نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

همـکاری ارمـنیـان بـا مشروطه خواهان ایرانی از نگاه هراچیک سیمونیان

نویسنده: آرمیک نیکوقوسیان

اشاره

Click to enlarge
     

در مورد تاریخ مشروطیت ایران کتاب  ها، اسناد تاریخی و مدارک فراوانی در ایران به چاپ رسیده و مورد مطالعه قرار گرفته است. نوشتار حاضر بازگو کنندۀ بخشی از تاریخ مشروطیت ایران از نگاه تاریخ  نگاری ارمنی است. این مقاله بر اساس کتاب نهضت های آزادی  خواهانه،[1] اثر هراچیک سیمونیان، مورخ و تاریخ  دان ارمنی و استاد تاریخ در دانشگاه دولتی ایروان، تدوین شده است.

هراچیک سیمونیان در 9 دسامبر1928م در دهکدۀ شینوهایر در منطقۀ گُریس واقع در جنوب ارمنستان به دنیا آمد. وی در 1952م موفق به اخذ مدرک کارشناسی از بخش تاریخ دانشگاه دولتی ایروان شد و مدرک دکترای خود را نیز در 1969م از همان دانشگاه کسب کرد. او بلافاصله به تدریس تاریخ در همان دانشگاه و تحقیق دربارۀ تاریخ منطقه و به طور عمده تاریخ قفقاز و آسیای میانه پرداخت. سیمونیان در 30 ژانویۀ 2016م در 87 سالگی درگذشت و آثار تاریخی بسیار ارزنده  ای از خود بر جای گذاشت.  

هراچیک سیمونیان در کتاب نهضت های آزادی خواهانه، به مجاهدت  های ارمنیان در منطقۀ پرآشوب قفقاز و ترکیۀ عثمانی به منظور کمک به نهضت  های آزادی  خواهانه در منطقه برای  دستیابی به ‏دموکراسی و کسب عدالت اجتماعی پرداخته است. این کتاب با بیش از پنج هزار صفحه در پنج جلد به نگارش درآمده است.

بخش عمدۀ جلد چهارم کتاب،که در 1204 صفحه از سوی دانشگاه دولتی ایروان (ارمنستان) در کرسی تاریخ به زبان ارمنی منتشر شده، به نهضت مشروطیت ایران و نقش ارمنیان در این جنبش ملی اختصاص دارد.

طی این نوشتار  سعی کرده  ایم مروری مختصر بر جلد چهارم این کتاب داشته باشیم و نتیجۀ آن را در اختیار خوانندگان قرار دهیم.

از هراچیک سیمونیان بیش از بیست جلد کتاب و چهارصد مقالۀ علمی برجای مانده. همچنین، رساله  های دکتری بسیاری به سرپرستی وی دفاع شده و به چاپ رسیده. مقالات وی در نشریات معتبر ایالات متحدۀ امریکا، لبنان، ایران، یونان و ژاپن منتشر شده است. در ادامه، فهرست شماری از مهم  ترین کتاب  های وی را ارائه می  کنیم:

ـ جنگ  های بالکان (1912 ـ 1913م) (ایروان، 2014).

ـ نهضت  های آزادی  خواهانه (ایروان: دانشگاه دولتی ایروان، 2003[جلد 1 و2]، 2009، 2010 و 2013 [جلد 3 ـ 5])، 5 ج.

ـ کشتارجمعی ارمنیان در کیلیکیه در آوریل1909 (ایروان، 2009).

ـ سیاست و ایدئولوژی ملی ترکیه (ایروان، 1986).

ـ انقلاب در فناوری و عواقب آن در زندگی اجتماعی (ایروان، 1982).

ـ ارمنیان خارج از ارمنستان و تقابل آنان با شرایط اجتماعی و سیاسی (ایروان، 1968).

 

 

ورود قوای مسلح به آذربایجان

حدود چهار ماه از شورش مشروطه خواهان گذشته بود اما اوضاع کماکان متشنج بود.‏ به نظر می رسید که درگیری ها در آینده سخت تر و بی رحمانه تر خواهد شد. نیروهای استبداد به هیچ  وجه ‏قصد پذیرش خواسته های مشروطه خواهان را نداشتند و آمادۀ مقابله و رویارویی با آنها بودند.‏

مشروطه خواهان برای پیشبرد خواسته های خود به ورود جنگجویان ارمنی از قفقاز امید بسته بودند ‏زیرا عقیده داشتند که این نیروها تجربیات فراوانی در جنگ و درگیری های محلی دارند.‏

انقلابی  های قفقاز نیز حق انتخاب نداشتند، چرا که بی  تردید استقرار حکومت مشروطه و از بین رفتن استبداد ‏به نفع ارمنیان بود.‏ میکائیل واراندیان، از اندیشمندان ارمنی، در این مورد می گوید: «بی جهت نبود که وقتی ‏تبریز علم مخالفت با استبداد را برافراشت، جامعۀ ارمنی با این جنبش همراه و همیار شد».‏[2]

در 1907م، در اجلاس عمومی حزب داشناکسوتیون در وین، پایتخت اتریش، کمیتۀ منطقه  ای پیشنهاد خود ‏را برای بر عهده گرفتن نقشی فعال در انقلاب  های ضداستبدادی در ایران به طور شفاف عنوان کرد.‏ در عین حال، سرعت گسترش جریان ضد استبداد نیز بر نقش ارمنیان در کمک به نیروهای انقلابی صحه ‏گذاشت و‏ در پی آن کمک ها به سوی آذربایجان گسیل شد.

به دستور حزب، وارطان مهرابیان، از اعضای ارشد حزب، در مقام فرماندۀ گروه رزمندگان تعیین شد اما وارطان و پس از او نیز نیکول ‏دومان از رفتن به تبریز خودداری کردند زیرا بر این عقیده بودند که حزب نباید نیروهای خود را در ‏خارج از ارمنستان از بین ببرد.‏ پس از کشمکش های فراوان یکی از فرماندهان معروف حزب به نام ساکو، فرماندهی را پذیرفت اما بخت با ساکو یار نبود. او در ایروان به وبا مبتلا شد و از دنیا رفت. در نهایت، حزب فرماندهی را ‏به یکی از معروف  ترین اعضای خود به نام آرشاک گاوافیان، ملقب به کِری سپرد.‏

کِری در زادگاه خود در درگیری های بسیاری شرکت کرده بود اما نخستین بار بود به مأموریتی ‏خارجی فرستاده می شد که در نگاه اول ارتباطی به ارمنیان نداشت، نبردی متعلق به انقلابی  های ایرانی ‏بر ضد استبداد.‏

در اواخر سپتامبر 1908م کِری، به همراه گروه، خود پس از گذشتن از رودخانه ارس به دیر استپانوس[3] رسید که در آن زمان نقشی مؤثر در اعزام نیروهای ‏انقلابی ارمنی به ارمنستان غربی داشت.‏ این گروه متشکل از 25 سوار رزمنده (نیکول، آرتم، زملیاک، هراچ، کارو، سِتو، توپچی معروف به گئورگ و دیگران) بود. گروه با دوازده رأس اسب، پنجاه هزار فشنگ، 42 قبضه تفنگ از انواع مختلف و دوازده قبضه تپانچه در ‏روستای دره  شام نزدیک دیر استپانوس مستقر و پس از سه روز استراحت در اوایل اکتبر 1908م/ پاییز1326ق وارد ‏تبریز شد.‏ مشروطه خواهان از کِری به گرمی استقبال کردند. او در ابتدای ورود به دیدار ستارخان رفت.‏

ورود کِری و همکاری او با نیروهای انقلابی موجبات دلگرمی ایشان را فراهم آورد و سبب شد که بر جرئت و جسارتشان ‏افزوده شود و از پناهگاه های خود خارج شوند.‏

به دستور نمایندۀ کمیتۀ شرقی حزب، استپان تادئوسیان[4] (سامسون) به همراه نفرات خود از سلماس به ‏تبریز اعزام شد. بدین ترتیب، نیروهای کِری به پنجاه تن رسید.‏ کِری با شخصیت رزمنده، مصمم و جدی خود روحی تازه  در کالبد نیروهای انقلابی دمید.‏ یکی از سربازان کِری چنین می گوید:‏ ‏« تا بن دندان مسلح بودیم، یونیفرم مخصوص فدائیان با کلاه پشمی قفقازی و تفنگ موسین[5] مجاهدان ‏ارمنی را از سایر رزمندگان مجزا می کرد».‏[6]

در همان حال، دو تن از اعضای حزب داشناکسوتیون، گالوست آلویان (طوروس) [7] و روبن درزاکیان (پایلاک) [8] ‏در جلفا مستقر شده بودند و بر عملیات نیروهای انقلابی بر ضد شاه نظارت می  کردند.‏ مگردیچ آقامالیان (سارهاد)، [9]یکی دیگر از نیروهای انقلابی ارمنی، نیز با دوازده تن از سربازان خود از ‏رودخانۀ ارس گذشت و به گروه طوروس پیوست. در گروه آقامالیان، هرایر[10] و کارو،[11] از رزمندگان شجاع ‏حاضر در درگیری های میان  ارمنیان و تاتارها، نیز حضور داشتند.‏ به علاوه استپان دِرمگردیچیان (سورن) [12]و تیکران دوِیان[13] و سارکیس اوهانجانیان،[14] از افراد معروف حزب، نیز وارد ‏تبریز شدند.‏ این افراد نقشی بسیار مهم در سازماندهی گروه های ارمنی در تبریز، سلماس، ارومیه و خوی داشتند.‏

‏«باز هم ارمنیان»، «باز هم این اخلالگران» اینها نداهایی بود که از جانب سن پترزبورگ شنیده می شد. ‏روسیه تنفر روزافزون خود را از ارمنیان پنهان نمی کرد.‏

در 1908م/ 1326ق،رستوم پس از مذاکره با مشروطه خواهان در تهران به تبریز بازگشت و هم  زمان این شهر ‏ به ستاد مرکزی ضد استبداد تبدیل شد.‏

پس از مذاکرات حزب با ستارخان توافق های زیر به عمل آمد.‏

‏1. حزب تعهد می کند که رزمندگان خود را در قفقاز به تبریز اعزام کند و در خدمت مجاهدان قرار دهد.‏

‏2. رزمندگان سلاح های خود را با خود خواهند آورد اما دیگر موارد از جمله ملزومات، فشنگ، لباس و ‏خوراک بایستی در اختیار آنان گذاشته شود.‏

‏3. رزمندگان ارمنی متعهد می شوند که آموزش های لازم نظامی و جنگی را در اختیار مشروطه خواهان ‏قرار دهند.‏

‏4. رزمندگان ارمنی در مناطق استقرار خود نسبت به سازماندهی نیروهای مشروطه خواه نهایت سعی خود ‏را خواهند کرد.‏

در تبریز، کِری نهایت همکاری را با رستوم انجام داد. تمام تلاش آنان بر دفاع از محله های شهر ‏به ویژه، محلۀ ارمنیان در برابر نیروهای استبداد متمرکز بود. رستوم و کِری برای سازماندهی ‏رزمندگان ضداستبداد، که در آن زمان شمار آنان به ده هزار تن می رسید، تلاش بسیار کردند، زیرا بیشتر این رزمندگان فاقد ‏آموزش های کافی نظامی و از همه مهم تر نظم و انضباط و هماهنگی بودند.‏

برای بالا بردن روحیۀ رزمندگی و افزایش نظم و انضباط، کِری نیروهای مقاومت منطقه ای تشکیل داد؛ برای مثال، حفاظت از نواحی مراغه و تپه های مجاور آن بر عهدۀ رزمندگان ارمنی گذاشته شد و در مقابل تأمین امنیت جادۀ ‏تبریز به تهران و مناطق ارک و آجی  چای[15] به رزمندگان ترک محلی محول شد.‏ دیری نپایید که قوای کِری وارد کارزار شد و با نظم و ترتیب و انضباط مثال زدنی خود روحیه  ای تازه  به ‏رزمندگان غیر ارمنی بخشید.‏

قوای حزب زمانی به تبریز رسید که طرف  داران مشروطه، با تحمل شکست هایی در  اواخر تابستان و اوایل پاییز باعث شده بودند که قوای استبداد از حالت تدافعی به حالت تهاجمی درآیند. اما تبریز، با وجود محاصره از سوی قوای استبداد، همچنان در جوش و خروش بود. گواه آن ‏تجمعات فزایندۀ مردم در شهر و نطق های آتشین سرکردگان مشروطه خواه، چه ارمنی و چه ترک، بود. ‏ستارخان با بهره گیری از این شور و شوق خود را برای درگیری های جدیدتر آماده می کرد.‏

