نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

لُرِتا و شهد نمایش[1]

نویسنده: دکتر طهمورث ساجدی[2]

 

در 1393ش کتابی با عنوان بردی از یادم[3] از مرحوم زاون قوکاسیان[4] به چاپ اول رسید که ضمن روایت زندگی لُرتا، خواننده را با فراز و فرود بیش از صد سال تاریخ هنرهای نمایشی در ایران آشنا می  سازد. این کتاب شامل مجموعه  ای از چند مصاحبه و همچنین گفت و گوهای ارزشمند زاون با لُرتاست. اهمیت این اثر بیشتر به دلیل مصاحبه  هایی است که با خود لُرتا، در وین، صورت گرفته و مقایسۀ آنها با داده  های دیگر که ماحصل آن نتایجی قابل توجه است. در نوشتار حاضر از این کتاب بهره برده و در موارد عدیده  ای بدان استناد شده است.

 

Click to enlargeClick to enlarge
 

 

 

 

در زمستان 1336ش، دلکش از پرویز خطیبی دعوت می  کند که به خانۀ او واقع در باغ فردوس ‏تجریش برود. در آنجا دلکش از او می  خواهد تا شعری برای آهنگش بسراید. دلکش آهنگ را زمزمه می  کند و خطیبی ‏هم به تلاطم درمی  آید. سرانجام، شب هنگام موفق می  شود شعر معروف بردی از یادم را بسراید. دلکش این شعر را با ‏تنظیم ناصر زرآبادی اجرا می  کند که استقبال بی  حدی از آن می  شود.[5]

پس از این اجرای دلکش، مرضیه، ‏که آن را شنیده بود، به خطیبی می  گوید: «خیلی دلم می  خواست که این شعر و آهنگ را می  خواندم» و شاعر راستین ‏هم پاسخ می  دهد: «متأسفانه، امکان ندارد، شعر از من است و آهنگ را دلکش با کمک من و زرآبادی ساخته  است».[6]  

در مرحلۀ دوم و به هنگام تاسیان در غربت، ویگن و مرضیه موفق می  شوند، در حضور آذرپژوهش، این ترانه را بر ‏روی پلی در پاریس، در حالی که یکی در سمت چپ آن و دیگری در سمت راست قرار گرفته  بودند، با صدای بلند بخوانند و ‏مردم پاریس را به وجد آورند و حتی پلیس  های بهت زده را به تحسین وا دارند.[7]

در ‏مرحلۀ سوم، بردی از یادم‏ مناسب حال و احوال زاون قوکاسیان، از طرفداران پرشور و شوق لُرتا، قرار می  گیرد و وی ‏آن را برای عنوان کتاب مستند خود دربارۀ لُرتا انتخاب می  کند.[8]  هنر او نوشتن برای خود و نیز برای طرفداران هنر نمایشی ‏است. قرائت آن خواننده را به خوب و بد بیش از صد سال تاریخ هنر تئاتر و هنرهای نمایشی ایران می برد و ما نیز با او ‏همراه می  شویم ولی در عین حال با صلابت می  گوییم: «نبردیمت از یاد».‏

کتاب قوکاسیان مجموعه  ای است از چند همکاری دوستان و چند گفت  وگو دربارۀ زندگی شخصی و ‏هنری لُرتا و به ویژه، گفت  وگو  های ارزشمند خود قوکاسیان با  لُرتا. اهمیت این اثر بیشتر به دلیل گفت  وگوهایی است که در شهر وین اتریش ‏صورت گرفته و مقایسۀ آنها با داده  های دیگر و به دست دادن نتایجی قابل توجه. فهرست نمایشنامه  ها، فیلم  ها و مجموعه  های تلویزیونی  ای که ‏لُرتا در آنها بازی کرده از ابتکارات خوبِ مؤلف است که سال  های 1305 ـ 1357ش را شامل می  شود.

اما دستاورد این نیم قرن چه شد؟ او به قوکاسیان، که کاوالیۀ (یار همراه) اوست، می  گوید: «پنجاه سال زحمت ‏کشیدم. روی صحنه رفتم اما خیلی فقیرانه با من برخورد شد». او، که پاسخ خوبی هم دارد و مُلهم از منش نیک اوست، ادامه داده و می  گوید: «من اجرم را از مردم گرفته  ام. من ایرانی  ام. هر دینی که داشته باشم و از هر قومی که باشم.»[9]  پس از انقلاب، قرار شد تلویزیون حقوق ماهانه  ای برای او مقرر کند که در عمل اتفاق نیفتاد و او دست تنها ماند. آیا کسی این ‏را می  داند؟ او، به گفتۀ نصرت کریمی، نگین انگشتر تئاتر ایران بوده و هست.‏

 

Click to enlargeClick to enlarge

صحنه هایی از نمایش همان طور که بوده ایم، کارگردان: آربی اُوانسیان

عکس از: بهمن جلالی[10]

 

Click to enlargeClick to enlarge

صحنه هایی از نمایش ایولف کوچولو، کارگردان: آربی اُوانسیان

عکس از: بهمن جلالی

 

سال1290 ش / 1911 م، وضع سیاسی ایران با ورود مستشار مالی آمریکایی، مورگان شوستر[11] ‏به تهران، که ‏مخالفت  های مخفی و علنی انگلیس و روسیه را به دنبال دارد، سال پُرتلاطمی است، چون سرانجام او مجبور به ترک ایران ‏می  شود. در همین سال (1290 ش) هم لُرتا هایراپتیان[12]  در باغ ییلاقی  پدربزرگش در آبادی زرگنده، واقع در جنوب ‏تجریش، به دنیا می  آید. نکتۀ جالب اینکه دو سال قبل از آن زرگنده، محل سفارت تابستانی روسیه، شاهد ‏فرار محمد علی شاه و پناهنده شدن او به این سفارت بود. لُرتا، که برادری بزرگ  تر دارد، به زودی برادر دیگری هم خواهد ‏داشت و بدینسان، جمع آنان به پنج نفر خواهد رسید. نصرت  الله انتظامی از یکی از این برادران ذکری به عمل آورده ‏است.[13] پدرش، هامبارسوم هایراپتیان[14] تبریزی، از ارمنیان قرا‏‏  باغ و نیز از تاجران بزرگ پارچه بود،[15] که متأسفانه لُرتا پس از چندی او را از دست می  دهد. ‏

لُرتا، که خاطرات بسیاری از منزلشان و علائق پدر دارد، می  گوید:

«اولین دستگاه ضبط صفحه را پدر به ایران آورد. ‏یادم هست که یکی از اتاق  های منزلمان را تبدیل به استودیوی ضبط صدا کرده بود و تمام اتاق را با نمد پوشانده بودند. ‏خیلی کوچک بودم یک بار هنگامِ ضبط صفحۀ خواننده  ای به نام زهرا سیاه [مرضیه]،[16] وقتی ارکستر می  ‏نواخت و خواننده می  خواند، من هم از روی بچگی شروع به رقصیدن کردم و پدرم مرا کتک زد، برای اینکه می  رقصیدم. ‏گفتم من رقصیدن را دوست دارم».[17]

نصرت کریمی، که احتمالاً مطالبی را در همین زمینه شنیده می  گوید:

«پدر لُرتا دستگاه صفحه پرکنی داشت. پهلوی خانه  اش استودیو داشت و صفحه پر می  کرد، موقعی که لُرتا بچه ‏بود».[18]

مادر لُرتا، ماری تِرِز،[19]  فرزند ماکسیم دولاروکا،[20]  دکتر داروساز ایتالیایی و تبعۀ جزیرۀ مالت، واقع در نزدیکی جزیرۀ ‏سیسیل ایتالیا، فردی هنر دوست بود که با موسیقی آشنایی داشت و ساز می  زد و علاوه بر آن، از دوستان استاد کمال الملک ‏بود. احتمالاً، نام لُرتا را، که نامی ایتالیایی است، مادر ایتالیایی تبار او برای وی انتخاب کرده بی آنکه بداند فرزندش با این ‏نام هنری و با استعدادی که دارد، هنر نمایش را در ایران در نیمۀ اول قرن بیستم میلادی[21]  ‏به اوج خواهد رساند. در طی ‏ فعالیت  های هنری، لُرتا الگوهای تئاتری و سینمایی هم دارد و حتی جبراً به کارگردانی هم می  پردازد. این ‏خاطرات لُرتا با خاطرات دوران کودکی افراد دیگری که در حدود سال 1300ش به دنیا آمده  اند شباهت دارد، از جمله خاطرات ‏دوران کودکی پرویز خطیبی که می  گوید: «... به علت نبودن وسائل سرگرمی گوناگون بازار صفحات گرامافون رونق ‏داشت و هربار که صفحه یا صفحات جدیدی به بازار می  آمد، با توجه به شهرت خواننده یا نوازنده، علاقه  مندان در همان ‏روزهای اول اقدام به خرید صفحۀ دلخواه خود می  کردند».[22]  

در آن ایام، کشف استعدادهای هنری کودکان در ایران از طریق برنامه  های هنری مدارس، به ویژه، مدارس خارجی صورت می  گرفت و مدارس فرانسوی و روسی و حتی آلمانی اقدام به این کار می  کردند. لُرتا، که دو برادرش به مدرسۀ ‏روس  ها می  رفتند، به طور حتم به دلیل علاقۀ خانواده، به مدرسۀ فرانسوی ژاندارک، که راهبه  ها آن را اداره می  کردند، فرستاده می  شود که انضباط آن محلی از اعراب نداشت. خود لُرتا می  گوید: «فضای مدرسۀ ما غمگین بود.»[23]از این رو، ‏پس از سه سال به دلیل برنامه  های هنری جالب و شاد مدرسۀ روس  ها، لُرتا نیز به این مدرسه می  رود و در نتیجه، با برادرش ‏همراه می  شود. مدرسۀ روس  ها در جشن  های سال نو و پایان سال تحصیلی، مراسمی داشت که در آن ‏گروه  های رقص و همسُرایان به اجرای برنامه می  پرداختند. در این مدرسه، استعدادهای لُرتا مورد توجه قرار می  گیرد و چیزی نمی  گذرد که ‏وی عهده  دار ایفای نقش  های اصلی می  شود و به نمایش  های موزیکال نیز می  پردازد. او با صراحت می  گوید: «آنجا بود که ‏فهمیدم به بازیگری چقدر علاقه دارم. با تشویق مربیان مدرسه با شاگردان کلاس  های بالاتر تمرین تئاتر می  کردم. آن زمان ‏اکثر نمایش  ها را به شکل موزیکال بازی می  کردیم و آواز خواندن برای بازیگری لازم بود».[24]

