثریا، کوشک، ارباب جمشید، منوچهری، سعدی، نادری و ویلا و ... هتل ها،کافه ها، ‏رستوران ها و پانسیون هایی بود که ارمنی ها آنها را اداره می کردند. اینک نیز گاه می توان مشابه آنها را یافت. ‏واسیلیچ، با توصیفی که هدایت از او می کند، مطلقاً نباید آدم مرفهی باشد بلکه برعکس فقر و فلاکت را می توان در ‏او سراغ گرفت. بنابراین، طبیعی است که پانسیون واسیلیچ پانسیون محقری است که هنرمندی از اروپای ‏شرقی را در خود جای داده است. هدایت اتاق واسیلیچ را در پانسیون چنین تصویر می کند:‏

« اتاق سرد محقر و اثاثیۀ آنجا مرکب بود از: یک تختخواب درهم و برهم، که ملافۀ قلمکار آن مدت ها می گذشت ‏عوض نشده بود؛ صندلی مندرس؛ یک میز کهنه که رویش کاغذ، نت موسیقی، پوست سیب، کلوفان، خاکستر پیپ، ‏عکس مردی با موهای پریشان، که گویا مصنف موسیقی بود، همۀ اینها درهم و برهم دیده می شد؛ یک چراغ الکلی ‏دودزده؛ و دو بطری هم در طاقچه بود».[5]‏

در نخستین برخورد هاسمیک با اتاق واسیلیچ در پانسیون، اشیایی بلافاصله به چشمش می خورند که هدایت آنها ‏را در همان تصویر نخست در معرض دید ما قرار می دهد: یک تختخواب درهم و برهم، که ملافۀ قلمکار آن مدت هاست ‏عوض نشده؛ یک صندلی مندرس؛ یک میز کهنه، که روی آن کاغذ، نت موسیقی، پوست سیب، کلوفان و ‏خاکستر پیپ ریخته؛ و یک چراغ الکلی دود زده و دو بطری که آنها را در طاقچه گذاشته اند. در این تصویر، نوعی بی ‏بندوباری و لا ابالیگری دیده می شود. ملافۀ قلمکار تختخواب، که مدت هاست عوض نشده، پوست ‏سیب و خاکستر پیپ و چراغ الکلی دود زده در کنار نت موسیقی و کلوفان حکایت از آن دارد که واسیلیچ در ‏محیطی در هم ریخته زندگی می کند و بی تفاوتی و لا ابالیگری اش در نظم دادن به اشیاء سبب می شود که ‏تصویری چنین برهم ریخته از محیط زندگی او در ذهن ما نقش بندد. دو بطری نیز در طاقچه دیده می شود. شاید، یکی ‏محتوی الکل است برای روشن کردن چراغ الکلی و دیگری بطری ودکاست. واسیلیچ، برای فراموش کردن دردهایی که از ‏آنها رنج می برد، پناه خود را در موسیقی و الکل جستوجو می کند. هدایت، در صحنه ای دیگر از داستان، زمانی ‏که هاسمیک به دنبال واسیلیچ در کوچه ها سرگردان است، می گوید:‏

« آیا برای این مرد ریشه کن شدۀ ولگرد چه اهمیتی داشت که دیر یا زود به خانه برود؟ آیا از کسی که هر ‏زنی را سر راه خود می دید دعوت می کرد چه توقعی می شد داشت؟ هاسمیک به قدم های گشاد لا ابالی واسیلیچ ‏نگاه می کرد و سعی داشت که چند ذرع با او فاصله داشته باشد. در ضمن، امیدوار بود که سورن را جلوی پانسیون ‏ببیند، شاید وسیله ای پیدا کند که مطلب خود را به او بگوید. واسیلیچ از دو کوچه گذشت، پیچ خورد و جلو ‏منزلش رسید. هاسمیک نا امید شد چون سورن را سرراه و یا جلو پانسیون واسیلیچ ندید‏».[6]‏

میان تصویری که هدایت از واسیلیچ به دست می دهد یعنی مردی ریشه کن شده، ‏ولگرد، کسی که برایش اهمیتی ندارد که دیر یا زود به خانه برود شاید به این دلیل که انسانی دیگر انتظارش را ‏نمی کشد، مردی که از هر زنی که سر راه خود می بیند دعوت می کند و کسی که گشاد و لا  ابالی گام برمی دارد با تصویر اتاق و میز او در پانسیون هیچ ‏تناقضی مشاهده نمی شود؛ یعنی، پذیرفته ایم که واسیلیچ مردی لا ابالی و بی بندوبار است. اما چرا هدایت او را «مردی ریشه کن شده» می نامد. تمام نکتۀ داستان تجلی و چهره ای که هدایت از ‏هنرمند تصویر می کند و ما باید آن را تحلیل کنیم به همین صفت «ریشه کن شده» بازمی گردد. اما به راستی ‏تمام شخصیت واسیلیچ در این تصویرها خلاصه می شود؟ بی شک، چنین نیست. واسیلیچ هنرمندی تواناست. ببینیم توصیف هدایت از هنر او چگونه است؟‏

« ... این مرد که وقتی در کافه ویولون می زد با احساسات مردم بازی می کرد و قادر بود حالات گوناگون از ‏لغزش آرشۀ جادویی خود روی سیم ویولون تولید کرده و شنوندگان را در دنیاهای ناشناس افسون گر سیر و سیاحت ‏بدهد، چطور ممکن بود که احتیاجات مردمان معمولی را داشته باشد؟ زیرا وقتی که واسیلیچ با آن حالت جدی و ‏لبخند متکبر ویولون را در دست می گرفت، به صورت یک نیمچه خدا در نظر هاسمیک جلوه می کرد.... ولی همین  که ‏در جعبۀ ویولون را می بست، یک موجود بدبخت، یک آدمیزاد بیچاره می شد و از درجۀ نیمچه خدایی به گرداب ‏مذلت و ناتوانی سقوط می کرد! مثل اینکه ویولون اسباب بدبختی او شده بود. با وجود این، جعبۀ سیاه را مانند ‏تابوت همۀ افکار و احساسات خود در هر خرابات و دکان پیاله  فروشی همراه می برد!».‏[7]‏

همۀ توانایی و عظمت واسیلیچ در مقام یک هنرمند هنگامی است که ویولون می نوازد. این ساز جادویی، این ‏آرشۀ جادویی، که به قول هدایت دنیاهای ناشناس و افسونگر را پیش چشم شنوندگان می آورد، آن چنان قدرتی به ‏واسیلیچ می دهد که احساس غرور کند و لبخندی تکبرآمیز زند و مانند یک نیمچه خدا از بالا شنوندگانش را ‏نظاره کند و با زبان موسیقی به آنها بگوید: «این منم، واسیلیچ ویولونیست که در زندگی عادی تحویلم نمی گیرید، ‏که برایم تره هم خرد نمی کنید و شما زن های هر جایی که با هر مردی هم بستر می شوید حاضر نیستید لحظاتی ‏را هم با من بگذرانید!». اما همین واسیلیچ، زمانی که ویولونش را در جعبه می گذارد و در آن را می بندد، گویی ‏انسان دیگری می شود. مفلوک، بدبخت، آدمیزادی بیچاره و تیپا خورده که از مقام نیمه خدایی به گرداب مذلت ‏سقوط کرده است و هدایت می گوید: «مثل اینکه ویولون اسباب بدبختی او شده بود». در ادامه خواهیم دید که چگونه ‏این جمله در رابطه ای تنگاتنگ با صفت «ریشه کن شده» است. اما توصیف هدایت از هنر واسیلیچ، به منزلۀ ‏ویولونیستی قدرتمند، به همین جا خاتمه نمی یابد و بهترین دلیل استادی او را در اجرای قطعۀ چارداش در کافه ‏کنسر می آورد:‏

« ... مردی که آنقدر با شور و حرارت چارداش را در کافه می نواخت، مثل اینکه می خواست همۀ بدبختی ها ‏و سرگردانی های خود را به شکل نالۀ سوزناک از روی سیم ویولون بیرون بکشد و یا یک لحظه دردهای خود را ‏فراموش بکند...‏».[8]‏ ‏

اجرای قطعۀ چارداش، اثر مونتی،[9]‏ به منزلۀ قطعه ای پیچیده و ریتمیک بیان اوج هنر و قدرت واسیلیچ است و ‏هاسمیک هم یکی از شنوندگان آثار اوست که «برای هر قطعه سازی زیاد دست می زد» و واسیلیچ نیز «با لبخند ‏مؤدبی سر خود را به علامت تشکر به طرف او خم می کرد ...».‏

اینها دو وجۀ شخصیتی واسیلیچ هستند، از یک سو ویولونیستی توانا و زبردست که با پنجۀ جادویی خود هر ‏هنردوستی را مبهوت می کند و از سوی دیگر، مردی ولگرد و لا ابالی و تهیدست که در پانسیونی محقر خانه گرفته ‏است. همین دو وجه شخصیتی است که در نظر مردم عادی با یکدیگر در تضاد است اما هاسمیک، که زن با احساس ‏و زیرکی است، خیلی زود می تواند این تضاد را در نوردد. هدایت سیر آگاهی هاسمیک را در برخورد با این دو وجه ‏شخصیتی واسیلیچ چنین توصیف می کند:‏

« هاسمیک همین طور که در فکر غوطه ور بود با خود نقشه می کشید، صدای بوق اتومبیلی رشتۀ افکارش را ‏از هم گسیخت. به طرف پیاده رو رفت. دم خرابات پَستی، که بوی کلم از آن بیرون می زد و گروهی سرمیز بیلیارد ‏با جار و جنجال مشغول بازی بودند. ناگهان میان جمعیت ملتفت شد دید واسیلیچ، استاد سورن، مست لایعقل با ‏موهای پریشان، صورت رنگ پریده و شانه های پایین افتاده، در حالی که جعبۀ ویولون را زیر بغلش زده بود از ‏خرابات بیرون آمد. هاسمیک به ساعت مچی خود نگاه کرد، شش و بیست دقیقه بود. از خودش پرسید: ,با وجودی ‏که از موقع درس سورن گذشته چه طور می شود که استاد او هنوز به منزل نرفته است؟، ولی فوراً منتقل شد که ‏تعجب او بیجاست و لابد شاگردش هم به حال او آشنایی دارد. یادش آمد یک شب دیگر هم واسیلیچ را به همین ‏حال دیده بود که از همین خرابات مست و شنگول بیرون آمد و به طرف یکی از این زن های کوچه ای رفت و ‏چیزی به او گفت. آن زن با صورت بزک کرده رنگرزی شده، برگشت و گفت: ,برو گم شو! خجالت نمی کشی؟ ‏خاک به سرت. تو که مرد نیستی. همون یه دفعه هم که آمدم از سرت زیاد بود! آدم پیش سگ بره بهتره...، . بعد، با ‏صدای خراشیده ای خندید. آن وقت واسیلیچ با قیافۀ وحشت زده از خجالت برگشت و هاسمیک را در چند قدمی ‏خود دید. نگاه زیر چشمی به او انداخت مثل اینکه گناهی از او سرزده باشد، قدم هایش را تند کرد و از میان ‏تاریکی رد شد. چون او مشتری هرشب خود، هاسمیک، را می شناخت که در کافه کنسر برای هر قطعۀ سازی زیاد ‏دست می زد با لبخند مؤدبی سر خود را به علامت تشکر به طرف او خم می کرد. شاید از این جهت خجالت کشید!‏

در همان شب، هاسمیک تعجب کرد این مرد، که وقتی در کافه ویولون می زد با احساسات مردم بازی ‏می کرد و قادر بود حالات گوناگون از لغزش آرشۀ جادویی خود روی سیم ویولون تولید کرده و شنوندگان را در ‏دنیاهای ناشناس افسونگر سیر و سیاحت بدهد، چه طور ممکن بود که احتیاجات مردمان معمولی را داشته باشد؟ ‏زیرا وقتی که واسیلیچ با آن حالت جدی و لبخند متکبر ویولون را در دست می گرفت، به صورت یک نیمچه خدا ‏در نظر هاسمیک جلوه می کرد. اما بعد از پیش آمد آن شب، بی آنکه از ارزش واسیلیچ در نظر هاسمیک بکاهد، ‏فقط تا اندازه ای به بدبختی و سرگردانی او پی برد و فهمید که همۀ کیف هایی که برای مردم معمولی جایز بود ‏برای کسی که دنیاهایی مافوق تصورات و لذایذ سایرین ایجاد می کرد غیرممکن بود. و او کوشش می کرد در پس ‏مانده و وازدۀ کیف دیگران لذت موهومی برای خودش جست و جو بکند. از آن شب در هاسمیک یک نوع احساس ‏مبهم ترحم و ستایش برای این شخص ولگرد پیدا شده بود».‏[10]‏

به نظر می آید که حتی انسان های با احساس و زیرکی مانند هاسمیک نیز در برخورد با نیازهای طبیعی ‏کسانی همچون واسیلیچ، که تا کنون تنها چهرۀ هنرمندانه ای از آنها دیده اند، شگفت زده شوند اما خیلی زود پی می برند ‏که این انسان های سرگردان و بدبخت از کیف هایی که برای مردم عادی جایز است محروم اند، آن هم کسانی که ‏دنیاهایی ورای تصورات و لذت های دیگران می آفرینند. آنها چنان غرق در وجه نخست شخصیتی خویش اند که ‏از زندگی مردم عادی و لذت های آنها فاصله می گیرند و شاید، در پس ماندۀ کیف دیگران برای خویش لذتی می جویند. از میان مردم عادی، که هنرمندی مانند واسیلیچ را احاطه کرده اند، تنها کسانی که زیرکی و احساس ‏هاسمیک را دارند و خود گرفتار عشقی نو پا شده  و طعم درد را چشیده اند به احساسی دوگانه، که آمیزه ای از ‏ترحم و ستایش نسبت به واسیلیچ است، دست می یابند. اما دیگران، که به چنین مرحله ای از آگاهی نرسیده اند، به ‏ویژه در برابر نیازهای عادی و معمولی آنها، مانند آن زن خیابانی برخورد می کنند. تصادفاً، در همین جاست که ‏مفهوم واژۀ تجلی را درمورد عشق هاسمیک به سورن، با همان معنایی که هدایت در بوف کور خود آورده است، ‏در می یابیم، عشقی که مانند پرتویی گذرنده یا ستاره ای پرنده بر او تجلی می کند و در روشنایی آن لحظه ای ‏بدبختی های خود را می بیند و به عظمت و شکوه آن پی می برد. تجلی علاوه بر قصۀ واسیلیچ داستان عشق بی سرانجام و پر از دلهره و هراس و در یک کلام راز سربه مُهر زنی ارمنی است که به شدت از شوهر شکم گنده و ‏طماع و پول پرست خود سر خورده است. هاسمیک، که احساس می کند شوهرش هرگز نمی تواند آرزوهای او را ‏برآورده کند و زندگی اش خالی و بدون عشق است، هنگام معرفی سورن از سوی دوست نزدیکش، سیرانوش، یاد ‏فالگیر قهوه می افتد که به او گفته بود: «یک دورۀ عشقی در زندگی او با یک جوان لاغر اندام بلند بالا و خوش سیما ‏روی خواهد داد».[11]‏ او، که آشنایی با سورن را جزئی از سرنوشت خود می داند، به هیچ قیمتی نمی خواهد این ‏فرصت را از دست دهد. هاسمیک با سورن قرار ملاقاتی می گذارد ولی از شوهرش شنیده است که شب سه شنبه ‏در خانۀ برادر شوهرش دعوت دارد، یعنی همان شبی که قرار است سورن را ملاقات کند. برای هاسمیک خبر شومی ‏است زیرا همۀ نقشه های او را به هم می زند. به همین دلیل، از لحظۀ شنیدن خبر همه جا به دنبال سورن می ‏گردد تا به او بگوید که نمی تواند شب سه شنبه با او ملاقات کند. هاسمیک گرچه زن وظیفه شناسی است ولی از ‏این موضوع هم سخت ناراحت است که ناچار است بدقولی کند. هرجا به دنبال سورن می رود او را نمی یابد. در ضمن، ‏نمی خواهد از این موضوع با کسی حرفی زند:

«... وانگهی این مطلبی نبود که به هر کسی ابراز کند یا به توسط ‏کسی به او بنویسد و یا پیغام بفرستد، حتی رویش نمی شد این موضوع را به دوست جان در یک قالب خود ‏سیرانوش، بگوید که به وسیلۀ او به سورن معرفی شده بود...».[12]‏

در واقع، هاسمیک زخم  زبان های در و همسایه را ‏فراموش نکرده است:‏

«آیا همسایۀ خود او، شوشیک، پشت سرش نگفته بود که هر شب در کافه به واسیلیچ چشمک می زند؟ اگر او ‏را در اینجا و درین حال می دید، که جلو خانۀ واسیلیچ پرسه می زند، چه رسوایی! آبرویش به کلی به باد می رفت. ‏در این وقت حس کرد که ضربان قلبش تند شد.‏

هیکل مردی از پانسیون بیرون آمد. هاسمیک بی باکانه با قدم های تند به او نزدیک شد ولی یک نفر غریبه ‏بود. در این لحظه، کنجکاوی و بی حوصلگی زیادی داشت. یک جور حس تازه ای در خودش کشف کرد. در عین ‏حال که از مردم گذرنده می ترسید و درد انتظار و سرگردانی را متحمل می شد، یک نوع لذت حقیقی می برد. ‏شاید برای این بود که چشم به راه سورن بود؟...»‏.[13]‏

