نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

دربارۀ داستان مزرعۀ قِه قو[1]

نویسنده: دکتر قوام الدین رضوی زاده

مقدمه

 نویسندۀ بزرگ ارمنی، آودیس آهارونیان،[2] از چهره  های سرشناسی است که در مقطعی حساس از تاریخ ‏سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ملت ارمن نقشی مهم ایفا کرده است. آهارونیان در سه عرصۀ ادبیات، سیاست و ‏فعالیت  های اجتماعی چهره  ای برجسته و برای ارمنیان شخصیتی بسیار والا و قابل احترام است. آثار ادبی او آیینۀ ‏تمام  نمای زندگی ارمنیان در گذار از مقطع حساس قرن نوزدهم به سدۀ بیستم میلادی و از سنت به مدرنیته است که به آرزوی ‏دیرین ملت ارمن، یعنی تشکیل حکومتی مستقل و به دور از نفوذ قدرت  های بیگانه، می  پردازد. بخش مهمی از ‏زندگی او نیز صرف چنین هدفی می  شود و صادقانه در خدمت به آن قرار می  گیرد. این هدف سبب   می  شود که این نویسندۀ بزرگ سال  های پایانی زندگی خویش را به دور از سرزمین اجدادی و در تبعید به سر برد. تحلیل ‏مقالات و عقاید سیاسی و اجتماعی آهارونیان و سنجش آنها با محک نقد علمی بی  شک بر عهدۀ دست  اندرکاران ‏تاریخ عقاید سیاسی و محققان تاریخ ارمن است اما تا جایی  که به جایگاه والای ادبی آهارونیان و نقش سازندۀ او در ‏ادبیات رئالیستی ارمنی و ارائۀ تصویرهای واقعی از زندگی یک ملت مربوط می  شود تحلیل داستان مزرعۀ  ‏قِه  قو[3]  ‏فرصت کافی برای پرداختن به این مقوله را به دست نمی  دهد و مجال بیشتری را می  طلبد. به همین دلیل، در این ‏بخش صرفاً به داستان مزرعۀ  ‏قِه  قو و ریزه  کاری  های نویسنده و پرداخت هنری او از نظر قالب و محتوا می  پردازیم ‏و نقش ادبی مهم آهارونیان و داستان  های دیگر او را در مقاله  ای مستقل و در شماره  ای دیگر از فصلنامۀ ‏پیمان بررسی و تقدیم خوانندگان محترم خواهیم کرد. ‏

 

بی  شک، داستان مزرعۀ  ‏قِه  قو اثر نویسندۀ بزرگ، آودیس آهارونیان، را می  توان از قوی  ترین داستان  های تاریخ ‏ادبیات جهان شمرد. این داستان، که از رنج  های همیشگی انسان سخن می  گوید جایگاه والای نویسنده  ای را نشان ‏می  دهد که بزرگ  ترین، دغدغۀ وی انسان و رنج  های پایان  ناپذیر او بود. گرچه داستان در 1924م به نگارش ‏در آمده مقطعی از زمان را، در تلاقی قرن نوزدهم و بیستم میلادی، تصویر می  کند، مقطعی که هنوز جمهوری مستقل ‏ارمنستان تشکیل نشده و هنوز ارمنیان سرنوشت خویش را به دست نگرفته و قوانینی عادلانه در راستای ‏کاهش رنج  های انسان دردمند وضع نکرده  اند. در روستا  ها، نیز روابطی کهن حاکم است و بر کشاورزان تهیدست ‏ستمی مضاعف روا می  دارند. سطح پایین فرهنگ در روستا و فاصلۀ طبقاتی فاحش دیدگاه  هایی را بر روستا  نشینان ‏تحمیل کرده که چندین قرن دوام آورده و خصلت ثانوی آنها شده است. تنگ  نظری سکۀ رایج است و ارزش انسان ‏تنها در میزان درآمد و برداشت محصول، وسعت زمین و میزان کار بر روی آن، بزرگی و کوچکی محل زندگی و نوع ‏پوشش و تعداد وصله  های آن است! روستا دنیایی است دور افتاده و بی  خبر از روابط تازه و معیارهای جدید که در ‏آن سنت  های پوسیده همچون زنجیر بردست و پای انسان بسته است. مکان وقوع داستان روستایی در دشت پهناور ‏آرارات[4]  در پای قلۀ ماسیس[5]  است. گِوورگ،[6]  ‏که نویسنده در متن اصلی او را گئورگ خطاب می  کند، پیرمردی ‏تهیدست و بدون زمین، خوش  قلب و بی  آزار است که با همسرش، آلماست[7] ‏و دخترش، زارتار،[8]  که برایش بسیار عزیز است، در ‏کلبه  ای فرسوده زندگی می  کند. کلبه نه در برابر تابش آفتاب سوزان دشت چندان مقاوم است و نه در برابر ‏بادهای پاییزی و باران  ها و برف  های بی  امان کوهستان ولی چه می  توان کرد. این تمام دارایی گِوورگ است به اضافۀ ‏الاغی ناتوان و محزون که طبیعت حتی عرعر کردن کامل را هم از او دریغ کرده و نویسنده با طنزی قوی آن را به ‏تصویر می  کشد:‏

«... پیرمرد او را مانند نور چشمش دوست داشت ولی به علت این عرعر عجیب و ناقصش ناراحت بود و خود را ‏بدبخت می  دانست و هر بار که حیوان هق  هق حیوانی  اش را سر می  داد پیرمرد از کنارش داد می  زد:‏

ـ یاللا حیوون، تا آخرش برو دیگه ... چیه خفه می  شی صاحب مرده.‏!‏

و بلافاصله، با عذاب وجدان اضافه می  کرد:‏

ـ حیوون بدبخت تو هم روز خوشی ندیدی چطور بتونی عرعر کنی!‏».