قدر مسلم این است ‏که در بیرون از این مدارس، یکی از مراکز عمدۀ نمایش  های موزیکال در آن روزگار جامعۀ باربد بود که اسماعیل مهرتاش آن ‏را در 1305ش تأسیس کرده بود.‏ وانگهی، برخلاف آنچه که در مدرسۀ آلمانی  ها معمول بود و در آنجا فارسی تدریس می  شد، در مدرسۀ روس  ها ‏توجهی به زبان فارسی نمی  شد و به همین دلیل لُرتا نتوانست به راحتی با زبان فارسی اُنس پیدا کند، حتی وقتی که ‏موفق به کسبِ دیپلم شد.[25] احتمالاً، او در هجده سالگی، یعنی در 1308ش / 1929م، فارغ  ‏التحصیل می  شود و بی  درنگ شغل بایگانی را انتخاب می  کند و حتی، به ماشین  نویسی هم می  پردازد.[[26 گروه  های ‏تئاتری در آن زمان حرفه  ای نبودند و اغلب علاقه  مندان به نمایش به دلیل عشقی که داشتند به آن می  پرداختند اما زندگی هنری نیازهای مالی آنان را تأمین نمی  کرد و فرد مجبور بود با پرداختن به مشاغلی دیگر مخارج زندگی را تأمین کند.

ظاهراً، نخستین بار پری آقا‏بایف، که از 1300ش با گروه هنری رضا کمال شهرزاد همکاری می  کرد و فعالیت  های هنری چشمگیری داشت و ‏قطعه  های نمایشی موزیکال نیز در برنامه  های وی اجرا می  شد، در حدود 1301ش/1922م، از لُرتا، که در آن زمان یازده ساله بود، برای ‏بازی در یک قطعۀ موزیکال، در خارج از مدرسه، دعوت به عمل آورد و این نخستین اجرای ‏عمومی لُرتا به زبان فارسی بود.[27]

موفقیت  های لُرتا در صحنه توجه  هایک کاراکاش، دوست خانوادگی لُرتا[28]  را نیز، که نمایشنامه  ‏هایی از مولیر را به فارسی ترجمه و اجرا کرده بود، جلب می  کند و او هم بدون هیچ تردیدی از لُرتای تقریباً ‏پانزده ساله[29] برای بازی در کمدی  های مولیر دعوت به عمل می  آورد و او را عضو گروه خود می  کند که شامل همسرش، مادام ‏کاراکاش، مادام بِرسابِه هوسپیان سِنِقچیان[30] و علی دریابیگی بود که مانند آقابایف، تحصیلات هنری خود را در آلمان گذرانده ‏بود. هایک نقشی سازنده در شکل  گیری هنر لُرتا داشت. او نمایشنامه  های خود را به دو زبان فارسی و ‏ارمنی به اجرا در می  آورد و می  کوشید تا با جوانان هنرمند، به صورت حرفه  ای، به اجرای نمایش بپردازد.[31] از این رو، در نمایشنامۀ دختر فداکار، که ترجمه  ای از یکی از آثار اروپایی بود و در 1309ش در سالن زرتشتیان به روی ‏صحنه برده شد، خود او، همسرش و لُرتا، که نقش دختر فداکار را بازی می  کرد، شرکت داشتند.[32] بِرسابِه از ‏طریق اجراهای هنری به تعلیم و تربیت روی آورده و در واقع، ظرافت طبع به خرج می  دهد. او که در مدرسۀ ارمنیان بندر ‏انزلی به تدریس پرداخته بود، در 1310ش/1930م، اولین کودکستان ایران را در خیابان شاه  آباد تأسیس ‏می  کند و نام آن را بِرسابِه می  گذارد، امری که خاطرات خیلی  ها را نیز به همراه دارد، از جمله مهندس همایون خرم. وی که ‏در 1309ش در بوشهر متولد شد و خانواده  اش او را در همان اوان کودکی به تهران آورده و به کودکستان بِرسابِه ‏سپرده بود، اولین چیزی را که مشاهده کرده بود، تابلویی بود که بر روی آن نوشته شده  بود: «اولین کودکستان ایرانی». او ‏می گوید.: «به یاد دارم که در همان کودکستان آهنگ  ها و سرودهایی را می  خواندیم که خیلی در من تأثیر می  گذاشت، حتی ‏گاهی علاوه بر سرودهایی که به زبان فارسی بود، سرودهایی نیز به زبان فرانسه به ما یاد می  دادند».[33]

اندک اندک گروه  های هنری  ای که شکل می  گرفتند نیاز به همکاری با ارمنیان را بیش از پیش احساس می  کردند به ویژه اینکه ‏ارمنیان نیز از قبل گروه  های نمایشی خاص خود را داشتند و نمایشنامه  های مولیر را ترجمه و اجرا می  کردند. افزون بر این، ‏تقریباً همگی آنان زبان فرانسه نیز می  دانستند. تحول بزرگ این دوران ایفای نقش از سوی زنان در گروه  های آنان بود. در واقع، در آن زمان بازی زنان در روی صحنه امری دشوار بود و از این رو، مردان با لباس زنانه به ایفای نقش  های مربوط به زنان می  پرداختند. ‏لُرتا و ملوک حسینی جزو اولین زنانی بودند که بر روی صحنه به ایفای نقش پرداختند[34]  اما مادرِ لُرتا ‏مخالف فعالیت  هنری او در چنین وضعیتی بود[35]  چرا که از نزدیک شاهد مشکلات روزانۀ او بود. لُرتا در این مورد می  گوید:

 ‏‏«بعد از گریم و پوشیدن لباس صحنه، در خانه  ام، چادر به سر کرده و در درشکۀ کروک کشیده به سالن نمایش می  رفتم و ‏در آنجا نیز با روی پوشیده از میان مردم می  گذشتم و روی صحنه می  رفتم. امکانات پشت صحنه بسیار ناقص بود. از جمله ‏یک اتاق رختکن بیشتر وجود نداشت».[36]  ‏

پس از گروه  های شهرزاد و آقابایف، حسن مقدم و علی اکبر سیاسی در 1301ش کانون ایران جوان را ‏تأسیس کردند و نمایشنامه  هایی، مانند جعفرخان از فرنگ آمده، اثر مقدم؛ صلح و صفا در ‏خانه،[37] اثر ژرژ کورتلین[38]  فرانسوی؛[39]  ماهپار، اثر علی اکبر سیاسی؛ و دختر قرن بیستم، اثر مشرف نفیسی را در سالن گراند ‏هتل به اجرا درآوردند که در آن مسیو طریان، کاراکاش و همسرش و غلامعلی فکری، زیر نظر معز دیوان فکری و مادام ‏ویکتوریا، با آنان همکاری داشتند.[40]

در 1302ش، علینقی وزیری، که برای تحصیل در رشتۀ موسیقی به آلمان رفته ‏بود، در بازگشت به ایران موسیقی چند هزار سالۀ ایران را در قالب امروزی جهان  پسند ریخت.[41] ‏‏او کلوپ موزیکال را ابتدا در خانه  ای در انتهای خیابان کوشک تأسیس کرد و در آنجا، از همکاری حسین گل گلاب ‏برخوردار شد. سپس، آن را به لاله  زار منتقل ساخت و چند نمایشنامه را نیز در آنجا به روی صحنه برد[42]  و ‏بدینسان موسیقی را با تئاتر درآمیخت. در این مقطع، وزیری با پری آقابایف، لُرتا، مادموازل بلینگ، مادموازل سیرانوش، غلامعلی ‏فکری و فضل الله بایگان و دیگر اعضاء نمایشنامه  هایی را اجرا کردند. این نمایشنامه  ها، شامل گُل  سرخ، خانم خوابند، تشک پرقو، ‏شوهر بدگمان و دایی کچل، که از آثار خود وزیری بودند، با موفقیت در شهرهای رشت و انزلی هم اجرا شدند.‏[43]

محمد ظهیرالدینی، چهرۀ شاخص گروه کمدی ایران ـ که در 1295ش تشکیل شد و مردم را بیشتر به تئاتر ‏علاقه  مند ساخت و حتی، حضور زنان را در نمایشنامه  ها بدعت  گذاری کرد ـ در 1303 ش، کمدی اخوان را بنا نهاد ‏و از افرادی مانند لُرتا،[44] که همواره از او به نیکی یاد می  کرد،[45] دعوت به همکاری کرد.

