نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

نمایش در زنجان

نویسنده: مانوئل ماروتیان
مترجم: ادوارد هاروطونیانس

Click to enlarge
مانوئل ماروتیان، 1920م
در اواخر 1921م، در تبریز، به فکر افتادیم که یک گروه نمایـش تشکیل دهیم و با اجرای نمایش هایی از شهری به شهر دیگر و از کشوری به کشور دیگر سفر کنیم تا به اروپا برسیم و ادامۀ تحصیل دهیم. اما چگونه و با چه امکاناتی باید درس می خواندیم؟ در این باره فکری نکرده بودیـم. هیـچ یک از ما امکاناتی نداشت. امیدهایی وجود داشت که با پذیرفته شدن در دانشگاه هـای پراگ، پایتخت چکسلواکی، بتوانیم به رایگان تحصیل کنیم.

گروه تشکیل شد. نام آن را هنـرجـویان بازیـگر ارمنـی  گذاشتیم. تنها دو نمایش آماده داشتیم، نمایش های شرلوک هلمز و مکافات دنیا. این آخری را هم سوفلور[1] ما، هاروتیون قریبیان، در تبریز جا گذاشته بود و هنگامی که در قزوین می خواستیم این نمایش را اجرا کنیم من ناچار شدم یک شبانه روز بنشینم و به یاری حافظه آن را بازپردازی کنم. اعضای گروه ما استیوپا ناواساردیان، سِرژ توروسیان، بابکِن راشماجیان، هاروتیون قریبیان، شاوارش ماکاریان، روبن گورگِنیان و گورگِن سارگیسیان بودند. نیروی زن نداشتیم. من کارگردان گروه انتخاب شدم. فراموش نکنم بنویسم که پیش از حرکت از تبریز نزد مگردیچ  طاشچیان[2] رفتیم و از او خواستیم که همراه با همسرش، آروسیاک، به ما ملحق شوند و سرپرستی گروه را برعهده گیرد اما طاشچیان نخواست از تبریز بیرون برود و ماند.

برای من، که کارگردان گروه بودم، کت و شلواری نو سفارش دادیم تا سر و وضعی مرتب داشته باشم. بعدها، هرکه صبح زودتر از خواب بیدار می شد این کت و شلوار را می پوشید. حتی، یک روز سرژ توروسیان، که خیلی چاق بود، خواست آن را بپوشد. به سختی توانستیم از تنش درآوریم.

کالسکه ای اجاره کردیم که ما را تا قزوین ببرد. 25تومان بیعانه دادیم و 25 تومان باقی مانده را هم باید در قزوین می پرداختیم.

راه افتادیم. برای من که تازه از بیمارستان مرخص شده بودم و جراحتم هنوز التیام نیافته بود تکان های شدید کالسکه تحمل ناپذیر بود.

چهار خواننده و رقصندۀ روس و همسر روس پروفسور آبراهامیان نیز همراه ما به تهران می آمدند. در راه این زن دچار اسهال شد و مجبور می شدیم هر نیم ساعت یک بار کالسکه را متوقف و این زن چاق را بغل کنیم و پایین آوریم، دو نفری ملافه ای را نگه داریم تا او بتواند نیاز طبیعی خود را برآورده کند.

ما آن قدر به کالسکه ران گفته بودیم: « سمبات کانگنیر[3]» ،که خانم آبراهامیان هم یادگرفته بود و خودش هم با لهجۀ روسی می گفت : «سومبات کانگنیر».

سرانجام، روز یازدهم به زنجان رسیدیم. آن زمان زنجان یکی از شهرهای متعصب مذهبی بود. ما در کاروان سرایی جا گرفتیم. این کاروان سرا جایی کثیف و پر از شپش بود. بدبخت های دیگری مانند ما نیز آنجا بودند. کالسکه ران ما، سمبات، که برای خرید جو و کاه به شهر رفته بود، اندکی بعد برگشت و گفت:

ـ کلانتر به اینجا می آید.

ـ برای چی؟

ـ آشنای قدیمی من است. دیدمش و به او گفتم بار من این دفعه تیاترچی ها هستند.

ـ تیاترچی؟! ما تیاترچی هستیم؟

ـ پس چی می گفتم؟

هاروتیون گفت:

ـ ما هنرجویان بازیگر هستیم.

ـ یک چنین لفظ قلمی را چطور می گفتم؟

کمی بعد کلانتر آمد. مرد ترکی بود میانه سال و هیکل دار با بینی و لپ های قرمز. حتماً باید از هواداران باگوس[4] می بود. همراه او مردی بود که یک چشمش کور بود. کلانتر پس از خیرمقدم گفت:

ـ معرفی می کنم آقای یعقوب.

مرد یک چشم، که ارمنی بود، بلافاصله افزود:

ـ یعقوب نه، هاکوپ.

ـ دوست من، سومبات، گفت که شما تیاترچی هستید.

استیوپا گفت:

ـ ما آرتیست هستیم.

ـ آلتوست؟

ـ آرتیست.

ـ یعنی چی؟

هاکوپ یک چشم افزود:

ـ یعنی تیاترچی.

ـ مگر من چیز دیگری گفتم؟

ما ساکت ماندیم.