چنین طنزی در ادبیات مدرن کم نظیر است و تنها نمونه  هایی از آن را می  توان نزد استادان ادبیات قرن نوزدهم ‏روسیه یافت. گِوورگ با کار در خانۀ روستاییان دیگر، بیل زدن و شخم زمین آنها و گاه شرکت در برداشت ‏محصول آنان دستمزد نا  چیزی از همان محصول می  گیرد که اغلب آن را با گندم یا غلات دیگر معاوضه و ‏زندگی خود و همسر و دخترش را اداره می  کند. نقش الاغ در زندگی گِوورگ چنان پررنگ است که همچون عضو ‏چهارم خانواده از آن یاد می  شود و گذشته از آن، توصیف نویسنده از این الاغ از طنزی بسیار قوی برخوردار است:‏

«... حتی الاغ پیرمرد، که تقریباً چهارمین عضو خانواده بود، وقتی از ده می  گذشت، از تمسخر دهقانان در ‏امان نبود. این حیوان نحیف با پهلوهای فرو رفته و کلۀ بزرگش واقعاً کم  نظیر بود. اصولاً، الاغ حیوان محزونی است ‏ولی حزن این الاغ نوعی حالت فیلسوفانه داشت که بر روح پیرمرد سنگینی می  کرد. به علاوه، او به ندرت عرعر ‏می  کرد و آن هم با صدایی گرفته شبیه گریه که هرگز به اتمام نمی  رسید و ناگهان در وسط عرعر قطع می  شد».‏

گِوورگ با تمام مهربانی و صفای باطن سخت مورد تمسخر اهالی ده قرار می  گیرد و کودکان نیز، که از بزرگ  ترها ‏تقلید می  کنند، در این آزار و اذیت  ها ید طولایی دارند. تمسخر گِوورگ ریشه در فقر او دارد. او، که لباسش در ‏زمستان و تابستان پالتویی سربازی و مندرس و وصله  دار است و پوتین  هایی زهوار در رفته و وصله و پینه  دار ‏می  پوشد، اسباب خنده و تفریح کودکان کوچه و گذر است که او را به تحقیر  ‏قِه  قو صدا می  کنند.  ‏قِه  قو صورتی ‏تحقیرآمیز از گِوو[9] ‏ است. کودکان این را از بزرگ  ترهای خود آموخته  اند و بزرگ  ترها گِوورگ را تحقیر می  کنند زیرا ‏توان مالی ندارد. توان مالی است که احترام می  آورد، توان مالی است که حق هر کاری را به افراد می  دهد و آنان به ‏پشتوانۀ این توان مالی است که هر رفتار رذیلانه  ای را نسبت به گِوورگ روا می  دانند. گِوورگ اما رفتاری انسانی دارد و ‏تمام این تحقیرها و توهین  های زشت را در خود می  ریزد و تحمل می  کند و تنها دیروقت شب بر کپۀ خاکی ‏می  نشیند و به آسمان خیره می  شود و چپق می  کشد و غصه می  خورد. گِوورگ در آرزوی داشتن قطعه زمینی ‏می  سوزد و تمام رفتارهای ناروا را بر خود هموار می  کند و لحظه  ای از فکر داشتن زمینی، هر قدر هم که کوچک ‏باشد، غافل نمی  ماند. او که مردی با تجربه است، خوب دریافته که بزرگ  ترین عامل تحقیر او و خانواده  اش و حتی، ‏الاغ بی  نوایش، فقر است و نداشتن زمین. در ضمن از اینکه با این سن و سال برای دیگران کار کند و زمین آنها را بیل ‏بزند و شخم کند و در درو کردن گندم کنار دست آنان باشد به ستوه آمده و خسته شده است. بدون زمین خود و ‏خانواده  اش را زیادی احساس می  کند. زمان  هایی که دهقانان دیگر زمین خود را شخم می  زنند یا محصول خود را ‏درو می  کنند با حسرت به آنها نزدیک می  شود و ضمن کمک به آنان به این آرزوی دیرینه  اش فکر می  کند.‏

گِوورگ احساس می  کند که این نام مسخرۀ  ‏قِه  قو تنها یک تحقیر ساده نیست که بر زبان بچه  های ده جاری ‏می  شود بلکه باری از خفت و خواری برای او و خانواده و حتی تبارش در بر دارد. قِه قو بر تهیدستی و فلاکت او ‏تکیه دارد. قِه قو یعنی نداشتن زمین، یعنی فلاکت اجدادی که حتی قطعه زمینی هم برای او به ارث نگذاشته  اند. ‏قِه قو یعنی پالتوی مندرس و وصله شده، قِه  قو یعنی پوتین  های کهنه و نکبتی که به پاهای او زار می  زند. این ‏است که شبی برروی تپه  ای در کنار خانه  اش از این همه تحقیر و توهینی که مردم ده بر او روا می  دارند نزد ساکو[10]  سبیلو، ‏مرد ثروتمند ده، به شکایت می  نشیند. ساکو، گرچه همه چیز را فهمیده و درد گِوورگ را درک می  کند، اما به روی ‏خودش نمی  آورد و می  کوشد که موضوع را به سادگی برگزار کند. هنگامی که سرمای پاییز آغاز می  شود و ‏کشاورزان از برداشت محصول آسوده شده  اند و وقتی شب  های بلند زمستان فرا می  رسد مراسم سکونشینی تنها ‏تفریح مردم روستاست. هرکس بر سکوی خود می  نشیند و خاطره و داستان  های حماسی و قصه  هایی که از پدران ‏و مادربزرگ  های خود شنیده است برای دیگران نقل می  کند. گِوورگ هم سکوی خود را دارد و در این هنگام است ‏که احساس می  کند جایگاه والایی دارد و گرچه فقیر است اما هم سطح ساکو سبیلو و کالاش بوزیکیان[11] و تونی ‏داغباشیان[12]  ‏می  نشیند و حرف  های بسیاری برای گفتن دارد و تنها در این عرصه است که کسی به گردش ‏نمی  رسد. پس داد سخن می  دهد و با سخنان زیبا و قصه  های پر محتوا همگان را سرگرم می  کند. دیگران هم ‏می  دانند که در این میدان قدرت رقابت با او را ندارند. پس گِوورگ می  کوشد تهیدستی و فقر مالی خویش را، ‏نداشتن زمین و تمسخر مردم و بچه  های روستا را زیر باری از دانش شفاهی خویش و گنجینه  ای از قصه  های کهن ‏بپوشاند و به مردم بفهماند که از این حیث از آنان سر است. در عین حال، گِوورگ مردی بلند نظر است که هرگز ‏گدایی نمی  کند و مال مفت نمی  خورد. همان اندک گندمی را که خوراک خود و زن و دخترش است جز با زحمت ‏و کار به دست نمی  آورد. گِوورگ انسانی با همت است و اعتماد به نفس دارد و این را با عمل خود به مردم روستا ‏نشان می  دهد. انگار با تلاش خود می  خواهد به همگان بگوید:‏