رویداد مهم هنری 1305ش تأسیس جامعۀ باربد به دست اسماعیل مهرتاش، آهنگ  ساز و نوازندۀ معروف، بود ‏که ستارگانی را نیز به جامعۀ هنری ایران عرضه کرد. در جامعۀ باربد نمایشنامه  های خارجی و ایرانی اجرا می  شد و اعضای تشکیل ‏دهندۀ آن نیز از افراد شناخته شدۀ آن دوران بودند، مانند ملوک ضرابی، علی دریا بیگی، فضل الله بایگان، رفیع حالتی، ‏سیف الدین کرمانشاهی و بانو چهره آزاد. لُرتا در نمایش    های موزیکال این گروه بازی می  کرد و حضور مستمری نیز در ‏نمایش  های لیلی و مجنون، یوسف و زلیخا و خسرو و شیرین داشت.[46] 

در 1309ش، ارباب افلاطون شاهرخ، تئاتر دائمی یا به قول لُرتا، تئاتر حرفه  ای را تأسیس کرد.[47] نام این تئاتر نکیسا و محل آن در خیابان قوام السلطنه، جنب آتشکدۀ زرتشتیان، بود.[48] لُرتا می  گوید: «با آن گروه، نمایشنامۀ تاجر ونیزی را بازی می  کردم که خود ارباب افلاطون نقش یهودی را بازی می  ‏کرد. یادم می  آید که یکی از تماشاگران گفت که الحق اولین باری است که می  بینیم یک بازیگر ارمنی فارسی را با لهجۀ ‏ارمنی صحبت می  کند».[49] در پاسخ به این نکته  سنجی تماشاگر، لُرتا هم توضیح می  دهد: «من متن نمایشنامه را با حروف لاتین می  نوشتم. زیر و زبر می  گذاشتم و فارسی حرف می  زدم، چون در مدرسۀ ‏روس  ها فقط روسی یاد گرفته   بودم».[50]  

لُرتا با همکاری دیگر بازیگران مانند ظهیرالدینی، فکری، حسین ‏خیرخواه، نصرت الله محتشم، ایران دفتری، علی اصغر گرمسیری و چهره آزاد و غیره نمایش  های خود را در سالن گراند ‏هتل، سالن نکوئی (سینما همای بعدی) و سالن سپه به اجرا درمی  آوردند. آنان در نمایشنامۀ نادرشاه و نیز ‏نمایشنامۀ ابومسلم خراسانی، اثر ارباب افلاطون، نیز به ایفای نقش پرداختند.‏[51]

عبدالحسین نوشین، که جزو نخستین دانشجویان اعزامی به فرانسه، در زمان رضاشاه پهلوی بود، در 1310ش به ‏ایران بازگشت. او که در صدد بود تا نمایشنامۀ زن وظیفه  شناس خود را به روی صحنه ببرد، به اسماعیل مهرتاش متوسل می  شود. لُرتا، ‏که خاطرۀ خوبی از این دوران و ملاقاتش با نوشین دارد، می  گوید:

«نوشین رفته بود پهلوی اسماعیل مهرتاش. او به نوشین ‏گفته بود اولین هنرپیشۀ به درد بخور تو، خانم لُرتا می  تواند باشد. بعد، نوشین آمد سراغم. من در سالن تابستانی [سینما ‏ایران]، واقع در خیابان لاله  زار، که خیاط خانۀ خانم دکتر خاکپور در آنجا بود و تابستان  ها برای تئاتر اجاره می  داد، ‏نمایشنامۀ زن وظیفه  شناس را برای نوشین بازی   کردم».[52]  

این اتفاق، مقدمۀ حسن اتفاق دیگری ‏بود که لُرتا آن را با وقار تمام «سمپاتی بین خود و نوشین» می  نامد.[53]او، که در این دوران در محافل هنری ‏ستاره  ای بی  مانند و مشهور بود، در بهمن 1310ش، در سالن ارباب ‏افلاطون شاهرخ، در نمایش یک اشتباه، اثر شاهرخ، با آهنگ  هایی از علی اکبر شهنازی و آواز رضا قلی میرزا ظلی، به ایفای نقش پرداخت. نوشین نیز در ‏اسفند همان سال، نمایشنامۀحبیب و مردم را در آنجا به روی صحنه برد.‏[54]

 لُرتا از آغاز 1312ش، فعالیت  های هنری   خود را با بازی در نمایشنامۀ قزل ارسلان، پسر امیرارسلان ‏رومی، در سالنی که مشخص نشده، شروع می  کند و فروردین ماه را با بازی در بخش  های چهارگانۀ آن می  گذراند.[55] هرچند او با تأکید می  گوید:

«اولین کار تئاتری من بعد از ازدواج نمایشنامۀ توپاز، نوشتۀ مارسل پانیول، دراماتورژ [درام  نویس] ‏فرانسوی، بود که نوشین از آن اقتباس و آن را ایرانی کرده بود... اسم نمایش را هم گذاشت مردم. اولین اجرای آن در گراند ‏هتل بود، شاید 1933م بود و یا 1934م. راستش در آن روزها نوشین اولین کارهایش را اجرا می  کرد... ».[56]

با ‏وجود این، لازم است که در این اظهارات قدری تأمل کنیم. در واقع، لُرتا قبل از خرداد یا در همین خرداد ‏‏1312ش ازدواج کرده است. نمایشنامۀمردم نیز ابتدا در همین خرداد 1312 ش/ مه ـ ژوئن 1933م، در نمایشگاه مرکزی لاله  ‏زار و سپس، در 2 مهر 1312ش، در سالن گراند هتل باردیگر اجرا شده   است. گروه نوشین این نمایش را در رشت نیز، ‏در همین سال اجرا کرده است.[57] به علاوه، در خرداد 1312ش، لُرتا در نمایش سرانجام ‏هرمزان، نوشتۀ فتح الله خان معتمدی خوانساری، در همان نمایشگاه مرکزی لاله  زار، به همراهی پرخیده و معز دیوان ‏فکری، بازی کرد.‏[58]

از منظر بازیگران این دوران و نیز مورخان بعدی تئاتر ایران آمدن تقریباً دو ماهۀ واهرام پاپازیان به ایران، به ‏دعوت سازمان شیر و خورشید در 1312ش، رویداد مهمی در تئاتر ایران بود. وی ـ که شکسپیر‏شناس و از ارمنیان ترکیه بود و در ارمنستان شوروی، به اجرای نمایش می  پرداخت ـ شکسپیرشناسی را با اجرای ‏نمایشنامه  های اتللو، هاملت و دون ژوان به ایران آورد.[59] در ابتدای ورود به ایران، خانم دکتر ‏داویدیان و مسیو استپانیان ـ که او نیز از ارمنیان ترکیه بود و در تهران به بازی در تئاتر می  پرداخت ـ به او معرفی شدند تا با آنان به اجرای نمایش بپردازد.[60] سپس، استپانیان لُرتا را در هتل پالاس، ساختمان ‏پلاسکوی کنونی، به پاپازیان معرفی   کرد و او نیز بلافاصله به لُرتا پیشنهاد کرد تا در نقش  های اصلی بازی کند،[61] ‏در حالیکه لُرتا در آن زمان با جامعۀ باربد قرارداد بسته بود.[62] با وجود این، لُرتا تمرین  های مستمر خود را با پاپازیان ‏شروع کرد. آنان اتللو را به زبان فارسی اجرا کردند. دیگر بازیگران فارسی  زبانی که با پاپازیان کار می  کردند عبارت بودند از معز دیوان ‏فکری، گرمسیری، محتشم و مریم نوری.[63] اجرای جالب دیگری از این گروه اجرایی بود که در آن پاپازیان نقش اتللو را به ‏زبان فرانسه و لُرتا و دیگران نقش  های خود را به زبان فارسی اجرا کردند. سال  ها بعد لُرتا در گفت و گو با زاون قوکاسیان از بازی  هایش زیر نظر پاپازیان یاد می  کند:

«بعداً، مرا به پاپازیان معرفی کردند و من ‏نقش دِزدِ مونا را بازی کردم و بعد از آن، دون  ژوان و مرد آهنین را به زبان ارمنی و اتللو را به زبان فارسی بازی کردم. آن ‏موقع، من معز دیوان فکری را به پاپازیان معرفی کردم. او اتللو را به زبان فرانسوی اجرا می  کرد. من از پاپازیان خیلی ‏آموختم. حدوداً، هیجده ساله بودم که با پاپازیان بازی می  کردم و این بازی از آن روز که شروع به گفتن حکایتش برای ‏تو کردم تا حالا که هنوز در خلوت خفتگان [1356] پلک نمی  زنم، ادامه دارد».[64]  

در این مرور تاریخی و نیز حق    شناسی لُرتا نسبت به پاپازیان، این گفتۀ لُرتا که «حدوداً هیجده ساله ‏بودم» عملاً نمی  تواند درست باشد زیرا در فهرست نمایشنامه  هایی که او بازی کرده و اساس آن نیز معتبر است[65] اجرای نمایشنامه  های شکسپیر در اواخر 1312ش/ 1934م و اوایل سال بعد در تئاتر پالاس به عمل ‏آمد. در نتیجه، لُرتا در آن وقت بیست و دو ساله بود.[66]

در خبر مربوط به ‏نمایشنامۀ اتللو گفته شد که با پاپازیان «آرتیست ملی»، در نقش اتللو و «مادموازل لُرتا»، در نقش دِزدِ مونا ـ که برای اولین ‏بار به زبان فارسی اجرا می  کند ـ در کنار اکتریست  ها (کذا فی الاصل) و آکتورهای کانون صنعتی، که در 1311ش توسط شهرزاد تأسیس شده بود،[67] بازی می  کنند. در هملت، پاپازیان در نقش هملت و «مادموازل لُرتا» در ‏نقش اوفلیا بازی می  کنند.

در اردیبهشت 1313ش، پاپازیان ایران را ترک کرد[68]  اما پیش از رفتن با ‏مادر لُرتا صحبت کرد تا او را با خود به شوروی برد و امکانات پیشرفت را در اختیار وی قرار دهد[69] اما لُرتا، ‏که به تازگی با نوشین آشنا شده بود، این پیشنهاد را نمی  پذیرد.[70]با وجود این، لُرتا توانست با موفقیت مطرح  ترین ‏نمایشنامه  های شکسپیر را بازی کند و بیش از پیش توانمندی  های تئاتری خود را نشان دهد. ‏

اجرای نمایشنامه  های اتللو و هملت در ایران، تقریباً با اجرای آنها به وسیلۀ یک گروه از هنرمندان ‏تئاتر ترکیه در ایران مصادف می  شود. آنان به هنگام نمایش هملت به یک  باره به رقص تانگوی ساختگی خود می  پردازند و کسانی که در ‏سالن بودند، از جمله نوشین و مسعود فرزاد، به این نوع بازی ترکی شده معترض می  شوند و کار به دادگاه می  کشد. لُرتا این ماجرا و لحن صحبت رئیس دادگاه را با نوشین این گونه روایت می  کند:

«توی دادگاه رئیس دادگاه گفت:

ـ سری که درد نمی  کند دستمال نمی  بندند. حالا این ,شاکاسپیر، پسر خالۀ تو بود ‏که آنجا را به هم ریختید.

رئیس دادگاه یک دفعه شنید که نوشین می  گوید:

ـ بله، شکسپیر خدای ماست و هملت او را آنها ‏به افتضاح کشیدند.