ستاد مشترک ستارخان و رستوم در محلی قرار داشت که احتمال حملۀ قوای استبداد به آن بیشتر ‏بود.‏ با وجود تقاضاهای مکرر نزدیکان ستارخان مبنی بر کنار گذاردن اسلحه و ترک شهر، به منظور دوری از انتقام  جویی قوای دولتی، ستارخان با اتکا به وجود رستوم از این کار سرباز می زد. در واقع، فرماندۀ نیروی ‏مقاومت شهر رستوم بود.‏ ستارخان، بنابر هوش و ذکاوت ذاتی خود، حتی به  رغم نداشتن سواد خواندن و نوشتن، رستوم را ارج می نهاد و ‏بدون مشورت با او قدمی بر نمی داشت.‏

یکی از شرکت  کنندگان فعال در نهضت مشروطیت به نام هوسپ هوانسیان (المار) [16] در خاطرات خود چنین ‏می نویسد:«ستارخان آن  چنان اعتمادی به رستوم داشت که او را فرستاده ای از دنیای غیب می دانست. به ‏نظر او رستوم مردی با خرد بی پایان در تصمیم گیری های سریع و بلندمدت بود و هیچ وقت اشتباه ‏نمی کرد».‏‏[17]

البته، رستوم فقط به دادن مشورت و کمک فکری به ستارخان اکتفا نمی کرد بلکه در زمان  های ‏حساس نبرد شخصاً در کنار سربازان خود حاضر می  شد. یکی از شاهدان عینی در مورد رستوم چنین می گوید:‏ ‏« رستوم همه جا حضور داشت، هر محلی که به او احتیاج داشتند. در کارگاهی که به ساخت نارنجک های ‏دستی و توپ مشغول بودند، در خط مقدم جبهه های نبرد، گاهی در کوچه و خیابان در میان رزمندگان در ‏حال مبارزه، در بیمارستان و درمانگاه در کنار مجروحان».[18]

یکی از نقاط  حساسی که نیروهای استبداد ستاد خود را در آنجا دایر کرده بودند، محلۀ دَوَچی بود. در این محله نیز، رستوم نقشی سازنده در روحیه دادن به زرمندگان ایفا  کرد.‏

بدون شک، آگاهی رستوم در ساخت نارنجک های دستی، توپ های کوچک و دیگر ادوات رزمی، که با کمک ‏کاراپت پیونیان و گئورگ تِکِرداغ  تسی به دست آمده بود، نقشی بسیار درخشان در پیروزی های رزمندگان ضد ‏استبداد داشت.‏

در 12 اکتبر 1908م/  رمضان 1326ق قوای ضد استبداد تبریز به موفقیت بزرگی نائل آمدند و آن اشغال  محلۀ دَوَچی تبریز بود.‏

در آن روزهای سخت و سرنوشت ساز، طبق توافق به عمل آمده، رزمندگان ارمنی بایستی از امکانات رزمی ‏شامل سلاح، غذا و حقوق برخوردار می  شدند اما به دلیل کافی نبودن این امکانات، حزب داشناکسوتیون تصمیم به اخذ ‏کمک از دیگر تشکیلات حزبی خود در امریکا، بلغارستان، مصر و سایر نقاط جهان گرفت؛ به عبارتی، با توجه به افزایش شمار رزمندگان حزب مجبور به استفاده از امکانات داخلی خود شد.‏ در اقدامی دیگر، حزب مقادیر بسیاری اسلحۀ مدرن (موسین) را به همراه بیش از یک میلیون تیر ‏فشنگ از ناحیۀ شوشی (قراباغ) برای کمک به رزمندگان به تبریز  منتقل ساخت.‏

نبردهای موجومبار

پس از یک دورۀ آرامش دو هفته ای، آتش جنگ باردیگر شعله ور شد. نیروهای دولتی و ستیزه  گران هواخواه دولت کلیه راه های ورود به تبریز به  ویژه، راه منتهی به قفقاز را مسدود کردند ‏تا از رسیدن قوای کمکی به مشروطه  خواهان از خارج کشور جلوگیری کنند. در عین حال، سعی داشتند تا با محاصرۀ شهر از رسیدن ارزاق به آن ‏جلوگیری و نیروهای ضد استبداد را مجبور به تسلیم کنند. پس از شکست سنگین در شهر و اطراف آن، نیرو های استبداد دست ‏به انتقام جویی از مردم عادی زدند. بدون شک، یکی از هدف های آنان ارمنیان بودند که در روستای ‏موجومبار[19] اسکان داشتند. این روستا با دارا بودن سیصد خانوار و حدود دو هزار سکنه صدمات ‏فراوانی از این حمله متحمل شد. صمصمام خان، از سران ضد مشروطه و برادرش ضرغام خان با حمله به ‏این روستا احشام و اموال روستاییان را غارت می کردند. شماری از روستاییان با مراجعه به تبریز وقایع را ‏گزارش دادند. خلیفۀ ارمنیان، کاراپت در مگردیچیان،[20] نامه ای به عین الدوله، حاکم شهر، نوشت و او را از ‏حملۀ قریب الوقوع قوای صمصمام خبردار کرد. اما به  رغم پادرمیانی عین الدوله در صبحگاه 27 اکتبر ‏‏1908م / 1326قضرغام  خان، با 1500 تفنگ  دار به روستای بی دفاع ‏موجومبار حمله ورشد.‏

با توجه به اوضاع حساس ده، کِری در اقدامی فوری نیرویی ده نفره  متشکل از مارتیروس چاروخچیان، نیکول گنجه ای، آرتِم (رازمیک)، مخو گنجه ای، کارو، دودای، دالین، ‏لئون و سیمون را به سرپرستی هراچ (پاشا) به موجومبار اعزام کرد.‏

جنگ های موجومبار با شدت ادامه یافت و نیروهای استبداد وارد ده شدند و شروع به غارت اموال روستاییان ‏کردند اما با مقاومت بی نظیر جنگجویان و ورود قوای کمکی ارمنیان (28 تن) و نیروهای ‏ستارخان (30 تن) به فرماندهی محمدقلی خان قهرمانی جنگ آرام شد.‏

در این جنگ، تلفات سنگینی به ارمنیان وارد شد و ماردیروس چاروخچیان،[21] کارو، نیکول، آرتِم، ‏گِئورگ و دیگران جان خود را در راه نجات موجومبار از دست دادند.‏ روستای موجومبار به  رغم تلفات سنگین از دوازده روستای مجاور، که هیچ  گونه مقاومتی از خود نشان نداده ‏بودند، صدمات کمتری را متحمل شد.‏

بنا بر گزارش های رسیده به ستارخان تلفات قوای استبداد 160تن بود که برادر صمصمام نیز در میان کشته  شدگان قرار داشت. این آمار بنا بر گزارش منابع ارمنی صد نفر بوده است.‏ وقایع روستای موجومبار دستاورد دیگری نیز داشت و آن آگاهی مردم از اعمال وحشیانۀ دولت در یک ‏روستای بی پناه بود. به همین دلیل، در 20 نوامبر 1908م/ ذی  الغدۀ 1326ق از مردم دعوت به عمل آمد تا در یک گردهمایی اعتراضی ‏شرکت کنند.‏

روز بعد، در 21 نوامبر حدود سیصد تن از ارمنیان و غیرارمنیان در حضور ستارخان و باقرخان اعمال مستبدان ‏را در روستای موجومبار محکوم کردند. در پایان، اطلاعیه ای قرائت و در آن از دولت مرکزی خواسته ‏شد تا از کشتار ارمنیان جلوگیری کند.‏ دولت مرکزی هیچ عکس العملی در مورد این اطلاعیه از خود نشان نداد. در عوض، رزمندگان ارمنی از پشتیبانی نیروهای انقلابی دلگرم تر شدند.‏

 

مقدمات شروع نبرد سرنوشت ساز

در نوامبر 1908م/ شوال ـ ذی  الغدۀ 1326ق، هر دو طرف در حال تدارک نبرد نهایی و سرنوشت ساز بودند.‏ شاه سرگرم منسجم ساختن کلیۀ نیروهای طرف  دار خود برای حمله به تبریز بود و امید داشت که ‏قزاق های روسی تحت فرماندهی لیاخوف به نیروهای عین الدوله بپیوندند و به کمک شاه بشتابند.‏ در نهایت، خواستۀ او برآورده شد. قوای چهارصد نفرۀ قزاق از تهران به نیروهای عین الدوله، مستقر در باسمنج[22]پیوستند. لیاخوف در سخنرانی  ای برای قزاق ها   چنین گفت:‏ ‏«اگر نیروهای غیردولتی پیروز شوند در اولین فرصت انتقام خود را از اطرافیان شاه خواهند گرفت، پس ‏بایستی تا آخرین قطره خون خود بجنگید. پس از پیروزی هرچه ثروت در تبریز وجود دارد متعلق به شما ‏است، به یاد داشته باشید یا مشروطه یا زنده ماندن».[23]

در 2 نوامبر 1908م/ شوال 1326ق نیروهای فراوانی شامل چهارصد قزاق، پنج فرماندۀ روس و حدود ‏‏دو هزار سواره نظام طرف  دار شاه در منطقۀ باسمنج مستقر شدند.‏ مشروطه خواهان ـ  شامل نیروهای ستارخان به همراه رزمندگان ارمنی متعلق به احزاب ‏داشناکسوتیون، هنچاک، [24] سوسیال دمکرات های بلشویک و منشویک ـ نیز در تدارک نبرد بودند.‏

هم  زمان، سوسیال دمکرات های تحت فرماندهی سید حسن تقی زاده، که شاخه ای از سوسیال دمکرات های ‏قفقاز بودند، به منزلۀ نیرویی مستقل به نام سوسیال دمکرات های ایران اعلام موجودیت کردند. اساسنامۀ این حزب در واقع اساسنامۀ حزب هنچاک بود. در نخستین هیئت رئیسۀ این حزب، که از پنج عضو تشکیل می  شد، سه نفر از اعضای حزب هنچاک به نام  های سدراک بانوریان،[25]فلور وارطانیان[26] و رافائل موسسیان[27] عضویت داشتند. با برقراری ارتباط با سوسیال دمکرات های گرجستان، این حزب توانست مقادیر فراوانی اسلحه و مهمات و ‏همچنین، شماری نیروی زرمنده به دست آورد. این نیروها از طریق باکو وارد انزلی و سپس، به تبریز اعزام شدند.‏

در 17 نوامبر 1908م/ ذی  الغدۀ 1326قبین مجاهدان و شاخۀ حزب هنچاک توافق نامه  ای نه ماده ای به امضا رسید که در آن چنین ‏آمده بود: «ما مجاهدان ایرانی با امضای این توافق نامه با حزب هنچاک قسم یاد می کنیم که با نیروهای ‏مشترک تمام سعی خود را برای استقرار مشروطه در ایران به عمل آوریم».[28]

بر اساس این توافق نامه شعبۀ حزب هنچاک در تبریز مقادیر فراوانی اسلحه در اختیار اعضای خود قرار داد که با پیوستن به مجاهدان حفاظت از شهرها را عهده دار شوند.‏ همان گونه که ملاحظه می شود دمکرات های ایرانی تمایلات سوسیالیستی خود را به طور موقت کنار گذاشته بودند ‏تا بتوانند با وضعیت آن زمان کشور خود را همراه سازند.‏ با توجه به وضعیت خاص تبریز اعضای حزب نتوانستند شعب خود را در شهرهای دیگر ایران گسترش ‏دهند اما در دو سه سال بعد به تدریج جایگاه خود را به منزلۀ حزب سوسیال دمکرات ایران ‏تثبیت کردند.‏

به  رغم پیروزی های نسبی نیروهای انقلابی در چند ماه گذشته اقتصاد شهر به طور کامل از بین رفته بود. هیچ گونه ‏خرید و فروش و تجارتی صورت نمی  گرفت. رابطۀ شهر با نواحی اطراف به ویژه روستاها به طورکامل قطع شده بود.‏ یک چهارم جمعیت شهر در خطر مرگ قرار داشت. آنان حتی از دسترسی به نان نیز محروم بودند.‏

اوضاع زندگی در تبریز روز به روز بدتر می شد. بی کاری، گرانی، نبودن ارزاق عمومی و از همه مهم  تر شیوع بیماری های مسری شهر را فلج کرده بود.آن دسته از ساکنان تبریز که امکان خروج از شهر را داشتند درنگ نکردند و به نقاط دیگر کشور کوچ ‏ کردند.‏ اما اطرافیان شاه، که عمدتاً از اوباش و غارتگران بودند، آتش تنور را با اقدامات نابخردانۀ خود شعله ورتر ‏می ساختند.‏