گر چه گرد آلود فقرم، شرم باد از همتم         گر به آب چشمۀ خورشید دامن تر کنم

عملکرد گِوورگ، تلاش بی  امان و ایمان خلل  ناپذیر او به پیروزی و رنج فراوان وی برای رهایی از فقر درخشان  ‏ترین پیامی است که نویسندۀ انسان  دوست، آهارونیان، به خواننده می  دهد. پیرمرد هرگز تسلیم نمی  شود. پس، برای ‏تحقق آرمان خود، یعنی داشتن قطعه زمینی که با دست خودش آن را بکارد و با دست خود محصول آن را بردارد، ‏دست به کار می  شود و از روستا بیرون می  رود و به راه می  افتد. به همه جا سرک می  کشد و در این حال، دردش ‏همه جا با اوست:‏

«گِوو پنهان از همه دردی عمیق داشت: حسرت یک مزرعه که ده بی  رحم نمی  خواست آن را درک کند.‏ او با ‏قلبی آکنده از تلخی زیرلب زمزمه می  کرد:‏

ـ‏ چی می  شه اگه یک قطعه زمین به یک نفر بیچاره بدهند؟ ‏

و این فکر پیوسته ذهن او را مشغول می  کرد.‏

معمای پیچیده  ای بود که نیاز به راه حل داشت. او همواره در این فکر بود که از کجا یک قطعه زمین پیدا ‏کند؟ چطور پیدا کند؟

یک قطعه زمین، یک مزرعه. هنوز بازوانش قوی بود و چشم  هایش بینایی داشت. ممکن نیست این طور ‏بمیرد. آن وقت روی قبرش چه می  نویسند؟ ,مردۀ بی  مزرعه؟ قه ـ قو؟،».‏

سرانجام، جست و جوهای گِوورگ نتیجه می  دهد:‏

«...یک روز بهاری، در نقطه  ای دورافتاده، پای تپه  های سنگلاخی، در محل اتصال دو نهر بزرگ ده، سه نفر ‏دیده ‏شدند: گِوو، زن سالخورده  اش و دخترش، درحالی  که الاغ محزونی هم در کناری می  چرید. آن محل یک ‏قطعه ‏زمین لچکی بایر بود که در آن فقط خار و خاشاک می  رویید و دهقان  ها از آن برای تأمین سوخت ‏‏زمستانی استفاده می  کردند. زمین شوره  زار و بی  مصرفی بود ولی با اختلاط خاک آن به گل و لای تپه  های کنار ‏نهرها  امکان داشت بتوان خاکش را شیرین کرد.‏

کاری بس دشوار و تقریباً نومیدکننده بود که تا آن زمان هیچ کشاورزی زیر بار آن نرفته بود و آن تکه به ‏همان ‏صورت بایر مانده بود. ‏ ...‏».

گِوورگ می  اندیشد که شاید بتوان با لای و لجن رسوب کرده برروی تل  های بلند مصب نهرها به خاک قوت داد ‏و آن را شیرین کرد، اما شیرین کردن خاک این زمین به اندازه  ای دشوار و توان  فرساست که هیچ  یک از اهالی ‏روستا تا کنون تن به کار نداده و به همین خاطر زمین بایر و متروک مانده است. سرانجام، گِوورگ تصمیم می  گیرد ‏که مزرعۀ خود را بر روی همین زمین سه کنج بایر و شور بنا کند. در اینجا، عظمت روح پیرمرد تهیدست که ‏هیچ  کس او را باور ندارد نمایان می  شود. اهالی ده تلاش  ها و جان کندن  های او را با ناباوری و لبخندهای موذیانه و ‏تمسخرآمیز می  نگرند و در این هنگام بین مردم روستا عنوان مزرعۀ قِه قو برای کارهای دشوار و ناممکن، ‏کارهایی که آخر و عاقبت درستی ندارند، به کار می  رود و هرکار و مقوله  ای که به بن بست رسیده باشد به طرزی ‏رذیلانه مزرعۀ  ‏قِه  قو نامیده می  شود:‏

«در کوچه  ها، میدان  ها یا در کشتزارها موضوع بحث ,مزرعۀ  ‏قِه  قو، بود. آیا چیزی خواهد رویید یا نه؟ عده  ای ‏می‏گفتند:‏

ـ زیرش خاک شوره، شیرۀ گیاه رو می  بره، اونجا چیزی در نمی  آد.‏

دیگران با تمسخر می  گفتند:‏

ـ چرا در می  آد. گندم بکاره خار در می  آد، جو بکاره علف در می  آد».‏

با وجود این موضع  گیری  های تند و ناپسند از جانب مردم روستا گِوورگ به هیچ  وجه ناامید نمی  شود و با ‏همسر و دخترش خار و خاشاک زمین را می  کند و به جای آن گل و لای و لجن می  ریزد. سنگ و کلوخ  ها را ‏جمع می  کنند، تپه  ها را صاف و هموار می  کنند و زمینی سه گوش می  سازند تا در آن گندم بکارند.‏