رئیس دادگاه هم مدام می  گفت کفر نگو، کفر نگو».[71]  

به ظاهر، این گروه ترک، همانی است ‏که در تبریز هم به اجرای نمایش پرداخت.[72] لُرتا، که این واقعه را با طنز یادآوری می  کند، گوشه  ای هم به واقعۀ ‏بزرگ ترک  ها علیه ارمنیان می  زند و می  گوید: «آن روزها ارامنه با ترک  ها کدورت داشتند».[73]  

مهم  ترین موفقیت هنری برای این زوج، یعنی لُرتا ـ نوشین، در 1313ش/ 1934م، رقم می  خورد. در این ایام، آنان همدیگر را با زبان خاصی که اختیار کرده  اند خطاب می  کنند: لُرتا نوشین را «شو»، مخفف شوهر، ‏می  نامد و نوشین لُرتا را «لُریک» صدا می  زند.

در این سال، به مناسبت کنگرۀ هزارۀ فردوسی، نوشین سه پرده از ‏داستان  های شاهنامۀ فردوسی را، با همکاری محمد علی فروغی و مجتبی مینوی، تنظیم کرد که موسیقی آنها را غلام حسین ‏مین باشیان ساخته بود و نقش  های اول را لُرتا بازی می  کرد.[74] این پرده  ها، که در سالن گراند هتل به روی ‏صحنه برده شد، به شدت مورد توجه ایران  شناسان حاضر در جلسۀ نمایش قرار گرفت و حتی دولت لُرتا و نوشین را به ‏دریافت «نشان فردوسی» مفتخر کرد.[75] دو سال بعد، در 1315 ش/ 1936م، آنان برای جشنوارۀ تئاتر مسکو ‏به این شهر دعوت شدند و پس از پایان آن، نیز به فرانسه رفتند و در 1316ش / 1937م، به کشور باز گشتند.‏[76]

ظاهراً، رخوتی که در تئاتر از 1314 ـ 1317ش پیش آمد و ادبیات نمایشی دچار خفقان ممیزی شد،[77] فقط این موقعیت را برای نوشین فراهم کرد که چند نمایشنامۀ شناخته شده و تکراری از مولیر و دیگران را در ‏‏سالن سیرک، واقع در خیابان فردوسی، روبه  روی فروشگاه فردوسی، به روی صحنه ببرد.[78] این سالن در 1315ش به نمایشگاه تهمینه تغییر نام داده بود[79] و نصرت کریمی نیز برای قوکاسیان از اجراهای ‏نمایشی آن خاطرات بی  بدیلی را نقل کرده   است.[80]

در این دوران، لُرتا معروف  تر و شناخته ‏شده  تر از نوشین بود و حتی خود وی با صراحت می  گوید: «من معروف  تر از او [نوشین] بودم».[81] در ‏‏1317ش، اتفاقی فرخنده رُخ می  دهد. در این سال «سازمانپرورش افکار» تشکیل می  شود که بخشی از آن به هنر تئاتر می  پردازد.[82]  سال بعد، این بخش علاوه بر اجرای نمایش، هنرستان هنرپیشگی تهران را نیز با ‏همکاری نوشین بنیان می  نهد و با برنامه  ای شبیه به برنامۀ کنسرواتوار هنرهای دراماتیک پاریس به فعالیت می  پردازد.[83] در 1319ش،  نیز سید علی نصر، رئیس این هنرستان، تئاتر دایمی ایران[84]  را تأسیس می  کند و ‏در نتیجه، امکاناتی مفید در اختیار هنرمندان قرار می  گیرد. نوشین، که تحصیلات خود را در وضعیتی دشوار در فرانسه به اتمام ‏رسانده بود و در آنجا مطالعاتی مبسوط در زمینۀ تئاتر انجام داده بود، اکنون بیش از دیگران خوشحال و بیش از آنان نیز در اندیشۀ یک تئاتر علمی برای ایران بود. ‏

پس از شهریور 1320ش و به وجود آمدن فضای باز سیاسی و به تبع آن، نمایش  های بحث  بر  انگیز، دست  اندرکاران تئاتر ‏با طبقۀ روشنفکران آن دوران، که به افکار چپی گرایش یافته بودند، ارتباط برقرار و آنان را بیش از پیش به سمت اجراهای ‏نمایشی مورد نظر خود جذب می  کنند. این روشنفکران، که از 1310ش شناخته شده  اند، از نظر لُرتا عبارت  اند از ‏صادق هدایت، مسعود فرزاد، مجتبی مینوی، بزرگ علوی، پرویز ناتل خانلری و سعید نفیسی.[85]

و اما نوشین از 1320 ـ 1322ش، در هنرستان هنرپیشگیتهران فن بیان تدریس ‏می  کرد، که از موضوعاتی بود که در فرانسه به تحصیل آن پرداخته بود. او در این زمینه  شاگردان برجسته  ای تربیت کرد. لُرتا نیز، که سطح بازیگری او بالاتر از دیگر هنرمندان بود، ‏زیر نظر نوشین فن بیان خود را قوی  تر ساخت و توانست لهجۀ ارمنی خود را نیز به حداقل برساند،[86]  مضاف بر اینکه مدت مدیدی بود که اجرای نمایش به زبان ارمنی نیز ممنوع شده بود.[87] لُرتا در ‏ مهر 1322ش/ اکتبر 1943م، یعنی در اثنای جنگ جهانی دوم، صاحب پسری شد که نام او را کاوه نهادند.[88]

در اواخر 1322ش، سالن تازه احداث شدۀ تئاتر فرهنگ در لاله  زار، برای نوشین محل تمرین و اجرای ‏نمایشنامه  های وُلپون،[89] اثر درام  نویس  انگلیسی، بن جانسون،[90] می  شود و در 1323ش به تمرین و اجرای نمایشنامۀ مردم، اثر پانیول،[91] در این محل می  پردازد.[92] در 1325ش، به همراه گروه خود تئاتر فردوسی را در لاله  زار افتتاح می  کند[93] و آثار ترجمه شده ‏یا اقتباس شده را به روی صحنه می  برد. در اغلب این نمایش  ها لُرتا نقش اول را بازی می  کند‏‏.[94] در بهمن ‏‏1327ش نوشین، که عضو حزب توده بود، روانۀ زندان و تئاتر فردوسی به خاطر جریانات سیاسی آن ایام تعطیل می  شود.[95]  از این تاریخ به بعد، اُدیسۀ لُرتای خستگی  ناپذیر و فرزندش کاوه، شروع می  شود که به گونه  ای شگفت تا پایان عمر وی ادامه می  یابد. لُرتا با وجود همۀ این اتفاقات به مبارزۀ خود ادامه می  دهد و با جدیت و راهنمایی  ‏های نوشینِ دربند چند نمایشنامه را در تئاتر سعدی، واقع در خیابان شاه  آباد، کارگردانی می  کند یا به ‏بازی در آنها می  پردازد، مانند بادبزن خانم ویندرمر، اثر اسکار وایلد،[96] که نوشین آن را ترجمه و لُرتا کارگردانی کرد.[97] سعید ‏نفیسی، که به این تئاتر می  رفت، به لُرتا می  گفت: «نوشین خودش نیست ولی صدایش و وجودش در اینجا پیداست».[98]

نفیسی از سال  های قبل بازی لُرتا را زیر نظر داشت و حتی دربارۀ آن مقالات انتقادی می  نوشت مانند ‏نمایشنامۀ ایراندخت، نوشتۀ شهرزاد، که در مرداد 1311ش در سینما سپه و با شرکت لُرتا و ملوک حسینی اجرا شد.[99] نفیسی، در ضمن نقد، شرحی روانکاوانه از بازی لُرتا نیز ارائه کرده و در آن گفته:

«... ستایش ‏من متوجه مادموازل لُرتاست. مختصر نقصی در طرز بازی کردن این خانم هنرمند باهوش هست و آن، این است که گاهی ‏رفتار او با تأثیراتی که در رُل او هست وفق نمی  دهد؛ یعنی، مثل این است که پیش از وقت خسته بوده و آن درجۀ التهاب و ‏جوش و خروش که موقع شدت تأثیر باید ظاهر سازد ظاهر نمی  کند».[100]

او به جنبۀ دیگری از خصایص بازی ‏لُرتا پرداخته و ادامه می  دهد:

«ولی از طرف دیگر، این خانم ساخته شده  است برای رُل دختر جوانی که گرفتار مضایق و ‏مبتلای چیزهای ناگوار باشد و در این مورد، غایت هنرمندی او ظاهر می  شود. مخصوصاً، چابکی فوق  العاده  ای که در حرکات ‏اوست و قیافۀ سریع  التأثیری که اصلاً فطری اوست دو موضوعی است که طبیعت برای تئاتر به او بخشیده و اگر قدری ‏بگذرد و از این کار پرمحنت خسته نشود قطعاً در تئاتر ایران مقام بلندی خواهد داشت... خصایص عمدۀ تئاتر در وجود ‏اوست».‏[101]

از دیگر نمایشنامه  هایی که به کارگردانی لُرتا در تئاتر سعدی به اجرا درآمدند باید از شنل قرمز، نوشتۀ اوژِن بریو و ترجمۀ ‏نوشین[102] و نیز چراغ گاز، نوشتۀ پاتریک هامیلتون نام برد.[103] بادبزن ‏خانم ویندرمر، که با بازی لُرتا اجرا شد، به پایمردی پرویز خطیبی، مسئول برنامه  های نمایشی رادیو در آن زمان و با حمایت ‏بی  شائبۀ نخست وزیر وقت، دکتر محمد مصدق، به طور زنده از رادیو پخش می  شود، بدعتی تاریخ  ساز که اجرای مستقیم و پخش زنده را باب کرد.‏[104]

گفت و گوهایی که لُرتا با قوکاسیان دربارۀ نمایش  های تئاتری خود به عمل می  آورد و در آن نقش صادق هدایت را، که برای ‏دیدن اجرای اول این نمایش  ها از طرف لُرتا دعوت می  شد، برجسته می  کند، جزو گفتارهایی است که جایگاهش در تاریخ ‏ادبی ایران مهم است و البته، تاکنون این چنین از طرف فردی که از او شناخت دارد و از خصوصیاتش وافق است، با لذت ‏متن گفته نشده است. معلوم نیست بایستی گفته شود با او همراه شویم و یا این که او ما را همراهی می  کند.‏