با وجود اوضاع نامطلوب اقتصادی و اجتماعی مشروطه خواهان با عزم راسخ در پی پیروزی و انهدام رژیم ‏استبدادی بودند.‏ آنان از کمک های ارسالی بی نصیب نبودند. ده هزار تپانچۀ ماوزِر از آلمان و از طریق ‏ترکیه به دستشان رسیده بود.‏ در 3 نوامبر 1908م/ شوال 1326ق، در یک مراسم رسمی نشان لیاقت و تقدیرنامه ای از سوی سلطان عبدالحمید، حاکم عثمانی، ‏برای ستارخان ارسال شد.‏ در 10 نوامبر 1908م/ شوال 1326ق، یک گروه 25 نفری از سربازان ترک، به فرماندهی خلیل بیگ، برای کمک در ‏اختیار ستارخان قرار گرفت اما این گروه به  رغم پیش بینی ها با استقبال بسیار سرد رزمندگان مواجه و مجبور به بازگشت به ترکیه ‏شدند.‏

نیروهای استبداد، پیش از شروع دوبارۀ درگیری، به فرماندهی عین  الدوله برای مقابله با مشروطه خواهان به ‏سه دسته تقسیم شدند.‏ بخشی از آنان به فرماندهی عین الدوله در بخش شرقی تبریز، گروه دوم به فرماندهی فتح اله خان رشتی ‏‏(سپه دار) در قسمت شمالی شهر و گروه سوم نیز به فرماندهی مجدالدوله در بخش شرقی آن مستقر شدند.‏ ستارخان و باقرخان نیز به همراه سربازان خود ـ متشکل از سربازان ارمنی، گرجی و محلی ـ با همین آرایش در نقاط یاد شده موضع گرفتند.‏

‏در اوایل فوریۀ 1909م/ محرم 1327ق، اشرار به فرماندهی رحیم خان با در اختیار گرفتن جادۀ جلفا ـ تبریز شروع به قتل و غارت مردم در نواحی جنوب و جنوب شرقی تبریز کردند. بدین ترتیب، عبور و مرور نیروهای ‏کمکی از قفقاز دچار وقفه شد و نیروهای ضد انقلاب انتقام سختی از اهالی گرفتند.‏

نیروهای استبداد، به  رغم سازماندهی  ای که صورت داده بودند، این بار نیز موفق به نفوذ به شهر نشدند. مدافعان تبریز تا ‏آخرین قطرۀ خون خود آمادۀ دفاع از شهر بودند.‏ توپچی های مجاهدان بسیار منظم عمل  کردند و با وارد آوردن تلفات سنگین موفق به از بین بردن ‏صفوف منظم نیروهای استبداد  شدند.‏

در گروه مقابل، سربازان شروع به فرار و ترک جبهه کرده   بودند. قزاق های فرستاده شده از تهران کلاً به ‏مجاهدان پیوستند. سربازان گرسنه نیز به تدریج جبهه را ترک می کردند.‏ عین الدوله به هیچ وجه قادر به مهار سربازان شورشی خود نبود که گروه گروه راه بازگشت به تهران ‏را در پیش گرفته بودند.‏

در این اوضاع و احوال، محمد علی شاه به سفیر انگلستان در تهران پیغام داد که حاضر به پذیرش خواسته های ‏مشروطه خواهان است به شرط آنکه مصونیت جان و مال خود و خانوادۀ سلطنتی از طرف ‏سفارت های خارجی تضمین شود.‏ سفارت انگلستان درخواست شاه را نپذیرفت.

نیروهای انقلابی، پس از استقرار مواضعشان در تبریز، اقدام به ‏تحکیم مواضع خود در کل استان کردند. به طوری که، در نوامبر سال 1909م/ ذی  الغدۀ1327ق توانستند در ‏یک سوم استان استحکامات خود را مستقر سازند.‏ ستارخان، با اعتماد به نفس کامل، تمامی نیروهای خود را به همراه توپخانه به خارج از استان (طالش، اردبیل و خلخال) گسیل داشت. این نیروها جادۀ ‏منتهی به مقر عین الدوله در باسمنج را نیز در اختیار داشتند به طوری که ارتباط عین الدوله با نیروهای ‏کمکی به طور کامل قطع شد.‏

کِری نیز، که با نیروهای خود وارد نبرد شده بود، به کمک ساکنان روستاهای ارمنی نشین در خارج از تبریز ‏شتافت.‏ او به مردان این روستاها توصیه  کرد که مسلح شوند و کاملاً، مراقب اوضاع باشند و در مواقع حساس، او ‏را مطلع سازند تا کمک های لازم را ارسال کند.‏

 

ارمنیان در بین دو کارزار

ارمنیان محلی از دو سو در خطر بودند. از یک سو، نیروهای استبداد از آنان درخواست همکاری ‏داشتند. از سوی دیگر نیروهای انقلابی خواستار کمک و همکاری آنان بودند. آنان در وضعیت بسیار نامطلوبی قرار گرفته بودند و به هیچ وجه راضی نبودند که باز هم در معرض ‏کشتار و نابودی قرار گیرند.‏

در 7 نوامبر 1909م/ ذی  الغدۀ1327ق به ارمنیان خبر رسید که شاه دستور کشتار ارمنیان قره داغ و روستاهای ‏اطراف را صادر کرده است، به این بهانه که ارمنیان در تبریز به نیروهای انقلابی یاری می  رسانند.‏

خلیفۀ اعظم ارمنیان آذربایجان، کاراپت در مگردیچیان، با شنیدن این خبر طی اعلامیه  ای خطاب به مردم می گوید: «ارمنیان تبریز نمی توانند نسبت به ‏وقایع به وجود آمده بی تفاوت باشند. آنان به سربازان کمک های غذایی و به مجروحان کمک های پزشکی ‏ارائه و آنان را در خانه های خود اسکان می دهند».[29]

در همان زمان، هامبارتسوم آراکلیان[30] در نشریۀ مشاک[31] به ارمنیان توصیه می کرد که همکاری با انقلابی  ها ‏به صلاح آنها است. او می گفت همکاری انقلابی  های ارمنی نمی تواند بهانه ای برای شاه باشد تا ارمنیان ‏بی گناه و بی سلاح ساکن در روستاها را مورد تهاجم قرار دهد. آیا همکاری غیرارمنی ها در منطقه ‏می توانست باعث کشتار و قلع و قمع آنان به دست شاه و حکومت مرکزی باشد؟

نشریۀ هُویو[32](چوپان) نوشت: «خطر در کمین است» و سپس، به حزب داشناکسوتیون و هنچاک توصیه ‏کرد که با توجه به رنج ها و مرارت های فراوانی که ارمنیان، به ویژه، در ارمنستان غربی متحمل شده  اند ‏منطقی نیست که ارمنیان ایران نیز سرنوشتی شبیه به ارمنیان ساکن در عثمانی داشته باشند.‏

نشریه هُویو در ادامه افزود که بارها و بارها سفیران دولت عثمانی در تهران و کنسول های مقیم در تبریز سعی کرده  اند ارمنیان را دشمن دولت معرفی کنند.‏

سران حزب رامکاوار ارمنی نیز گفتند: «چه دلیلی داشت که سران حزب داشناکسوتیون ‏به جمع مشروطه خواهان بپیوندند؟». [33]

بر خلاف نظرات دو حزب هنچاک و داشناکسوتیون، حزب رامکاوار بی طرفی را به نفع ارمنیان می دانست و ‏توصیه می کرد که ارمنیان از درگیری ها به دور بمانند.‏

هواداران بی طرفی تأکید می کردند که شاهان قاجار به ویژه محمدشاه، ناصرالدین شاه و ‏مظفرالدین شاه رفتار بسیار خوبی با ارمنیان داشته اند و گواه آن حضور ارمنیان در قوای نظامی است.‏ جهانگیر انیکولوپ مامیکونیان (1825 ـ 1891م) از جایگاه نظامی بسیار بالایی برخوردار بود و برادرش نریمان ‏خان مامیکونیان (1830ـ1906م) و میرزا ملکوم خان (گریگوریان ـ ملکومیان) (‏1831م ـ 1908) با لقب ناظم الدوله، نقش بسیار بزرگی در نوآوری و ارائۀ اندیشه  های نو در حکومت داشتند. هوانس  خان   ماسحیان ‏‏(مساعدالسلطنه) (1864ـ1932م)  در سمت مترجم و سفیر ایران در برلن و لندن به حکومت خدمت ‏کرده بود.‏ آرشاک خان گورویان  آجودان سه تن از پادشاهان قاجار بود. زهراب خان، فرمانده ژاندارمری و همچنین، ‏زادورخان ستخانیان، از نزدیکان مظفرالدین شاه محسوب می  شدند و به همین نحو اسامی فراوان دیگر.‏

حتی نشریۀ رسمی حزب هنچاک به نام هنچاک نیز بر این عقیده بود که ارمنیان در وضعیت بسیار مطلوبی در ‏ایران زندگی می کنند و تحت حمایت شاهان این کشور هستند. هواداران بی طرفی همچنین بر این باور بودند که اگر ‏وضعیت به گونه  ای باشد که پای کشورهای خارجی به ایران باز شود نسل های آیندۀ ایران قضاوت منفی در ‏مورد ارمنیان خواهند داشت.‏ اما آیا در وضعیتی چنین حساس و تاریخی این نظریه که ارمنیان باید بی طرف باشند صحیح و منطقی بود؟

نخستین اقدام ارمنیان در حمایت از نیروهای انقلابی در 29 آگوست 1908م/ شعبان1326ق آشکار شد. در ‏حمله به تبریز، هنگامی که ایزدخان جسد چهار مبارز ارمنی را، که درگیری های نیروهای انقلابی با قوای شاه کشته شده بودند، با خود به تبریز آورد ستارخان از شنیدن اینکه آنان در درگیری با قوای استبداد ‏کشته  شده اند بسیار متأثر شد. ‏

به هر حال، به  رغم نظر برخی از ارمنیان درخصوص بی طرفی، روز به روز تمایل آنان به همکاری با نیروهای انقلابی بیشتر  ‏می شد.‏ به نظر احزاب داشناکسوتیون و هنچاک بی طرفی ارمنیان غیر قابل توجیه به نظر می  رسید. آنان بر این باور بودند که صلاح ‏نیست در این شرایط حساس تاریخی ارمنیان بی طرف باشند. نظر این دو حزب در خصوص بی طرفی یا مشارکت چنین بود:‏

‏1. ارمنیان باید مسلح باشند تا بتوانند در وضعیت هرج و مرج از خود دفاع کنند زیرا اوباش و راهزنان ‏فرصت را غنیمت می  شمارند و درصدد تجاوز به جان و مال ایشان هستند.‏

‏2. ارمنیان در مقام اتباع ایران وظیفه دارند که نسبت به تجاوز به تمامیت ارضی کشور در مقابل بیگانگان ‏عکس العمل نشان دهند (اشاره به دخالت و نفوذ قوای عثمانی به تبریز).‏

‏3. دولت عثمانی به بهانۀ حمایت از ترک زبانان آذربایجان از هیچ  گونه کمک نظامی با هدف جدا کردن ‏آذربایجان و ضمیمه کردن آن به خاک ترکیه عثمانی دریغ نمی ورزد.‏

به هر روی، وضعیت آنچنان به سرعت تغییر می کرد که دیگر بی  طرفی امکان  پذیر نبود.‏

برقـراری آرامـش نسبـی

در دهۀ آخر نوامبر و اوایل دسامبر 1908م/ ذی  القعدۀ 1326ق آرامشی نسبی در تبریز و دیگر نقاط ایران برقرار بود. قوای ‏استبداد نمی  خواست که بار دیگر آتش جنگ و درگیری، به ویژه، در تبریز شعله  ور شود.‏ از سوی دیگر، نیروهای انقلابی نیز درصدد بودند تا از فرصت پیش آمده بهره برند و صفوف خود را مستحکم و نیروهای خود ‏را تقویت کنند.‏

از اوایل 1909م/1327ق شرایط بار دیگر تغییر کرد. نیروهای دولتی بعضی از نقاط شمال تبریز ‏را اشغال کردند و به شهر نزدیک  تر شدند. در نتیجه، ارتباط تبریز با دیگر نقاط قطع شد.‏ در مقابل، نیروهای انقلابی بی  کار ننشسته و دلسرد نشدند. آنها از عموم مردم خواستند تا با ایجاد استحکامات محلی به ‏دفاع از جان و مال خود پردازند.‏