آنگاه، زمان بذرپاشی فرا می  رسد و این لحظه چقدر با شکوه است و نویسنده چه زیبا آن را توصیف کرده ‏است. نخست مشتی گندم را به هوا می  پاشد:‏

« ـ خدایا، این یک مشت برای پرندگان آسمان!‏

گِوو با واهمه اولین مشت گندم را به سوی آسمان پرتاب کرد.‏

ـ این هم برای بیچاره  ها و فقیر فقرا!‏

و گِوو دومین مشت بذر طلایی رنگ را پاشید.‏

ـ این هم... چه بگویم خدایا... باز هم مال تو... تو... تو... . ما رو از گزند اون درد بی  درمون در امان نگه دار!‏

منظور گِوو از درد بی درمان تگرگ بود که حتی می  ترسید نام آن را به زبان بیاورد.‏

و او سومین مشت بذر را هم پاشید.‏

ـ خدایا به امید تو!‏

این را گفت و راه افتاد. درحالی  که به چپ و راست بذر می  پاشید مزرعه را کاشت و رفت.‏

روزهای انتظار و نگرانی آغاز شد.‏

ـ سبز می  شه یا نمی  شه؟».

توصیف این صحنه، که با جزئیات آمده است، آیینی زیبا را بیان می  دارد و نکتۀ مهم در اینجاست که پیرمرد ‏دومین مشت گندم را برای گدایان، تهیدستان و افراد بی  خانمان بر زمین می  پاشد. او، که خود طعم تلخ ذلت و ‏تحقیر ناشی از فقر و بی  خانمانی را چشیده است، هنگام پاشیدن بذر، تهیدستان را از یاد نمی  برد. بدین ترتیب، نویسنده در جای جای اثر خود بلند نظری و بزرگواری گِوورگ را غیر مستقیم می  ستاید.‏

در این بخش، آهارونیان به نکته  ای وحشتناک و عمیقاً تأسف  بار اشاره می  کند و آن اوج تنگ  نظری و خباثت ‏است که می  تواند در انسانی باشد:‏

«... و تعداد کسانی که در صورت سبز شدن ,مزرعۀ  ‏قِه  قو، متأسف می  شدند چقدر زیاد بود!‏

مردم دوست ندارند ببینند کسی که در میان خاک و خل می لولد بالا رود! ‏ بی  رحمی و بد طینتی مثل ‏دیگ جوشانی در درون دهقانان غلغل می  زد. گِوو روز و شب دعا می  کرد و انتظار ‏می  کشید. ,مزرعۀ  ‏قِه  قو، در ‏صحرایی دور دست، در زیر آفتاب دل  انگیز پاییزی، دانه  ها را در سینۀ نیم  گرم خود نوازش ‏می  کرد و بر آفتاب و ‏آسمان لبخند می  زد». ‏

آنچه نویسندۀ توانا بیان می  دارد نتیجۀ شناخت کامل او از جامعه و به ویژه، جامعۀ روستایی است. این ‏حقیقتی است که هر قدر جامعه  ای بدوی  تر و عقب  مانده  تر باشد این بدخواهی و سیاه  دلی، که نویسنده از آن ‏سخن می  گوید، شدیدتر است. به واقع مبارزه گِوورگ تنها با طبیعت و سختی  های آن نیست. طبیعت قوانین ‏خود را دارد و گِوورگ پیر بنا به تجربه این قوانین را می  شناسد و در جهت آنها گام برمی  دارد. اما بدخواهی و بخل ‏و سیاه  دلی آدم  ها از قانون خاصی پیروی نمی  کند و زمان به خصوصی هم ندارد و گرچه ریشه در کینه  ای کور و به ‏ظاهر ناشناخته دارد اما در پس آن هوشمندی و طرح و توطئه است بر خلاف طبیعت که با کسی دشمنی نمی  ورزد ‏و گِوورگ آگاهانه از این آدم  ها می  گریزد و به طبیعت پناه می  برد و با آن به گفت و گو می  نشیند. مشتی خاک ‏مرطوب را از زمین بر می  دارد، بو می  کشد و به طرف خورشید می  گیرد و می  گوید:‏

« ـ عجب خاکیه مثل برنجه. برنج... آدم می  خواد بخوره!‏‏».

آهارونیان روزی را که گِوورگ مزرعۀ سبز شدۀ خود را می  بیند چنان با استادی توصیف می  کند که انگار تابلویی ‏را برابر چشمان ما قرار می  دهد:‏

«یک روز روشن و صاف اواخر پاییزی، گِوو از ده خارج شد و به سوی مزرعه  اش رفت. آسمان صاف و پرتو ‏خورشید سرشار از نوازش بود. ‏شعاع خورشید مانند گل  های دیرپا نوازشی محزون داشت. ‏

گِوو با دلی پر از تردید و اضطراب ده را پشت سر گذاشت و اکنون، این سکوت پر  طراوت طبیعت مانند ‏لالایی خاموشی ‏وجودش را در بر گرفته بود.‏

در درونش آواز خلاق طبیعت طنین انداخته بود: ,مگه خدا نمی  بینه؟چطور ممکنه سبز نشه؟ پس آن ‏‏همه زحمت من چی؟ نور چشمم چی؟ خدایی هست. چطور ممکنه سبز نشه وقتی مزارع دیگران سبز ‏شده؟،».‏

در ترجمه  ای دیگر از داستان مزرعۀ  ‏قِه  قو، به نکته  ای مهم برمی  خوریم که در برگردان زنده ‏یاد هارپیک تمرازیان به تفصیل نیامده و آن پرواز درناهاست که در فرهنگ ارمنی معنایی خاصی دارد. بنابراین این بخش از ‏داستان را، از برگردان احمد نوری زاده، عیناً نقل قول می  کنیم: ‏