او اشارۀ مبهمی به نمایشنامه  ای با عنوان سرگذشت دارد که درآن با نوشین و چند تن دیگر هم  بازی بوده و ‏موضوع آن دربارۀ زنی است که از نقاش نابینایی مراقبت می  کند.[105] نصرت کریمی نیز ذکری از این نمایشنامه ‏به عمل آورده است.[106] این نمایشنامه، که تاریخ اجرای آن معلوم نیست، ظاهراً از آثار آرتور شنیتسلر اتریشی ‏است و در یک پرده نوشته شده. صادق چوبک (احتمالاً به توصیۀ هدایت) آن را ترجمه   و در مجلۀ سخن (1325ش) منتشر ‏شده  است[107] اما دقیقاً نمی  توان آن را با گفته  های لُرتا مطابقت داد. در هر حال، آنچه مهم ‏است اینکه هدایت این نمایش را می  بیند و نظر صریح خود را در قالب طنزی دوستانه به نوشین می  گوید: «نوشین جان، لُرتا زده رو ‏دست تو دیگه، حساب کارت را بکن.»[108] او که از اوضاع کار و تجربۀ نوشین و لُرتا به خوبی اطلاع داشت، با ‏تأکید می  گوید: «بالاخره، تو درس تئاتر خواندی اما این خانم از کجا این قدر عالی بازی می  کند؟ رودست تو زده».‏[109]

لُرتا، که سجای اخلاقی هدایت را دوست دارد و همواره از او به نیکی یاد می  کند، آن هم در مقام یک روشنفکر، ‏دربارۀ او می  گوید:

«توی این جمع روشنفکران و انتِلکتوئل  ها اگر کسی می  خواست یک جوری پررویی کند با زیرکی دُمش ‏را می  چید. او را در شب  های پرومیر [اولین اجراها] دعوت می  کردم. نه فقط هدایت را، مینوی، فرزاد، نفیسی، بزرگ علوی، ‏گاهی هم اگر کاراکاش بود می  آمد. از ارامنه هم جوانی بود به نام میرزایانس. اینها را هدایت هم دوست داشت. وگرنه ‏دعوتشون نمی  کردم. هدایت مثل یک جواهر بود».[110]

لُرتا، که هدایت را از نظر خلق و خو می  شناخت و اغلب از گردش رفتن خود با مردان ‏همراه نوشین به ویژه از هدایت صحبت می  کرد،[111] در ایام هجرت خود به وین و هنگام قدم ‏زدن در این شهر به فکر او و به یاد تصاویر کافکایی او می  افتد و می  گوید:

«گاهی وقت  ها که توی کوچه  پس کوچه  های وین ‏قدم می  زنم دنبال هدایت می  گردم، پشت شیشه  های مغازه  ها. شاید پشت یکی از این میزهای کوچک باشد و داره یک ‏فنجان قهوۀ تُرک می  خوره. یک میز دو نفره کوچک».[112]

او ـ که خاطرات خود را با هدایت از وین به صحنۀ تئاتر ‏تهران می  برد و در واقع، در جست و جوی زمان از دست رفته است ـ با لذت از حضور او در نمایش  های تئاتر خود صحبت می  کند و ‏می  گوید: «حضورش برای ما توی تئاتر افتخاز آمیز بود. اصلاً، وقتی بود تئاتر و اجراهای ما ارج و قرب خاصی پیدا می  کرد. ‏یک هدیه بود».[113]

لازم به ذکر است که، ما از دکتر داویدیان، که آربی اُوانسیان از او نام می  برد، اطلاعاتی نداریم و ‏حتی ژانت لازاریان هم ذکری از او به عمل نمی  آورد و آنچه هم که دربارۀ «میرزایانس جوان» گفته شده چندان شباهتی با ‏هوسپ میرزایانس،[114]  که در این تاریخ سن و سالی داشت و نمایشنامۀ بالماسکه، اثر لِرمانتوف روسی را، با ‏همکاری سعید نفیسی به فارسی ترجمه کرد، ندارد.[115]

ظاهراً، خبر درگذشت هدایت لُرتا را، که مشغول بازی در تئاتر بود، بر روی صحنه غافلگیر می  کند. نجواهای او نیز، که سیری ‏دور و دراز را در برمی  گیرد، تأمل برانگیز است و به راستی یک تراژدی پروازی است. او می  گوید:

«اون شب روی سِن ‏بودم که خبر مرگ هدایت را شنیدم. چه کار باید می  کردم؟ سکوت می  کردم؟ گریه می  کردم؟ کاش صحنه  ای بود که ‏بایستی می  افتادم و می  مردم. کاش باید در سکوت گریه می  کردم. کاش پرده می  افتاد. اون شب، تنها شبی بود که دلم می  ‏خواست مال مردم نباشم و برای خودم باشم. هیچ وقت نمی  توانم او را فراموش کنم. مثل شبی که با او خداحافظی کردم. ‏مثل شب هایی که او در خروجی تئاتر رو باز می  کرد می  ایستاد تا اول من از در بیرون بیام» .[116]  

در فهرست ‏برنامه  های لُرتا در فروردین 1330ش (تاریخ خودکشی هدایت) نام او هم به منزلۀ کارگردان و هم به منزلۀ بازیگر، در ‏نمایشنامه  های بادبزن خانم ویندرمر، شنل قرمز و چراغ گاز در تئاتر سعدی آمده  است.[117] از این رو، ‏دقیقاً نمی  توان عنوان نمایشنامه  ای را که او در آن وقت مشغول بازی در آن بوده مشخص کرد.‏

در این سیر نجواها لُرتا باز هم یه یاد نوشین می  افتد. در وین، برای لُرتا بزرگداشتی از طرف بنیاد پژوهش  های زنان ایران[118]  ‏‏گرفته می  شود که او را غرق در شعف می  کند. خانمی که لباس  های محلی ایرانی پوشیده بود دست  های لُرتا ‏را مدام می  بوسید و در واکنش به این عمل لُرتا می  گوید: «مگر من کشیشم. اصلاً من کی هستم».[119] وقتی لُرتا از ماشین پیاده می  شود ‏و استقبال برگزارکنندگان را می  بیند، بی  تأمل به یاد گذشته می  افتد و می  گوید: «برایم هورا کشیدند. مثل ایران و سال  هایی ‏که با نوشین نمایش داشتیم».[120] این گذشتۀ تسری پیدا کرده به نوشین، موجب می  شود که او از رازهای ‏درون خود با مخاطبش سخن گوید:

«گاه گاهی که خیلی دلم برای نوشین تنگ می  شود یکی دو قطره اشک ‏می  ریزم. بیشتر نه. می  دانی زاون! همان موقع هم من از نوشین دور بودم. بلند می  شوم می  روم جلوی آینه. مثل اینکه کسی ‏دارد می  دود. در را باز می  کند و یک دفعه می  گوید:

ـ خانم لُرتا نوبت شماست.

 قلبم باز می  شود. باید بروم روی سن و تا از ‏روی سن برگردم، حتماً نوشین برگشته و می  گوید گریه نکن لُرتا. آن وقت می  روم روی صحنه».‏[121]

هنگامی که نوشین زندانی شد، دوستی به لُرتا گفت که رزمآرا، شوهرخواهر صادق هدایت، میتواند برای نوشین کاری کند. هدایت، که هرگز با رزمآرا سلوک فکری نداشت، به خاطر لُرتا به خانۀ وی میرود و به شدت با این شوهرخواهر ‏برخورد میکند.[122] نتیجۀ غیرقابل انتظار اینکه محکومیت زندان نوشین به شدت تخفیف مییابد.‏[123]  اما این نتیجه، همسلولیها را به فکر خودشان میاندازد و آنان به فکر طرحریزی فرار از زندان میافتند و طی آن ‏نوشین را نیز راضی به فرار میکنند. فرار بزرگ و شبه سینمایی صورت میگیرد و نوشین بیش از یک سال و ‏نیم در خانۀ محقر شاگرد خود، نصرتالله انتظامی، در تهران در خفا به سر می  برد و سپس، از طریق آستارا به شوروی می  رود و ‏مدتی بعد در مسکو مستقر میشود. او از لُرتا میخواهد که به همراه کاوه به او به بپیوندد. در نتیجه، لُرتا در 1332ش/ 1952م ‏از طریق فرانسه و با مشکلات فراوان به مسکو میرود اما در 1343ش/ 1965م بار دیگر به ایران بازمیگردد.‏[124]

در ژوئن 1937م، آندره ژید[125] فرانسوی، کتاب اصلاحبازگشت از شوروی‏ را منتشر کرد. اما بسیاری آن را به دیدۀ ‏تبلیغات و تحریفات ضد شوروی نگریستند.این کتاب را جلال آل احمد در 1333ش با عنوان تنقیح بازگشت از شوروی به فارسی ترجمه کرد. در 1332ش، نیز پرویز خطیبی رهسپار جشنوارۀ بخارست و سپس، مسکو شد و ‏در بازگشت از این کشور، در 1333ش، شرح مشاهدات خود را با عنوان فستیوال بخارست و سفر شوروی منتشر کرد که ‏ظاهراً کسی به آن وقعی ننهاد، حتی دوست و همکار نوشین، حسن خاشع، که به طور مخفیانه با نویسنده به صحبت ‏پرداخت و سؤالاتی هم دربارۀ اهداف کتاب مطرح نمود.‏[126] لُرتا هیچ  گونه اظهارنظری دربارۀ وضع خود ‏در شوروی یا مشاهداتش در این کشور نکرده است اما واضح است که او برداشتی آگاهانه از نظام آن ‏داشت و زندگی فقیرانۀ مردمان آن را در کنار پیشرفتهای جبری به خوبی مشاهده کرده بود.‏

در هر حال و همان گونه که نوشین نتوانست در کشور بیگانه جایگاهی متناسب با تحصیلات خود داشته باشد و درنتیجه، ‏به اجبار به انستیتوی خاورشناسی آنجا و به بخش ایرانشناسی آن متمایل شد، لُرتا هم نتوانست در آنجا جایگاهی هنری درخور شأن ‏خویش داشته باشد. از این رو، به کلاسهای آزاد هنری دانشگاه مسکو رفت و تا مدتها روزگار را بدین  سان گذراند ‏اما این یازده سال اقامتی طولانی بود و جز وفاداری محض نسبت به خانواده دلیل دیگری برای آن وجود نداشت. او حتی به ‏ارمنستان شوروی هم رفت و بیهوده کوشید تا در آنجا به کار تئاتر پردازد.[127]