این بار قوای استبداد، به سرکردگی رحیم خان و با بهره گیری از سواره نظام قره داغ، راه جلفا به تبریز را در اختیار گرفتند تا از نفوذ جنگجویان ارمنی و گرجی به منظور کمک به نیروهای انقلابی جلوگیری کنند. ‏از سوی دیگر، مگردیچ آقامالیان، ملقب به سارهاد(سرحد)، همراه با آرتوش خان شهریار، معاون قوا و سربازان خود که شامل 125 نفر ‏بودند (پنجاه تن از ترک  های قفقاز، پنجاه تن ارمنی و 25 گرجی) از رودخانۀ ارس عبور کردند. در این گروه، می توان از قازار کوچاریان،[34] هرایر پاراکتسی،[35] ماردیروس آبراهامیان،[36] خسرو یقیازاریان[37]و ‏دیگران نام برد.‏ قوای نامبرده پس از مدتی سرانجام توانستند علی  رغم مقاومت قوای دولتی خود را  به سلماس برسانند.‏

این عملیات بسیار مهم و حیاتی بود. ستارخان با قوایی پانصد نفره و کِری با قوایی اندک به ‏نیروهای دولتی، به سرکردگی رحیم خان، حمله کردند.‏ در لحظات حساس حمله، قوای تحت امر ستاد نیروهای انقلابی با استفاده از تاریکی شب فرار کردند. به نظر می رسید که ‏حمله به قوای دولتی با نیروهای اندک خودکشی است اما ستارخان و کِری با شبیخون به قوای ‏رحیم خان آنان را وادار به فرار کردند.‏

نیروهای ارمنی، با وجود از دست دادن سه تن از رزمندگان خود ‏‏(ماردیروس، ستو و کارو) به پیروزی رسیدند.‏ آنان هم  زمان در نبرد دیگری با اشرار کرد در شهرهای خوی، سلماس و ارومیه درگیر شدند. در این ‏درگیری ها نیز قوای ارمنی متحمل تلفات سنگینی شد. در 17 ژانویۀ 1909م/ محرم1327ق دسته ای به فرماندهی ‏گئورگ، معروف به گئورگ سیاه، در منطقۀ صوفیان سیزده کشته دادند.‏ در درگیری های دیگر، نیز رزمندگان ارمنی با دادن تلفات سنگین مردم را از تاخت و تاز اشرار و راهزنان محفوظ می  داشتند.‏

در ارومیه، سمبات بورویان فرماندهی حفاظت از ارمنیان را بر عهده داشت. وی با دعوت کمیتۀ شرقی حزب ‏داشناکسوتیون به ایران آمده بود. در منطقۀ سلماس، استپان تادئوسیان (سامسون) فرماندهی عملیات را ‏عهده دار بود که سپس، گارگین دِر هاروطونیان (نژده) را به جانشینی خود انتخاب کرد.‏

ژانویۀ 1909م/ 1327ق را می توان نقطۀ عطفی برای مشروطه خواهان ضد استبداد دانست. در این زمان دامنۀ اعتراضات به ‏شهرهای دیگر  از جمله مشهد نیز کشیده شد.‏

از سران معروف ایل بختیاری، زمین  داران بزرگی چون صمصمام السلطنه (نجف قلی خان بختیاری) و برادر ‏کوچک وی، سردار اسعد بختیاری[38] (علی قلی خان بختیاری)، به دلیل مخالفت محمدعلی شاه با تقاضای خود ‏مختاری آنان، در منطقۀ تحت سلطه خود دست به شورش زده بودند.‏

در 4 ژانویۀ 1909م/ ذی  الحجۀ1327ق، ایل بختیاری به فرماندهی صمصمام السلطنه با هشتصد نیرو به اصفهان حمله ‏کرد و شهر را به تصرف خود درآورد. از آن تاریخ، شهر اصفهان به پایگاه و مقر اصلی نیروهای انقلابی ‏تبدیل شد.‏ پس از تصرف اصفهان، صمصمام السلطنه از برادر بزرگ تر خود، علی قلی خان، که درپاریس زندگی می کرد، خواست تا به ایران بازگردد و نیروهای انقلابی را رهبری کند. در پی این درخواست، علی قلی خان (سردار اسعد) بلافاصله به ‏ایران بازگشت.‏ دربارۀ سردار اسعد گفته شده که وی شمشیری را با خود حمل می کرد که بر روی آن عبارت مرگ بر سلسله قاجار ‏حک شده بود.‏

در پی اعتراضات روزافزون مردم در 2 مارس1909م/ صفر1327ق با پادرمیانی عزیزالملک (نایب السلطنه)، عموی شاه، ‏نشستی با چند تن از وزرا برگزار شد. در این جلسه، وزیر امور خارجه، سعدالدوله (علی خان)، پیشنهاد داد که هیئتی برای تدوین پیش نویس قانون مشروطه و بازگرداندن آرامش به کشور تشکیل شود اما ‏سرعت گسترش طغیان مردمی به قدری سریع بود که مجال تشکیل چنین هیئتی به وجود نیامد.‏

در 13 مارس 1909م/ ربیع  الاول1327ق در منطقۀ جلفای آذربایجان درگیری بسیار خونینی میان نیروهای انقلابی و راهزنان ‏طرف  دار شاه درگرفت. در این درگیری، پس از نبردی سه ساعته، نیروهای استبداد با دادن تلفات بسیار سنگین متفرق ‏شدند. در گروه مشروطه خواهان، 120 نفر رزمنده وجود داشت که اکثر آنان ارمنی بودند.‏

به بهانۀ درگیری در جلفا، شاه ازقصد خود مبنی بر قبول درخواست مشروطه خواهان سرباز زد و دستور داد تا ‏جنگ ادامه یابد.‏ دستور شاه نگرانی بسیار عمیقی در دربار به وجود آورد چنان که سعدالدوله، وزیر امور خارجه، به ‏سفارت روسیه اطلاع داد که در اعتراض به دستور شاه از سمت خود کناری گیری می کند.‏ این اقدام وی تأثیری بسیار عمیق بر تصمیمات سفارت روسیه، که مدام محمدعلی شاه را تشویق به ‏مقاومت در برابر خواستۀ مردم می کرد، داشت.‏

دولت روسیه با نوشتن یادداشتی به شاه اخطار داد که در صورت ادامۀ چنین وضعی دیگر قادر به ‏حمایت از او نخواهند بود.‏

درنتیجه، شاه نیز با عجله و در پاسخ به اخطار روس ها دستور داد تا در باغ شاه، مقر حکومت، جلسه ای ‏تشکیل و در مورد خواستۀ مشروطه خواهان تصمیم گیری شود. سعدالدوله نیز استعفای خود را ‏پس گرفت اما دیگر دیر شده و اعتماد مردم نسبت به شاه سلب شده بود. آنها این بار اعلام کردند که ‏تا خلع نهایی شاه از سلطنت مبارزه خواهند کرد.‏

بی قانونی در کشور روز به روز افزایش می یافت. حتی روابط وزیر جنگ (امیر بهادر) نیز با شاه تیره شده ‏بود، به گونه  ای که وزیر شاه را در کاخ خود زندانی کرده بود.‏ آتش انقلاب همۀ کشور را فراگرفته بود و هرج و مرج، نافرمانی و بی قانونی به تدریج در کلیۀ نقاط کشور ‏گسترش می یافت.‏

وزیر امور خارجۀ روسیه، آلکساندر ایزوولسکی، در نامه ای به سفیر انگلستان در ‏روسیه، وضع نابسامان کشور را چنین توصیف می کند: «اگر وضعیت چنین ادامه یابد، عاقبت سلسلۀ قاجار نامشخص خواهد بود».[39]

‏اطرافیان شاه، در داخل و خارج کشور، به شاه توصیه می کردند که برای نجات خود و سلسلۀ قاجار به حصر ‏تبریز پایان دهد و خواستۀ مشروطه خواهان را بپذیرد اما شاه همچنان بر عزم خود، مبنی بر مقاومت در برابر مشروطه خواهان پابرجا بود و حاضر به دادن هیچ  گونه ‏امتیازی به آنان نمی شد.‏

در اوایل آوریل 1909م/  ربیع  الاول 1327ق، شاه با بسیج نیروهای خود تبریز را به طور کامل محاصره کرد. سقوط تبریز می توانست ‏تأثیری عمیق بر مشروطه خواهان داشته باشد.‏ در 7 آوریل 1909م/ ربیع  الاول 1327ق تلاش دوبارۀ نیروهای انقلابی، در شکستن حصر تبریز،  ناموفق پایان یافت.‏

نمایندگان کشورهای روسیه و انگلستان از شاه درخواست کردند که شش روز آتش بس اعلام کند تا با ارسال ‏آذوقه به شهر دست  کم نمایندگان این دو کشور از گرسنگی و مرگ نجات یابند و سپس، اقدامات لازم برای ‏خروج آنان به عمل آید.

 

نخستین هجوم نیروهای نظامی روسیه به ایران

در مارس 1909م، کشتی جنگی انگلیسی فاکس در بندر بوشهر در جنوب ایران و کشتی روسی کراسنوودسک در بندر انزلی در شمال ایران پهلو گرفتند. ملوانان کشتی انگلیسی بلافاصله پس از پیاده شدن به دستگیری و مجازات مشروطه  خواهان و حتی، مردم عادی پرداختند و چند صد تن از نیروهای انقلابی را تیرباران کردند. روس  ها نیز به تبعیت از انگلیسی  ها آرام ننشستند. آنها، که در صورت پیروزی انقلاب و خلع شاه از سلطنت، توافق1907م خود مبنی بر تقسیم ایران به دو بخش شمالی (تحت نفوذ روسیه) و جنوبی (تحت نفوذ انگلستان) را در خطر می  دیدند، تنها راه نجات خود را دخالت مستقیم در اوضاع داخلی ایران می  دانستند و حال، بستر لازم برای این کار فراهم شده بود.

در این اوضاع و احوال، شایع شد که در تبریز (منطقۀ نفوذ روس  ها) جان و مال خارجیان در خطر است. البته، برخی از شایعات حقیقت داشت. گروهی از ترک  زبانان شهر، تحت تأثیر تبلیغات منفی تاتارهای قفقاز، حتی نقشۀ کشتار ارمنیان را تدارک دیده بودند که البته، با میانجیگری ستارخان و باقرخان منتفی شد.

در هر حال، بنابر توافق روسیه و انگلستان نیرویی پنج هزار نفره از سربازان روس به فرماندهی ژنرال سنارسکی[40] در 10 آوریل1909م/ ربیع  الثانی1327ق از طریق نخجوان به این سوی رودخانۀ ارس حرکت کردند و پس از عبور از مرز، در 12 آوریل، عازم تبریز شدند. این نیروها برنامه  ای برای اشغال شهر نداشتند و صرفاً، در صورت قبول نیروهای حکومتی مأمور بودند ارزاق لازم را در اختیار اهالی شهر قرار دهند. نیروهای روس، پس از عبور از جلفا، در منطقۀ دره دِز از سوی نیروهای دولتی متوقف شدند اما بدون توجه به راه خود ادامه دادند و به مرند رسیدند. فرماندار مرند نزد سنارسکی رفت و از او خواست تا به حرکت خود ادامه ندهند و افزود که این فرمان از تهران صادر شده است اما فرماندۀ روس اعلام کرد که او از فرماندهی خود در روسیه دستور می  گیرد و به علاوه، آمده است تا نیروهای ضدشاه را خلع سلاح کند و تبریز را آرام سازد. بدین ترتیب، قوای روس بدون مقاومت به سوی تبریز حرکت کرد و در کنار رودخانۀ آجی  چای مستقر شد.

اتباع روس و خارجیان تبریز به استقبال سنارسکی رفتند و به او خوشامد گفتند. در 17 آوریل 1909م/ ربیع  الثانی 1327ق بخشی از سربازان روس بدون رو به رو شدن با هیچ  گونه مقاومتی وارد تبریز شدند اما شمار دیگری از سربازان روس دست به اشغال اردبیل زدند.

ستارخان، گروه سوسیال دموکرات و همچنین نیروهای داشناکسوتیون اوضاع را برای مقاومت مساعد ندیدند و حاضر به رویارویی با روس  ها نشدند روس  ها نیز از خلع سلاح مجاهدان خودداری کردند. ستارخان، باقرخان و سید حسن تقی  زاده به سفارت ترکیه پناهنده شدند.

روس  ها به طرزی باورنکردنی آرامش خود را در شهر حفظ کردند. انتظار آن می  رفت که قوای شاه بلافاصله پس از ورود قوای روسیه به مذاکره با آنان بپردازند و مجاهدان را تنبیه کنند اما این اتفاق نیفتاد. ظاهراً، نیروهایی در سن  پترزبورگ چندان هم با درگیری قوای شاه و مجاهدان موافق نبودند و وضعیت موجود را ترجیح می  دادند. در همان زمان، شماری از قوای سوسیال دموکرات گرجستان پس از عبور از رود ارس به منطقۀ تحت نفوذ روسیه گریختند.