هدایت در به تصویر کشیدن تمام لحظه های سرگردانی و دلهره و تشویش هاسمیک، که پشت پنجرۀ پانسیون محل اقامت ‏واسیلیچ قدم می زند تا شاید سورن از پانسیون بیرون بیاید و مطلب را با او در میان گذارد، استاد است. هاسمیک ‏هر لحظه نگران است که مبادا آشنایی سررسد و او را پشت پنجرۀ پانسیون ببیند. آیا به راستی عشقی که با این همه ‏ترس و لرز و دلهره و تشویش همراه است سرانجام خوبی دارد؟

هدایت در تجلی مثلثی از قهرمانان ـ یعنی واسیلیچ، هاسمیک و سورن ـ آفریده است. از سورن چیز زیادی ‏نمی دانیم جز آنکه دانشجوی واسیلیچ است و نزد او موسیقی کلاسیک می آموزد. سورن حتی در داستان نیز حضور ‏فعال ندارد. تمام تأکید هدایت برروی واسیلیچ و هاسمیک است. بدین ترتیب، برای یافتن پاسخ نخستین پرسش ‏خود به واسیلیچ باز می گردیم و از دو شخصیت دیگر تنها برای دست یافتن به این پاسخ بهره می گیریم.‏

واسیلیچ هنرمندی است از یکی از کشورهای اروپای شرقی، شاید لهستان یا بلغارستان، نامش چنین نشان ‏می دهد. اینکه چگونه گذارش به این سرزمین افتاده و در پانسیونی محقر در تهران مسکن گزیده و برای ‏گذران زندگی در کافه کنسر ویولون می نوازد و در پانسیون محل اقامتش درس خصوصی ویولون می دهد به ‏درستی معلوم نیست. هدایت هیچ اشاره ای به اینها نمی کند. عشقی ناکام و شکست خورده زندگی واسیلیچ را ‏درد آلود ساخته است. این را از متن داستان می توان دریافت. آن هنگام که هاسمیک در جستوجوی سورن پا به ‏پانسیون واسیلیچ می گذارد و وارد اتاق او می شود، در نخستین برخورد فقر صاحب اتاق نظرش را جلب می کند ‏و بعد هم «عکس رنگ پریدۀ زنی نیز به دیوار اتاق دیده می شد».‏[14]‏

واسیلیچ، که تصویر آن زن زندگی اش را تلخ و درد آلود ساخته است، وقتی در کافه کنسر پیوسته هاسمیک را ‏می بیند که در ردیف جلو برای قطعه هایی که او با ویولون می نوازد ابراز احساسات می کند، یک دم، یک لحظۀ ‏گذرا، احساس می کند که همان عشق کهنه در وجود هاسمیک تجلی یافته است. خود او به هاسمیک می گوید:‏

«ببخشید خانم!... من برای شما چیزی نداشتم ... من نمی دانستم آیا ممکن است کسی به فکر من باشد؟ ... ‏ببخشید خانم! (دست روی پیشانی خود کشید) چطور ممکن است؟ فقط در خواب می شود دید. در خواب همه ‏چیز ممکن است... چند سال پیش که در صوفیا بودم، همین دختر( اشاره به عکس دیوار کرد) نه ... نمی خواهم ‏یادم بیاید... نیمرخ شما هم شبیه است... در کافه همیشه به نیمرخ شما نگاه می کنم... چه چیز غریبی! یادم است ‏در خواب دیدم همین دختر... من ویولون می زدم وارد اتاقم شد... خیلی نزدیک آمد دست هایش را گرفتم، نشست ‏و حرف هایی که فقط در خواب می شود گفت... یک دقیقه، فقط یک دقیقه بود...»‏.[15]‏

به راستی تشابه میان سرنوشت واسیلیچ با پات، همان سگ اسکاتلندی داستان سگ ولگرد از یک سو و قهرمان ‏بوف کور از سویی دیگر حیرت انگیز است. آیا زندگی واسیلیچ مانند پات نیست که از چمنزارهای سبز و خرم ‏اسکاتلند به بیابان های مفلوک و نکبت زدۀ ورامین کشیده شده؟ واسیلیچ از سرزمین هایی که زندگی در آن با ‏موسیقی، ویولون، پیانو و نت پیوند خورده است به ماتمکدۀ پر فقر و مسکنتی کشیده شده که در آن هنر و هنرمند ‏ارجی ندارد و درست در این هنگام است که همچون قهرمان بوف کور احساس می کند که یک شعاع آفتاب در ‏زندگی اش درخشیده، شعاعی که تنها یک دقیقه دوام داشته است اما خیلی زود در  می یابد که این شعاع آفتاب نبوده بلکه همان پرتو گذرنده ای بوده است که در روشنایی اش به همۀ بدبختی های خود پی برده و شکوهش را ‏درک کرده است. واسیلیچ، که دمی در رؤیای رویارویی با عشق کهنۀ خود در شهر صوفیا فرو رفته و به نیمرخ ‏هاسمیک خیره شده است، ناگهان به خود می آید و می  بیند که او رفته است:‏

« گیلاس را بلند کرد و سر کشید. هاسمیک هم ناچار گیلاس را نزدیک لب خود برد. واسیلیچ قیافۀ موقر به ‏خود گرفت، ویولون را با احتیاط برداشت زیر چانه اش گذاشت و شروع به زدن کرد ـ سرناد شوبرت بود ـ از ارتعاش ‏سیم ویولون لرزه به اندام هاسمیک افتاد، مثل اینکه ساز به حواس کرخت شدۀ او جان تازه بخشید. واسیلیچ ‏آرشه [را] روی سیم ها غلت می داد، خم می شد، بلند می شد مانند اینکه می خواست با تمام هستی خودش به ساز ‏جان بدهد. می خواست آنچه را که با زبان نتوانسته به هاسمیک بفهماند شاید به وسیلۀ ساز بتواند به او بگوید. ‏موهای جوگندمی پریشان او خیس عرق دور صورتش ریخته بود. نیمرخ او با بینی بلند، رنگ پریدۀ مایل به ‏خاکستری، پای چشم های کبود، نگاه خیره و گوشۀ لب هایش که ول شده بود و بیهوده سعی می کرد به هم ‏بفشارد منظرۀ ترسناکی داشت. ولی ناگهان حالت صورتش عوض شد مثل اینکه در دنیای مجهول و افسونگری ‏جولان می داد و از نکبت زندگی خودش گریخته بودـ شاید در این دقیقه او حقیقتاً زندگی می کرد چون گمان ‏می کرد برای همزاد و یا سایۀ معشوقۀ قدیم خود، برای کسی ساز می زند که می فهمد و بالاخره هنرش او را جلب ‏کرده بود. شاید خوابی که دیده دوباره جلو او در عالم بیداری مجسم شده بود!ـ با تمام قوا هنر نمایی می کرد. ‏شاید این بهترین قطعه ای بود که در عمر خود اجرا می کرد ـ اما همین که به طرف هاسمیک برگشت و خواست ‏در چشمان او تأثیر ساز و احساساتش را دریابد ملتفت شد که جای او خالی است. هاسمیک رفته بود و لای در را ‏باز گذاشته بود...‏»‏.[16]‏

ویولونیستی مانند واسیلیچ، که در دنیای بزرگان موسیقی مانند شوبرت سیر می  کند و از سرزمین مادری خود ‏ـ که با موسیقی عجین شده ـ به سرزمینی مفلوک و فقرزده افتاده است، به راستی مردی ریشه  کن شده به تعبیر ‏هدایت است. همچون گیاهی که ریشه  اش را از خاک در آورده  اند. در چنین سرزمین فقرزده و عقب افتاده  ای باید ‏هم ویولون اسباب بدبختی او باشد. زندگی او در فقر و محیطی هنرناشناس همان مرگ تدریجی است و جعبۀ ‏ویولونش، به تعبیر درست هدایت، همان تابوت سیاهی است که با خود به همه جا می  کشد. مردی که موسیقی را به ‏یقین در کنسرواتواری در اروپا آموخته است حال گذارش به کافه  ای مفلوک افتاده و در دکان  های پیاله  فروشی که ‏از آنها بوی کلم به مشام می  رسد و کافه  های شهر ویولون می  زند. هنر در چنین سرزمینی اسباب دردسر است و ‏هنرمند را به مرگ تدریجی محکوم می  کند. آنچه واسیلیچ را به چنین وضع غم  باری کشانده همانا تن در دادن به ‏زندگی در محیطی است که رجاله  ها (به تعبیر هدایت) برآن حاکم اند. فقر در سر و وضع و محیط زندگی واسیلیچ ‏مشهود است:‏

« ... زمین از زیلوی خاک  آلودی مفروش بود و از همۀ اتاق و صاحبش، که روی لباس او از کثرت استعمال برق ‏افتاده بود، بوی مرگبار فقر و نکبت متصاعد می  گردید که بوی الکل سوخته، دود توتون و بوی تند عرق در آن ‏مخلوط شده بود...».[17]‏

آیا اگر واسیلیچ در برابر ارائۀ هنرش دستمزد آبرومندی دریافت می  کرد باز هم به زندگی در پانسیونی محقر و ‏اتاقی فقر  زده تن در می  داد و لباس مندرسی می  پوشید که از شدت استعمال برق افتاده باشد و بوی نکبت و فقر دهد و کف اتاقش را با زیلویی مندرس و خاک  آلود فرش می  کرد؟ طبیعی است که چنین نبود. اما این دستمزد را ‏باید از چه کسانی دریافت می  کرد؟ او که ویولونیستی اروپایی و به احتمال زیاد، کنسرواتوار دیده است و اینک، به ‏دلایل نامعلومی گذارش به کافه  های ساز و ضربی و دکان  های پیاله  فروشی افتاده برای چه کسانی سرناد ‏شوبرت را بنوازد؟ برای آنها که با رِنگ بابا کرم قر کمر می  دهند و تصنیف یه جوجه خروس را می  خوانند و ‏با رقص مهوش سرگرم می  شوند؟ او که عشق ناکامش را در سرناد شوبرت می  نوازد و زمزمه می  کند برای چه ‏کسانی شوبرت بنوازد؟ برای آنها، که به قول قهرمان بوف کور، عشق  شان را در تصنیف  های هرزه می  جویند؟ آیا ‏واسیلیچ و امثال او در میان چنین سلیقه  ها و چنین فرهنگ  هایی جایی دارند؟ یقیناً نه و آن وقت مگر مکان ‏نواختن شوبرت و بتهوون کافه است؟ جای واسیلیچ و امثال او در تالار  های موسیقی است و در کنار ارکسترهایی ‏که در فضایی متین و پر ابهت به اجرای آثار بزرگان موسیقی بپردازند، اما از جامعه  ای عقب  افتاده و کهنه  پرست ‏که نظامیان قلدر و فاسد، کاسب  های سودجو، تاجرهای پول  پرست و شاهزاده  های مفت  خور و رجاله  های دیگر بر آن حاکم  ‏اند می  توان انتظار وجود تالار موسیقی را داشت؟ جامعه  ای که کهنه  پرستی، خرافات، جهل، عقاید ارتجاعی و ‏آداب و سنت  های پوسیده سکۀ رایج آن است؟ در چنین فضایی، واسیلیچ باید هم در فقر و نکبت دست و پا زند و ‏حتی عشق را از رجاله  ها و زنان هرجایی گدایی کند. شوهر هاسمیک یکی از این رجاله  هاست. هدایت او را چنین ‏توصیف می  کند:‏

« ... شوهرش با آن سر طاس، شکم پیش آمده و ریش زبری که در روز یک مرتبه می  تراشید و مثل سگ پا  ‏سوخته دنبال پول می  دوید و اسکناس  های رنگین را روی هم جمع می  کرد هرگز نمی  توانست آرزوهای او را ‏برآورد... چون او زن گرفته بود مثل اثاثۀ خانه، یک جور بیمه برای زندگی مرتب و آرام، تأمین آشپزخانه و ‏رختخواب بود، یک نوع پیش  بینی برای روز پیری و فرار از تنهایی بود تا صورت حق به جانب در جامعه به خود ‏بگیرد...»‏.[18]‏

و تازه، این تصویر شوهر هاسمیک است در جامعۀ ارمنی که از هر نظر از بقیۀ جامعه ایرانی جلو  تر است. آیا ‏درک کسانی که به کافه  های ساز و ضربی که واسیلیچ در آنها می  نوازد رفت و آمد دارند بهتر از درک شوهر ‏هاسمیک است و آیا آنها برداشت بهتری از هنر، هنرمند و زن دارند؟ ظاهراً، هاسمیک از معدود کسانی است که هنر ‏واسیلیچ را درک می  کنند و او هم از سر اجبار و تنها برای شنیدن ویولون اوست که به این کافه  ها می  رود. ‏واسیلیچ در داستان تجلی یک محکوم است، یک تبعیدی که تعلقی به سرزمین و جامعۀ نکبت  زده و پر از فقر و ‏مسکنتی که در آن زندگی می  کند ندارد. نا  خواسته یا خود خواسته، کسی نمی  داند و از متن داستان هم نمی  توان ‏دریافت، به این مکان تبعید شده است و به نوعی دوران محکومیت خود را سپری می  کند. او در جامعه  ای زندگی ‏می  کند که بهشت دلالان، تاجرهای مال  اندوز به سبک قهرمان رمان حاجی آقا، آدم  های انگل و در یک کلام رجاله  هاست. تا آن زمان حکومت  های فاسد یکی پس از ‏دیگری با تکیه برجهل جامعه آمده و رفته  اند و فرهنگی متعالی نداشته  اند تا به مردم بدهند و به تدریج این ‏سرزمین به شوره  زاری مبدل شده که گیاه در آن نمی روید. پس، جایی برای هنر و هنرمند در آن نیست. هنر و ‏هنرمند هم حکم همان گیاه لطیفی را دارد که در شوره  زار می خشکد. این است آنچه هدایت خواسته در داستان ‏تجلی اش بگوید.‏

اینک بار دیگر، پرسش نخستین را مطرح می  کنیم و آن اینکه چرا هدایت چهرۀ هنرمند، یعنی واسیلیچ ‏ویولونیست، را در تجلی خود تا این اندازه غم  انگیز، مفلوک و ترحم  آور آفریده است؟

گرچه داستان تجلی در نخستین برخورد حکایت دو عشق ناکام را به تصویر کشیده، عشق ناکام و کهنۀ ‏واسیلیچ ویولونیست به دختری ناشناس از بلغارستان که اینک در وجود هاسمیک تجلی یافته است و ‏عشق هاسمیک به سورن که در جامعه  ای با ویژگی  های یاد شده ره به جایی نمی  برد و به ناکامی ‏منجر خواهد شد. با این حال، این هر دو عشق در سایۀ دادنامه    ای قرار دارند که هدایت بر علیه جامعه  ای ضد هنر ‏صادر کرده است. هدایت بسیار طبیعی به توصیف و تصویر زندگی هنرمند در این جامعه پرداخته و در کل داستان، ‏چهرۀ هنرمند را مفلوک و ترحم  آور ارائه داده است و این چهره سند محکومیت جامعه  ای است که در آن همۀ عوامل ‏سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دست به دست هم داده  اند تا عرصه را بر هنر و هنرمند تنگ و او را به استحاله ‏وادار کنند. آنچه واسیلیچ بدان تن در داده استحاله  ای تدریجی است که رفته رفته او را از صورت هنرمندی ‏حساس و معلمی وظیفه  شناس، که با تدریس موسیقی و نوازندگی زندگی محقرانه  ای را می  گذراند، بیرون آورده و ‏به ولگردی لاابالی و نوازندۀ کافه  های ساز و ضربی تبدیل می  کند. بهترین و کامل  ترین شکلی که هدایت از این ‏استحاله در جامعۀ نکبت  زدۀ ایران ارائه می  دهد همان تصویری است که در بوف کور آورده است با این تفاوت ‏که استحاله در بوف کور و حرکت از اوج به حضیض شکلی نمادین، پاک و بی شائبه به خود می  گیرد و بیشتر به ‏کهن الگویی شبیه است که باید آن را به زمان  ها و مکان  های دیگر تعمیم داد در حالیکه استحالۀ چهرۀ هنرمند ‏در تجلی کاملاً ریشه  های سیاسی اقتصادی دارد و در جامعه  ای سنت زده و تحت سلطۀ ارتجاع سیاسی مفهوم ‏می  یابد. کُمیساروف و روزن فلد، مترجمان آثار هدایت به زبان روسی، به درستی به این نکته اشاره کرده  اند که: ‏

«...میهن برای او،... مفهومی جغرافیایی نبود، پیش از هر چیز وی مردمی را که در آن زندگی می  کردند دوست ‏داشت، مردمی که ناگزیرند عمر خود را در تنگدستی و نیم  سیری بگذرانند. اینجاست که انسان  دوستی نویسنده و ‏محبت او نسبت به هم  میهنانش آشکار می  شود. همراه با این احساس آثار او سرشار از کینه  ای عمیق نسبت به ‏ستمگری و تنگ گرفتن کارها بر انسانی دیگر و نیز نسبت به فقر، خرافات، جهل و تعصبات مذهبی است‏»‏.[19]‏

بیشتر قهرمانان هدایت انسان  های تیپا  خوردۀ جامعه و گاه حاشیه  ای  اند. حال می  خواهیم به این نکته ‏بپردازیم که آیا چهرۀ واسیلیچ در سایر آثار هدایت همتایی دارد یا منحصر به فرد است. در مجموعۀ زنده به گور و ‏سپس سه قطره خون هنرمندی نمی  یابیم. در داستان شب  های ورامین از مجموعۀ سایه روشن، فرنگیس ‏هست که تار می  نوازد اما هدایت او را هنرمند نمی  نامد. در بوف ‏کور با هنرمندی روبه  رو هستیم که جلد قلمدان می  سازد ‏اما قهرمان بوف ‏کور را نباید با واسیلیچ مقایسه کرد زیرا خود نویسنده ابداً تأکیدی بر وجه هنری کار قهرمان بوف ‏کور ندارد و محور اساسی و اصلی داستان چیز دیگری است. در مجموعۀ ولنگاری و در رمانحاجی آقا نیز چهرۀ ‏مشابهی نمی  یابیم. بنابراین، به راستی باید گفت که چهرۀ واسیلیچ در آثار هدایت همتایی ندارد پس راه دوری ‏نرفته  ایم اگر ادعا کنیم که داستانتجلی و چهرۀ هنرمند در این اثر بیانیۀ هدایت در بارۀ هنرمند اصیلی است ‏که محیط او را، به دلیل عدم درک درست از شخصیت و آثارش، به استحاله می  کشاند.