«در یکی از روزهای درخشان و صاف اواخر پاییز، گِوو به قصد دشت از خانه خارج شده و راه مزرعه  اش را در ‏پیش گرفت. آسمان شفاف بود و پرتوهای آفتاب کاهلانه و نازآلود، بر همه جا می  باریدند. فضا سرشار از نوازش بود. ‏آن روز هر شعاع خورشید مانند یک گل دیررُسته، نوازشی ملایم و غمگنانه داشت.‏

یک دسته از درناهای مهاجر، در حالی که به صورت یک مثلث بزرگ حرکت می  کردند، در اوج آسمان در ‏پرواز بودند. همهمۀ دلنشین درناها نیکویی آرامش  بخشی در خود نهفته داشت که نرم و آرام بر روی دشت  هایی که ‏در میان مه ملایم نفس می  زدند گسترده می  شد.‏

گِوو با روح توفانی و پر آشوب و سراپا غرقه در بدگمانی و تردید از ده بیرون آمد، اما اکنون این سکوت و ‏آرامش دلپذیر و نوازشگر دشت  ها هستی  اش را خاموش و بی  صدا نوازش می  کرد.‏

طبیعت آواز آفرینشگر خویش را در جان او طنین انداز کرده بود. ,خدا خودش بزرگه. مگه نه؟ چطو میشه ‏سبز نشه؟ وقتی که مزرعه  های همۀ اهالی ده سبز شده، چرا مال من نبایس سبز بشه؟، کلمات آخر حرفش را با ‏صدای بلند ادا کرده بود»‏.‏[13]

این تصویر به راستی زیباست، به ویژه، که اشاره به نمادی کهن در باور روستاییان ارمنی دارد و آن پرواز ‏درناهاست که روستاییان ارمنی آن را نشانۀ باروری و پربار بودن محصول می  دانند. آهارونیان با این تصویر دلنشین ‏و نمادین به خواننده و گِوورگ، هر دو، باروری مزرعه را بشارت می  دهد. اینکه در برگردان فارسی زنده یاد تمرازیان ‏به پرواز درناها به تفصیل اشاره نشده است را احتمالاً می  توان ناشی از ناقص بودن نسخۀ ارمنی  ای دانست که در اختیار ایشان بوده ‏است. ‏

برخورد گِوورگ با بنو[14]  شب  پای ده نیز جالب است. بنو آدم منفی  بافی است که تلاش  های گِوورگ را جدی ‏نمی  گیرد و بود و نبودش را بی  تفاوت می  داند اما گِوورگ صبورانه و مثل یک آدم دنیا  دیده با او برخورد می  کند ‏و به او می گوید:‏

«ـ دنیای شراب مال خودت، مزرعۀ من مال من. تو به راه خودت برو، من هم به راه خودم.‏...‏».

لحظۀ دیدار با مزرعه بسیار با شکوه است:‏

«بالاخره گِوو به مزرعه  اش رسید و ایستاد. منظرۀ آن عالی  تر از تمام رؤیاهایش بود. مزرعه سبز شده بود و با ‏‏روپوشی سبز رنگ تمام سطح محوطه را پوشانده بود. پیرمرد افسون شده و سرمست از خوشبختی نگاه ‏می  کرد. ‏نفسش سنگین شده بود و هوای نیمه  گرم و خوش  بویی را که از مزرعه بر می  خاست استنشاق می  کرد و از ‏بوی ‏نمناک آن مست شده بود. قلبش مانند مزرعه و خاک از مهربانی لبریز شده بود و دلش می  خواست ‏چیزی بگوید. ‏چیز قیمتی خوبی».‏

و یا:‏

«... او ایستاده بود و مانند عاشقی که در لحظات غلیان شدید احساساتش به معشوق مینگرد مزرعه را تماشا ‏میکرد. دلش میخواست میتوانست آن را در آغوش کشد و خاک سبزرنگش را ببوسد و در آن محو شود. از ‏شدت احساسات به زانو درآمد‏».‏

و در این هنگام پیرمرد سینۀ خود را پر نفس می  کند و با تمام قوا فریاد می  زند:  ‏قِه  قو!... قِه قو!... و به نظر ‏پیرمرد می  آید که دیگر  ‏قِه  قو مرده است. مگر نه اینکه که  ‏قِه  قو نماد فقدان زمین، تهیدستی، تحمل فقر و ‏تحقیر از سوی روستاییان است پس، اینک که گِوورگ مزرعه  ای دارد و در آن گندم کاشته از تهیدستی نجات ‏یافته و مجبور نیست برای اهالی ده کار کند و به جای دستمزد کیسه  ای گندم از آنان بگیرد که غذای خود او و زن و دخترش است‏ و دیگر تحقیر نخواهد شد. پس،  ‏قِه  قو مرده است! آنگاه به زانو بر روی زمین می  نشیند. گویی، به نشانۀ ‏احترام کلاه از سر برمی  گیرد و ریش و صورتش را بر سبزه  های رُسته بر زمین سرد می  ساید:‏

«... کلاهش را برداشت و کنار گذاشت و صورت و ریشش را به سبزههای سرد ‏مالید. آنها را بو کشید و بوسید. در این حال، با هیجان کلماتی را بر زبان میراند که نه دعا بود و نه ستایش ‏بلکه چیزی، کلمات پرشور و عاشقانه  ای بود که رفته رفته به هق هق تبدیل شد و اوباز گریه کرد. درد ‏بیچارگی و اهانتی که سالیان دراز در قلب او جمع شده بود به صورت اشک، همچون سیلی که سدها را ‏میشکند، جاری شد تا بیحرمتی گذشته را پاک کند».‏