قوای روس رفتار متفاوتی در تبریز داشتند از جمله اینکه با ارائۀفهرستی از مجاهدان ارمنی به خلیفۀ ارمنیان تبریز اعلام کردند که خروج آنان را از شهر را نادیده خواهند گرفت. این برخورد سبب شد که بیشتر مجاهدان ارمنی از شهر خارج شوند. شماری از آنان نیز به رشت رفتند و به انقلابی  های آن شهر پیوستند. پس از خروج نیروهای انقلابی از تبریز سنارسکی اقدام به پاک  سازی شهر کرد.

عثمانی  ها بیش از همه از نفوذ روسیه به تبریز نگران بودند زیرا علاوه بر ایجاد بازاری مناسب برای روسیه و عقب راندن آنان از منطقه، مجبور به مستحکم ساختن مرزهای خود با ایران می  شدند که این اتفاق می  توانست هزینه  های فراوانی برای عثمانی  ها در پی داشته باشد.

روزنامۀ آخوریان[41] نوشت: « ورود قوای روسیه به تبریز، ایرانیان ترکیه را نگران کرده است. آنها، که تعدادشان به 50,000 نفر می  رسد، نامه  هایی به انگلستان، آلمان و مجارستان و اتریش فرستاده  اند. در همین حین، ترک  ها با استفاده از فرصت به دست آمده ارومیه را اشغال کردند».

دولت مرکزی، در عجز کامل، به هیچ  وجه قادر به مهار اوضاع نبود و عمال روسیه و انگلستان آزادانه دست به هر کاری می  زدند. ترک  ها هم گستاخی را به جایی رساندند که از ستارخان و باقرخان دعوت کردند که به ترکیه روند و حتی، ستاد مجاهدان را به استانبول منتقل کنند.

با وجود این، عثمانی  ها به خوبی آگاه بودند که اگر نفوذ خود را در ایران بیشتر کنند روسیه با توجه به معاهدۀ خود با انگلستان اقدام به اشغال آذربایجان خواهد کرد و رویارویی بزرگی با ترکیۀ عثمانی به وجود خواهد آمد.

روس  ها بر این عقیده بودند که برای خارج کردن عثمانی  ها از آذربایجان ابتدا باید انقلابی  های ترک جدایی  طلب و طرف  دار استقلال را کنترل کنند. به تدریج، برخورد روسیه و عثمانی بیشتر شد. روس  ها از ترکیه خواستند تا از کمک نظامی به قوای ستارخان و دیگر انقلابی  ها خودداری کند. نگرانی روسیه از این بابت بود که ترک  های آذربایجان خود را اتباع ترکیه بشمارند زیرا دسته  ای از ترک  های آذری اقدام به پذیرش تابعیت ترکیه کرده بودند.

عثمانی  ها به شدت از تسلیم ستارخان و باقرخان به قوای روس جلوگیری می  کردند زیرا آنان را ایرانیانی می  دانستند که خواستار حمایت ترکیه بودند. از سوی دیگر، ترک  های قفقاز، به دلیل زبان و آداب رسوم  مشترک با ترک  های عثمانی و به  رغم داشتن مذهب شیعه خود را به ترک  های عثمانی نزدیک  تر می  دیدند.

جبهۀ جدید جنگ  های ضد استبدادی و نمایان شدن یپرم داوتیان

در طول مدت جنگ در تبریز اوضاع در دیگر مناطق کشور کاملاً آرام بود که عمده  ترین دلیل آن یأس عمومی از تغییر و خروج از وضعیت حاکم بود. در چنین اوضاعی، به نظر می  رسید که شعلۀ انقلاب ضداستبدادی رو به خاموشی گذاشته است حال آنکه واقعیت چنین نبود و شعلۀ طغیان ضد استبداد از اوایل 1909م/1327ق در ابعادی گسترده  تر به دیگر نقاط کشور گسترش یافت. مبارزات ابتدا از آذربایجان به سمت گیلان و مرکز آن، رشت، کشیده شد. با توجه به نزدیکی رشت به بندر انزلی و دریای خزر نگرانی روسیه افزایش یافت.

در آن زمان جمعیت ارمنی ساکن استان گیلان حدود هزار نفر بود. به علاوه، همه ساله شمار بسیاری از ساکنان استان جهت کارهای فصلی به منطقۀ قفقاز در رفت و آمد بودند و در مناطق نفتی و معدن مس مشغول به کار می  شدند. حزب ارمنی هنچاک در تابستان 1908م/ 1326ق همکاری با نیروهای انقلابی گیلان و قفقاز را آغاز کرد. مدارکی وجود دارد مبنی بر اینکه حزب هنچاک صدها قبضه تفنگ، هفت تیر و هزاران فشنگ در اختیار انقلابی  های گیلان گذاشته بود.

در 1908م/ 1326ق، گروه  های جدید انقلابی با کشتی از باکو به سوی انزلی و سپس، رشت رهسپار شدند. همچنین، گروهی از انقلابی  هایی که به قفقاز گریخته بودند به تدریج به گیلان بازگشتند. از تأثیرگذارترین چهره  های انقلابی این زمان یپرم داوتیان بود.

 

زندگی  نامۀ یپرم  خان

نگارش زندگی و فعالیت  های یپرم خان در سال  های بین 1909 ـ 1912م/ 1327 ـ 1330ق در واقع بازگوکنندۀ بخش مهمی از تاریخ انقلاب مشروطیت با تمام نکات و زوایای گوناگون آن است.

یپرم چهره  ای استثنایی بود که بخش اعظم زندگی خود را در جنگ  ها و زد و خوردهای خطرناک سپری کرد و سرانجام نیز جان خود را در یکی از این کارزارها از دست داد. 

یپرم در روستای بارسوم از بخش شامخورِگنجه متولد شد. در مورد تاریخ تولد وی نظرات گوناگونی وجود دارد. با توجه به اینکه در حدود 44 سالگی درگذشت به نظر می  رسد که در حدود 1868م به دنیا آمده باشد.  البته، در برخی منابع سال تولد وی 1867 یا 1869م ذکر شده است.

پدر یپرم کشاورز بود و هنگامی که یپرم و خواهرش، شوقی، دو کودک خردسال بودند درگذشت. تنها منبع درآمد خانواده باغ پدر بود. بنابراین، دوران کودکی یپرم در شرایطی بسیار دشوار برای تأمین معاش خانواده گذشت اما کار سخت مانع از این نشد که یپرم تحصیلات خود را در مدرسۀ محلی (در حد خواندن و نوشتن) ادامه دهد. او به  رغم ترک تحصیل توانست دنیای خود را با مطالعۀ مداوم تغییر دهد.

یپرم در نوجوانی با شنیدن اخبار وحشتناک آزار و اذیت ارمنیان ساکن در ارمنستان غربی (عثمانی) به یاری آنان شتافت. او به تفلیس رفت و با پیوستن به گروه آرسن توخمانیان[42] اولین گام  های خود را در راه تکمیل تمایلات انقلابی  اش برداشت.

یپرم در 21 سالگی به گروه انقلابی هاروتیون آقا دِر ماردیروسیان[43] پیوست. سپس، به منطقۀ ساسون[44] رفت. پس از مدتی، به زادگاه خود بازگشت اما قلبش همچنان در ارمنستان غربی بود تا اینکه در 1890م با ترک مادر و خواهرش به گروه انقلابی سارکیس گوگونیان[45] پیوست. گوگونیان در پی آن بود تا با عبور از مرز روسیه به کمک برادران ارمنی خود در ارمنستان غربی بشتابد.

در حین عبور از مرز، گروه گوگونیان شناسایی و به دست مرزبانان روس دستگیر و محکوم به مجازات  هایی سنگین شدند. یپرم نیز به هشت سال زندان در جزایر ساخالین محکوم شد. در 1895م، پس از تحمل دو سال از دوران محکومیت، یپرم موفق شد به همراه چهارتن از زندانیان دیگر و به کمک قایقی دست  ساز به تنگه  ای در منطقۀ تاتارستان فرار کند.

در مورد این دوره از زندگی یپرم اطلاعات چندانی در دست نیست اما آنچه مسلم است اینکه پس از سه ماه سرگردانی و پشت سر گذاشتن خطرات فراوان سرانجام یپرم از دوستانش جدا شد. او در 1896م پا به خاک مهمان  نواز ایران گذاشت و در تبریز مستقر شد.

هنگامی که یپرم به تبریز رسید به لحاظ جسمی در وضعیت بسیار نامطلوبی قرار داشت. سال  های اسارت قوای او را به طور کامل تحلیل برده بود. یپرم همان  جا عزم خود را جزم کرد و مصمم شد تا به مبارزات خود بر علیه بی  عدالتی  ادامه دهد.

او پس از مدتی به سلماس رفت و با دختری به نام آناهید ازدواج کرد، پیوندی که تا پایان عمر پابرجا ماند. یپرم بین سال  های 1899 ـ 1902م/ 1316ـ 1319ق در روستای ارمنی  نشین آقاقان در منطقۀ قره  داغ به معلمی مشغول شد. او در این مدت به ترویج اندیشه  های انقلابی پرداخت  و آتش مبارزه را در میان روستاییان شعله  ور ساخت. پس از خروج از قره  داغ، برای امرار معاش به سلماس و سپس، تبریز رفت و  چون شغل مناسبی نیافت، در عملیات جاده  سازی رشت ـ قزوین به کارگری مشغول شد و اما در مدت بسیار کوتاهی، با توجه به شایستگی  هایی که داشت، توانست به پیمانکاری بپردازد. سپس، به گیلان رفت و به تجارت چوب پرداخت.

یپرم، با توجه به خلق و خوی خاص خود به سرعت در بین اقشار مختلف نفوذ کرد و نیز با توجه به آشنایی  اش به زبان  های روسی، ترکی، فارسی و انگلیسی بین 1906 ـ 1907م بانی اصلاحات فراوانی در مدارس ارمنی شد. 

در مه 1908م، با شروع نخستین جرقه  های مبارزات ضد استبدادی، کمیتۀ حزب فدراسیون انقلابی ارمنی، داشناکسوتیون،یپرم را به باکو فرستاد تا با انقلابی  های فراری مستقر در آن شهر ملاقات و مشکل ارسال اسلحه را از باکو به ایران حل و فصل کند. یپرم بلافاصله پس از بازگشت گزارش مفصلی از اقدامات خود را در باکو به حزب ارائه داد و پیشنهاد کرد که بی  درنگ به نیروهای ضداستبداد رشت بپیوندند. ارائۀ این گزارش به حزب عکس  العمل  های گوناگونی را در پی داشت. برخی از اعضا بر این عقیده بودند که حزب از نظر نظامی آمادگی کافی برای الحاق به قوای ضد استبداد را ندارد اما سرانجام، پس از بحث و بررسی  های فراوان، حزب موافقت خود را مبنی بر انجام اقدامات ابتدایی برای الحاق به نیروهای انقلابی اعلام کرد.

در همان روزها، خبری در رشت پخش شده بود مبنی بر اینکه شاه در حال سازماندهی عملیاتی برای مقابله با قوای مردمی ضد استبداد است. یپرم در 1908م / 1326ق برای کمک به نیروهای انقلابی تبریز اقدام به سازماندهی کمیتۀ مشترک اهالی گیلان و ارمنیان کرد اما موفقیتی به دست نیاورد. این عدم موفقیت ارادۀ وی را سست نکرد؛ چندی بعد در رشت دست به تأسیس کمیته  ای به نام ستار زد که اعضای آن شامل هفت نفر (سه ارمنی و چهار غیرارمنی) بودند.

برای تشکیل این کمیته یپرم از تجربیات حزب داشناکسوتیون بهره برده بود. این تجربیات موجب شد تا اندک اندک فعالیت  های کمیته گسترش یابد. یپرم ملاقات  های متعددی با نیروهای انقلابی و اعضای وفادار به مبارزه ضد استبداد ترتیب داد تا آنان بتوانند در رشت نیز، همانند تبریز، دست به تظاهرات ضد شاه زنند. این اقدامات تأثیر فراوانی بر جوانان داشت و موجب دگرگونی تفکرات مردم شد.

با وجود اقدامات شبانه  روزی یپرم اوضاع در کمیتۀ ستار چندان مناسب نبود. برخی از اعضای کمیته معتقد بودند که نباید عجله کرد و باید منتظر نتایج اقدامات در تبریز شد. یپرم، که نمی  توانست این وضعیت را تحمل کند، کمیتۀ دیگری با نام برق با همان ترکیب هفت نفره (سه ارمنی و چهار غیرارمنی) تأسیس کرد. این کمیته تصمیم گرفت که تابع کمیتۀ ستار نباشد.