سخن برسر این است که آیا آن دو ‏وجه شخصیتی، که بدان اشاره شد، از آغاز با واسیلیچ بوده است، مثلاً از دوران جوانی؟ آیا او پیش از آنکه به این ‏سرزمین پا گذارد هم مردی لاابالی و بی  تفاوت بوده است؟ چه عاملی را می  توان در این بی  تفاوتی مهم دانست؟ ‏تردید در همین جاست که یک ویولونیست زبردست مانند واسیلیچ نمی  توانسته از آغاز انسانی لاابالی و سست ‏باشد و گرنه ویولونیستی زبردست نمی  شد. می  توان این را دریافت که محیط و مردمی که درکی از موسیقی ‏واسیلیچ نداشته  اند او را نسبت به خود و اطرافش بی  تفاوت ساخته  اند. هنرمندانی در برابر چنین پدیده  ای ابتدا ‏مقاومت می  کنند، برخی این مقاومت را تا پایان ادامه می  دهند و برخی از پای می  افتند ولی این را باید پذیرفت ‏که حتی در این مقاومت نیز هنرمند دچار استحاله می  شود زیرا به هرحال بخشی از انرژی و توان روحی او صرف ‏مبارزه با کسانی می  شود که او را ریشخند می  کنند و هنرش را ناچیز می  شمارند.

واقعیت آن است که دنیای ‏موسیقی واسیلیچ، که آن را به خوبی آموخته و با آن خو گرفته، متعلق به این سرزمین نیست و شنوندگانش درکی ‏از آن ندارند بلکه با آن بیگانه  اند. اگر از قطعه  هایی نظیر چارداش بگذریم، کارهای سنگین موسیقی  دانان ‏بزرگی نظیر پاگانی  نی و شوبرت برای شنوندگان واسیلیچ مفهوم نیست. آیا همین بیگانگی شنوندگان با موسیقی ‏واسیلیچ نیست که رفته رفته اعتماد به نفس او را در هم می  شکند و استحالۀ او، یعنی حرکت از جایگاه هنرمندی زبردست ‏و والا را به سوی نوازندۀ کافه  های پست و دکان  های پیاله  فروشی، تشدید می  کند؟ مگر نه این است که واسیلیچ ‏حقیقتاً در دنیایی جادویی، که با آرشۀ خود و موسیقی شوبرت می  آفریند، زندگی می  کند و با معشوقۀ قدیم خود یا ‏با سایۀ او حرف می  زند؟ او در این حال برای کسی ویولون می  زند که هنرش را درک می  کند، یعنی همان معشوقۀ ‏قدیم که اینک در هاسمیک متجلی شده و در این حال است که با تمام قوا هنرنمایی می  کند.

به راستی که ‏هنرمند و به ویژه موسیقی  دان زمانی روحیه ادامۀ کار هنری را دارد و به ویژه زمانی هنرش به تعالی می  رسد که ‏شنوندگان خاص خویش را بیابد اما زمانی که ناچار باشد برای سلیقه  های پست و بازاری و به ویژه برای کسانی ‏بنوازد که برای خوش  گذرانی و می  گساری و بدمستی به کافه می  آیند بسیار طبیعی است که استحاله  اش سرعت گیرد و هنرش هرگز به تعالی نرسد. سستی و بی  تفاوتی هنرمند از همین نقطه آغاز می شود. ‏

واسیلیچ به محیطی که در آن زندگی می  کند و می  نوازد تعلقی ندارد. زیرکی هدایت فراتر از آن است که ‏تضاد واسیلیچ را تنها به دلیل ملیتش بداند. هنر واسیلیچ است که او را از جامعه  اش متمایز ساخته است. یک ‏ویولونیست ایرانی هم، با حال و هوا و نوع موسیقی  ای که واسیلیچ می  نوازد، بی  شک به همین سرنوشت دچار می  شود. ‏هدایت با مطرح کردن هنرمندی مانند واسیلیچ به طرح دردی بی  درمان می  پردازد و آن مشکل هنرمند در ‏جوامعی است که از فقر اقتصادی و فرهنگی رنج می  برند، جوامعی که زیر سلطۀ بی  امان سرمایه، جهل و ‏خرافات به بیماری مزمن ابتذال و انحطاط کشیده شده  اند. هنرمند در چنین جامعه  ای سه راه پیش رو دارد: مبارزه  ‏ای پیگیر و خستگی  ناپذیر، تسلیم و پذیرش انحطاط، مرگ خود خواسته.‏

چهرۀ هنرمند در تجلی هدایت، با محکوم کردن چنین جامعه  ای، هنرمند را در انتخاب یکی از این سه راه ‏به تفکر وا می  دارد. واسیلیچ به ناچار راه دوم را برگزیده است و هدایت به دلایل بسیار به راه سوم رفت. چگونه ‏هنرمند می  تواند راه نخستین را برگزیند؟

 

موضوع دیگری که در مورد داستان تجلی مطرح می  شود، درک آن احساس و انگیزه  ای است که هدایت ‏را برآن داشته تا فضای داستان را به پانسیونی ارمنی برد و با قهرمانان داستان خود و به ویژه، با هاسمیک و ‏واسیلیچ، عمیقاً هم  دردی کند. این موضوع، چنان که گفته شد، در خصوص شخص هدایت و دوستی صمیمانه  اش با ‏ارمنیان در طول زندگی و تا لحظه  های پایانی آن دارای اهمیت بسیار است. در ضمن همین بحث است که هراس ‏هدایت را از سرنوشت هنرمندانی نظیر واسیلیچ و گریز او را از سرنوشتی مشابه، در آخرین روزهای زندگی  اش، ‏بررسی و تحلیل خواهیم کرد. ‏

 

Click to enlarge
صادق هدایت در کنار بزرگ علوی، مسعود فرزاد، مجتبی مینوی، پرتو علوی و بانو لرتا هایراپتیان

 

Click to enlarge
صادق هدایت و آندره سِوریوگیان

 

هدایت در زندگی خود پیوسته با نخبگان ارمنی در تماس بود و با آنها دوستی صمیمانه داشت. فرهیختگانی ‏مانند شاهین سرکیسیان، از بنیان  گذاران تئاتر نوین ایران؛ مارکار قرابگیان(دو)، شاعر و نقاش توانا؛ لرتا هایراپتیان، ‏بازیگر برجستۀ تئاتر؛ آندره سِوریوگیان(درویش)، نقاش سرشناس در سطح جهانی؛ و آرداشس آوانسیان، ‏سیاست  مدار، اندیشمند و از بنیان  گذاران نهضت چپ ایران دوستان نزدیک او بودند و آبیگ آواکیان، نویسندۀ ‏حساس و توانا، نیز در سال  های پایانی اقامت خود در ایران از نزدیک با او آشنا شد و با وی در ارتباط بود. در 1325ش ‏داستان فردا به دست شاهین سرکیسیان به زبان فرانسه ترجمه و در ضمیمۀ samedi روزنامۀ Journal de Téhéranچاپ شد. ‏در همان سال، ترجمۀ داستان سگ ولگرد هم به زبان ارمنی در روزنامۀ آرپی[20]‏ ‏به چاپ رسید. سرکیسیان سپس، ‏در 1334ش، بر اساس داستان  های کوتاه محلل و مرده  خورها، اثر صادق هدایت، دو نمایشنامه را به 

Click to enlarge

طرحی از چهرۀ صادق هدایت، اثر آندره 

سِوریوگیان این طرح در زمان حیات هدایت

تهیه و به وی تقدیم شده است

روی صحنه برد. ‏در 1341ش، نمایشنامۀ مازیار، اثر هدایت، را برای انجمن زرتشتیان و بار دیگر محلل را در 1342ش و نمایشنامۀ ‏‏چنگال را، براساس داستان کوتاهی از هدایت در 1343ش به اجرا درآورد. او با این آثار یاد دوست ازدست  رفته  اش را گرامی داشت. صادق هدایت با آندره سِوریوگیان نیز دوستی  ای صمیمانه داشت و نخستین بار او بود که هنر سِوریوگیان را به مردم شناساند. هدایت مقدمۀ کتاب ترانه  های خیام را به خواهش سِوریوگیان نوشت و چند مینیاتور از ‏او را نیز در کتاب خود آورد و به اتفاق مجتبی مینوی صد پرده از تابلوهای او را، که از داستان  های شاهنامه کشیده ‏بود، عکس  برداری کردند و برای تهیه گراور برای چاپ شاهنامه به برلین فرستادند. همچنین، به همت هدایت، مینوی و مارکار ‏قرابگیان نمایشگاهی از آثار سِوریوگیان برگزار شد. سپس، باشگاه ارمنیان تهران مراسم بزرگداشتی برای او برگزار ‏کرد که درآن مجتبی مینوی و مارکار قرابگیان در بارۀ هنر سوریوگیان سخنرانی کردند و بدین ترتیب، جامعۀ ایران به ارزش ‏آثار وی پی برد.

آرداشس آوانسیان دربارۀ هدایت می  گوید:

« نمی  دانم چه کسی و شاید هم نوشین مرا برای ‏نخستین بار با صادق هدایت آشنا کرد. مناسبات ما خیلی دوستانه بود. من با یک نویسندۀ بزرگ و از همه مهم  تر ‏با یک آدم بزرگ آشنا شده بودم. از قراری که رفقا می  گفتند صادق هم به من علاقه داشت. شاید هم رفقا از ‏مبارزات ما در داخل زندان و خارج زیاد صحبت کرده بودند. بارها صادق به منزل ما آمده بود. من هم به دفعات نزد ‏او رفته بودم. تا جایی که فهمیده بودم صادق آدمی بود فروتن، با فرهنگ و یک نویسندۀ بزرگ...».[21]‏ ‏

دکتر انور خامه  ای دربارۀ دوستی هدایت و آرداشس آوانسیان می  نویسد:

«هدایت برای آرداشس بسیار احترام قائل بود. آرداشس یک مارکسیست بسیار مؤمن و معتقد بود. البته نه آن طور که برخی  ها تلقی می  کردند. او به ایدئولوژی خودش به نوعی جنبۀ مذهبی می  داد و در عین حال بسیار پایبند اصول اخلاقی بود. او از دوستان ارمنی هدایت بود. البته ایرانی  الاصل بود. علاقه  ای که هدایت نسبت به آرداشس داشت به خاطر این بود که در آن ده سالی که آرداشس در زندان بود و نامزدش را هم حتی به این خاطر از دست داده بود، بسیار مقاوم و پابرجا روی عقایدش مانده بود. آرداشس در کل آدم منظبط و جدی  ای بود».[22]‏

هدایت نزد ارمنیان هنری متعالی و رو به رشد را در شاخه  های مختلف شعر، داستان  نویسی، تئاتر، موسیقی، ‏باله، اپرا، نقاشی، مجسمه  سازی و معماری می  دید که او را به وجد می  آورد. او، که به موسیقی کلاسیک و آثار ‏بزرگانی مانند بتهوون، چایکوفسکی و شوپن عشق می  ورزید، کارهای آنها را در کافه  ها و پانسیون  هایی که به دست ارمنیان اداره می  شد یا از طریق صفحه گرامافون یا به طور زنده می  شنید. نوازندگانی که در این کافه  ها ‏و پانسیون  ها می  نواختند و از این راه گذران زندگی می  کردند به تدریس موسیقی هم روی می  آوردند. ارمنیان در ‏آشنا ساختن ایرانیان با موسیقی کلاسیک نقشی سازنده داشتند و در فضای کافه  ها، رستوران  ها و هتل  ها از آن ‏بهره می  بردند. در آن مقطع زمانی، در فضاهای سنتی و قهوه  خانه  ها و کافه  های ایرانی بیشتر از همان موسیقی ‏سنتی ایرانی استفاده می  شد. بنابراین، آفریدن فضایی ارمنی در داستان تجلی کاملاً طبیعی و واقع  گرایانه است. ‏واسیلیچ باید هم برای زندگی و تدریس خود در پانسیونی ارمنی، که به روحیه و فرهنگش نزدیک  تر است، اقامت ‏کند. همدردی هدایت با هاسمیک و واسیلیچ همدری با کسانی است که دردهایشان ژرف و ناگفتنی است، همدردی ‏با انسان  هایی است که به هر دلیلی در اقلیت واقع شده  اند، چنان  که او خود را نیز در اقلیت احساس می  کرد!‏

آنچه هدایت در توصیف واسیلیچ ویولونیست، به منزلۀ یک هنرمند، آورده است به راستی دیدگاه  های خود ‏اوست؛ یعنی، هنرمند را به هنگام آفرینش هنری همچون نیمه خدایی می  بیند که بر بینندگان و شنوندگانش تسلط ‏دارد و آن هنگام که آفرینش به پایان می  رسد از جایگاه نیمه خدایی  اش پایین می  آید و به موجودی عادی با ‏نیازهای پیش  پا افتاده تبدیل می  شود. البته، این را هم باید گفت که هدایت از اینکه سرنوشت هنرمند، مانند ‏سرنوشت واسیلیچ ویولونیست چنین غم  انگیز و ترحم  آور شود هراسی دائمی دارد. بدون شک، یکی از دلایلی که ‏هدایت را در غربت به خودکشی کشاند همان گریز از سرنوشتی نظیر سرنوشت واسیلیچ ویولونیست بود. هدایت از ‏مفلوک شدن سخت می  هراسید و نمی  خواست که به چنین ورطه  ای سقوط کند. سال  ها و به ویژه، روزهای پایانی ‏زندگی  اش نشان  از این دلهره و هراس دائمی دارد.‏

در فاصلۀ سال  های 1325 ـ 1329ش، یعنی در سفر پایانی هدایت، قوت گرفتن این هراس و خستگی و بیزاری ‏از محیط و دلهره  های دیگر به خوبی در نوشته  هایش دیده می  شود. هدایت در این سال  ها چنان از محیط و شرایط حاکم ‏بر ایران به تنگ آمده است که در نامۀ مورخ 22 ژوییۀ 1950م (31 تیرماه 1329ش) خود به دکترحسن شهید ‏نورایی می  نویسد:

« اینکه نوشته بودید اقدامی راجع  به مسافرت حقیر کرده  اید اصولاً با مسافرت اگر چه به ‏توسط ملک نقاله هم باشد موافقم.»‏.[23]‏

در واقع، در16 تیر 1329ش دکتر شهید نورایی نگرانی خود را از پاریس به محمود هدایت اطلاع داده است:‏

« ... به قراری که می  شنوم و از خلال نامه  های صادق می  خوانم حال او دیگر به هیچ  وجه تعریفی ندارد و ‏مزاجاً بی  نهایت ضعیف شده و احتیاج به استراحت و معالجه دارد و وسایل این کار هم در تهران فراهم نیست. ‏تابستان گرم تهران و ارتفاع 1300 متر به اصطلاح با مزاج او سازگار نیست و روز به روز ضعیف  تر می  شود و ‏سلامتش خدای ناکرده روز به روز بیشتر از اعتدال منحرف می  گردد.‏

در سال پیش توسط یکی از دوستان به جناب  عالی پیشنهادی کردم که با آن موافقت فرمودید ولی عملاً بی  ‏نتیجه ماند. دیگر جای تأمل نیست. شما را به خدا اقدامی بفرمایید که هرچه زودتر صادق چند صباحی برای ‏معالجه و استراحت به فرنگستان اعزام گردد. هزاران نفر دیگر به عناوین مختلف در اروپا معالجه می  کنند که ‏کسالتی هم ندارند. چه عیب دارد که یک مرتبه هم حق به حق دار برسد؟‏»‏.[24]‏