لُرتا با وفاداری به همسر خود و ‏پیوستن به کانون خانواده  اش، رنج سفر به مسکو را تحمل کرد اما در آنجا متوجه شد که نوشین با یک زن «یهودی ‏ناراضی»، که در شوروی به آنان رِفوزنیک،[128] ‏میگفتند، رابطه دارد و بانی آن هم یک ایرانی یهودی مشغول به کار در بخش ‏‏ایرانشناسی است. این زن، مدتی بعد به اسرائیل رفت و در آنجا، به جنبش صهیونیسم پیوست.[129] لُرتا با سختی و شکیبایی تمام این وضعیت به وجود آمده را پذیرفت اما هرگز دربارۀ آن سخنی به ‏زبان نیاورد و همواره از نوشین به نیکی یاد کرد.[130] حتی هنگامی که در بازگشت به ایران ساواک او را مورد ‏بازجویی قرار داد و از او خواست که بگوید مطلقه است او با صلابت تمام اظهار داشت که خیر، جدا شدهایم.‏[131]

میدانیم که فیلم معروف ویتوریو دِسیکا، گل آفتابگردان‏ (1970)،[132] داستان زندگی مردی ایتالیایی ‏است (مارچلو ماسترویانی) که به  رغم خودداری از شرکت در جنگ دوم جهانی سرانجام به موجب قانون کشورش به جبهۀ ‏جنگ شوروی اعزام میشود. در پایان جنگ، از بازگشت او به کشور خبری نمیشود و در نتیجه، همسرش (سوفیا لورن)، به ‏شوروی میرود و پس از ناملایمات بسیار موفق میشود که او را پیدا کند. اما او با زنی روسی ازدواج کرده و تشکیل خانواده ‏داده است. فیلم دِسیکا درامی تماشاگرپسند و گیراست که در ایران نیز نمایش داده شد، فیلمی که اعتبار نام سه هنرمند، یعنی دِسیکا، ‏لورن و ماسترویانی، بر اعتبار آن افزوده بود. لُرتا دربارۀ این فیلم نیز با زاون قوکاسیان سخن گفته و آنچه که اکنون ما میدانیم این است که لُرتا «عاشق سوفیا لورن بود و ده بار شاید ‏این فیلم را دیده بود».[133] درواقع، فیلم دِسیکا اپیزودی سرد و یخی از زندگی لُرتا را بازگو میکرد اما او، ‏که آن را به کرات دیده بود، هرگز دربارۀ شباهت زندگیاش با این فیلم کلمهای بر زبان نیاورد.‏

خلاصۀ کلام اینکه لُرتا و نوشین هرگز به طور کامل از یکدیگر جدا نشدند. مؤید این مطلب تقاضای کمک مالی ‏لُرتا از نوشین از طریق مترجم معروف، رضا آذرخشی و بیتوجهی نوشین به آن بود، که خود نیز وضع مالی مطلوبی نداشت اما لُرتا که فکر میکرد  او از طریق چاپ آثارش در ایران به نوایی رسیده در نامه  ای به نوشین می  نویسد: «عبدل (عبدالحسین) در اینجا (ایران) به من بسیار سخت میگذرد، مسائل مادی و نداری و بیکاری سخت دست و ‏پاگیرم شده است. هر طور شده به وسیله آقای آذرخشی برای من پول بفرست».[134]

البته، لُرتا شنیده بود که ‏تحقیقات ایرانشناسی نوشین را خانلری در ایران چاپ کرده و حتی، به طور مرتب تجدید چاپ میشود.‏[135] و از ‏این رو، او نیز تقاضای کمک مالی را مطرح کرده بود. این دغدغۀ مالی تا مدتی از طریق دوستان هنرمند او حل ‏شد اما باز دل  مشغولی او میشود و او را روز به روز مکدر و مقتصد میکند.‏

لُرتا، که با هدف کار کردن و فعالیت هنری‏[136] به ایران برگشته بود، در 1343ش موفق میشود ‏گروه تئاتری خود را، متشکل از همکاران سابق، گرد هم آورد[137] و به کمک شاهین سرکیسیان تئاتر کسری را ‏آمادۀ نمایش کند. او در 1343ش گناهکاران بیگناه، اثر آستروفسکی،[138] در اسفند همین سال و نیز در فروردین 1344ش، ماجرای شبانه[139]  و سرانجام، گربه روی شیروانی داغ، اثر تنسی ویلیامز،[140]  را (که از ‏تاریخ نمایش اطلاعی نداریم) کارگردانی کرد و به روی صحنه برد. با وجود اینکه نمایشنامۀ ‏اخیر در فهرست آثار نمایشی او نیامده گفته شده که محمدرضاشاه پهلوی نیز برای دیدن آن به تئاتر کسری رفته بود.[141] در حالی که کریمی از ماجرای شبانه، «که بعد از گناهکاران بیگناه روی صحنه آمد»،[142] یاد کرده، اُوانسیان، بدون ذکر آن، از یک کمدی ایتالیایی با نام شنبه، یکشنبه، دوشنبه، اثر ‏ادواردو فیلیپو،[143]  به صحبت می  پردازد[144] که آن نیز در فهرست نمایشنامههای لُرتا نیامده است. در هر حال، ‏دستاورد به گونهای نبود که این نمایشنامهها تداوم داشته باشد مضاف بر اینکه وزارت فرهنگ و هنر نیز لُرتا را به ‏استخدام خود درنیاورد و او هیچ گونه کمک مالی نیز دریافت نکرد.[145] سرکیسیان، که ناظر بر فعالیتهای لُرتا ‏بود، میگفت : «لُرتا فکر کرده به همان دورۀ پیشین بازگشته، به همان ایرانی آمده که قبلاً میشناخت، با همان حس و ‏علاقه و تصور برگشته در حالی که ایران امروز دیگر آن ایران نیست».‏[146]

اما در طی این مدت، در تئاتر ایران، که متأثر از تئاتر پس از جنگ جهانی دوم بود، رویدادهایی به روز شده در حال وقوع بود و ‏چهرههای جوان تئاتری فعالیت میکردند و به طور کلی، تئاتر، که تحتالشعاع سینما و تلویزیون قرار گرفته بود، درنظر ‏داشت تا با حرفها و عبارت  های   نو، شناخت جدیدی از هنر بازیگری و نمایشنامهنویسی ارائه کند. در این دوران در ایران، ‏هم نمایشنامهنویسی و هم ترجمه از آثار بیگانه معمول بود. انتخاب نمایشنامههای قابل اجرا و مبتنی بر بیان ‏صحنهای، یعنی دقیقاً همان چیزی که نوشین در جست و جوی آن بود، به شدت مورد توجه بود و حتی، در مواردی بهترین ترجمهها، ‏به دلیل آنکه فاقد بیان صحنهای بود، رد میشد.[147] لُرتا نیز باید وارد گروههای جوان و نوپا میشد. آنان ‏برای او، که ستون اصلی تئاتر ایران در دهههای گذشته بود، احترامی فوقالعاده قائل بودند و همکاریهای ‏خود را با او بر مبنای همین احترام قرار داده بودند و درنتیجه، صحنههای اسطوره  ایی به وجود آمد.‏

در فاصلۀ پایان کار تئاتر کسری تا 1351ش، لُرتا چند سالی بیکار میماند،[148]  اما در این میان، رویداد هنری ‏مهمی به وقوع میپیوندد. درواقع، موج جدیدی که در عرصۀ تئاتر ایران به وجود آمده بود، باعث میشود که در ‏‏1348ش کارگاه نمایش با حمایت مالی سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران راهاندازی شود. افراد چندی هم برای ‏همکاری دعوت می  شوند[149] که از جملۀ آنها لُرتا بود. آربی اُوانسیان، که در زمرۀ دعوت  کنندگان بود ‏در این مورد می  گوید:

«وقتی که منبعد از تحصیل ‏برگشتم و کارگاه نمایش و سپس، گروه بازیگران شهر تشکیل شد ایرج انور، که گروه تئاتر تجربی کارگاه را اداره ‏میکرد، در جلسۀ شورای کارگاه ـ که عباس نعلبندیان، بیژن صفاری، من و ‏]شهرو[‏ خردمند حضور داشتیم ـ گفت که ‏میخواهد دو جلاد از آرابال[150] را کار کند و در استودیوی دوبلاژی که کار میکرد از همکارانش شنیده است که خانم لُرتا بیکار ‏است و پیشنهاد کرد که برای نقش مادر از او دعوت شود ... . بعد از این ایرج انور با خانم لُرتا تماس گرفت، متن را داد و ‏تمرینها شروع شد».[151] 

لُرتا در کارگاه نمایش در نمایش  های دوجلاد، اثر فرناندو آرابال، در 1351ش، به کارگردانی ایرج انور؛ همان طور که ‏بودهایم، اثر آرتور آدامُف،[152] در 1351ش، به کارگردانی اُوانسیان؛ و اُدیپ شهریار، اثر سوفوکلس،[153]  را در ‏همان سال به کارگردانی مهدی هاشمی بازی کرد.[154]

از ویژگی  های ارزشمند کتاب ‏قوکاسیان این است که وی توانسته دست  کم با دو تن از کارگردانان، اُوانسیان و هاشمی، گفت و گوهای ارزشمندی دربارۀ ‏همکاری با لُرتا ترتیب دهد که امروز جزو اسناد روابط کارگردان با بازیگر است.‏

اُوانسیان راهی را که این گونه گشوده شده بود با پایمردی تمام پی گرفت.[155] بین سالهای ‏‏1353 ـ 1355ش، او نمایشنامۀ ایولف کوچولو، اثر هنریک ایبسن[156]  را در تئاتر چهارسو با بازی لُرتا به روی صحنه برد. ‏سپس، در پاییز 1356ش، به مناسبت افتتاح این تئاتر و نیز روز بزرگداشت پنجاهمین سال فعالیت هنری لُرتا، نمایشنامۀ ‏خلوت خفتگان، اثر پیترگیلمور،[157] را با بازی سخت، نفسگیر و بدون آرایش لُرتا به نمایش درآورد.[158] این ‏بزرگداشت با نمایش عکسهای لُرتا طی پنجاه سال سابقۀ هنری وی همراه بود.‏