در نوامبر و دسامبر 1908م/ ذی  القعده و ذی  الحجۀ 1326ق، یپرم مشغول سازماندهی و مسلح کردن افراد خود بود. در ژانویۀ 1909م/ ذی  الحجۀ 1326ق شمار نیروهای انقلابی رشت از ده نفر فراتر نمی  رفت. همچنین، سی نفر از گرجستان ، بیست نفر از ارمنیان محلی و در مجموع شصت نفر آمادۀ مبارزه بودند. در مقابل، قوای شاه متشکل از پانصد سرباز، شصت قزاق، تعدادی پاسبان و هفتاد نفر نیروی محلی بود که تحت فرمان میرزا اصغرخان اتابک (امین سلطان) قرار داشتند.

سرانجام، روز سرنوشت  ساز فرا رسید. در 26 ژانویۀ 1909م / محرم 1327ق، در حالی  که حاکم گیلان مشغول پذیرایی از مهمانان خود در خارج از شهر بود، قوای انقلابی به سرپرستی یپرم به مقر حاکم حمله کردند و با وجود مقاومت تعدادی سرباز آنجا را تصرف کردند و به آتش کشیدند.  سپس، اسلحه  خانۀ شهر را اشغال کردند و آن را تحت اختیار کامل خود گرفتند.

حکومت محلی سراسیمه شده بود و قادر به هیچ اقدامی نبود. نیروهای انقلابی نیز، که از این موفقیت سرمست شده بودند، خواسته  های خود را به شرح زیر مطرح کردند:

1. اجرای کامل قانون اساسی

2. دعوت از نمایندگان مجلس و برپایی جلسات آن

3. خلع محمد علی شاه از سلطنت

یپرم پس از تصرف مقر حاکم، که سردار افخم (آقا بالاخان) نام داشت، دستور قتل او را صادر کرد و حکم بلافاصله به اجرا درآمد.  در 10 فوریۀ 1909م شهر رشت تماماً در اختیار نیروهای انقلابی قرار گرفت.

هم  زمان با این رخدادها، محمد ولی خان، از زمین  داران بزرگ تنکابن، معروف به سپه  دار،[46] به نیروهای انقلابی پیوست. لازم به ذکر است که سپه  دار به همراه عین  الدوله فرماندهی قوای طرف  دار شاه را بر عهده داشت لیکن در 1909م/1327ق، به دلیل اختلافات شخصی با محمد علی شاه به مخالفت با او پرداخت و پس از خروج از تهران، به صف انقلابی  های گیلان پیوست. مردم رشت او را به سمت حاکم رشت برگزیدند و رشت به منزلۀ نطفۀ عملیات شمال کشور برای نیروهای ضد استبداد مرکزیت یافت.

بلافاصله پس از تصرف شهر، نیروهای انقلابی اقداماتی برای حفاظت از آن در مقابل قوای استبداد صورت دادند. به  رغم موفقیت  های فوق  العادۀ نیروهای انقلابی که موجبات شادی مردم رشت را فراهم آورده بود، برخی  موفقیت  های به دست آمده را موقتی می  دانستند و به آیندۀ آن اعتمادی نداشتند. طرف  داران استبداد نیز همچنان در انتظار تغییر وضعیت به سود خود بودند. یپرم خان به هیچ  یک از آنان توجهی نداشت و با جدیت به کار خود ادامه می  داد. او خیلی زود، با سازماندهی گروهی از نظامیان قفقاز، قوای خود را تقویت کرد.

یپرم برای آگاهی دادن به مردم با دعوت از آنان گردهمایی  هایی ترتیب می  داد و در سخنرانی  های آتشین خود آنان را به شورش علیه استبداد دعوت می  کرد و می  گفت: «حکومت در دست مالکان بزرگ و نزدیکان شاه است و تنها با استقرار قانون اساسی و کاهش اختیارات دربار عدالت برقرار خواهد شد».[47]

نتیجۀ این سخنان افزایش طرف  داران یپرم و پیوستن آنان به قوای ضد استبداد بود. یپرم همچنین، برای فرماندهی و حفاظت از محلات و پشتیبانی از مردم در مقابل اشرار و نیروهای ضد انقلاب، دست به سازماندهی قوای محلی زد.

او اندکی بعد در رأس قوای خود از رشت به سوی قزوین حرکت کرد. دوستان یپرم به او پیغام دادند که قوای چهل نفرۀ وی برای مبارزه کافی نیست. یپرم نیز به آنان پاسخ داد که تعداد مهم نیست و عزم و اراده مهم  تر است. در ادامه افزود که حبس شدن در شهر برای حفاظت از آن به دشمن اجازه می  دهد تا با محاصرۀ شهر نیروهای انقلابی را تحت فشار قرار دهد.

اشغال قزوین

در 23 فوریۀ 1909م/ صفر1327ق یپرم به همراه سربازان خود (ده ارمنی و پانزده گرجی) راهی قزوین شد. در مسیر حرکت، دو هفته در رودبار توقف و در این مدت قوای خود را تقویت کرد و شمار آنان را به هفتاد تن رساند.

درگیری در50 کیلومتری قزوین در محلی به نام یوزباش چای رخ داد. فرماندهی قوای شاه بر عهدۀ فردی از ایلات کرد به نام ناصر خان، فرزند غیاث نظام خان، بود. این نبرد خونین با پیروزی قوای ضداستبداد به پایان رسید و قوای استبداد پراکنده شدند. از مهم  ترین دلایل پیروزی یپرم در این نبرد ـ و به طور کلی در تمامی نبردهای وی ـ حملۀ سریع و غافلگیری دشمن بود . او به هیچ  وجه با جنگ  های طولانی در مقابل دشمن موافق نبود.

طی پیشروی، یپرم در 35 کیلومتری قزوین در روستایی به نام خرزان (خوروان)  متوقف شد و از افراد خود خواست تا منطقه را مورد بازرسی قرار دهند. خبرها ناخوشایند و حاکی از آن بود که قوایی چهارصد نفره در حال حرکت به سوی قوای ضد استبداد است. یپرم بدون فوت  وقت به قوای خود دستور داد که به آنان حمله کنند و به ایشان امان ندهند. نتیجۀ این نبرد 58 کشته و 48 زخمی از قوای استبداد و شکست کامل آنان بود. قوای یپرم وارد خرزان شد و هم  زمان شمار یاران او افزایش یافت و تعدادشان به نود تن رسید، چهل نفر ارمنی، بیست نفر گرجی و سی نفر از افراد محلی.‏

در این نبرد، یپرم به  رغم زخمی شدن از ناحیۀ بازو با شجاعت نبرد را رهبری کرد. پس از یک ماه اقامت در خرزان و ‏تصرف کلیۀ مناطق آن، قوای یپرم در 21 کیلومتری قزوین، در روستای آقابابا، مستقر شد. یپرم از آنجا پیامی به ‏فرماندۀ قوا، میرزاعلی خان سرتیپ (سردار فاتح) و سردار مظفر ‏فرستاد که با چهارصد سواره نظام در بیرون شهر منتظر قوای یپرم بود و از آنان خواست که خود را تسلیم کنند. پیام یپرم این بود که من به طرف شهر در حال حرکت هستم یا تسلیم ‏شوید و یا شهر را ترک کنید. فرماندهان قوای استبداد از یپرم سه روز مهلت خواستند به این امید که از نقاط دیگر قوای ‏کمکی رسد. از سویی نیز، رایزن سفارت روسیه در قزوین به قوای استبداد مصراً توصیه می کرد که تقاضای یپرم را ‏رد کنند.‏

یپرم، که حتی حاضر به شنیدن تقاضای قوای مقابل نبود، به سرعت قوای خود را به سه قسمت تقسیم کرد: دستۀ ‏اول مسؤل حمله به دروازه قزوین از طریق جاده رشت، دستۀ دوم مستقر در سمت دروازه قزوین به طرف تهران و دستۀ سوم مستقر در اطراف ‏شهر و رو به قوای مسیح خان که با سیصد نفر سواره نظام در حال حفاظت بود.‏

حمله در ساعت 8 شب 21 آوریل 1909م/ ربیع  الثانی 1327ق، شروع شد و یپرم با قوای نود نفرۀ خود به شهری حمله برد که با دو هزار سرباز محافظت ‏می شد. نیروهای انقلابی با شعار زنده باد مشروطیت وارد شهر شدند.‏ در حالی  که سربازان محافظ دارخانه به شدت مقاومت می  کردند، نیروهای انقلابی با آتش زدن در   دارالحکومه وارد آن  شدند.‏ دو دستۀ دیگر مشروطه خواهان نیز با مقابله سخت دشمن مواجه  شدند.‏ یپرم خان با باقی گذاشتن شماری از قوای خود در دارخانه با دسته ای از سربازان به طرف دروازۀ قزوین ـ رشت هجوم ‏ برد.‏

قوای شاه در کاروان  سرایی نزدیک شهر مستقر شده و با توجه به اینکه روز تولد شاه بود در حال شادمانی بودند. در نخستین ساعت  های جنگ، نیروهای یپرم با مقاومت ‏شدید قوای شاه مواجه شدند به طوری که جنگ به روز دوم کشیده شد اما روز بعد قوای یپرم توانستند با شجاعت قوای شاه را به ‏برافراشتن پرچم سفید و تسلیم وادارند.‏

جنگ سیزده ساعته با پیروزی قاطع نیروهای انقلابی به پایان رسید. نیروهای انقلابی در قزوین موفق به تصرف چهار توپ، هفت ‏هزار تفنگ و مقادیر فراوانی فشنگ شدند. قوای شاه هفتاد کشته و هزار اسیر داشت و بقیه نیز با پناه بردن به عشایر کرد جان خود را نجات دادند.‏ از جملۀ اسیران قاسم خان، فرماندار قزوین؛ مسیح خان و امیر تومان بودند. قوای یپرم تنها سه کشته داشت.‏ پس از تصرف قزوین سپه دار نیز از رشت به قزوین آمد.‏

لازم به ذکر است که قوای روسیه، مستقر در قزوین و اطراف آن، کوچک ترین دخالتی در جنگ نداشتند. برخی ‏مفسران معتقدند علت عدم دخالت قوای روسیه در جنگ قزوین این بود که آنها در نظر داشتند که به سمت تهران حرکت کنند‏ اما پس از تصرف قزوین لرد لیوینگستون، از اعضای مجلس لردهای انگلستان، به روس ها هشدار داد که از حرکت به طرف تهران پرهیز کنند. یپرم به همراه نیروهای خود حدود دو ماه در قزوین ماند و اقدام به پاک  سازی قوای استبداد کرد. از جملۀ این قوا افراد ایل شاهسون بودند که ‏پس از مقاومت های فراوان سرانجام تسلیم شدند.‏ در طول اقامت یپرم در قزوین، با توجه به موفقیت های او شمار بیشتری از انقلابی  ها به او پیوستند.‏ پیروزی های مشروطه خواهان موجب شادی مردم تهران شد، مردمی که باور نمی  کردند ندای انقلاب و مشروطه خواهی ‏نه از پایتخت بلکه از تبریز و گیلان شنیده شود.‏

این وقایع آن  چنان وحشتی در قلب محمدعلی شاه انداخت که در 23 آوریل 1909م/ ربیع  الثانی 1327ق به ناچار تصمیم به صدور فرمانی ‏مبنی بر احیای مجلس و رعایت قانون اساسی گرفت. شاه هم  زمان دستور داد که با تشکیل گروه آشتی دو گروه درگیر با یکدیگر ‏صلح کنند. این امر، با توجه به اینکه شاه بارها قول های خود را نادیده گرفته بود، جدی تلقی نشد.‏ در واقع، این نظر کاملاً صحیح بود چون شاه با صدور این دستور تنها می خواست تا با اتلاف وقت نیروهای انقلابی را مأیوس کند اما طولی نکشید که نقشه های شاه مستبد برملا ‏شد.‏ ابتدا خبر رسید که شاه به بهانۀ دفع خطر یورش نیروهای انقلابی از گیلان در نظر دارد تا قوای خود  را در کرج با انواع سلاح های ‏جنگی تقویت کند. سپس، روشن شد که شاه به منظور قطع ارتباط سپه دار با نیروهای انقلابی به او پیشنهاد استانداری مازندران را ‏داده است.‏

اوضاع بار دیگر نامساعد شد. نیروهای انقلابی بر سر دوراهی قرار گرفتند که آیا با تصرف قزوین به عملیات خاتمه دهند یا به طرف ‏پایتخت پیشروی کنند. از سویی نیز، در اثر فشار دولت روسیه رزمندگان گرجی و روس، که حدود شصت نفر بودند به زادگاه ‏خود بازگشتند تنها هشت، نه نفر از آنان نزد یپرم باقی ماندند.‏