محمود هدایت در این باره گفته است:‏

« من آنچه که از دستم بر می  آمد انجام دادم. مکرر در مکرر این جریان را به وزیر مربوطه گفتم، حتی ‏سماجت و خواهش کردم که یک بار به غلط حق را به ذی حق بدهند و برادرم را به عنوانی که خود بهتر می  دانند ‏و همه روزه در مورد بستگان خود اعمال می  کنند به نقطه  ای اعزام دارند. ولی در تمام این دوران به دفع  الوقت ‏گذراندند و در هر جلسه کسانی را با تصویب  نامه  های عجیب و غریب به عنوان سرپرست و بازرس و غیره به اروپا ‏و امریکا می  فرستادند. که غالباً آنها می  باید الفبای زبان خارجی را در همان  جا شروع می  کردند.‏

پس از چندی نامۀ دیگری نیز از دکتر شهید نورایی رسید که مصراً برادرم را به اروپا دعوت می  کرد و نوید ‏می  داد به کمک وزرایی که با هم دوستی دارند این کار را عملی خواهد نمود و نیز وعده دادکه در اروپا وسایلی ‏فراهم خواهد نمود که آب در دل او تکان نخورد.‏

او ـ شهید نورایی ـ نمی  دانست که خود به زودی در خواهد غلطید و سرنوشت برادرم نیز چنان خواهد بود...‏‏».[25]‏

هدایت چنان خسته و خشمگین است که آثار آن را به روشنی می  توان در نامه  هایش دید. بیزار و خسته از ‏محیط، سرخورده از همه چیز، از شرایط تحمیلی، از زندگی یکنواخت و خسته  کننده، از کسالتی که از در و دیوار ‏می  بارد، از ریاکاری  ها و شب را روز جلوه دادن  های سردمداران و از همه چیز. او در 27 اوت 1950م به شهید نورایی ‏می  نویسد:‏

« باری هر چه فکر می  کنم چیز نوشتنی ندارم. مشغول قتل  عام روزها هستم. فقط چیزی که قابل توجه است ‏نسیان هم بر عوارض دیگر افزوده شده و این خودش نعمتی است. یک جور ‏‏  Autodéfense[26] بدن است. چون حالا ‏باید به نداده  های خدا شکر بگذاریم. لنگان لنگان قدمی برداریم و هی دانه شکری بکاریم. روی هم رفته مضحک و ‏احمقانه بوده، هیچ جای گله و گونه هم نیست. چون موقعی می شود توقع داشت که ‏norme[27] در میان باشد نه در ‏مقابل هیچ.‏

سرتاسر زندگی، ما یک ‏‏Bête pourchassée[28] بوده  ایم. حالا دیگر این جانور Traquée[29]شده، حسابی از پا در ‏آمده فقط مقداری ‏Reflexes[30]‏ به طرز احمقانه کار خودشان را انجام می  دهند. گناهمان هم این بود که زیادی به ‏زندگی ادامه دادیم و جای دیگران را تنگ کرده  ایم. همین...»‏. [31]

چنین تصویری که هدایت از زندگی خود و کسانی مانند خود می  دهد به راستی غم  انگیز و دردآور است، ‏تصویری مانند تصویر واسیلیچ. حقیقت این است که در جوامعی مانند ایران، که بهره  کشان و انگل  ها برآن ‏حاکم بوده  اند، روشنفکران پیشرو در همه حال خود را مانند جانوری می  بینند که از سوی شکارچیان تعقیب ‏می  شود. این حقیقتی است که رجاله  ها شکارچیان روشنفکران پیشرو  اند و همچنان که آن جانور، پس از تعقیب و ‏گریزهای پی در پی، خسته و کوفته به گوشه  ای پناه می  برد و بی  حال و بی  رمق می  افتد هدایت نیز وضع خویش را بر اثر ‏سرخوردگی  ها و یأس و خستگی روحی عیناً به حال و روز آن شکار تشبیه کرده است. اوج این خستگی و ‏سرخوردگی از محیط رجاله  ای را می  توان در نامه  ای دید که هدایت دو سال پیش از سفر پایانی  اش در ‏‏15 اکتبر 1948م، به جمال زاده نوشته است:‏

« ... باری اصل مطلب اینجاست که نکبت و بیزاری سرتاپایم را گرفته. دیگر بیش از این ممکن نیست. به ‏همین مناسبت نه حوصلۀ شکایت و ... دارم و نه می  توانم خود را گول بزنم و نه غیرت خودکشی دارم. فقط یک ‏جور محکومیت قی آلودی است که در محیط گند بی  شرم ... باید طی کنم. همه چیز بن  بست است و راه گریزی ‏هم نیست...».[32]

در چنین شرایط خفقان  آور و تحمیلی  ای، هدایت زندگی در ایران را یک بن  بست می  بیند که از آن گریزی ‏نیست و به همین دلیل وقتی دکتر حسن شهید نورایی به او می  نویسد که اقدامی برای سفر او به پاریس کرده ‏است جرقۀ امیدی در دلش زده می  شود. او احساس می  کند که از این راه می  تواند این بن  بست را بشکند. اندیشۀ یک ‏زندگی جدید و ادامۀ فعالیت  های ادبی  اش دلگرمی بیشتری به او می  دهد. با این حال، احتمال عدم موفقیت و ‏حتی بازگشت به ایران را نیز می  دهد و به همین دلیل، در همان نامۀ مورخ 22 ژوئیۀ 1950م دربارۀ سفر و اقدام ‏شهید نورایی می  نویسد:‏

« ... می  خواستم بدانم از چه راه و به چه نحوی است، اگر به وسیلۀ مقامات رسمی این کار باید انجام بگیرد ‏هرچند به هیچ وجه چشمم آب نمی  خورد ولیکن شاید بتوانم کلاه شرعی سرش بگذارم و اقدامی بکنم که سر ‏پیری نانمان آجر نشود؛ مثلاً، اگر به بهانۀ ناخوشی یا از این جور چیزهاست باید زمینه را قبلاً حاضر کنم و اگر هم ‏صلاح نیست که خودم بدانم در این صورت اصرار بیش از این نمی  شود. اما هر چه فکر می  کنم زمینۀ مساعدی ‏نمی  بینم. مخصوصاً، حالا که دولت ادای جدیت را هم در آورده و علاقه شدیدی به کار و مشغول داشتن اعضای ‏ادارات بروز می  دهد ـ این هم یک صحنه از کمدی جدید است که حتماً به تراژدی ختم خواهد شد...»‏.[33]

هدایت هنگام نگارش این نامه در سمت مترجم رسمی دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه تهران کار می  کرده ‏است. این نامه گویای بسیاری چیزهاست و از تحلیل آن می  توان پی به برنامۀ هدایت برد. هدایت می  خواسته با ‏یک مرخصی چند ماهه از ایران خارج شود و چنانچه زمینۀ زندگی را در فرانسه مساعد دید همان  جا بماند اما از آن ‏جایی که به بازگشت احتمالی خویش نیز فکر می  کرده با توجه به سن و روحیۀ خود و نیز در نظر گرفتن ‏همۀ شرایط جنبی نمی  خواسته کارش را از دست دهد. به همین دلیل مایل بوده زمینۀ سفرش را به ‏طور رسمی و قانونی از پیش آماده کند. اقدامات بعدی هدایت تأیید  کنندۀ این نظر است. در 1329ش به ‏بهانۀ معالجه در خارج از کشور تقاضای یک مرخصی پنج ماهه از دانشکده می  کند. ناراحتی  های عصبی و روانی و ‏معالجۀ آن دلیلی است که او در برابر مقامات اداری ارائه کرده است. همه می  دانند که در هدایت کم  ترین اثری از بیماری ‏وجود ندارد ولی مقامات به سند کتبی و پزشکی نیاز دارند و این نیز فراهم می  شود. برگه  ای تهیه می  شود تا به ‏عنوان دلیلی برای تقاضای مرخصی ارائه گردد. در شرایطی که هدایت در نامه  اش به صراحت به آن اشاره می  کند، ‏یعنی جو ادارات، که تظاهر به کار در آن در صدر برنامه ها قرار دارد، برای مرخصی باید دلیل محکمی ارائه داد. ‏هدایت خود به طنزی تلخ می  گوید: «سند دیوانگی  مان را نیز به دستمان دادند».

از این به بعد، هدایت مقدمات سفر خویش را تدارک می  بیند. همه چیز حاکی از آن است که او به دنبال ‏زندگی دیگری بوده. وسایل مختصر و نیز کتاب  هایش را می  فروشد. در مورد تجدید چاپ آثار خود در ‏ایران با دوست نزدیکش، حسن قائمیان و در مورد مسائل حقوقی مربوط به آثارش با منوچهر گلبادی تماس می  ‏گیرد. یک نسخۀ کامل و تصحیح شده از آثارش را نیز با خود برمی  دارد. همین نکته می  رساند که هدایت ‏حتی به تجدید چاپ آثارش در فرانسه نیز می  اندیشیده است. دو شب پیش از حرکتش کتابی را که در‏بارۀ مانی، پیامبر ایرانی، نوشته است پاره می  کند. هدایت به دین مانی دلبستگی بسیار داشت. در حقیقت، ‏توجه او به بودا و عرفان بودایی از یک سو و عشق بی پایانش به فرهنگ و فلسفۀ ایران باستان باید رفته رفته او را ‏به سوی مانی کشیده باشد. شاید، هدایت در اندیشۀ مانی همان تلفیق هند و ایرانی را می  جسته که خود به ‏دنبالش بوده است. چرا هدایت رساله  اش را دربارۀ مانی از میان برده؟ انگیزۀ او بر ما پوشیده است. اگر ‏چنین رساله  ای در دست بود اینک بهتر می  شد دربارۀ او و آنچه در دین مانی می  جسته است گفت و گو کرد.‏

یکشنبه 13 آذر 1329ش (3 دسامبر 1950م)، هدایت سفر بی  بازگشت خود را به سوی پاریس آغاز ‏می  کند. روز 14 آذر را در ژنو و در منزل جمال  زاده می  گذراند. فردای آن روز به پاریس می  رسد. هدایت از ‏پاریس، شهری که پنج سال از دوران جوانی  اش را در آن گذرانده است، خاطراتی فراموش  نشدنی دارد و فضای ‏رؤیایی  اش، به ویژه، در سال  های پیش از جنگ جهانی دوم بر او تأثیری شگرف گذاشته است. او پاریس را عاشقانه ‏دوست دارد و در این شهرافسانه  ای، عروس شهرهای دنیا، نخستین داستان  های کوتاهش را به روی کاغذ می  آورد. ‏برخی از داستان  های کوتاه او مانند زنده بگور و آینۀ شکسته مستقیماً به فضای پاریس اشاره دارد اما آیا هدایت در ‏آخرین سفرش نیز پاریس را همان  گونه که در دوران جوانی می  شناخته دیده است؟ جای تردید است. میان ‏نخستین و آخرین سفر او بیش از بیست سال فاصله است و در این فاصله چیزهای بسیاری دگرگون شده. در ‏حقیقت، هم وضعیت فرانسه و هم وضعیت هدایت هر دو دگرگون شده. فرانسه در حال ترمیم خرابی  ها و ‏آشفتگی  های اقتصادی پس از جنگ است و تازه پس از 1949م است که سطح زندگی عامۀ مردم به سطح دوران ‏پیش از جنگ می  رسد در حالی که هنوز قدرت خرید جمع کثیری از حقوق  بگیران به میزان پیش از جنگ ‏نرسیده است. سردی روابط ایران و فرانسه را در این دوران و در نتیجه، بازتاب  های آن را نیز باید از جمله عواملی ‏دانست که فرانسه را در نظر هدایت متفاوت از فرانسه  ای نشان می  داده که در دوران جوانی می  شناخته است. اما ‏شرایط خود هدایت چگونه بوده؟ در آن زمان ارز به سختی تهیه می  شده است. بدین ترتیب که مرجع قانونی، ‏یعنی بانک ملی، مبادرت به فروش ارز نمی  کرده. هدایت مختصر پولی را که از فروش وسایل و کتاب  های ‏خود به دست آورده است به تاجری در تهران می  دهد و حواله  ای برای دریافت ارز از شریک و طرف معاملۀ او در ‏پاریس دریافت می  کند. نخستین برخورد هدایت با پاریس را از نامۀ مختصری که در 5 دسامبر1950م ‏به ابوالقاسم انجوی شیرازی نوشته است می  توان دریافت:‏

« ... عوض دو شنبه به علت عوض شدن حرکت هواپیما یک روز در ژنو ماندم و شب سه شنبه وارد پاریس ‏شدم. یکراست مرا به خانۀ دکتر شهید نورایی آوردند که ناخوش است. من هنوز از خانۀ او خارج نشده  ام و گویا ‏یکی دو روز دیگر به همین حال باقی خواهم ماند...».[34]

در 22 دسامبر همان سال(1 دی ماه 1329ش) به انجوی می  نویسد:‏

« ... بر خلاف آنچه تظاهر می  شد کسی از ورود من غرق در شادی نشد. من هم حسابم از دیگران کاملاً ‏مجزاست ...‏».[35] ‏

روحیۀ هدایت را از آنجا می  توان درک کرد که وقتی پس از گذشت چندین سال سخت و اندوهبار ـ که ‏خستگی جسمی و روحی، اندوه، بیزاری و سرخوردگی او از محیط به نهایت رسیده است ـ وارد پاریس می  شود، او را ‏یکراست به بالین دوست بیماری می  آورند که حالش رفته رفته رو به وخامت است. هدایت در نامه  های خود به ‏انجوی شیرازی، تنها دوستی که در روزهای بحرانی پایان زندگی  اش با او مکاتبه داشته، پیوسته از وخامت حال ‏شهید نورایی گزارش می  دهد. در همان نامۀ مورخ 22 دسامبر1950م، به انجوی می  نویسد:‏

« ... دکتر شهید نورایی ناخوش است و از او گاهی دیدن می  کنم...»‏.[36]

در 9 فوریۀ 1951م (20 بهمن 1329ش) به انجوی می  نویسد:‏

« ... حال دکتر شهید نورایی خیلی خطرناک است، نمی  دانم چه خواهد شد، من تقریباً هر روز به او سری ‏می  زنم ولی اوضاعش خراب است...».‏[37]

ترس از بیماری  های بی  درمان، آن هم در دیار غربت، یکی دیگر از نگرانی  های همیشگی هدایت بوده. ‏وخامت بیشتر حال دکتر شهید نورایی نیز به بدترشدن وضع روحی هدایت کمک کرده است. از نامه  های او خستگی ‏و بی  تفاوتی کاملاً مشهود است. به  علاوه، چنین فهمیده می  شود که دل و دماغ هیچ کاری در او نیست. روحیه  ای که ‏در ایران بر او حاکم بوده هنگام اقامت در پاریس نیز بر او مستولی است. شرایط نیز کاملاً به دوام چنین روحیه  ای ‏کمک می  کند. در نامۀ مورخ 5 دسامبر1950م به انجوی می  نویسد:‏

« ... حس می  کنم که هیچ حوصلۀ ادامه به کاغذ را ندارم. هیچ میل دیدن شهر را هم ندارم و غیره، شاید ‏کارها خودش جور بشود و یا نشود. این هم باز اهمیتی ندارد...»‏.[38]

و یا در نامۀ مورخ 22 دسامبر1950م به انجوی می  نویسد:‏

« ... حتی میل رفتن به سینما و تئاتر و کافه و غیره را هم ندارم و خیلی زودتر از تهران شب  ها به خانه می  ‏روم و می  خوابم ...».[39] ‏

هدایت در این سفر تا لحظۀ مرگ، با در نظر گرفتن سفری که به هامبورگ می  کند، جمعاً چهار ماه و سه روز ‏در پاریس بوده. این ایام را چگونه و با چه روحیه  ای گذرانده و به چه کارهایی دست زده است؟ تحلیل ‏این ایام در شکل گرفتن تصمیم نهایی  اش مبنی بر پایان بخشیدن به زندگی دارای اهمیت فراوانی است.‏

هدایت سه روز پس از ورود به پاریس در هتل محقری اتاق می  گیرد. در 7 دسامبر1950م (16 آذرماه ‏‏1329ش) به انجوی می  نویسد:‏

« عجالتاً در یک مهمان  خانه هستم و از تمام ایرانی  ها، حتی آنهایی را که می  شناختم، فاصله گرفته  ام...».‏[40]

دو هفته بعد، در 22 دسامبر1950م، باز به انجوی می نویسد:‏

« ... به هر حال عجالتاً در مهمان  خانه محقری منزل دارم که دائمی نخواهد بود. با ایرانی  ها چندان جوششی ‏ندارم بجز یکی دو نفر... »‏.[41]

علت دوری گزیدن هدایت از ایرانی  های مقیم پاریس دقیقاً به دلیل شناختی است که از آنها داشته. ‏آینده  ای نه چندان دور، یعنی زمانی که هدایت به زندگی خویش پایان بخشید، نشان داد که شناخت ‏هدایت صحیح بوده است.‏

هدایت در این سفر در جست و جوی کار مناسبی است تا اقامتش را در فرانسه تثبیت کند. تدریس در یکی ‏از زمینه  های فرهنگ ایران، به ویژه، تدریس زبان پهلوی کار مورد علاقۀ اوست اما پس از تلاش بسیار زمینۀ ‏چنین کاری را در فرانسه نمی  یابد. گذشته از آن، به دلیل سردی روابط ایران و فرانسه، چنان که پیش از این گفته ‏شد، کار تمدید اقامت و ویزای اتباع ایرانی با اشکال مواجه می  شود. از نامه  های هدایت چنین برمی  آید که اندکی ‏بیش از دو ماه می  توانسته در فرانسه اقامت کند و برای اقامت بیشتر باید خاک فرانسه را ترک می  کرده و دوباره ‏وارد می  شده است. طبیعتاً، در این ایام نیز در پاریس به دلایلی که گفته شد به او خوش نگذشته است.‏