قرار بر این بود که در سال بعد، پاییز 1357ش، نمایشنامۀ دیگری به کارگردانی اُوانسیان و با بازی لُرتا به اجرا درآید اما به دلیل ‏اعلام حکومت نظامی و بسته شدن تئاتر شهر این اتفاق رخ نداد.‏

از دیگر فعالیت  های هنری لُرتا می  توان به بازی او در نمایشنامه  هایی به زبان ارمنی و بازی در سینما و تلویزیون به زبان فارسی با صدای خود او و یا به صورت دوبله شده، اشاره کرد. ظاهراً، پاپازیان به هنگام اقامت در ایران اجرای نمایش  هایی به زبان ارمنی را ‏نیز در دستور کار داشت و لُرتا نیز با او در نمایش  های دون ژوان و مرد آهنین به زبان ارمنی بازی   کرد[159] و حتی در اُپِرِت  ‏ها هم آواز خواند.[160] مانوئل ماروتیان نیز، که در 1312ش از ارمنستان غربی (وان) به ایران آمد،[161]  نمایشنامه  های چندی را در تهران به زبان ارمنی اجرا کرد و لُرتا هم در سه نمایش به کارگردانی او به زبان ارمنی ایفای نقش کرد[162] که عبارت  اند از سامسون و دلیله، اثر پُل دِمازی؛ ‏اوشین، نامزد ولیعهد، اثر لئون شانت؛ و نیز باربر مارسی، اثر هانری برنشتاین. ‏در این دوران، اجراهای نمایشی به زبان ارمنی در اوج خود بود اما به یک  باره در 1316ش / 1937م، ممنوعیت اجرای نمایش به زبان ارمنی در استودیو تئاتر، یعنی محل نمایش  های ماروتیان سبب شد که ‏دیگرهیچ نمایشی به زبان ارمنی اجرا نشود.‏[163]

زمانی که لُرتا به ایران بازگشت، تلویزیون ثابت راه  اندازی شده بود. به گفتۀ فهیمه راستگار، دوست و هم  بازی او ‏در چند نمایش و کسی که به همراه نجف دریابندری استیک لُرتا[164] را به ثبت رساند، لُرتا چندین تئاتر ‏زنده در این تلویزیون اجرا کرد.[165] البته، در این خصوص، اطلاعات بیشتری نداریم و همچنان کنجکاو ‏دانستن بیشتر هستیم. لُرتا در مقام بازیگر و کارگردان در دو نمایش نیز با تلویزیون ملی ایران، در 1346ش همکاری کرد یکی با عنوان تلافی، اثر آندره رنسان و دیگری با نام امولوس گنگ، اثر ژان آنوی‏،[166] که ‏زمانی منشی لویی ژووه،[167]  نام آشنای نوشین، بود.[168]

سینما، که پس از 1332 ش، با آثار کارگردان  های فرانسه  زبان و انگلیسی  زبانی همچون فرخ غفاری، فریدون ‏رهنما و ابراهیم گلستان چهرۀ فرهنگی به خود گرفته بود،[169] در سال  های 1349ـ 1353ش توجه لُرتا را به ‏خود جلب می  کند. مضاف بر اینکه نیاز مادی هم وجود داشت. در هر حال، وی شب اعدام (1349ش) داوود ملاپور را ‏با بوتیمار؛ احساس داغ (1350ش) روبیک زادوریان را با گوگوش؛ همای سعادت (1350ش) چاناکیا را با فردین و ایرن؛ معرکۀ ‏‏(1350ش) زادوریان را با ایرج رستمی و شهین؛ با شرف  های (1351ش) قدرت  الله بزرگی را با جمشید مشایخی و آرمان؛ ‏تختخواب سه نفره (1352ش) نصرت کریمی را با خود وی، دیانا و توران مهرزاد و اسرار گنج درۀ جنی (1353ش) ابراهیم گلستان را ‏با مِری آپیک، صادق بهرامی و پرویز صیاد بازی کرد.[170]

کریمی در تختخواب سه نفره لُرتا را به یک چادری تمام عیار تبدیل کرد و او را در قالب یک ‏مادربزرگ سنتی نشان داد[171] و در مجموعۀ تلویزیونی هفده قسمتی خسرومیرزای دوم (1355ش)، که علاوه  بر کارگردانی خود وی نیز در آن بازی می  کرد، به او نقش یک زن اشرافی را داد.[172]

لُرتا در گفت و گویی با لاله تقیان در 1356ش ‏اظهار نظرهای جالبی دربارۀ سینما و مجموعه  های تلویزیونی کرده و گفته:

«من اصلاً بازی در فیلم را دوست ندارم و ‏فکر می  کنم که بازی در فیلم یک کار هنری نیست ولی بازی در سریال تلویزیونی را تنها به خاطر جنبۀ مادی  اش ‏پذیرفتم. ولی به هر حال، در آنجا هم می  کوشم کار تمیزی ارائه کنم. این نکته را هم اضافه کنم که بعد از پنجاه سال کار ‏تئاتر نسل امروز مرا نمی  شناخت ولی حالا بعد از بازی در یک مجموعۀ تلویزیونی همه مرا می  شناسند» .[173]  

‏به تعبیر لُرتا دست  کم یک چیز مسلم است و آن اینکه او شهرت از دست رفته  اش را، به لطف بازی در مجموعۀ تلویزیونی خسرو میرزای ‏دوم، بازیافت.‏ کریمی معتقد بود که الگوی بازیگری لُرتا، هنرپیشۀ معروف فرانسوی، سارا برنار،[174] است.[175] این ‏گفته تا حد زیادی نزدیک به واقعیت خواهد بود چنانچه گفته  های اُوانسیان هم، که به هنگام توضیح دربارۀ فن بیان در ‏دوره  ای که پاپازیان به ایران آمده بود و نیز در ایامی که بعد از آن باب روز شد تا صدا کنترل شده و لرزان باشد و بر وقار ‏هنرمندان بیفزاید،[176]  منظور گردد.

سارابرنار، که در 1923م درگذشت، در ایران و در محافل ‏اشرافی ربع اول قرن بیستم میلادی، که به پاریس می  رفتند و دست و دل بازی می  کردند،[177] شناخته شده ‏بود، نمونۀ آن دوست محمدخان معیرالممالک بود که در پاریس و از طریقِ ونسان کتابچی خان،[178] پسر آنتوان کتابچی  خان،[179] «از ارامنۀ ایران و از مأموران بازنشسته گمرگ ایران»،[180] با برنار آشنا شده ‏بود. محمدعلی فروغی نیز در 1338ش/ 1920م در پاریس به دیدن نمایش آتالی،[181] اثر ‏ژان راسین، می  رود که در آن سارا برنار نقش آتالی را بازی می  کرد. او می  نویسد:

« ... خود سارا برنار آتالی می  شود... از ‏همه بدیع  تر بازی کردن سارا برنار بود که هشتاد سال دارد و دندانش مصنوعی است و پا ندارد و با تخت او را می  آوردند و ‏می  بردند. مع ذلک صدای خوب و تکلم شمرده و حرکات صحیح دارد».[182]

اما خوشی  های لُرتا خیلی به درازا نکشید و پس از انقلاب، تئاتر تعطیل شد و او بیکار ماند. از این رو، به اجبار ‏به وین نزد کاوه رفت تا به همراه خانوادۀ کوچک خود زندگی کند.[183] هجرت اول او یازده سال طول ‏کشید که طی آن با کاوه زندگی می  کرد اما هجرت دوم طولانی شد و او در 9 فروردین 1377ش، در این شهر ‏درگذشت و در همان  جا به خاک سپرده شد. لُرتا نه تنها معرف چند نسل بازی در هنر نمایشی بود بلکه زندگی او سراسر حاکی از حسن سلوک بود و از این رو، جوانان با شور و شوق و احترامی فوق  العاده به دنبالش می  رفتند. ‏

روانش شاد و یادش زنده باد.‏

 

پی‌نوشت‌ها:

1-پیش  تر و تحت عنوانی مشابه، به بررسی زندگی هنری عبدالحسین نوشین پرداخته  ایم: « نوشین و شهد نمایش»، نامۀ فرهنگستان، د 11، ش 3، (پاییز ‏‏1389)، پیاپی 43: 33-43.‏

2-طهمورث ساجدی، دانشگاه تهران/مرکز پژوهشی زبان ملل (ReCeKKT)

3- برگرفته از نام ترانه  ای به همین اسم با صدای دلکش و شعری از پرویز خطیبی.

4-گارگردان، فیلم  ساز، منتقد و مدرس سینما.

5-پرویز خطیبی، خاطراتی از هنرمندان (تهران: معین، 1385)، ص 486.‏  

6-همان، ص  ‏‏487.          

7-ایساک یونانسیان، «یادی از سلطان جاز ایران، ویگن دردریان»، پیمان، س17، ش 64 (پاییز 1392): 189 و 190.     

8- زاون قوکاسیان، بُردی از یادم. مروری بر زندگی لُرتا هایراپتیان (نوشین). نگین انگشتر تئاتر ایران (تهران: خجسته، 1393)، ص 341.

9-همان، ص 44.

10-با تشکر از آقای مجید لشکری که تصاویر مربوط به صفحات 196 و 197 را در اختیار فصلنامۀ پیمان قرار دادند.           

11- Morgan Shuster 

12- Loretta Hayrapetian

13-نصرت کریمی، یادنامۀ عبدالحسین نوشین، بنیان  گذار تئاتر نوین در ایران (تهران: نامک؛ بدرقۀ ‏جاویدان، 1387).   

14- Hambarsoum Hyrapetian

15-قوکاسیان، همان، ص 30.        

16-خطیبی، همان، ص 15.           

17-قوکاسیان، همان  جا.

18-همان، ص88.