در 23 مه 1909م، فرمانده ناحیۀ قفقاز، ورونسوف دانشکوف، تلگرافی از شاه ایران بدین شرح دریافت کرد:« اخراج قوای دولتی از رشت به دست شماری از رزمندگان ناحیۀ قفقاز صورت گرفت. بهتر است در بازگشت این رزمندگان با کمال ‏ملایمت با آنان رفتار شود. در غیر این صورت، امکان دارد که آنان بار دیگر به ایران مراجعت کنند و موجب تقویت نیروهای انقلابی داخلی ‏شوند».[48]

با توجه به اوضاع و احوال به وجود آمده قوای روسیه و انگلستان تصمیم گرفتند که خود رأساً اختیار اوضاع را در دست گیرند. لیاخوف ‏روس، پس از مذاکره با انگلیسی ها، برای مقابله با نیروهای انقلابی، تقاضای اعزام قوای نظامی از قفقاز به تهران کرد.‏

بدین ترتیب، در 23 ژوئن 1909م/ جمادی  الثانی 1327ق،کشتی قوای قفقاز مشتمل بر پانصد تن به فرماندهی لانیسکی در بندر انزلی پهلو ‏گرفت. قوای یاد شده با ساز و برگ نظامی  ای شامل دو هزار شمشیر و سپر و چهار قبضه توپ مأموریت داشت تا با فشار آوردن بر نیروهای انقلابی مانع ‏حرکت آنان به سوی تهران شود.‏

هم  زمان در منطقۀ تحت نفوذ انگلیسی ها در ایران، قوای انگلیسی مستقر در هندوستان در بندر بوشهر پیاده شدند. به  رغم تمامی اقدامات صورت گرفته از سوی دو دولت انگلستان و روسیه قوای ضد استبداد در عزم خود برای حرکت به تهران ‏کوچک ترین تردیدی نشان ندادند. با رسیدن به روستای قره تپه یپرم خان مطلع شد ایل بختیاری، که در تغییر حکومت پادشاهی با ‏مجاهدان موافق است، به فرماندهی سردار اسعد در منطقۀ شاهی اردو زده است.‏

اگرچه هر دوی این قوا ضد شاه بودند اطلاعات بسیار اندکی از یکدیگر داشتند و این کاملاً طبیعی بود زیرا فاصله ای در حدود هفتصد کیلومتر بین ‏اصفهان (مقر استقرار بختیاری ها) و رشت وجود داشت.‏ در آن زمان صمصمام  السلطنه و برادرش، سردار اسعد، توانسته بودند اصفهان را به تسخیر خود درآورند. این دو برادر در عین  حال مخالفانی جدی در میان ایل بختیاری داشتند که مهم ترین آنها امیرمفخم، از هم  رزمان، شاه بود.‏

بدین ترتیب، ایل بختیاری به دو دستۀ موافق استبداد و مخالف آن تقسیم شده بود. در هر حال، خان های بختیاری مصمم به ‏حرکت به سوی تهران و سرنگونی پادشاه بودند. بدون در نظر گرفتن انگیزه های این تهاجم همکاری آنان نقشی مؤثر در ‏پیشبرد حرکت مجاهدان ضد استبداد داشت.‏

قوای سردار اسعد بختیاری با 1200 سرباز و دو قبضه توپ در 4 ژوئن 1909م/ جمادی  الاول1327ق پس از تصرف شهر قم، به ‏طرف تهران حرکت کردند.‏ راه بختیاری ها در تصرف تهران بسیار هموار و آسان بود. در مقابل، حرکت مجاهدان گیلان بسیار سخت و به مراتب دشوارتر بود.‏

قوای یپرم و سپه دار در راه تهران باید بر قوای شاه، مستقر در کرج، غلبه می  کردند. این منطقه تحت نظارت یک فرماندۀ روس و ‏قوای قزاق بود.‏ نقطۀ استراتژیک این ناحیه پلی بر روی رودخانۀ کرج بود. یپرم با برگزیدن چند تن از سربازان خود، که عمدتاً ارمنی بودند، ظرف ‏کمتر از یک ساعت قزاق ها را با چهار کشته مجبور به عقب نشینی کرد.‏

در همین زمان، خبر رسید که قوای بختیاری به فرماندهی نصر الدوله و معز السلطان ‏‏(عبدالحسن خان) به پل کرج نزدیک می شوند. در شب 21 ژوئن 1909م/ جمادی  الثانی 1327ق، یپرم با جمع آوری جنگجویان خود به منطقۀ شمال دهکدۀ شاه آباد حمله ور شد. در حالی که نیروهای ‏استبداد  ـ شامل نیروهای سلطنتی و همچنین، بختیاری های طرف  دار شاه ـ در نقاط مختلف دهکدۀ شاه آباد موضع گرفته بودند. جنگ ‏شدیدی درگرفت که تا ده صبح روز بعد ادامه یافت. در اندک زمانی نیروهای تازه  نفس قزاق با توپ و مسلسل به کمک نیروهای ‏استبداد آمدند. یپرم به رزمندگان خود فرمان داد که به کرج عقب نشینی کنند. خود وی نیز پس از بررسی اوضاع و اطمینان از اینکه وضعیت نبرد نامساعد است به سمت  کرج عقب نشینی کرد.‏ در این نبرد، یکی از رزمندگان ارمنی یپرم به نام مادات کشته شد.‏ قوای دولتی به تهران بازگشت و با گردش در میدان ها و خیابان های شهر کوشید تا این مطلب را القاء کند که توانسته است در جنگ پیروز شود و نیروهای انقلابی را نابود سازد.‏

عدم موفقیت در کرج قوای مشروطه خواه را مأیوس نکرد. آنان پس از سازماندهی مجدد به سوی تهران به راه افتادند. در 23 ژوئن 1909م/ جمادی  الثانی1327ق، قوای سیصد نفرۀ عرب مدافع شاه خود را به قوای انقلابی تسلیم کردند.‏

عزم و اراده و تصمیم قاطع نیروهای انقلابی برای فتح تهران سفرای روسیه و انگلستان را به وحشت انداخت به طوری که گروهی را ‏برای مذاکره با نیروهای انقلابی اعزام کردند. طرف  داران مشروطه صلح را به سه شرط پذیرا شدند:‏

‏1. خروج قوای روسیه و انگلستان از ایران

‏2. بازگشایی مجلس و انجمن های شهر

‏3. تشکیل قوای نظامی مشترک

همان  گونه که انتظار می رفت شرایط  فوق مورد قبول روسیه و انگلستان قرار نگرفت. پس از شکست مذاکرات، یپرم با ‏قوایی متشکل از پنجاه نفر در 24 ژوئن 1909م/ جمادی  الثانی 1327قاز کرج به سوی تهران حرکت کرد. در نزدیکی های قره تپه نبرد سنگینی بین قوای یپرم و قوای ششصد نفرۀ ‏استبداد درگرفت که تا ظهر ادامه یافت. مشروطه خواهان در این نبرد پیروز  شدند. از قوای یپرم دو نفر ارمنی به نام های ‏خچو و مامیکون، یک نفر گرجی و دو نفر غیرمسیحی کشته و ده نفر مجروح  شدند.‏

یپرم و رزمندگان او متوجه نبودند که با قوای بختیاری در نبرد بوده اند. این قوا با دروغ و با این ادعا که از مردان سردار اسعد ‏هستند مجدداً به سوی قوای ضداستبداد یورش بردند و شروع به خلع سلاح آنان کردند. یپرم به سرعت به وسیلۀ یکی از یارانش ‏متوجه این دسیسه شد و به مردان خود فرمان حمله  داد. بختیاری ها با برجای گذاشتن شصت کشته صحنۀ نبرد را ترک کردند.‏

از سوی دیگر، قوای بختیاری موافق با انقلاب، به فرماندهی سردار اسعد، به نزدیکی تهران رسیده بودند. سردار اسعد به همراه صد ‏نفر از سواره نظام خود به دیدار یپرم شتافت. قوای یپرم به تصور اینکه این گروه نیز از بختیاری های موافق با استبداد شاه ‏هستند شروع به تیراندازی کردند و هفت تن از بختیاری  ها را کشتند. به نظر می رسید که در این وضعیت جنگ میان ‏سردار اسعد و یپرم اجتناب  ناپذیر باشد اما سردار اسعد با درک صحیح موضوع حملۀ فوق را ناشی از یک سوء تفاهم دانست و از ‏یپرم خواست تا هدف اصلی و مشترکشان را، که تصرف تهران است، فراموش نکنند.‏

سرانجام، یپرم و سردار اسعد بختیاری در محل قره تپه با یکدیگر روبه  رو شدند. سردار اسعد بختیاری خطاب به یپرم ‏گفت:‏‏« ارمنیان برادران ما هستند. عزیزان ما، کمک و یاری  ای که از ارمنیان در راه استقرار مشروطه و سرنگونی استبداد به ما می رسد ‏هرگز فراموش نخواهد شد و قلب های ما را از شعف و شادی لبریز می کند».‏ [49]

در این محل، بختیاری های حاضر، سوگند یاد کردند که ارمنیان را همواره برادران خود بدانند.‏ در حین مذاکره، نقشه ها و روش های مشترک علیه دشمن مستبد بررسی شد و فرماندهی قوای مشترک ‏برای حمله به تهران شکل گرفت.‏

فدائیان رشت، قزوین و شمال ایران به تعداد دویست نفر به فرماندهی سپه دار؛ صد نفر به فرماندهی یپرم، و دو هزار ‏سواره نظام بختیاری به فرمان سردار اسعد از سه جهت به سوی تهران در حرکت بودند: در سمت راست قوای سپه دار، در چپ سردار اسعد و در وسط قوای یپرم ‏به همراه قوای میرزا علی خان سرتیپ.‏

از مرکز جبهۀ نبرد، که نیروهای زبدۀ شاه در آن مستقر بودند، به طور مرتب گلوله های توپ و مسلسل به سمت نیروهای یپرم ‏خان شلیک می شد. درنتیجه، نیروهای استبداد توانستند موفقیت های چندی به دست آورند.‏

این امر سبب تردید سپه دار و درخواست وی برای خروج از جبهۀ جنگ شد. یپرم به سرعت ابراهیم خان بختیاری را ‏برای مذاکره نزد سپه دار فرستاد و سعی کرد تا او را از این تصمیم برحذر دارد. سپس، شخصاً نزد سپه دار رفت. خود وی در این ‏مورد می گوید:« با گذشتن به آن سوی ده سپه دار را دیدم که به همراه هفتاد نفر از رزمندگان خود قصد ترک جبهۀ جنگ را دارد». یپرم نگهبانان مسلح خود را به سپه  دار نشان می  دهد و می  گوید: «اگر قصد فرار کنی همه را خواهند کشت». سپه دار می پرسد: «وظیفۀ من چیست؟» و یپرم پاسخ می  دهد: «‏وظیفۀ تو استراحت زیر آن درخت تنومند و انتظار فرمان من است».