گِوورگ، که سالیان درازی است با خود عهد کرده که لب به مشروب نزند، این بار به ده که می  رسد یک راست ‏به سراغ میخانه و هاکو[15]  کوتوله، میخانه  چی ده، می  رود و این بار می  خواهد برای انسان تحقیر شدۀ درونش و برای ‏شادی روح  ‏قِه  قو، که دیگر مرده است، بنوشد. بنابراین، از هاکو می  خواهد که پیالۀ او را پی در پی از ودکا پر کند و ‏بعد تمثیل جالبی برای پیرمرد می فروش بیان می  کند. او در خواب هاکوپ قدیس را دیده که به او گفته: «من ‏موفق نشدم، ولی تو موفق خواهی شد!». هاکوپ قدیس موفق نشده خود را به قلۀ ماسیس برساند در حالی که ‏گِوورگ احساس می  کند به قله رسیده است. آهارونیان در اینجا می  خواهد تمثیل  وار بگوید که گِوورگ با ‏تحمل این همه درد و رنج و حقارت و گذراندن امتحان  های دشوار خود یک قدیس است. بنابراین، پاسخ  های او به ‏پرسش  های دیگران نیز همچون پاسخ  های قدیسان است. وقتی هایرو،[16]  ‏پیشکار کدخدا، از او می پرسد:‏

«ـ دایی گِوو مزرعۀ تو چند روز شخمه؟».

پرسشی موذیانه است و او خوب می  داند که مزرعۀ کوچک گِوورگ به زحمت با نصف روز کار شخم می  خورد و ‏زیر کشت می  رود. گِوورگ گرچه مست است اما ضربۀ ناشی از پرسش موذیانۀ هایرو گویی مستی را از سرش ‏می  پراند و با فریاد می  گوید:‏

« ـ پیشکار هایرو! مزرعه  ام اندازۀ جیگرم بزرگه. صد روز شخمه.‏».‏

این پاسخ، پاسخ انسانی عادی نیست. هیچ  کدام از رفتارهای گِوورگ به رفتار انسانی عادی نمی  ماند ‏چنان  که وقتی تلو تلو خوران به سوی خانه می  رود زیر لب می گوید:‏

« ـ پیش هاکوپ مقدس نذر کردم ...  ‏قِه  قو مرد... برای آرامش روحش خوردیم. خدا رحمتش ‏کنه... ها... ها... ها... ‏جیگرم اندازۀ صد روز شخمه ... پیشکار هایرو!...». ‏

اما بنوی منفی باف، که ظرفی گِلی پر از شراب در دست دارد و مست است، با اینکه تلاش گِوورگ را دیده و ‏باور کرده باز هم کنایه می  زند و می  گوید:‏

« ـ واه، واه! چه زود؟... پیرمرد، من به تو نرسیدم، تو به من رسیدی ... پیرمرد، ها، ها،ها ...‏».‏

و بعد، ادامه می  دهد:‏

« ـ بالاخره مناسب  ترین راهو پیدا کردی دایی گِوو... بخور... بخور... . مزرعه ارزن هر قدر هم که بلند باشه ‏بلدرچین رو از چشم باز مخفی نمی  کنه. بخور... بخور... داستان گرگ و بره نه سر داره نه ته. بخور... ‏‏بخور...همیشه بخور... گرگ و بره، باز و بلدرچین، بودن یا نبودنشون فرقی نداره... اگه گندم نباشه ‏ارزن،اگه ارزن ‏هم پیدا نشه سنگ که هست اما خوردن یادت نره ...‏».‏

توصیف آهارونیان از دشت حاصلخیز آرارات و مزرعۀ کوچک گِوورگ فوق  العاده است. نرمک نرمک که ‏می  خواهد اولین برداشت محصول را از مزرعۀ گِوورگ شرح دهد با توصیف دشت آغاز می  کند:‏

«دوباره تابستان بود، تابستان سحرآمیز دشت آرارات، زمانی که اشعۀ خورشید از آسمان و خاک پربرکت ‏سیاه از ‏پایین فضا را با طلا پر می  کنند. گویی دشت  ها در دریایی از طلا شناورند و فضا با اشعه  ای طلایی رنگ ‏می  گیرد.‏

تابستان طلایی دشت آرارات ... . تابستان همانند کورۀ بزرگی است که در آن کار و زحمت ناله می  کند و ‏لبخند ‏می  زند و در حالی  که شعله  های خورشید را می  بلعد می  جوشد.‏‏ باز هنگام درو بود، دروی معجزه  آسای ‏دشت آرارات ...‏».‏

و بعد، در توصیف مزرعۀ گِوورگ می  نویسد:‏

«مزرعۀکوچک گِوو از فاصلۀ بسیار دوری همچو گلستانی زیبا در دشت نمایان بود. مرکز آن را کشت گندم ‏اشغال ‏کرده بود که از چهار طرف با ساقه  های کلفت و برگ  های پهن آبی رنگ کنجد احاطه شده بود و در میان ‏آن، ‏به همان بلندی گل  های آفتاب گردان با ناز و کرشمه از آغاز تابستان سرهای خود را با موهای بور به طرف ‏‏خورشید می  گرداندند و تا غروب به اشعۀ زرین آن لبخند می  زدند و شب  ها، در مقابل باد می  لرزیدند و انتظار ‏‏طلوع خورشید را می  کشیدند. چند بوته خوش  بوی كنف و ذرت نیز به آنها پیوسته و این زنجیر گل را، که ‏مزرعۀ ‏گِوو را در بر گرفته بود، تکمیل کرده بودند. ‏

در کنار مزرعه، کومۀ کوچکی به چشم می  خورد که سه دیوار کوتاه داشت و طرف چهارم آن باز بود و روی ‏آن ‏با شاخ و برگ پوشیده شده بود و سایۀ مطبوعی داشت. در کنار کومه، دو نهال بید سبز شده بود که شاخه‏های ‏آویزان خود را تکان می  دادند و در زیر آن، حوضچه  ای بود، گودال کوچکی که در آن آب می  ریختند تا برای ‏آشامیدن صاف و خنک شود.‏