با گذشت تقریباً دو ماه از اقامتش در پاریس فریدون فروردین، از دوستان زرتشتی هدایت، که در هامبورگ به ‏سرمی برد، از او دعوت می  کند که چند روزی به آلمان پیش او رود. فریدون فروردین از خانواده  های با فرهنگ ‏ایرانی بوده و ترجمۀ زند وهومن یسن، که به قلم هدایت از زبان پهلوی صورت گرفته، با سرمایۀ او چاپ شده است. ‏هدایت در مقدمۀ این کتاب از او یاد کرده است. ظاهراً، برای هدایت این موقع مناسبی بوده تا ضمن اینکه در پایان مدت ویزای دو ‏ماهه  اش خاک فرانسه را ترک می  کند، کمی هم تجدید روحیه کند. در 9 فوریه1951م (20 بهمن 1329ش) به انجوی ‏می  نویسد:‏

« ... چند روز است که مشغول دوندگی برای گرفتن ویزا هستم؛ یعنی، فریدون فروردین مرا دعوت کرده که به ‏هامبورگ بروم. اگر رفتنی بشوم، تا سه روز دیگر معلوم خواهد شد و لیکن اجازۀ اقامتم در فرانسه به ته کشیده، بیش ‏از یک هفته نمی  توانم در آنجا بمانم و مجبورم برگردم و ناچار آدرس شخصیم عوض خواهد شد... تقریباً، همان ده ‏دوازده روز دیگر من مجبورم که از آلمان برگردم... . به هر حال چه هامبورگ بروم و چه نروم آدرسم تغییر خواهد ‏کرد... ».[42]

نامۀ هدایت نشان می  دهد که حتی تهیۀ ویزا برای آلمان نیز نیاز به دوندگی بسیار داشته است. می  توان ‏دریافت که بیهوده  کاری  هایی از این نوع برای آدمی مثل او، که به شدت از کارهای اداری و دوندگی  های ابلهانه متنفر بوده است، با توجه به شرایط ‏روحی  اش در آن روزها، تا چه اندازه تأثیر منفی داشته است. هدایت همان ده ‏دوازده روزی را که در نامه  اش نوشته است در هامبورگ، نزد فریدون فروردین، می  ماند. پس از بازگشت به پاریس در ‏‏26 فوریۀ1951م (7 اسفند ماه 1329ش)، به جمال زاده می  نویسد: ‏

« ... دو سه ماه از مرخصی محدودی که داشتم حسابی نفله شد. اخیراً، مسافرتی به هامبورگ کردم. بر خلاف ‏انتظار خیلی خوش گذشت. از اینجا که خیری ندیدیم. به علاوه، اشکالات خیلی مضحک برای جواز اقامتم می  کنند. این است که خیال دارم فرانسه را ترک بکنم و باقیماندۀ مرخصی را در لندن و یا سوئیس بگذرانم. ... لذا ‏خیال مسافرت به لندن را دارم. تا چه پیش بیاید... ‏»‏.[43]

« اشکالات خیلی مضحک» عبارتی است که هدایت برای توصیف عملکرد پلیس فرانسه در تمدید اقامت خود در پاریس ‏می  آورد. به این دلایل است که پاریس1950 و 1951م در نظر هدایت پاریس ایام جوانی او نیست، شهر ‏دیگری است که هدایت خود را در آن هم بیگانه می  بیند و قصد دارد تا آن را هم ترک کند اما معلوم نیست به چه دلیل باز هم در پاریس می  ماند. از نامه  هایی که پس از این تاریخ نوشته چیزی مشخص نیست. شاید، پس از مدتی ‏مشکل اقامتش حل شده باشد و شاید هم، دلیل دیگری داشته است. علت اینکه هدایت در نامه  اش به جمال زاده ‏سفر به سوئیس را مطرح می  کند، غیر از بودن جمال زاده در سوئیس، اقامت انجوی شیرازی در آن کشور نیز ‏هست. انجوی در آن زمان برای تحصیل و تحقیق در سوئیس به سر می  برده. گذشته از آن، انجوی به دنبال ‏شغلی آبرومند برای هدایت در زمینۀ تدریس زبان پهلوی و فرهنگ ایران  باستان بود که البته به نتیجه   نمی  رسد. پس از تلاش  های بسیار، هدایت از یافتن کاری در این زمینه ناامید می  شود.‏

هدایت پس از بازگشت از هامبورگ در هتلی نزدیک میدان دانفر روشرو[44] ‏پاریس اتاق می  گیرد. صدای ‏حرکت قطارها پیوسته در اتاقش شنیده می  شود و در و دیوار و کف اتاق را می  لرزاند. با این حال، از اتاق جدید ‏راضی است و تا یک هفته پیش از مرگ نیز در این اتاق به سر می  برد. در همان نامۀ مورخ 22 دسامبر1950م به ‏انجوی می  نویسد:‏

«... اینکه تصور کرده بودی از کرده پشیمانم کاملاً اشتباه است، برعکس متأسفم که چرا نتوانستم زودتر از آن ‏لجنزار گندیده بگریزم... ».[45]

هدایت در این سفر همان حالی را دارد که در سفر هند داشته است؛ حالت گریز از فضایی که برایش در حکم ‏زندان بوده است. در نامه  ای که در آن زمان از هند به مجتبی مینوی نوشته از ایران تحت سلطۀ «رجاله  ها» با ‏عنوان «گندستان» و در این نامه با عنوان «لجن  زار گندیده» یاد می  کند. تحقیرها و طعم تلخ زندگی در فضای یأس  آور ایران، ‏فضایی که مملو از دغلکاری و بی  صفتی سردمدارانی خودفروخته است و هدایت را در وضعی قرار می  دهد ‏که سختی شرایط زندگی در پاریس و در اتاق پرسرو صدای هتل را بر زندگی در ایران ترجیح دهد.‏

علاوه بر آگاهی از شرایط روحی هدایت و تلاش  هایی که برای تثبیت وضع خود در پاریس کرده است دانستن نکتۀ ‏دیگری نیز ضروری است و آن اینکه فعالیت  های ادبی هدایت در آخرین ماه  های زندگی  اش چگونه و به چه صورت ‏بوده است. در این خصوص به نکات جالب، اندوه  بار و گاه ضد و نقیضی برخورد می  کنیم.‏

هدایت در ماه  های پایانی زندگی  اش در پاریس و نیز در ماه  های آخر اقامتش در تهران چند داستان نوشته است که متأسفانه تمامی آنها از میان رفته است. ‏

یادبودهای مصطفی فرزانه نیز در این  باره دارای اهمیت بوده و در مقاله  ای آورده است:‏

‏« ... روز اول آوریل، که یکشنبه بود، بعد از چندروز به سراغش رفتم. دیدم تو زنبیل اتاقش پر از کاغذ پاره است. بعد، ‏معلوم شد سه تا رمان و چهارتا نوول  هایی را که اواخر، یعنی پیش از آمدن به فرنگ، نوشته پاره کرده است. موضوع ‏دوتای آنها را خودش برایم گفت. من با اصرار حتی به حیله خواستم کاغذها را از چنگش در بیاورم ولی نگذاشت... ‏می  گفت:‏ ,دیگر نمی  خواهم یک کلمه فارسی ازم بماند، بنویسند، دیگران بنویسند، به من چه... از من نباید ‏بماند، ‏...»‏.[46]

فرزانه در بخش دوم این مقاله می  گوید:‏

«... من با کنجکاوی زنبیل را پیش کشیدم. قطعات کاغذ نسبتاً بزرگ بود. از جملاتی که روی آنها دیده می  شد متوجه شدم که متن یک رمان چاپ نشده است که در ایران و دو تا نوول که در پاریس نوشته بود. خواستم ‏محتوای زنبیل را بگیرم و با کاغذ چسب شفاف با همدیگر جور بکنم. گفت که اجازه نمی  دهد... »‏.[47]

فرزانه سپس محتوای این رمان و داستان  های کوتاه را شرح می  دهد و ضمن آن به بیان خاطرۀ تلخی از ‏هدایت می  پردازد. این خاطره مربوط به دوشنبه، 2 آوریل1951م (13 فروردین1330ش)، یعنی شش روز پیش از ‏مرگ هدایت، است:‏

‏« ... از روز دوشنبه دوم آوریل بگویم، شب آن روز من به سیرک دعوتش کرده بودم. قرارمان توی کافۀ نزدیک ‏سیرک بود. مدت  ها بود که دیگر لغز نمی  گفت و همیشه فکر می  کرد. من اتفاقاً جوری سر صحبت را باز کردم که ‏قدری دردل کرد. می  گفت: ,نوولی را که نوشته بودم یادت هست؟ ـ این قصۀ کوتاهی بود که در پاریس نوشته و ‏بعد پاره کرده بودـ اسمش ‎‎عنکبوت لعنت شدهبود. قصۀ عنکبوتی بود که ننه  اش نفرینش کرده و آبی که با آن ‏تار می  بافد خشکیده. دیگر رفقایش بهش اعتنا نمی  کنند و او از بینوایی می  خواسته مگس خشکیده  های ‏تار عنکبوت  های دیگران را بخورد که آنها هم میزدندش. حتی، از ناچاری رفیق سوسک و خرچسونه  ها می  خواسته ‏بشود که آنها هم محلش نمی  گذارند،. گفت: ,خیلی به زندگی خودم شبیه است. حالا دیگر از وقتی که رزم آرا را ‏کشته  اند این چارتا بر و بچه  هایی که اینجا توی سفارتخانه  اند و اوایل سراغم می  آمدند محلم نمی  گذارند. حتی ‏آن کسی که برای کاغذهایم نشانی منزلش را داده بودم، با اینکه اتومبیل و تلفن دارد، تا خودم ده دفعه تلفن نکنم ‏خبر نمی  کند که آیا کاغذ دارم یا نه. تازه به درک! کاغذ را می  خواهم چه کنم؟،...»‏.[48]

فرزانه در پایان مقاله  اش از موضوع مهمی سخن به میان می  آورد؛ یعنی، می  گوید که هدایت یک هفته ‏پیش از مرگش معتقد بوده است که دوران جدیدی در نویسندگی  اش آغاز شده است. اگر هدایت احساس می  ‏کرده که دوران دوم نویسندگی اش آغاز شده چه دلیلی برای از میان بردن آخرین آثارش داشته ‏است و دیگر اینکه خودکشی  اش را چگونه می  توان با این نظریه توجیح کرد؟ به استثنای مصطفی فرزانه، که به این ‏نکته اشاره کرده است، در هیچ کجا نمی  توان نشانه  ای از این دیدگاه هدایت در آخرین روزهای زندگی  اش یافت. با ‏این حال، این نقل قول جای تعمق بسیار باقی می  گذارد و نباید به سادگی از کنار آن گذشت. بسیاری از ‏نویسندگان و هنرمندان در لحظاتی بحرانی از زندگی  شان به نفی آثار گذشتۀ خود برخاسته و حتی به آغازی ‏دیگر در آفرینش هنری خویش معتقد شده  اند؛ برای مثال، نیکلای گوگول در یکی از بحران  های روحی پایان زندگی  اش بخشی از آثار چاپ نشدۀ خود و از آن جمله جلد دوم نفوس مرده را از میان برده است. کافکا نیز به همین ‏نتیجه رسیده بوده و در بستر بیماری از دوست نزدیکش، ماکس برود،[49] می  خواهد که آثار دست  نویس او را ‏بسوزاند. اما ماکس برود پس از مرگ کافکا درست به عکس عمل کرد و تمام آثار دست  نویس او را به چاپ   ‏می  رساند. دلیل این دگرگونی روحی در مورد همۀ هنرمندانی که چنین حکمی در مورد آثار دستنویس خود داده  اند ‏یکسان نیست اما نقطۀ مشترک همۀ آنها این است که خواسته  اند از زاویه  ای دیگر به آثار خود بنگرند، آن هم ‏با دیدی نقادانه و سپس، فروتنانه و حتی بی  رحمانه دربارۀ این آثار قضاوت کنند. در این هنگام آنان تا اندازۀ ‏زیادی از آثار خویش فاصله گرفته  اندتا از دیدگاهی جدید آنها را به نقد کشند و احیاناً، نقاط ‏ضعف آنها را پیش و بیش از دیگران نظاره کنند. اما اینکه دیدگاه جدید آنان تا چه اندازه نسبت به دیدگاه قبلی  شان از تکامل بیشتری برخوردار بوده جای سؤال دارد. آنچه مسلم است داوری بیرحمانۀ این هنرمندان ‏دربارۀ آفریده  های خویش تاکنون به هنر و ادبیات بسیاری از کشورها آسیب رسانده است. دست یافتن به مرحلۀ ‏نوینی از درک فلسفی هنری گاه نویسندگان را چند صباحی به خاموشی وا داشته و گاه ضمن نفی آثار گذشته ‏آنان را به آفرینش آثار جدیدی رهنمون شده است. این موضوع در ادبیات کلاسیک ایران نیز سابقه دارد. می  گویند ‏که سنایی غزنوی پس از دست یافتن به بینشی عرفانی کلیۀ آثار گذشتۀ خود را که در مدح این و آن گفته بود از ‏میان می  برد و سپس، به سرودن آثاری تازه می  پردازد.‏

دیدگاه هدایت را در این مورد نمی  توان با دیدگاه گوگول هم مقایسه کرد زیرا گوگول به دلیل تشدید روحیۀ مذهبی در سال  های پایانی ‏زندگی  اش، به نفی آثار خویش می  پردازد و آنچه را به صورت دست  نویس بوده است از میان می  برد و در مقابل به تألیف اثری می  پردازد که جنبۀ پند و اندرز داشته و مبتنی بر تعالیم مسیحیت ‏بوده است و این همان اثری است که خشم بلینسکی[50] را برانگیخته و سبب نگارش نامۀ معروف او به گوگول می  شود.‏

نظر هدایت در از میان بردن آخرین آثار خود به دیدگاه کافکا بسیار نزدیک است.زیرا هردو می  خواسته  اند ‏که دیگر چیزی از آنان باقی نماند و البته، این را هم به خوبی درک می  کرده  اند که در مورد آثار چاپ شده دیگر ‏کاری از دستشان ساخته نیست. گرچه با توجه به نکات یاد شده می  توان دریافت که هدایت به چه دلیل ‏دست  نوشته  های خود را از میان برده است اما آنچه فرزانه از قول هدایت می  گوید و اشاره به آغازی دیگر در آفرینش ‏هنری او می  کند همچنان حل نشده باقی می  ماند.‏

روزهای اقامت هدایت در پاریس رفته رفته سپری می  شود و اندک پولی که برای گذران زندگی همراه آورده به ‏تدریج به پایان می  رسد. در 14 ژانویه1951م (24 دی 1329ش) به انجوی می  نویسد:‏

«... تقریباً از همه کنار کشیده  ام مخصوصاً از ایرانی  ها و مخارج دارد به ته می  کشد اما هیچ اهمیتی ندارد، ‏دیگر بالای سیاهی رنگی نیست... ‏».[51] ‏

این حرف هدایت معنای زیادی دارد، اینکه بالای سیاهی رنگی نیست، اینکه در این عبارت خواسته است حرف ‏آخر خود را بزند و به اصطلاح بگوید که اگر هم پول تمام شد راه دیگری هست که می  توان انتخاب کرد، راهی که ‏به سیاهی ختم می  شود، راهی که پایان همۀ نگرانی  ها و رنج  هاست. آیا منظور هدایت از این جمله چیزی غیر از ‏این بوده است؟ در 9 فوریه1951م، بار دیگر به انجوی می  نویسد: ‏

« ... اوضاع مادی من تعریفی ندارد. تقریباً کفگیر به ته دیگ خورده و گمان می  کنم اگر به هامبورگ رفتم و ‏برگشتم دیگر چیزی در بساط نباشد. این اولین گشادبازی است که خیال دارم بکنم. تا حالا که دست از پا خطا ‏نکرده  ام...»‏.[52]

آیا هدایت نیز مانند قهرمان داستان تاریکخانه  اش عمل کرده است؟ قهرمان این داستان، که هدایت آن را در ‏1321ش در مجموعۀ سگ ولگرد منتشر کرده است، مردی است که گوشۀ انزوایی را در یکی از شهرستان  ‏های دورافتادۀ ایران انتخاب کرده و در آخرین شب زندگانی  اش برای راوی داستان از خود و ‏زندگی خود حرف می  زند. قهرمان تاریکخانه برای خود شرایطی ایجاد کرده است که به هیچ  وجه محتاج کسی ‏نباشد و حتی به منزلۀ غذا از شیر تغذیه می  کند. او به این نکته اشاره می  کند که اگر روزی پولی در بساط ‏نداشت، به زندگی خود خاتمه خواهد داد. آیا هدایت نیز همین راه را انتخاب کرده است؟