19- Marie - Thérèse

20- Maxime De la Roca

21-در بین كتاب  هایی که به تاریخ تئاتر ایران در نیمۀ اول قرن بیستم میلادی بیشتر توجه داشته  اند، جمشید ملک پور در کتاب ادبیات نمایشی در ایران (تهران: توس، ‏‏1386، ج 3) مطالب خوبی دربارۀ لُرتا، در مقام بازیگر و کارگردان و عبدالحسین نوشین (همسر لُرتا)، در مقام مترجم، مدرس و کارگردان آورده است فقط این موضوع که این زوج در 1300ش، در اُپرت مشیر همایون شهردار، سرگذشت پروانه، که در گراند هتل به اجرا درآمد، شرکت داشته  اند (همان، ص 63)، ‏بعید می  نماید زیرا این دو در حوالی 1310ش با هم آشنا شدند.‏

22-خطیبی، همان، ص22.

23-قوکاسیان، همان، ص 31.

24-همان  جا.

25-همان، ص 32.           

26-همان  جا.     

27-همان، ص 16.           

28-همان، ص 32.           

29-همان، ص 16 و 17.     

30- Bersabeh Hovsepian Seneghchian (1906 - 1999)

31-همان، ص 32.           

32-همان، ص 263.          

33-همایون خرم، غوغای ستارگان (تهران: نامک؛ بدرقۀ جاویدان،1387)، ص12.‏   

34-قوکاسیان، همان، ص 17.‏       

35-همان، ص 19.‏           

36-همان  جا.     

37-La Paix chez soi (1903)

38- Georges Courteline

39-همان، ص 260.‏          

40-همان  جا.     

41-سعید نفیسی، به روایت سعیدنفیسی، خاطرات سیاسی، ادبی، جوانی، به کوشش علیرضا اعتصام (تهران: ‏مرکز، 1381)، ص 402.‏

42-همان  جا.    

43-یعقوبآژند، نمایشنامه  نویسی در ایران (از آغاز تا 1320ه  ش) (تهران: نی، 1373)، ص 113.‏

44-همان، ص 114.

45-قوکاسیان، همان، ص ‏‏50.

46-همان، ص 18.

47-همان، ص 32.

48- ملک پور، همان، ص40.

49-قوکاسیان، همان، ص 32.

50-همان  جا.

51-آژند، همان 115.

52-قوکاسیان، همان، ص 22 و 33.

53-همان، ص ‏‏33.

54-همان، ص ‏‏266.

55-همان، ص 271.

56-همان، ص ‏‏34.

57-همان، ص ‏‏272.

58-همان  جا.

59-ژانت د. لازاریان، دانشنامۀ ایرانیان ارمنی (تهران: هیرمند؛مرکز گفتگوی تمدن  ها،1382)، ص 422.‏         

60-قوکاسیان، همان، ص 38.        

61-همان، ص 20.           

62-همان  جا.

63-همان  جا.

64-همان، ص 38 و 39.     

65-همان، ص 259.         

66-همان، ص 272 و لازاریان، همان، ص 422.           

67-آژند، همان، ص 115.  

68-قوکاسیان، همان، ص 273.      

69-قوکاسیان، همان، ص 20.        

70-همان  جا.

71-همان، ص 55.           

72-آژند، همان، ص 121.   

73-قوکاسیان، همان، ص 54.        

74-همان، ص 22.          

75-ملک پور، همان، ص 37.         

76-قوکاسیان، همان، ص 23.        

77-آژند، همان، ص 116.   

78-قوکاسیان، همان، ص 86.        

79-همان، ص 275.          

80-همان، ص 84 ـ 86.     

81-همان، ص 34.           

82-آژند، همان  جا.          

83-قوکاسیان، همان، ص 17.        

84-همان  جا.    

85-همان، ص 23.           

86-همان، ص 24.           

87-لازاریان، همان، ص 430.         

88-قوکاسیان، همان، ص 23.        

89-Volpone

90- Ben Jonson

91- Marcel Pagnol

92-همان، ص 23 و 277.   

93-همان، ص 24.          

94-همان، ص 25.          

95-همان  جا.     

96-Oscar Fingal O'Flahertie Wills Wilde

97-همان، ص 278.          

98-همان، ص 35.          

99-همان، ص 268.         

100-همان، ص 248.          

101-همان، ص 248 و 249.           

102-همان، ص279.         

103-همان  جا.   

104-خطیبی، همان، ص 136.       

105-قوکاسیان، همان، ص 403.     

106-همان، ص 89.          

107-ابوالقاسم جنتی عطائی، بنیاد نمایش در ایران (تهران: صفی علیشاه ،1356)، ص 108.‏        

108-قوکاسیان، همان، ص 43.      

109-همان  جا.   

110-همان  جا.   

111-همان، ص 321 ـ 324.

112-همان، ص 49.         

113-همان  جا.   

114-همان، ص 203.        

115-ملک  پور، همان، ص 35.       

116-همان، ص 43 و 44.   

117-همان، ص 278 و 279.          

118-همان، ص 13.          

119-همان، ص 44.          

120-همان، ص 45.          

121-همان، ص 46.          

122-همان، ص 34.         

123-کریمی، همان، ص ‏‏137.         

124-قوکاسیان، همان، ص 26.      

125- André Gide

126-خطیبی، همان، ص 56 و 57.  

127-کریمی، همان، ص 134.         

128- Refuznik

129-همان، ص 288؛ ‏قوکاسیان، همان، ص 11.        

130-‏قوکاسیان، همان، ص 21.      

131-‏همان، ص 127 و ‏‏134.           

132- Vittorio De Sica, Les Fleurs du soleil (I girasoli) [1970]

133-همان، ص 237.        

134-کریمی، همان، ص 307.         

135-قوکاسیان، همان، ص 38.      

136-همان، ص 179.       

137-همان، ص 36.          

138- Alexander Ostrovsky

139-همان، ص 280.        

140- Tennessee Williams

141-همان، ص 38.          

142-همان، ص 68.         

143- Eduardo De Filippo

144-همان، ص 179.       

145-همان  جا.   

146-همان، ص 195.        

147-همان، ص 182 و 206.           

148-همان، ص 37.         

149-همان  جا.   

150- Fernando Arrabal

151-همان، ص 180.        

152- Arthur Adamov

153- Sophocles

154-همان، ص 280.        

155-همان، ص 185.        

156- Henrik Ibsen

157- Peter H. Gilmore

158-همان، ص 186، 187 و 281.    

159-همان، ص 38.          

160-همان، ص 93.          

161-لازاریان، همان، ص 430.       

162-قوکاسیان، همان، ص 282.    

163-لازاریان، همان، ص 430.        

164-قوکاسیان، همان، ص 133.     

165-همان، ص 136.        

166- Jean Anouilh (1910-1987)

167- Louis Jouvet (1887-1951)

168-همان، ص 280.       

169-همان، ص 210.        

170-همان، ص 283.        

171-همان، ص89.           

172-همان، ص 67 و 283. 

173-همان، ص 171.        

174- Sarah Bernhardt (1844 -1923)

175-همان، ص 65.          

176-همان، ص 205.        

177- مهدی بامداد، شرح حال رجال ایران (تهران: زوّار،1371)، ج 1، ص 498.       

178- Vincent Kitabtchi ـ Khan.‎‎

179-بی  نام، «جناب معیرالممالک، هشتاد و پنج سالگی»، یغما، ش 12 (1338): 181 ـ 190.‏       

180-دنیس رایت، انگلیسی  ها در میان ایرانیان، ترجمۀ لطفعلی خنجی (تهران: امیرکبیر، 1359)، ص130.‏   

181-01 Jean Racine, Athalie (1691).

182-محمدعلی فروغی، یادداشت  های روزانۀ محمد علی فروغی از سفر کنفرانس صلح پاریس (دسامبر 1918- اوت ‏‏1920)، به خواستاری ایرج افشار، به کوشش محمد افشین وفایی؛ پژمان فیروز بخش (تهران: سخن، 1394)، ص 352 و 353.        

183-قوکاسیان، همان، ص 83 و 88.           

 

منابع:‏

آژند، یعقوب. نمایشنامه  نویسی در ایران(از آغاز تا 1320 ه  .ش). تهران: نی، 1373.‏

بامداد، مهدی. شرح حال رجال ایران. تهران: زوار،1371. ج1.‏

بی  نام. «جناب معیرالممالک، هشتاد و پنج سالگی». یغما. ش 12. 1338: 181 ـ 190.‏

خرم، همایون. غوغای ستارگان. تهران: نامک؛ بدرقۀ جاویدان،1387.‏

خطیبی، پرویز. خاطراتی از هنرمندان. تهران: معین، 1385.‏

جنتی عطائی، ابوالقاسم. بنیاد نمایش در ایران.تهران: صفی علیشاه، 1356.‏

رایت، دنیس. انگلیسی  ها در میان ایرانیان. ترجمۀ لطفعلی خنجی. تهران: امیرکبیر، 1359.‏

فروغی، محمدعلی. یادداشت  های روزانۀ محمد علی فروغی از سفر کنفرانس صلح پاریس (دسامبر 1918ـ اوت ‏‏1920). به کوشش محمد افشین وفایی/ پژمان فیروز بخش. تهران: سخن، 1394.‏

کریمی، نصرت. یادنامۀ عبدالحسین نوشین، بنیان  گذار تئاتر نوین در ایران. تهران: نامک؛ بدرقۀ ‏جاویدان.‏

لازاریان، ژانت د. دانشنامۀ ایرانیان ارمنی. تهران: هیرمند؛مرکز گفتگوی تمدن  ها، 1382.‏

ملک پور، جمشید. ادبیات نمایشی در ایران. ملی  گرایی در نمایش (دوران حکومت رضاشاه پهلوی). تهران: ‏توس، 1386، ج3.‏

نفیسی، سعید. به روایت سعید نفیسی، خاطرات سیاسی، ادبی، جوانی. به کوشش علیرضا اعتصام. تهران: مرکز، 1387.‏

قوکاسیان، زاون. بُردی از یادم، مروری بر زندگی لُرتا هایراپتیان (نوشین) و نگین انگشتر تئاتر ایران. ‏تهران: خجسته، 1393.

یونانسیان، ایساک. «یادی از سلطان  جاز ایران، ویگن در دریان». پیمان. س17. ش 64. تابستان 1392: 170 ـ ‏‏192. 




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 11096