وسط مزرعه، مترسکی ایستاده بود که دست  هایش را یک  بند در مقابل باد تکان می  داد و پرندگان را می‏راند».‏

گِوورگ و آلماست و زارتار از آغاز بهار تا موسم درو کاری طاقت  فرسا و بی  وقفه را دنبال می  کنند تا ‏مزرعه  شان به بار می  نشیند. به دلیل زیادی کار گِوورگ آن سال نمی  تواند بیرون از مزرعه کار کند و در نتیجه، ‏درآمدی داشته باشد.‏

گِوورگ داس دسته بلند را بر می  دارد و درو را آغاز می  کند. گِوورگ درو می  کند، دخترش گندم  های بریده شده را ‏جمع و زنش آنها را بافه بافه می  کند. چهل و دو بافۀ گندم حاصل رنج آنهاست. چهل و دو بافۀ گندم حاصل سال  ‏ها خون  دل خوردن و تحمل فقر و تحقیر و زخم  زبان است. چهل و دو بافۀ گندم حاصل عمر زن و شوهری است ‏که میان  سالی را رد کرده و به دوران پیری قدم گذاشته  اند و پس از آن خرمن  کوبی آغاز می  شود. بافه  های گندم ‏را از هم باز و پهن می  کنند و خرمن  کوب را بر پشت الاغ می  بندند. زارتار روی خرمن  کوب می  ایستد و کار را ‏شروع می  کنند و دو هفتۀ تمام ادامه می  دهند. در این مدت، هم دیگر روستاییانی که به خرمن  کوبی سرگرم  اند از ‏تمسخر آنان دست بر نمی  دارند. این نکته نیز ریشه در همان دیدگاه جمعی تنگ  نظرانه  ای دارد که آهارونیان ‏به آن اشاره می  کند، یعنی، جماعت دوست ندارد ببیند که به چاه ذلت افتاده  ای کمر راست کند و روی پای خود ‏بایستد. فاجعه از لحظۀ پایان خرمن کوبی آغاز می  شود. لاشخواران به تعبیر بنو، سر می  رسند. ابتدا فرستادۀ مالک ‏ده می  آید و یک دهم گندم را برای بهرۀ مالکانه بر می  دارد و گِوورگ بیچاره از سر ناچاری می  گوید:

«ـ برش ‏دار، مبارکه!».

بعد، کشیش می  آید و محصول را تبرک می  کند و سهم کلیسا را می  برد. پس از آنها، میراب و هایرو، ‏پیشکار کدخدا و دشتبان، می  آیند و سهم خود را می  برند و هنگامی که آلماست زبان به اعتراض باز می  کند و می  گوید:

«ـ مرد حسابی، ته  اش چیزی باقی نموند!».

گِوورگ پاسخی می  دهد که ریشه در اعتقاد قلبی او دارد و همین ‏اعتقاد است که مایۀ سوء استفادۀ بهره  کشان شده. گِوورگ می  گوید:‏

«ـ خدا بزرگه زن. حالا صاحب مزرعه هستیم، اگه کلیسا و میراب و نگهبان سهم خودشونو نبرند از ‏گلومون ‏پایین نمیره. حلال نمیشه ...‏».

البته، گِوورگ ته دلش می  داند که این پاسخ برای دل  داری دادن به زنش است. در پایان، آنچه برای گِوورگ و ‏خانوادۀ او از برداشت محصول به جا می  ماند به زحمت به یک کیسه می  رسد که در این هنگام هاکو کوتوله، صاحب ‏میخانه، هم سر می  رسد و سهم خود را می برد.‏

پاییز فرا می  رسد. فصل جمع  آوری مالیات است. هایرو، پیشکار کدخدا، به در خانه  ها مراجعه و مالیات ‏طلب می  کند و از گِوورگ هم مالیات می  خواهند اما برای گِوورگ چیزی باقی نمانده که مالیات دهد. به دنبال ‏آمد و رفت  های پی در پی پیشکار کدخدا گِوورگ را به میدان ده احضار و تحقیر و تهدید می  کنند که اگر ‏مالیات خود را نپردازد، الاغ او را حراج خواهند کرد. در این هنگام، آلماست، بی  آنکه ریشۀ ظلم را ببیند، احساس خود را ‏با جملۀ «این مزرعه هم بلای جان ما شد» بیان می  کند. اما پیشکار کدخدا و عاملان دیگر گوششان بدهکار آه و ناله ‏و گریه و زاری زن و دختر گِوورگ نیست و در مقابل مالیات تنها دارایی آنها، یعنی الاغ، را کشان کشان به میدان ده ‏می  آورند. کدخدا با گفتن یا الاغ یا مزرعه! چنان دلهره  ای به جان گِوورگ می  اندازد که لرزه به اعضای صورت و ‏ریش او می  افتد و هر چه می  خواهد فریاد زند و اعتراض کند از عهده بر نمی  آید. میخانه  چی و ساکو سبیلو ‏حاضر می  شوند در برابر پرداخت مالیات گِوورگ مزرعۀ او را بردارند. مزرعه به جان گِوورگ بسته است. بنابراین، ‏پیشنهاد کدخدا در گوشش زنگ می  زند: «یا مزرعه، یا الاغ!». گِوورگ هیچ  کدام را نمی  خواهد از دست بدهد. نه الاغ، ‏این جانور رنجدیده  ای که همه جا شریک سرنوشت او بوده و در برابر بارهای سنگین کمر خم کرده و دم بر نیاورده ‏و نه مزرعۀ زیبایش را که در دل دشت آرارات مانند نگینی می  درخشد، مزرعه  ای که حاصل رنج او و همسر و ‏دخترش است. دلش می  خواهد فریاد بزند و خطاب به مردم، که در میدان ده جمع شده  اند، بگوید:‏

«آی مردم! آخر شما هم مسیحی هستید و خدایی دارید نگاه کنید من آدم پیر فقیری ‏هستم. با زحمت زیاد ‏مزرعه  ای برای خودم دست و پا کردم که در پیری کمکی باشد برای من و تسلی خاطر ‏فرزندم. یکی از شما ‏کمکم کنید، این مالیات را بدهید، بعداً پس می  دم. چرا می  خواهید منو از مزرعه  ام بیرون ‏کنید، یا این تنها ‏کمکم رو از دستم بگیرید؟».