می  توان چنین نتیجه گرفت که هرچه هدایت به پایان مدت مرخصی  اش در پاریس نزدیک  تر می  شده و هرچه ‏از نظر مادی در تنگنای بیشتری قرار می  گرفته، امید خود را نیز در یافتن کار و آغاز زندگی  ای دیگر از ‏دست می  داده و اندیشۀ پایان بخشیدن به زندگی در او نیروی بیشتری می  گرفته است. هرچند هدایت هنگام سفر به ‏پاریس به بازگشت نیز می  اندیشیده و حتی آن را پیش  بینی می  کرده با توجه به بن  بستی که در ایران ‏برابر خویش می  دیده بازگشت و از سرگرفتن زندگی پیشین را نیز کاری بیهوده می  دانسته است. به این ترتیب، در ‏روزهای پایان زندگی، هدایت خود را بین دو بن  بست می  دیده. چنانچه پیش از این اشاره شد هدایت خروج ‏از ایران را خروج از یک بن  بست می  دانسته است، اگر نه خروج کامل از بن  بست زندگی ـ آن چنان  که خود تعبیر ‏می  کرده ـ ولی به هر حال این خروج را راه  حلی برای دگرگون کردن زندگی خویش می  دیده است. اما پس از چند ماه زندگی در پاریس نیز ‏افق تازه  ای برابر خویش نمی  بیند و به تعبیری دیگر خود را در بن  بست دیگری احساس می  کند. به این دلیل ‏است که می  توان گفت اندیشۀ پایان بخشیدن به زندگی در آخرین روزها در او قوت بیشتری گرفته؛ یعنی، ‏شهامت پایان دادن به زندگی در او به اوج رسیده است. در حالی  که دو سال پیش به جمال زاده نوشته که ‏شهامت چنین کاری یا به تعبیر خودش «غیرت» چنین کاری را ندارد. حاصل آنکه هدایت تا پیش از سفر به ‏پاریس راه گریزی در برابر خود می  دیده و به عبارت دیگر، با نیمه امیدی می  زیسته است اما پس از گریز، این ‏نیمه امید نیز در او واژگون می  شود. این مسیری است که او تا لحظۀ مرگ طی کرده است. جمال زاده می  نویسد:‏

« ... هدایت مرد بذالی بود و از آن کسانی نبود که تا یک شاهی در کیسه  اش باشد حاضر باشد که کسان ‏دیگری جور او را بکشند. پس می  توان احتمال داد که کیسه  اش هم خالی شده بوده است و هر چه نقدینه داشته ‏خرج دوستان ـ بگوییم آشنایان و اطرافیان خودـ ساخته بوده است و روی هم رفته دیگر چشمداشت و علاقه  ای به ‏دنیا و زندگی برایش باقی نمانده بوده است... »‏.[53]

هدایت یک هفته پیش از مرگ از اتاق خود در هتل به آپارتمانی محقر واقع در کوچۀ شامپیونه[54] نقل مکان ‏می  کند. مصطفی فرزانه در10 آوریل1951م (21 فروردین 1330ش)، دو روز پس از مرگ هدایت، می  نویسد:‏

« روز شنبۀ هفتۀ پیش (7 آوریل) رفتم سراغش. صاحب هتل گفت رفته است و آدرس هم نگذاشته. دفعۀ ‏پیش هم وقتی از هتل سابقش اسباب  کشی کرده بود آدرس نگذاشته بود ولی می دانستم که از جایش راضی ‏نیست در صورتی  که از این اتاق تازه خوشش می  آمد... »‏.[55]

هدایت نشانی خانۀ جدید خود را به کسی نمی  دهد تنها یک نفر نشانی او را می  داند و آن دوستی ارمنی است ‏که در یافتن آپارتمان و اسباب  کشی او را یاری می  دهد. دربارۀ این دوست ارمنی، که در آخرین روزهای زندگی ‏کنار او بوده، به تفصیل سخن خواهیم گفت. اینکه چرا هدایت نشانی جدید خود را به دوستان دیگرش، که در پاریس ‏بوده  اند، حتی به مصطفی فرزانه، نمی  دهد جای تعمق بسیار دارد. این خود گویای نکته  ای ا  ست زیرا تمام تدارک ‏مربوط به پایان زندگی خود را در آپارتمان جدیدش دیده است. به بهانۀ آشپزی از صاحب  خانه می  خواهد که در ‏آپارتمان گاز بکشد. حتی، برای گمراه کردن سرایدار ساختمان، دیگ و وسایل طبخ تهیه می  کند و با خود به ‏آپارتمان می  آورد. همۀ کارها به آرامی و با حوصله و دقت بسیار پیش می  رود. با هیچ  کس تماس نمی  گیرد مگر با ‏آن دوست ارمنی، که کارگراست و همسرش که آشنایی  شان از ایران است. با آنها قرار می  گذارد که ساعت 4 بعدازظهر روز ‏‏9 آوریل به سراغش بیایند تا با هم لبی ترکنند و شامی بخورند، روزی که از پیش می  دانسته دیگر زنده نیست. ‏همۀ درزها و سوراخ  ها را به دقت با پنبه مسدود می  کند، خرج کفن و دفن و کرایۀ یک ماه آپارتمان را کنار می  گذارد، اصلاح می  کند، پیراهن تمیز می  پوشد، انگار که به مهمانی می  رود، ملافه  ای کف آشپزخانه پهن می  کند، ‏شیر گاز را می  گشاید و روی ملافه دراز می  کشد. وقتی دوستان ارمنی  اش به سراغش می  روند هرچه در می  زنند ‏پاسخی نمی  شنوند. بوی گاز به بیرون از آپارتمان نشت کرده است. سرایدار را خبر می  کنند. در آپارتمان را که می  ‏گشایند جسد بی  جان او را کف آشپزخانه می  یابند. لبخندی تمسخرآمیز، لبخند بودا، بر چهره  اش نقش بسته. تنها در این هنگام است که رنج  هایش پایان یافته، از همۀ قیدهایی که اجتماع به دست و پایش بسته رها ‏شده، از دروغ  ها، فریب  ها و رجاله  بازی  ها نجات پیدا کرده و به آزادی رسیده است:‏

«... تنها مرگ است که دروغ نمی  گوید! حضور مرگ همۀ موهومات را نیست و نابود می  کند. ما بچۀ مرگ ‏هستیم و مرگ است که ما را از فریب  های زندگی نجات می  دهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا می  زند و به ‏سوی خودش می  خواند ... . در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره می  کند...‏».‏[56]

 

Click to enlarge
پیکر صادق هدایت را پس از خودکشی بر روی تخت قرار داده اند

 

جسد هدایت به پزشکی قانونی انتقال می  یابد و یک هفته بعد، به خاک سپرده می  شود. تابوت را به مسجد ‏مسلمانان پاریس (مسجد مراکشی  ها) می  برند. در آنجا، تنی چند از دانشجویان ایرانی شرکت می  کنند و پروفسور ‏هانری ماسه مطالبی به زبان فارسی بیان می  کند و سپس، پیکر هدایت را به سوی گورستان پرلاشز[57] می  برند.‏

مراسم خاک  سپاری هدایت درروز سه شنبه 28 فروردین 1330ش برگزار می  شود. با آنکه خبر خودکشی ‏هدایت در دو روزنامۀ مهم فرانسه چاپ شده است و همۀ ایرانیان از مرگ و مراسم خاک  سپاری او مطلع هستند هیچ  ‏یک از دوستان و آشنایان وی هنگام دفن او حضور ندارند. حتی، دو تن از خویشان نزدیک او، که در آن هنگام در پاریس به ‏سر می  برده  اند، با وجود اطلاع از زمان خاک  سپاری در مراسم شرکت نمی  کنند. هنگام غروب بارش باران آغاز می  شود گویی پاریس می  گرید، مراسم خاک  سپاری پایان یافته و باران خاک او را شست و شو می  دهد. این همان هوای مطلوب اوست، ‏هوایی که در آن احساس آزادی می  کرد:‏

«.... در هوای بارانی، که از زنندگی رنگ  ها و بی  حیایی خطوط اشیا می  کاهد، من یک نوع آزادی و راحتی ‏حس می  کردم و مثل این بود که باران افکار تاریک مرا می  شست... ‏».[58]

 

Click to enlarge
آرامگاه صادق هدایت در گورستان پرلاشز پاریس

 

مرگ غم  انگیز هدایت در تمام محافل هنری با تأسفی عمیق روبه  رو می  شود اما او چند ماه پیش از آن در ‏نامۀ مورخ 3 ژوئن1950م (13 خرداد ماه 1329ش) به دکترحسن شهید نورایی دربارۀ مرگ دوست مشترکشان، رضا ‏جرجانی، به نکاتی اشاره کرده که دربارۀ خود او نیز صادق است:‏

«.... اما راجع به مرگ رضا جرجانی جرئت نمی  کردم چیزی بنویسم... . ظاهراً، حالش بد نبود. از ناخوشی کبد و ‏معده شکایت داشت. شب قبل از حرکتش به تبریز کنفراسی در نمایشگاه نقاشی راجع به هنر می  داد. ناگهان سکتۀ ‏قلبی کرد. البته، ایرانی هم که متخصص عزاداری است، به زنده اهمیت نمی  دهد و بعد از مرگ، همیشه قدردان و ‏وظیفه  شناس خودش را معرفی می  کند... . روی هم رفته بیچاره زندگی تلخ و بدی کرد و همه  اش را در دربه  دری و ‏سختی گذراند اما چه می  شود کرد؟ این نمونۀ زندگی بسیاری از افراد کشور گل و بلبل است...».[59]

آیا این گفتۀ هدایت ما را به یاد زندگی تلخ و فلاکت  بار واسیلیچ ویولونیست و هنرمندانی نظیر او نمی  اندازد؟ ‏سخنان دکتر فردید دربارۀ هدایت و روحیۀ هنرمندانۀ او بسیار گویا و از مهم  ترین قضاوت  هایی است که دربارۀ او ‏شده است:‏

« ... هدایت آدمی اجتماعی نبود منظورم این است که Sociable[60]‏بود اما Social[61] ‏نبود و این خود حسن او بود، ‏رفتارش با دیگران تفاوت داشت بدین معنی که رفتاری هنرمندانه داشت. منظورم این نیست که او را فردکامل ‏دانسته باشم. او هم بشری بود میان دیگران. درست مانند خود من... . من همدلی و هم  سخنی با صادق هدایت را ‏بسیار خوش می  داشتم و پس از او هیچ  گاه هم  نشینی نیافتم که بتوانم به تعاطی و تبادل فکری جدی و بی  غرضانه ‏با او بپردازم... .‏

... صادق هدایت از فرد و شخصیت نامکرر؛ یعنی، از آدمی که دیگران معمولاً به صفت بی  نظیر وصف می  کنند ‏بهره  هایی داشت که من اکنون هر چه در ذهنم می  جویم در شاگردان حوزۀ ادبی او کسی را نمی  یابم که اندک ‏همانندی با او داشته باشد... .‏

... صادق هدایت در عین حال هم مردی منفرد و به اصطلاح فرانسوی  ها ‏originel بود و هم مردی اصیل و باز ‏به اصطلاح فرانسوی  ها original، تا آنجا که من در ایران در زمینۀ هنر و ادب کمتر کسی را با این وصف ‏می  شناسم... »‏.[62]

فیلیپ سوپو،[63] از بنیان  گذاران مکتب سوررئالیسم، دربارۀ ملاقات خود با هدایت در تهران می  نویسد:‏

« ... من هنوز آن شبی را به خاطر دارم که در کافه  ای که وی بیشتر رفت و آمد داشت با چه اصرار هیجان  ‏آمیزی از من می  خواست که از پاریس برایش صحبت کنم. آیا او سرنوشت خود را در همان ایام تعیین کرده بود؟! ... . ‏با وجود موفقیتی که در کشورش نصیب آثارش شده بود همیشه در آرزوی گریز بود تا بار دیگر خود را به پاریس ‏برساند و محیط روزگار جوانی خود را بازیابد.‏

وقتی در سال1950م آرزویش عملی شد دیگر او یکی از بزرگ  ترین نویسندگان عصر خود در قارۀ آسیا بود. ‏ولی به شهرت و افتخار پشت پا زد و به فرانسه برگشت، چه مشتاقان روزافزون آثارش پیوسته از او می  خواستند که ‏چیز بنویسد و می  کوشیدند نوشته  هایش را از او گرفته به چاپ برسانند. پس از آنکه به پاریس، شهری که در آن ‏لاقیدی کامل حکم  فرماست و هدایت را نمی  شناخت وارد شد چندی از شادی در پوست نمی  گنجید. به طوری که ‏به یکی از دوستان خود ابراز کرده بود سنگ  های پاریس را بوسیده بود. طبق آنچه نویسندۀ شرح حالش اظهار می  ‏کند چند ماهی رابه تجدید عهد با یادبودها و دلبستگی  های گذشته صرف کرد. مسافرت کوتاهی به هامبورگ ‏نمود. به این قصد به پاریس برگشت که مقدمات سفر بزرگ  تری را تدارک ببیند.‏

آپارتمان محقری در کوچۀ شامپیونه اجاره کرد و در آنجا از این جهان در به روی خویشتن بست و در نهم ‏آوریل 1951م پس از آنکه همۀ منفذها را به دقت مسدود نمود و برای آنهایی که به سروقت او می آمدند ترتیب ‏کارها را داد شیر گاز را گشود.‏

یکی از دوستان قدیمش که در تغییر منزل به او کمک کرده بود، جسد او را به روی کف آشپزخانه، در کنار ‏خاکستر آخرین آثارش، آرام و متبسم آرمیده یافت... .‏

خبر مرگ صادق هدایت بی  سر و صدا گذشت. فقط یک واقعۀ عادی در پایین ستونی از صفحۀ پنجم شمارۀ ‏ورزشی یکی از روزنامه  های عصر منعکس شد! نویسندگان حاضر خدمت و منتقدین آثار گذشتگان که در آن سه ‏روز در مجلس کوکتل دعوت داشتند و از شیرۀ میوه  ها سرمست بودند فرصت نداشتند به این قضیه نظری ‏بیفکنند! ‏

ولی برخی از یاران وفادار، دوست ایرانی خود را از یاد نبردند و موفق شدند ترجمۀ فرانسۀ رمان او را منتشر ‏سازند. من اطمینان دارم که این یکی از تجلیل  هایی است که هدایت دوست می  داشت دربارۀ او معمول گردد. ‏

ممکن نیست بتوان کتابی را که کسی بی  احساس تأثر و انقلاب خاطر نمی  تواند بخواند در چند سطر معرفی ‏کرد. فقط می  توان اهمیت و همچنین عظمت آن را متذکر شد و مطالعۀ آن را توصیه کرد.‏

این رمان شاهکار ادبیات تخیلی قرن بیستم است»‏.[64]

فیلیپ سوپو می  گوید که یکی از دوستان قدیم هدایت، که در تغییر منزل به او کمک کرده بود، جسد او را کف ‏آشپزخانه می  یابد. با توجه به اینکه از زمان اجارۀ آپارتمان تا خودکشی کمتر از یک هفته بوده بنابراین، این دوست ‏در آخرین روزها با او بوده است. نخستین کسی که از این دوست نام می  برد روژه لسکو،[65] مترجم رمان بوف کور ‏است که خود شاهکاری در زبان فرانسه آفریده است. روژه لسکو در مقدمۀ بوف کور به زبان فرانسه، که در ‏‏1953م ژوزه کورتی،[66] ناشر آثار برجسته در پاریس، آن را به چاپ رساند، از دوستی به نام ادوارد سانژه[67] ‏نام ‏می  برد که در روزهای پایانی زندگی هدایت در یافتن آپارتمانی کوچک در کوچۀ شامپیونه و اسباب  کشی به ‏هدایت کمک کرده است اما چیز بیشتری دربارۀ او نمی  گوید‏.[68] هنگامی که در10 آوریل 1951م دو روزنامۀ ‏معتبر فرانسه خبر خودکشی هدایت را چاپ می  کنند، مهندس رحمت  الله مقدم، از بستگان سببی هدایت، که برای او و ‏آثارش احترام بسیار قائل بوده و در آن زمان در پاریس دانشجو بوده، خود را به سرعت به کوچۀ شامپیونه می  ‏رساند. او حوادث آن روز را چنین شرح می  دهد:‏

« ... منزل هدایت در کوچۀ شامپیونه پهلوی یک کارخانه قرار داشت. یکی از کوچه  های پرت پاریس. خانۀ ‏شمارۀ 37. از آن خانه  های کارگری فقیرنشین، کهنه و قدیمی. خانه  ای که از سراپایش فقر و تنگ  دستی و بدبختی ‏می  بارید و آشکارا می  رساند که تیره  بختان ساکن این خانه هر که هستند به ارزانی اجارۀ آن توجه دارند و بس. از ‏در که داخل شدم چشمم به اتاقکی افتاد که شبیه باجۀ پست بود. پیرزن قوزداری آن تو بود. در را باز کردم و ‏پیرزن سرایدار تا مرا دید تشرزد که:‏  

ـ آقا زود بیایید تو من سرما می  خورم.‏

زود در را بستم و بی  معطلی گفتم که آمده  ام دربارۀ آقای صادق هدایت از شما یک مطالبی بپرسم، لطفاً در‏بارۀ این خبری که در روزنامه چاپ شده هرچه می  دانید بگویید.‏

پیرزن خیلی خون  سرد و بی  تفاوت نگاهی به قیافه  ام انداخت و گفت:‏

ـ موسیو هدایت مستأجر طبقۀ سوم ما دیشب خودکشی کرده، شما هر خبر و اطلاعی که بخواهید باید به ادارۀ ‏پلیس مراجعه کنید. باید بروید به کمیسری!‏