سپه دار بلافاصله فرمان یپرم را می پذیرد. با این حال،یپرم جهت ‏اطمینان تعدادی نگهبان را به منظور جلوگیری از فرار سپه دار مأمور حفاظت از او می کند. ‏

با وجود موفقیت های اولیه، قوای استبداد در ادامه مغلوب شد و به سوی تهران عقب نشینی کرد اما در تهران اوضاع بسیار متشنج بود. اوباش و گردن کشان فرصت را غنیمت شمرده و در پی آشوب و بی ثبات کردن اوضاع شهر ‏بودند.‏ نمایندگان کشورهای خارجی هم در رعب و وحشت به سر می بردند زیرا اطمینان نداشتند که پس از اشغال تهران چه ‏سرنوشتی در انتظار آنان خواهد بود.‏

 

اشغال تهران

در 28 ژوئن 1909م/ 9جمادی  الثانی1327ق، نیروهای انقلابی گیلان به سرپرستی ابراهیم خان به دروازۀ شمال غربی تهران رسیدند و با خلع سلاح ‏نگهبانان دروازۀ غربی شهر را در منطقۀ بهجت آباد گشودند.‏ در ساعت  های نخست شب 30 ژوئن/ 11جمادی  الثانی یپرم با صد تن از زرمندگان ارمنی به طرف دروازۀ شرقی تهران، واقع در یوسف آباد، یورش برد. در همان ‏زمان، نیروهای سردار اسعد، به فرماندهی سالار هشام، نیز وارد تهران شدند. دیری نپایید که دیگر نیروهای انقلابی نیز در تهران به آنان ملحق شدند.‏

نخستین اقدام رزمندگان ارمنی یپرم تسلط بر سفارت های انگلستان، روسیه و عثمانی بود تا مانع مداخلۀ آنان در امور نیروهای انقلابی شوند.‏ یپرم به رزمندگان خود توصیۀ اکید کرده بود که مراقب باشند تا به هیچ وجه صدمه ای به نمایندگان کشورهای خارجی وارد نیاید. بدین ‏ترتیب، توانستند خارجیان را کاملاً تحت حفاظت و نظارت قرار دهند و آنان را از مداخله در امور ایران برحذر دارند.‏

قوای یپرم به سرعت مجلس و مسجد سپه سالار را به تصرف درآوردند. سپس، قوای قزاق طرف  دار شاه را محاصره کردند. در این مورد، یکی از نزدیکان و هم  رزمان یپرم، به نام گریشا دردانیلیان، می گوید: « وقتی یپرم با هم  رزمان ‏خود مشغول نبرد در مرکز شهر تهران بود کاپیتان بلازنوف صبح به منطقۀ بادامک  رسید و بلافاصله، تلفنی به لیاخوف اطلاع ‏داد که مشروطه خواهان را تعقیب کردم و آنان به قزوین فرار کرده اند و او شب را در منطقۀ کرج خواهد بود. لیاخوف با ‏عصبانیت می گوید: ,چرا هذیان می گویی؟ یپرم تقریباً شهر را اشغال کرده و قزاق خانه را تصرف کرده است. تو خواب می بینی؟».‏[50]

رزمندگان بختیاری نیز از سمت شمال غربی به طرف مناطق مختلف تهران نفوذ کردند.‏ اقدامات مشترک قوای گیلان و بختیاری ها باعث شد تا دروازه های تهران کاملاً در اختیار نیروهای ضد استبداد قرار گیرد.‏ نیروهای استبداد، که از پیشروی انقلابی  ها به هراس افتاده بودند، در مقابل آنان  مقاومت کردند و درگیری های بسیار ‏شدیدی در نزدیکی مجلس به وجود آمد.‏

در دو روز بعد، یعنی 30 ژوئن و یکم ژوئیه/ جمادی  الثانی 1327ق، جنگ های خیابانی و کوچه به کوچه ادامه یافت. قوای یپرم همواره در نقاط ‏حساس جبهۀ نبرد بود. نیروهای استبداد مقاومت نشان می دادند و در مقابل، نیروهای مشروطه خواه گیلان و بختیاری ها حلقۀ ‏محاصره را تنگ تر می کردند و یکی پس از دیگری آنان را از جبهۀ نبرد بیرون می راندند.‏ نیروهای یپرم نیز منطقۀ سپه سالار را، که مجلس در آنجا قرار داشت، در اختیار گرفتند و توانستند مقر قزاق های ‏شاه را تصرف کنند.‏

در قزاق  خانه، لیاخوف روس با قوای خود دو روز مقاومت کرد. در 2 ژوئیه/ 13جمادی  الثانی لیاخوف به وسیلۀ مترجم روس سفارت ‏نامه ای به شرح زیر به مجلس  فرستاد:‏

‏1. پس از تسلیم قزاق های طرف  دار شاه کلیۀ فرماندهان در سمت خود باقی خواهند ماند.‏

‏2. برای کلیۀ آنان عفو عمومی درنظر گرفته خواهد شد.‏

‏3. قزاق ها حقوق و مزایای خود را به مانند قبل دریافت خواهند کرد.‏

‏4. قزاق ها خلع سلاح نخواهند شد.‏

‏5. لیاخوف کماکان به سمت فرماندۀ سپاه قزاق باقی خواهد  ماند.‏

هم  زمان فرماندهی نیروهای مشروطه نیز نامه ای به شرح زیر برای لیاخوف نوشت:‏

‏1.  قزاق ها پس از تسلیم از عفو عمومی برخوردار خواهند شد.‏

‏2. آنان بایستی خلع سلاح شوند و تا پایان جنگ به هیچ اقدامی دست نزنند.‏

‏3. پس از خلع سلاح، قزاق ها حقوق خود را از نیروهای انقلابی دریافت خواهند کرد.‏

‏4. لیاخوف، در صورتی که تحت فرمان نیروهای انقلابی باشد در سمت فرماندهی قزاق ها باقی خواهد ماند.‏

‏5. لیاخوف باید شخصاً به مجلس آمده خود را تسلیم کند.‏

اتفاق بسیار نادری به وقوع پیوست و در کمال ناباوری، لیاخوف به مجلس رفت و به فرمان یپرم و در حضور سردار اسعد و ‏سپه دار، شمشیر خود را به انقلابی  ها تحویل و بلافاصله، به سربازان خود دستور داد که اسلحه  های خود را بر زمین ‏گذارند، توپ ها را خارج و درهای اسلحه خانه ها را باز کنند. هم  زمان دستور داد که با توجه به پایان نبرد خود را ‏به حکومت جدید تسلیم کنند.‏

بلافاصله، شمشیر لیاخوف به او بازگردانده شد و با عفو عمومی برای قزاق ها از آنان خواسته شد تا در خدمت حکومت ‏انقلابی قرار گیرند.‏ در 1 ژوئیه 1909م/12جمادی  الثانی 1327ق نبرد به طور کامل به نفع مشروطه خواهان پایان یافته بود، کلیۀ مناطق حساس اشغال شده بود و نیروهای انقلابی کاملاً بر اوضاع مسلط بودند.‏حکومت ملغی اعلام شد و کلیۀ زندانیان مشروطه خواه و نمایندگان مجلس آزاد شدند.‏

پس از تصرف مجلس، پرچم نیروهای ضد استبداد بر سردر آن به اهتزاز درآمد و سران انقلابی سخنرانی های تند و آتشینی ایرادکردند.‏

رایزن سفارت روسیه نیز به اتباع خود دستور داد تا برای اجتناب از درگیری پرچم روسیه را بر سردر خانه های خود نصب ‏کنند. خود نیز بلافاصله به ملاقات سران انقلابی یعنی سپه دار، سردار اسعد و یپرم شتافت.‏

محمدعلی شاه به همراه ملکه و ولیعهد خود به زرگنده[51] رفت و به سفارت روسیه پناهنده شد. پیش از او، عزت الدوله و ‏نایب السلطنه هم به سفارت روسیه پناه برده بودند.‏ حفاظت از شاه و خانوادۀ وی را نیروهای مشترک روسیه و انگلستان عهده دار شدند.‏ محمدعلی شاه با پناهنده شدن به سفارت روسیه، در حقیقت خود را از سلطنت خلع کرد و طی نامه ای به نیکلای دوم، تزار ‏روس، اعلام کرد که مصونیت جان خود و خانواده اش را به تزار می سپارد.‏ در 5 ژوئیه 1909م شهر کاملاً در اختیار نیروهای انقلابی قرار گرفت.

از زمان اشغال رشت تا تصرف تهران نیروهای انقلابی ارمنی دوازده تن از رزمندگان خود را از دست دادند. مجروحان جنگ نیز چند برابر از ‏دست رفتگان بودند.‏ در نتیجۀ این مبارزات، یپرم شهرۀ خاص و عام شد. مردم در شهر به شادی مشغول بودند و از سرداران مشروطه: یپرم، سپه دار و سردار اسعد تجلیل ‏می کردند.‏

 

پی نوشت ها:

1-Hrachik Simonian, Azadagerakan Baykari Ughinerum (Yerevan:Y.B.H, 2003[vol. 1&2], 2009, 2010, 2013 [vol. 3-5]).

2- Michael Varandian, H.H.Dashnaktsootian Badmootiun (Tehran:Varandian Heradarkchootiun,1981).vol. 2, p. 255.

3- کلیسای استپانوس مقدس در آذربایجان شرقی در هفده کیلومتری شهر جلفا و در فاصلۀ سه کیلومتری کرانۀ جنوبی رودخانۀ ارس واقع شده است. تاریخ ساخت این دیر به سدۀ نهم میلادی باز می  گردد.     

4- Stepan Tadeosian

5- نوعی تفنگ روسی.

6-Hayrenik, no10 (321)(October 1952), p. 82.

7- Galust Aloyan (Toros)

8-Rouben Derzakian (Paylak)

9- Megerdich Aghamalian (Sarhad)

10- Herayr

11-Karo

12- Stepan Der Megerdichian (Suren)

13- Tigran Devian

14- Sarkis Ohanjanian  

15- آجی  چای یا تلخه رود یکی از مهم  ترین و اصلی  ترین رودهای جاری در استان آذربایجان شرقی است که به دریاچۀ ارومیه می  ریزد.           

16- Hovsep Hovhanisian (Elmar)

17-‎‎‎Andreh Amoorian, H.H . Dashnaksoutiune Parskasdanoom 1890-1918 (Tehran: Alik,1950), p. 152.

18-ibid.

19- روستایی در سی کیلومتری جادۀ تبریز ـ مرند در دهستان رودقات در بخش صوفیان شهرستان شبستر. 

20- Karapet Der Megerdichian (Suren)

21- Mardiros Charoukhchian

22- روستایی در نزدیکی تبریز.       

23-Meshak, no. 246 (6 November 1910).

24- حزب سوسیال دموکرات ارمنیان که به دست گروهی از دانشجویان ارمنی در 1887م در ژنو تأسیس شد.           

25- Sedrak Banvorian

26-  Flora Vartanian

27- Raphael Movsisian

28-Hrachik Simonyan, Azadagerakan Baykari Ughinerum (Yerevan:Y.B.H, 2003), vol. 1, p. 399.

29-  Meshak, no. 251 (12 Novamber 1908).

30- Hambartsum Arakelian

31-  Meshak

این نشریه بین سال  های 1872 ـ1921م در تفلیس، پایتخت گرجستان، به سردبیری گریگور آرتزرونی منتشر می  شد.

32-Hoviv 

33-  Meshak, no. 251 (12 November 1908).

34-  Ghazar Kocharian

35- Herayer Paraktsi

36-  Mardiros Abrahamian

37-Khosro Yeghyazarian

38- علی قلی خان بختیاری معروف به سردار اسعد بختیاری از سیاستمداران دورۀ قاجار بود. او شخصاً در فرماندهی سواران بختیاری در فتح تهران و احیای مشروطیت دخالت داشت.     

39-‏‏Сборник дипломатических документов, касающихся событий в Персии с 2 ноября 1908 г. по 11 июля 1909 г (СПб:1911),  вып. II, с. ‎‎54 &55.

40-  Snarski

41-  Akhourian

این روزنامه بین 1907 ـ 1915م در ارمنستان غربی به چاپ می  رسید.

42-‎‎Arsen Toukhmanian

43-‎‎Haroutyun Agha Der Mardirosian

44-  Sasoon

منطقه  ای در ارمنستان غربی (ترکیۀ کنونی). این منطقه تا پیش از نژادکشی ارمنیان به دست ترکان عثمانی در 1915م ارمنی  نشین بود.

45-  Sarkis Gougounian

46- فتح  الله خان اکبر (رشت 1234ش ـ تهران1317ش). او پیش ار انقلاب مشروطه دارای القاب ساعدالدوله و نصرالسلطنه بود. پس از استبداد صغیر، از آنجایی که از رهبران فاتح تهران بود، به او لقب لقب سپه  دار اعظم داده شد.

47-  Simonyan, ibid. , p. 249.

48-‏‏Антон Кириллович Келенджеридзе ; Серго Орджоникидзе (журналист,Институт ЦК КП Грузии), Мерани (Тбилиси: 1969), с. 74.

49-  Hayrenik, no1(25 Nov. 1924), p. 70.

50-  Hayrenik, no1(25 Nov. 1924), p. 71.

51-باغ تابستانی سفارت روسیه. 

 

منابع:

Amoorian, Andreh. H.H . Dashnaksoutiune Parskasdanoom 1890-1918. Tehran: Alik,1950.

Hayrenik. no10 (321). October 1952.

Hayrenik, no.1. 25 Nov. 1924.

Meshak, no. 251. 12 November 1908.

Meshak, no. 246 . 6 November 1910.

Simonian, Hrachik. Azadagerakan Baykari Ughinerum. Yerevan: Y.B.H, 2003 [vol. 1&2], 2009, 2010, 2013 [vol. 3-5].

Varandyan, Michael. H.H.Dashnatsootian Badmootiun. Tehran: Varandyan Heradarkchootiun,1981.vol.2.

Сборник дипломатических документов, касающихся событий в Персии с 2 ноября 1908 г. по 11 июля 1909 г . СПб:1911. вып. II.      

Кириллович Келенджеридзе, Антон ; Орджоникидзе, Серго (журналист, Институт ЦК КП Грузии). Мерани.Тбилиси: 1969.




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 23004