اما از گفتن این حرف  ها خودداری می  کند زیرا نمی  خواهد از مردم بی  مروت روستا ترحم گدایی کند. بنابراین، ‏بغض خود را فرو می  دهد و سکوت می  کند. اما کدخدا کلماتی را بر زبان می  آورد که انگار دنیا را بر سر گِوورگ خراب ‏می  کنند. او می  گوید:‏

«...همین الآن پوستت رو می  کنم. تو رعیتی، می  فهمی؟ تو را چه به ‏مزرعه داشتن، ای  ‏قِه  قوی احمق! از مزرعه دست ‏بکش، الاغتو بردار و گورتو گم کن!‏».

گِوورگ بیچاره، که روزی گمان برده بود که دیگر  ‏قِه  قویی در کار نخواهد بود و  ‏قِه  قو مرده است و برای شادی ‏روح او پیاله پیاله ودکا نوشیده بود، ناگهان تکان می  خورد و در  می  یابد که نه، این طور نیست. برای این مردم ‏ ‏قِه  قو همچنان زنده است و این مردم هرگز نمی  خواهند باور کنند که او هم صاحب مزرعه  ای شده و خود را از ‏فلاکت بیرون کشیده است. آنها دلشان می  خواهد که او همیشه در فقر و بدبختی دست و پا بزند و نه زمینی داشته ‏باشد و نه محصولی بردارد و در یک کلمه، او همان  ‏قِه  قو باشد تا بتوانند او را مسخره   کنند و دست بیندازند اما ‏گِوورگ که این مردم را شناخته باز هم مقاومت می  کند و خطاب به کدخدا می  گوید:‏

‏ « کدخدا، من مرد فقیری هستم، رعیتم، بله می  دونم. خیلی فقیرم ولی کدخدا تا به حال نون تورو نخوردم ‏و خانۀ ‏هیچ کس رو خراب نکردم. عمله هستم و فقیرم ولی همیشه نون کار خودمو خوردم. کار کردم و ‏نون حلال خوردم... ‏‏. صاحب مزرعه هستم. با عرق جبینم اونو آب دادم و تمام روح و قلبمو اونجا ‏گذاشتم. کدخدا، می  فهمی؟ ‏قلبمو، قلبمو گذاشتم ... الاغ مال شما. بفروشیدش کدخدا، مال تو، الاغ ‏رو بفروش مزرعه رو نمی  دم، نمی  دم.‏

بعد رو به الاغ کرد و گفت:‏

ـ برو حیوون. تو رو هم فدای مزرعه می  کنم ... . برو، برو...‏ ‏».

اما این حرکت هم بر مردم روستا بی  تأثیر است و آنها لحظاتی بهت  زده می  شوند و سپس، قاه قاه می  خندند. شب ‏که فرا می رسد گِوورگ همسرش را که زار زار می  گرید دلداری می  دهد و او را به آینده امیدوار می  کند. اما خود ‏با دلی پریشان به بستر می  رود و وقتی همه خوابیده  اند و ده در سکوت فرو رفته آهسته به سوی آغل الاغ می  رود ‏و سر بر آخور بی  صاحب می  گذارد و به تلخی می  گرید. این لحظه، که اوج سوگ  نامۀ آهارونیان است، ما را به یاد ‏داستان اندوه، اثرآنتون چخوف و سورچی پیر، قهرمان داستان ایونا پوتاپوف،[17]  می  اندازد که هیچ  کس حاضر نیست غم از ‏دست رفتن فرزند او را بشنود. پس به ناچار به اصطبل می  رود و این غصه را برای اسبش، که در حال خوردن یونجه ‏است، شرح می  دهد! چخوف بر سرلوحۀ داستان خود نوشته است: «اندوهم را به که بگویم؟» و آهارونیان نیز به نظر می  آید که با پیشکش کردن مزرعۀ  ‏قِه  قو به ملت ارمن که آن را بر سر لوحۀ داستانش آورده می  خواسته بگوید: «ملت ‏ارمن، من اندوهم را به تو می  گویم!».‏

 

پی‌نوشت‌ها:

1-ترجمۀ این داستان به قلم هارپیک تمرازیان برای نخستین بار در این شماره از پیمان به چاپ می  رسد. کلیۀ نقل  قول  ها از ترجمۀ داستان، به غیر از یک مورد، همگی از همین ترجمه نقل شده است. 

2- Avedis Aharonian (1866 ـ 1948)

3- Ghégho

4- Ararat

5- Massis

6- Gévorg

7- Almast‏‏

8- Zartar

9- Gevo 

10- Sako

11- Kalash Bozikian

12- Touni Daghbashian

13-احمد نوری زاده. باغ سیب، باران و چند داستان دیگر( تهران : چشمه ، 1378)، ص 316 و 317‏. 

14- Beno

15-Hako

16- Hayro

17-Iona Potapov

 

منابع:

آهارونیان، آودیس. مزرعۀ قِه قو، ترجمۀ تمرازیان، هارپیک.

نوری زاده، احمد. باغ سیب، باران و چند داستان دیگر. تهران: چشمه، 1378‏.

Чехов. Антон Павлович. Тоска, Собрание Сочинений, том 3.‎

Москва: Государственное Издательство Художественной Литературы,1961‎, Ст. 437. 




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 23064