به پیرزن گفتم:‏

ـ من همین الآن به ادارۀ پلیس می  روم ولی لطفاً شما به من  بگویید که تا حالا چه کسانی اینجا آمدند؟ شما ‏چه جوری از این حادثه با خبر شدید؟ آیا در این چند روز اخیر شما با هم طرف صحبت شدید؟ چیزی در بارۀ ‏خودش به شما نگفته؟

پیرزن با بی  حوصلگی گفت:‏

ـ موسیو هدایت شب پیش میهمان داشتند، یک خانم و آقا با قرار قبلی به اینجا آمدند که او را ببینند. آنها ‏وقتی در آپارتمان را زدند دیدند در بسته [است] و کسی در را باز نمی  کند. خیلی تعجب کردند. آمدند سراغ من که آیا ‏موسیو هدایت از منزل بیرون رفتند؟ من گفتم نه. ایشان از دیشب که بالا رفتند هنوز پایین نیامدند.‏

پیرزن کم حرف می  زد. این را می  دانستم که معمولاً کُنسیرژ[69](سرایدار)  ها به هنگام چنین وقایعی فقط با پلیس ‏همکاری می  کنند. در مورد این حادثه نیز همکاری با پلیس را احساس می  کردم و می  دانستم او به توصیۀ پلیس ‏عمل می  کند و هرچه می  دانسته در اختیار آنها گذاشته است و مایل است که من هم با پلیس تماس بگیرم و با ‏پلیس بده و بستان خبری داشته باشم.‏

ولی با این وصف چند سؤال دیگر از او کردم و مخصوصاً خواهش کردم در بارۀ آن زن و مردی که طبق یک ‏قرار قبلی به ملاقاتش آمدند و با در بسته رو به رو شدند هرچه می  داند بگوید. پیرزن گفت:‏

ـ یک زن و مرد آمده بودند و سراغ آپارتمان موسیو هدایت را از من گرفتند. طبق معمول راهنمایی  شان کردم. ‏آنها از پله ها بالا رفتند ولی خیلی زود برگشتند و با تعجب به من گفتند که آپارتمان موسیو هدایت قفل است. بعد، ‏یادداشتی نوشتند و به من دادند که به موسیو هدایت بدهم. پرسیدم مگر موسیو هدایت آن بالا نیستند؟ زن و مرد ‏گفتند نه، در اتاقشان بسته و قفل است. من از شنیدن این خبر تعجب کردم و کنجکاو شدم زیرا مطمئن بودم ‏ایشان از شب پیش که بالا رفتند، دیگر پایین نیامدند و نباید از آپارتمان خارج شده باشند. به اتفاق آن آقا و خانم ‏به طرف اتاق موسیو هدایت رفتیم. توی راهرو بوی گاز پیچیده بود و در را از تو قفل کرده بودند. من فوراً یک نفر را ‏آوردم که قفل را باز کند و وقتی در باز شد دیدیم که اتاق پر از گاز است و داخل آشپزخانه، موسیو هدایت روی ‏زمین و روی پتویی که با سلیقه پهن کرده بود دراز کشیده و بر اثر خفگی مرده است. با عجله و فوری به پلیس ‏اطلاع دادم و پلیس آمد و تا همین الآن هم اینجا بودند. گزارش تهیه کردند و رفتند. شما اگر اطلاعاتی می  خواهید ‏به پلیس مراجعه کنید. پلیس آن زن و مرد را می  شناسد‏».[70]‏

مهندس مقدم تلاش بسیار می  کند تا با زن و مردی که به دیدن هدایت آمده بودند تماس بگیرد اما پلیس ‏می  گوید که پس از مراسم تشییع و خاک  سپاری نشانی آنها را در اختیار او خواهد گذاشت. او در روز مراجعۀ پلیس ‏برای باز کردن در آپارتمان و برداشتن جسد و نیز در مراسم تشییع و خاک  سپاری شرکت می  کند:‏

« ... در آن روز، بنده همۀ کسانی را که برای مراسم آمده بودند از نظر گذراندم. تعداد خیلی کم و به اندازۀ ‏انگشتان دست بود. انتظار داشتم که این دو نفر را در جریان حمل جنازه ببینم. ولی از آنها خبری نشد، و همین ‏غیبت آنان کنجکاوی و توجه مرا به موضوع خیلی بیشتر کرد. بنابراین، دوباره به ادارۀ پلیس مراجعه کردم تا نشانی ‏آنها را گرفتم.‏

این زن و شوهر در خارج از پاریس و در ,سن  دنی،[71] زندگی می  کردند. یک روز وقتم را سر این کار گذاشتم ‏و برای دیدارشان به ,سن  دنی، رفتم. در بارۀ این دو آدم گمنام، که من قبلاً جایی اسمشان را نشنیده بودم، تصوراتی ‏داشتم. مثلاً فکر می  کردم این دوست که صادق خان بعد از قطعیت تصمیم خود به او اندیشیده و فقط خواسته بود ‏که در آن شرایط خاص اینان نعش او را پیدا کنند چه جور آدمی است. این را می  دانستم که صادق خان با عده  ای ‏محشور است، با آنها معاشر[ت] و شاید دوستی دارد ولی این یکی باید حتماً در نظر صادق خان مقام و ارج دیگری ‏داشته باشد زیرا خواسته بود که این شخص اولین کسی باشد که به دیدار جنازه  اش برود و با خود فکر می  کردم ‏حتماً این شخص در بارۀ زندگی و مرگ و خودکشی با صادق خان بحث  های طولانی داشته و رفیق هم  مشرب و ‏هم  فکر فلسفی او در بارۀ حیات بوده است. در بین راه که به ,سن  دنی، می  رفتم این افکار و نحوۀ رو به رو شدن با ‏این دوست فلسفی صادق خان مرا به خود مشغول کرده بود.‏

راه میان پاریس و ,سن  دنی، را با این تصورات طی کردم. به محل سکونت آن شخص رسیدم. دیدم یک ‏آپارتمان در یک مجموعۀ مسکونی نوساز کارگری قرار دارد. در که زدم یک مرد بلند بالا و چهار شانه، در را به رویم باز ‏کرد. یک کارگر که اگر پلیس نگفته بود که او یک ایرانی ارمنی است و اخیراً، تبعۀ فرانسه شده است، نمی  توانستم ‏تصور کنم او ایرانی بوده است.‏

بلند بالا و خون  سرد و قیافۀ بی  حالت و بی  اعتنا. درب را نیمه باز کرد. گویی، حوصلۀ دیدن هیچ کس را ندارد. ‏گفتم من آمده  ام راجع به صادق خان با هم کمی صحبت کنیم. بدون اینکه اثری در قیافه  اش دیده شود، درب را ‏باز نموده و با دست اشاره کرد که وارد شوم. در هال کوچک، در کنار یک میز چهارگوش، که روی آن مشمع کشیده ‏بودند، یک صندلی به من تعارف کرد و خودش هم در مقابلم نشست. تا اینجا همۀ تصورات بنده از هم مشربی ‏فلسفی ایشان به هم خورده بود. فرصت نداد دهان باز کنم. حتی نخواست بفهمد که من پلیس هستم یا از دوستان ‏و اقوام صادق خان. موضوع آشنایی و رابطه اش را مطرح کرد که عیناً در دفترچه  ام نوشته  ام، و برای شما نقل می  کنم. ایشان به بنده چنین مطالبی گفت:‏

ـ من سال  هاست که در پاریس زندگی می  کنم، در دوران بچگی، پدرم نزدیک بیمارستان نسوان[72] تهران یک ‏مغازۀ خوار و بار فروشی داشت. با صادق خان همسایه بودیم و دوستی ما از آنجا شروع شد. هروقت به پاریس می  ‏آمد روی حساب همان آشنایی دوران نوجوانی من باخبر می  شدم و نزدش می  رفتم یا در منزل من و یا در خارج ‏از منزل، در کافه  ای، مشروبی می  خوردیم و از گذشته  ها و دربارۀ روزگار تهران حرف می  زدیم و تجدید خاطره ‏می  کردیم. این دفعه هم آمد سراغم و من و زنم را دعوت کرد که به آپارتمانش برویم و لبی تر کنیم. من هم طبق ‏قراری که با هم گذاشتیم به خانه  اش رفتم، با تعجب دیدم در آپارتمانش بسته است. ایشان کلاً آدم منظمی بود و ‏هیچ وقت با ما از این حساب  ها نداشت که دعوت کند و بعد قال بگذارد. رفتم سراغ سرایدار. مادام مطمئن بود که ‏صادق خان از آپارتمان خارج نشده. روی همین حساب مجبور شدیم در آپارتمان را با زور باز کنیم. تا در باز شد ‏بوی گاز به شدت مشامم را آزار داد. زنم حالش بد شد و فوری از پله  ها پایین رفت. پیرزن سرایدار هم سریع پلیس ‏را خبر کرد. ما ماندیم تا پلیس آمد و معلوم شد ایشان یک ساعت پیش مرده  اند و اینکه می  خواستند ما، یعنی ‏من و زنم، سرساعت به ملاقاتش برویم مسئلۀ تعفن جسد بود!‏

این مرد ارمنی خیلی بی  اعتنا و بدون حساسیت موضوع را تعریف کرد. او اصلاً نمی  دانست که صادق خان ‏نویسندۀ بزرگی است ولی می  دانست که چند تا کتاب نوشته اما چه نوشته هیچ نمی  دانست. از فلسفه و ‏بحث  های فلسفی و این طور چیزها خبری نداشت. هیچ  یک از کتاب  های صادق خان را هم نخوانده بود و نسبت ‏به این موضوع هیچ علاقه  مندی نداشت. خودش می  گفت:‏

ـ گاهی که با هم مشروب می  خوردیم خوش می  گذشت. از حرف  های شوخی و محبت ایشان و اینکه حاضر ‏می  شدند با یک کارگر ارمنی لب تر کنند خوشم می  آمد.‏

کلاً، این آقا یک کارگر ساده و قوی و سالم و یک زحمتکش واقعی بود. و این بود دوستی که صادق خان در ‏میان همۀ آشنایان خود انتخاب کرده بود تا بیاید و اولین بار جسد بی  جان او را کشف کند...»‏.[73]

با توجه به آنچه روژه لسکو و فیلیپ سوپو نوشته  اند آن دوست قدیمی که هدایت را در یافتن آپارتمان و ‏اسباب  کشی یاری داده و نخستین بار با جسد هدایت رو  به  رو شده است کسی جز این دوست ارمنی نمی  تواند باشد ‏اما مهندس مقدم نام او را نمی  آورد. آنچه در بایگانی  های دادگستری پاریس و پلیس ناحیۀ هجده پاریس دربارۀ ‏خودکشی هدایت و گفته  های شاهدان عینی آمده تأییدی است بر این نکته که آن دوست ارمنی هدایت همان ادوارد سانژه است که نخستین بار نامش در مقدمۀ بوف کور، ترجمۀ روژه لسکو، آمده است. اینک نگاهی ‏به گوشه ای از پروندۀ خودکشی هدایت می  اندازیم:‏

«پروندۀ خودکشی صادق هدایت در اداره پلیس ناحیۀ 18 پاریس‏

الف: کارگر ارمنی

نام این شخص e. saenger از آشنایان دیرین صادق هدایت بود و آگاهی  های زیر را در پاسخ به سئوالات ‏کلانتری ناحیۀ هژدهم پاریس داده است که در صورت  جلسۀ دهم آوریل 1951م ثبت شده است. نامبرده در ‏بارۀ دوستی خود چنین گفته است:‏

,صادق هدایت دوست من بود. او را از بیست سال پیش می  شناختم. پس از دوازده سال، که پی او را گم کرده ‏بودم، در پایان ژانویه آگاهی یافتم که پس از درنگی در هامبورگ می  خواهد به پاریس برگردد. در پایان ماه مارس، ‏در پاریس به دیدن من آمد و با هم پی یک آپارتمان گشتیم و آپارتمان آقایScherer[74] را پیدا کردیم. قرار شد که ‏آقای شرر روز جمعه آپارتمان را آماده کند.‏

روز جمعه، ششم آوریل آپارتمان در اختیار او (صادق هدایت) در آمد و من با او برای دیروز (نهم آوریل) ساعت ‏چهار بعدازظهر وعدۀ دیدار در خانه  اش گذاشتیم که با زنم به دیدنش برویم. دیروز، که سرساعت مقرر به دیدارش ‏رفتم، در شگفت شدم که او در خانه  اش نبود. از دربان خانه پرسیدم. زنی که دربان آن ساختمان است گفت که ‏روز گذشته در راهرو بوی گاز به دماغش خورده بوده است. به شنیدن این سخن برآن شدم که از کلیدسازی برای ‏باز کردن در آپارتمان او استمداد کنم.‏

پس از باز کردن در آپارتمان آقای هدایت، کالبد دوستم را دراز کشیده در کف آشپزخانه پیدا کردیم. من به ‏پلیس امدادی و آتش  نشانی(حوادث) تلفن کردم اما آقای هدایت دیگر در گذشته بود ... ،

ب: پیرزن سرایدار

خانم ‏copie[75]، هفتاد و دو ساله، دربان ساختمانی که هدایت در آن آپارتمانی اجاره کرده بود. کنسیرژ در ‏پاسخ سئوالات مأمور کلانتری چنین گفت (صورت جلسۀ نهم آوریل 1951م):‏

, ... آقای صادق هدایت در روز جمعه 6 آوریل 1951م به من مراجعه کرد و آپارتمانی  [را] که اجاره کرده بود ‏تحویل گرفت. از آن روز دیگر من او را ندیدم. ایشان هیچ حرفی به من نزدند. من هیچ اطلاعی در بارۀ او نمی  توانم ‏بدهم. مستأجران خانه از دیروز بوی تند گاز را در پله ها حس کردند. از ترس اینکه مبادا یکی از شیرهای گاز باز ‏مانده باشد شیر گاز اصلی خانه را دادم بستند، بی خبر از اینکه آقای هدایت در آپارتمان خودشان هستند.‏

امروز(نهم آوریل) در حدود ساعت چهار بعدازظهر اولین باری بود که کسی به ملاقات آقای هدایت آمد. این ‏شخص یکی از دوستان ایشان(همان کارگر ارمنی، آقای saenger) به من گفت با آقای هدایت قرار ملاقات دارد. از ‏اینکه دوستشان را در وعده گاه نیافتند خیلی متعجب به نظر می  رسیدند. چون من به ایشان گفتم که ما دیروز ‏بوی گاز استشمام کردیم از من کلیدهای در آپارتمان آقای هدایت را خواستند. من به ایشان گفتم که کلید ندارم و ‏اگر ایشان بخواهند می  توانند با مسئولیت خودشان با کمک کلیدساز در آپارتمان را باز کنند. قبول کردند. چنین ‏شد که من به سراغ کلیدسازی که در همسایگی ماست رفتم و کلیدساز در را باز کرد و ما جسد مستأجر ‏جدیدمان را، که بر کف آشپزخانه دراز کشیده بود، دیدیم. تمام سوراخ  ها و درزهایی که هوای بیرون را به آشپزخانه ‏می  آورد به دقت با پنبه بسته شده بود‏».‏[76]

تمام گفته  های ‏ادوارد سانژه در ادارۀ پلیس ناحیۀ هجده پاریس با نقل  قول  های مهندس مقدم تطبیق ‏می  کند. اطلاعاتی که او دربارۀ آشنایی  اش با هدایت از ایران داده کامل  تر از گفته  هایش در ادارۀ پلیس است ولی ‏آیا این نام یک نام ارمنی است؟ آیا باید نام او را ادوارد سنجر تلفظ کنیم یا با تلفظ فرانسوی آن را ادوارد سانژه ‏بخوانیم؟ آیا این دوست ارمنی ایرانی نام خانوادگی خود را در فرانسه تغییر داده تا از مزاحمت  های احتمالی ‏نژادپرستان، چنان  که معمول است، رهایی یابد؟ در این میان بجاست یک نقل  قول مهم دیگر نیز آورده شود، گرچه ‏کار این جست و جو را دشوارتر می  کند و آن نقل  قول مصطفی فرزانه از آخرین روزهای زندگی هدایت در پاریس ‏است:‏

« نرسیده به میدان Pigalle[77] ‏عاقل مرد بلند قد چهارشانه  ای جلو آمد و به زبان فرانسوی با هدایت سلام ‏و علیک کرد. هدایت ما را به همدیگر معرفی کرد ولی اسم آن آقا را درست نشنیدم. آن وقت آنها مثل دو دوست ‏قدیمی با همدیگر مشغول خوش و بش شدند. آن آقا از وضع هدایت و اینکه کی به پاریس آمده و چه مدت خواهد ‏ماند پرسید:‏

ـ چقدر می  مانم؟ هر چه بیشتر بهتر. هر چه بتوانم. شاید هم اصلاً ماندگار بشوم.‏

از این جواب هدایت تعجب کردم. مگر نه اینکه به سختی اجازۀ اقامت در فرانسه را می  گرفت و هر پانزده روز ‏مجبور بود به شهربانی رجوع کند تا ویزایش را تمدید نمایند؟

ـ کجا منزل کرده  ای؟

ـ در یک هتل درجۀ سوم ... بلکه هم درجۀ چهارم!‏

ـ راضی هستی؟

ـ نه پی جا می  گردم. شاید بتوانی کمکم کنی. آیا امکانش را داری؟

ـ چرا که نه؟... اتفاقاً یک آپارتمان کوچک که از این جا دور نیست و طرف کوچۀ Caulaincourt[78] ‏است خالی ‏است و صاحبش نسبت دوری با من دارد. همین امشب ازش می  پرسم. شاید بشود آنجا را اجاره کنی. ‏

ـ اگر بتوانی معامله را جور کنی یک بطری زمین می  زنم و یک شب تا صبح با همدیگر خوش می  گذرانیم... . ‏آیا این آپارتمان آشپزخانه هم دارد؟

ـ بله، حتماً.

ـ اجاقش برقی است یا گازی؟

ـ اجاق خانه  های قدیمی این اطراف معمولاً گازی است. مگر قصد آشپزی داری؟

...

آن آقا از فکر اینکه هدایت پخت و پز کند خندید .‏

ـ می  توانی روی من حساب کنی. اگر این استودیو هم نشد برایت یک جای به درد بخور گیر می  آورم. نشانی و ‏نمرۀ تلفن هتل را به من بده. هرچه زودتر خبرت می  کنم... شاید هم فردا.‏

ـ نشانی سرراست است. هتل دانفرروشرو.[79] ‏

بعد رویش را به من کرد:

ـ لابد تو نمرۀ تلفن هتل را بلدی؟‏

تقویم جیبی  ام را در آوردم و شمارۀ تلفن هتل را به دوست هدایت دادم.

...

ـ تو هم نمرۀ مرا یادداشت کن. شاید تا همین فردا برای آپارتمان خبرت کنم.‏

قلم در آوردم که به هدایت بدهم ولی خود او کاغذ و قلم و خودنویس در جیب داشت و شمارۀ تلفن دوستش ‏را یادداشت کرد و از همدیگر خداحافظی کردیم و دور شدیم.‏

ـ اسم این آقا را درست نشنیدم. کی بود؟

ـ اسمشSinger  است، مثل چرخ خیاطی زینگر. آن وقت  ها در تهران بود. موجود وحشتناکی است. ‏شب  ها بیدار می  ماند و روزها می  خوابید. موجود جالبی است.‏

ـ فکر می کنید که بتواند برایتان آپارتمان کرایه کند؟

ـ چرا که نه؟ خودش داوطلب شد‏».[80]

بعد در کافه ای نزدیک دروازه اورلئان[81] لبی تر می  کنند:‏

« برخاستیم. به تصور اینکه تا هتل پیاده خواهیم رفت و وقت صحبت بیشتری خواهم داشت به طرف خیابان ‏‏اورلئان پیچیدیم. هدایت گفت: ‏

ـ نه من خسته  ام. با مترو می  روم. ‏

ـ برای این چند قدم؟

ـ بله.‏

ـ پس کی ببینمتان؟

ـ همین روزها.‏

ـ مثلاً فردا؟

ـ نه! فردا ظهر با زینگر قرار دارم. امروز صبح تلفن زد. فردا نمی  توانم. پس فردا یا یک روز دیگر. یا حق!‏

و از پلکان مترو پایین رفت.‏

هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدایم زد:‏

ـ فردا، فردا صبح زود می  توانی بیایی جلو بانک، بانک خودت؟ آن اموالی را که تو حسابت گذاشتی مورد ‏احتیاج است.‏

ـ پس قرار شده که آپارتمان را کرایه کنید؟

ـ گاس هم. فعلاً معلوم نیست. باید اول جایش را ببینم. به هر حال فرانک  های دست نخورده  ام را... اگر بالا ‏نکشیده باشی لازم دارم.‏

ـ نه. من به پول  های شما دست نزده  ام.‏

ـ پس، فردا ساعت نه جلو در بانک. یا هو!».[82] ‏

تمام نشانی  هایی که فرزانه از وضع ظاهری دوست هدایت می دهد یعنی اینکه بلند قد و چهارشانه است با ‏نشانی  هایی که مهندس رحمت الله مقدم می  دهد هماهنگی دارد جز اینکه فرزانه در دو مورد از زبان هدایت نام او ‏را زینگر تلفظ می  کند! به راستی نام این دوست ارمنی چیست؟

تا کنون براساس گزارش آخرین روزهای زندگی هدایت در پاریس دو فیلم کوتاه ساخته شده است. نخست ‏فیلم سفر بهاری به کارگردانی کیومرث درم بخش است که در آن تلاش شده جزئیات صحنه  ها منطبق بر واقعیت ‏باشد؛ یعنی، فیلم در پاریس و آخرین سکانس  های آن در آپارتمان کوچک کوچۀ شامپیونه فیلم برداری شده است ‏ولی در این فیلم اشاره  ای به دوست ارمنی هدایت که جسد او را در آپارتمان می  یابد نمی  شود. فیلم دوم سفر ‏به کارگردانی حسن هدایت است که صحنه  های آن در ایران بازسازی و فیلم  برداری شده است. در آخرین سکانس ‏فیلم، هدایت به زندگی خویش پایان داده، در این هنگام در می  زنند و صدای دوست ارمنی هدایت از پشت در ‏بسته شنیده می  شود که می  گوید: «آقای هدایت! منم، آلبرت نظریان! با خانم خدمت رسیدیم. صادق خان!»‏.

نام این دوست ارمنی هرچه باشد ـ ادوارد سنجر، ادوارد سانژه، زینگر یا آلبرت نظریان ـ اصل موضوع تفاوتی ‏نخواهد کرد و آن اینکه هدایت خواسته بود که یک انسان بی  ادعا و زحمتکش آخرین دیدار را با او داشته باشد. در این ‏مورد مهندس مقدم بهترین عقیده را دارد:‏

«... از خودم می  پرسیدم که چرا صادق خان بالاخره خودش را کشت؟ چرا این طوری تنها در دیار غربت؟ ‏چرا کسی دور و برش نبود؟ پس این همه دوستان کجا رفتند؟ چرا آنها مثل من با خواندن خبر در روزنامه سری به ‏این خانه نزدند و در بارۀ چند و چون ماجرا پرس و جو به عمل نیاوردند. چرا صادق خان به این محلۀ فقیر آمد و ‏چرا در یک چنین خانۀ محقری نقشه  اش را عملی کرد؟ صادق خان با این عملش چه چیزی را می  خواست به ‏بازماندگان بگوید؟ خودکشی او چه پیامی برای جامعۀ ایران داشت. آیا اصلاً پیامی در کار بود؟...»‏.[83]

و بعد ادامه می  دهد:‏

«... صادق هدایت می  خواست زندگی مردم عادی را، با بدبختی  ها و مصائبی که داشتند، ترسیم کند. هدایت ‏انسان را دوست داشت و به فضایل انسانی و خصلت  های پاک بشری عشق می  ورزید. از بدبختی افراد احساس ‏ناراحتی می  کرد و از رنجشان رنج می  برد. بالاتر از همه از دست کسانی رنج می  برد که حرف  های گنده و توخالی ‏می  زدند. فکر می  کنم بهتر از خود صادق نمی  شود این افراد را توصیف کرد ‏...».‏[84]

و چنین نتیجه می  گیرد که:‏

«... وقتی با خودم در بارۀ عمل او فکر می  کنم به این نتیجه می  رسم که شاید در پایان کار به خاطر این به ‏سراغ آن مرد گمنام ارمنی رفت که در این طبقه صداقت و راستی بیشتری سراغ داشت. کارگر بی  ادعایی که زحمت ‏می  کشید و بار زندگی را به دوش داشت و دل صادق  خان، در تمام مدت حیات، برای این مردم گمنام، که توی ‏خانه  های محقر و ناسالم لولیده بودند، می  تپید و برای همین بود که صادق در آخرین ـ زمان محدود ـ حضور در ‏روی زمین، در آن موقعی که امید نیستی پس از مرگ او را دلجویی می  کرد یک کارگر عادی را در جریان جنازۀ ‏خود قرار داد. آیا صادق به این مرد گفته بود که می  خواهد خودش را بکشد؟ آیا این مرد، که با همسرش برای دیدار صادق خان به خانۀ جدیدش آمده بود، می  دانست که با در بسته و بعد ‏نعش او رو به رو خواهد شد؟ آیا اصلاً این دو نفر با هم دربارۀ مرگ حرف زده بودند؟‏».[85]‏

اگر دوباره به داستان تجلی برگردیم و آن لحظه  ای را به یاد آوریم که هاسمیک در اتاق واسیلیچ در پانسیون ‏روی صندلی نشسته است. واسیلیچ خطاب به او می  گوید:‏

« ببخشید خانم!... من برای شما چیزی نداشتم ... . من نمی  دانستم آیا ممکن است کسی به فکر من باشد؟ ... . ‏ببخشید خانم! (دست روی پیشانی خود کشید) چطور ممکن است؟ فقط در خواب می  شود دید. در خواب همه ‏چیز ممکن است...».[86]

در حقیقت، هدایت نیز مانند واسیلیچ احساس می  کند که هنرمندی سرگشته است، که جامعه درکش نمی  کند و آثارش همچون جعبۀ ویولون واسیلیچ، تابوت همۀ افکار و احساساتش است که با خود به همه جا می  برد و ‏در آن لحظه که دوست ارمنی به سراغش می  آید و در می  زند، انگار هدایت، که برکف آشپزخانۀ آپارتمان ‏محقر کوچۀ شامپیونه به خوابی عمیق فرو رفته، آرام زمزمه می  کند: «من نمی  دانستم آیا ممکن است کسی به فکر ‏من باشد؟... . در خواب همه چیز ممکن است ...».   

 

منابع:

آوانسیان، اردشیر(آرداشس). خاطرات. تهران: مؤسسه فرهنگی ـ انتشاراتی نگره، 1376‏.

جمشیدی، اسماعیل. خودکشی صادق هدایت. تهران: مؤسسه مطبوعاتی عطایی، 1354‏.

ـــــــ . خودکشی صادق هدایت. تهران: زرین، 1373‏.

سادات گوشه، مریم. تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران: صادق هدایت. تهران: روزنگار، 1383.

فرزانه، مصطفی. آشنایی با صادق هدایت. «آنچه صادق هدایت به من گفت»، پاریس: [بی  نا]،1988، ج1.‏

قائمیان، حسن. نظریات نویسندگان بزرگ خارجی در بارۀ صادق هدایت و آثار او. تهران: امیرکبیر، 1343‏.

کتیرایی، محمود. کتاب صادق هدایت. تهران: اشرفی، 1349‏.

هایراپتیان، میشا. «سرکیسیان و هنر او». پیمان. ش 38. زمستان 1385‏.

هدایت، صادق. بوف کور. تهران: امیرکبیر، 1349‏.

ـــــــ . سگ ولگرد. تهران: امیرکبیر، چاپ نهم، 1347‏.

ـــــــ . سه قطره خون. تهران: امیرکبیر، 1330‏.

ـــــــ . سایه روشن. تهران: امیرکبیر، 1339‏.

ـــــــ. . زنده بگور. تهران: امیرکبیر، 1344‏.

‏ـــــــ . حاجی آقا. تهران: امیرکبیر، 1339‏.

ـــــــ . ترانه  های خیام. تهران: امیرکبیر، 1342‏.

ـــــــ . زندِ وُهومَن یسن و کارنامۀ اردشیر بابکان. تهران: امیر کبیر، 1342‏.

ـــــــ . مجموعۀ نوشته  های پراکنده. تهران: امیر کبیر، 1344‏

هدایت، جهانگیر. حسرتی، نگاهی و آهی (آلبوم عکس  های صادق هدایت). تهران:

   دید، 1379‏.

هدایت، حسن. فیلم کوتاه سفر، به همراه دون ژوان کرج و تاریکخانه. تهران: سینما هفت، 1384 .

Hedayat, Sadegh. La Chouette Aveugle (tarduit du persan par Roger Les-   cot). Paris: José Corti,1953.

ХедаятСадек. Избранное. Москва:‎ГосудартсвенноеИздательствоХудожественнойЛитературы, 1957.

 

پی نوشت ها:

Grotte Massabielle

Lourdes

Apparition de Sainte Vierge à Bernadette

4ـ صادق هدایت، بوف کور (تهران: امیرکبیر، 1349)، ص 10 و 11‏.           

5ـ صادق هدایت، تجلی، درمجموعۀ سگ ولگرد، (تهران: امیرکبیر، 1347)، ص 185‏.          

6ـ همان، ص 175‏.           

7ـ همان، ص 173 ـ 175‏.   

8ـ همان، ص 174‏.           

[1].3 Vittorio Monti (1868-1922)

10ـ همان، ص 171 ـ 174‏. 

11ـ همان، ص 169.         

12ـ همان، ص 168 و 169.

13ـ همان، ص 178.

14ـ همان، ص 185.

15ـ همان، ص 187.

16ـ همان، ص 188 و 189.

17ـ همان، ص 185.

18ـ همان، ص 170.

Садек Хедаят. Избранное.( Москва:‎Государтсвенное Издательство Художественной Литературы , 1957), ст ‎‎.8‎19ـ

Arpi20ـ               

21ـ اردشیر (آرداشس) آوانسیان. خاطرات (تهران: مؤسسه انتشاراتی ـ  فرهنگی نگره، 1376)، ص 521‏.     

22ـ مریم سادات گوشه و محمدهاشم اکبریانی. تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران: صادق هدایت (تهران: روزنگار،1383)، ص 135‏.       

23ـ محمود کتیرایی. کتاب صادق هدایت (تهران: اشرفی، 1349)، ص 167‏.          

24ـ اسماعیل جمشیدی. خودکشی صادق هدایت (تهران: زرین، 1373)، ص 162‏.

25ـ همان، ص 163‏.         

26ـ دفاع از خود.‏  

27ـ معیار           

28ـ جانور تحت تعقیب      

29ـ به دام افتاده 

30ـ بازتاب          

31ـ کتیرایی، همان، ص 169‏.         

32ـ همان، ص 174‏.         

33ـ همان، ص 167 و 168. 

34ـ همان، ص 187.         

35ـ همان، ص 188.         

36ـ همان  جا.    

37ـ همان، ص 193.         

38ـ همان، ص 187.         

39ـ همان، ص 188.         

40ـ همان  جا.    

41ـ همان  جا.    

42ـ همان، ص 192 و 193. 

43ـ همان، ص 174.         

Denfert Rochereau44ـ

45ـ همان، ص 188.         

46ـ همان، ص 279.         

47ـ همان، ص 283.         

48ـ همان، ص 281.         

max brod (1884 ـ 1968)49ـ

vissarion grigorievitch bielinski (1811 ـ 1848)50ـ

51ـ همان، ص 191.         

52ـ همان، ص 193.         

53ـ همان، ص 240 و 241. 

Championnet54ـ

55ـهمان، ص 280.

56ـ صادق هدایت، بوف کور(تهران: امیرکبیر، 1349)، ص 92. ‏    

Cimetière du Père ـ Lachaise57ـ

58ـ همان، ص20.

59ـ کتیرایی، همان، ص166.          

60ـ خوش  سلوک و خوش محضر

61ـ مردم  دار

62ـ همان، ص393 و 398.  

63ـ  Philippe Soupault(1897-1990)‎                   

64ـ حسن قائمیان، نظریات نویسندگان بزرگ خارجی در بارۀ صادق هدایت (تهران: امیرکبیر، 1343)‏.

65ـRoger Lescot (1914 - 1975)‎                         

José Corti66ـ       

Edouard Saenger ‎67ـ

Sadegh Hedayat, La Chouette Aveugle (Paris:José Corti, 1953), p. 13.‎68ـ‎                                         

69ـconcierge 

70ـ جمشیدی، همان، ص191ـ 193.           

Saint Denis71ـ

72ـ نخستین بیمارستان زنان و زایمان و از قدیمی  ترین مراکز آموزش پزشکی تهران که در 1295 خورشیدی به همت زنده  یاد دکتر امیراعلم نزدیک دروازه دولت ‏گشایش یافت و بعدها بخش  های دیگری به آن افزوده شد و بخش زنان به ساختمان دیگری انتقال یافت. در 1323ش، به تصویب شورای دانشگاه تهران و به پاس ‏خدمات بنیان  گذار آن به نام بیمارستان «امیراعلم» نام  گذاری شد.ـ م‏       

73ـ همان، ص206 ـ 209.  

74ـ شرر

75ـ کوپی           

76ـ همان، ص229 ـ 231.  

77ـ پیگال، میدانی در ناحیۀ نه پاریس، در همسایگی ناحیۀ هجدهم.    

78ـ کولن کور. کوچه  ای در ناحیۀ هجده پاریس و بسیار نزدیک به کوچۀ شامپیونه. بی  تردید منظور ادوارد سانژه همان آپارتمان کوچک کوچۀ شامپیونه است.

79ـ Denfert Rochereau                            

80ـمصطفی فرزانه، آشنایی با صادق هدایت. «آنچه صادق هدایت به من گفت»  (پاریس: [بی  نا]،1988)، ج1، ص 393 ـ 395.

81ـ porte d,orléans                             

82ـ  همان، ص414.         

83ـ جمشیدی، همان، ص212.      

84ـ همان، ص215.          

85ـ همان، ص216.          

86ـ هدایت، همان، ص187. 




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 48629