کلانتر ادامه داد:

ـ بله، من می خواهم که شما توی این شهر تیاتر نشان دهید. فرماندار دوست من است. من به او می گویم، او هم موافقت می کند. پول هم گیرتان می آید. تا حالا توی این شهر هیچ تیاتری نبوده.

ما به هم نگاه کردیم. استیوپا گفت:

ـ تالار نمایش دارید؟

ـ این دیگه چیه؟

هاکوپ توضیح داد:

ـ یعنی تماشاخانه.

ـ نداریم اما فراهم می کنیم.

آخر کار معلوم شد که هاکوپ یک چشم تنها ارمنی زنجان و در کار فروش مشروبات الکلی است و از این طریق دوست نزدیک کلانتر است.

ما پذیرفتیم و قرار شد برنامه ریزی کنیم.

رقصندگان روسی که همراه ما بودند قبول کردند که برقصند. قرار شد چهار نفر از پشت صحنه آهنگ رقص را با صدای ملایم بخوانند و دست بزنند تا رقصندگان بتوانند با ضرب آهنگ آن برقصند.

نشستم و یک نمایش کمدی آماده کردم به نام سلمانی و مشتری. مردی به آرایشگاه می رود تا صورتش را اصلاح کند آرایشگر پرحرف یک بند حرف می زند و صورت مشتری را می برد. مرد از جا می پرد و آرایشگر جای زخم را پنبه می چسپاند. در پایان، وقتی مشتری از جا بلند می شود صورتش کاملاً پنبه کاری شده است. بعد از آن، باید یک نمایش کمدی به نام خِرت ـ خِرت باید اجرا می کردیم که البته متنش را نداشتیم و مجبور بودیم تنها به کمک حافظه آن را اجرا کنیم؛ نصفش ترکی، نصفش روسی و نصفش هم ارمنی. در پایان، استیوپا باید رمانس های روسی و ارمنی می خواند. استیوپا صدای باس باریتون قوی ای داشت.

برنامه آماده بود. فردای آن روز، یعنی یک روز پیش از اجرا، سمبات آمد و گفت روحانیان اعتراض کرده اند و مایل نیستند در شهر نمایش اجرا شود. کمی بعد، کلانتر آمد و گفت:

ـ با آنکه مخالفانی وجود دارند اما فرماندار مایل است «تیاتر» حتماً اجرا شود اما نه در شهر بلکه در شاه باغ که یک ساعت از شهر فاصله دارد.

به بازدید محل نمایش رفتیم. باید در فضای آزاد بازی می کردیم. باغی بسیار بزرگ بود. در منتهی الیه باغ، ساختمانی یک طبقه وجود داشت که دارای ایوانی وسیع بود. به جای صحنه از این باید استفاده می شد. پرده لازم نبود. همۀ صندلی های شهر را جمع کردند. روی هم بیست صندلی شد. این صندلی ها برای مهمانان عالی مقام بود و مردم عامی باید چهارزانو روی قالی می نشستند.

نمایش باید سر ساعت شش بعدازظهر آغاز می شد. از ساعت چهار یک گروه موزیک نظامی بی وقفه شروع به نواختن و تکرار آهنگی کرد. سرو کلۀ مردم پیدا شد. البته، تماشاگران فقط مردها بودند و حضور زن ها ممنوع شده بود. بعضی سوار بر درشکه آمدند، بعضی سوار اسب، بعضی سوار الاغ و خیلی ها پیاده آمدند. بزرگان شهر شامل فرماندار، شهردار، قاضی و کلانتر و همچنین، بازرگانان سرشناس روی صندلی ها و بقیۀ مردم، که به پانصد نفر می رسیدند، روی قالی ها چهارزانو نشستند. خیلی ها قلیان می کشیدند. چای فروش ها نیز چای می فروختند.

«نمایش» شروع شد.

افتخار بنیان گذاری تئاتر زنجان ازآن ماست. کمدی ها را بازی کردیم. حرکات غیرعادی ما برای مردم عادی خوشایند بود. اما بزرگان ردیف اول قیافه هایی بسیار جدی به خود گرفته بودند. رقص رقصندگان روس با موفقیت بزرگی همراه بود. از میان جمعیت فریادهای پرهیجانی برمی خاست. ناواساردیان آواز خواند و نمایش به پایان رسید.

اندکی بعد، کلانتر آمد. جعبۀ کوچکی با خود داشت. جعبه را روی میز گذاشت و خودش هم نشست. فرماندار آمد و تبریک گفت:

ـ من بیر دفعه تهراندا گورمیشیدیم اما او سَس سیز ایدی. بو چوخ یاقچی دیر. بو سَسلی دیر (من یکبار در تهران دیده بودم اما آن بی صدا بود. این خیلی خوب است، این صدا دار است).

فرماندار لابد سینما رفته بود. او بیست تومان درآورد و در جعبۀ کلانتر، انداخت. مردی چاق و گنده، که همراه فرماندار به «پشت صحنه» آمده بود، نزد ناواساردیان رفت و گفت:

ـ حایوانلارین سَسینی چوخ یاقچی چخاردین، هاما اِن یاقچسی اِشَک سَسی ایدی (صدای حیوان ها را خیلی خوب درآوردی اما بهتر از همه صدای الاغ بود).

استیوپای بیچاره حیرت زده ماند. طرف فکر کرده بود که ناواساردیان صدای حیوانات را تقلید می کند. چون اولین باربود که صدای باس باریتون می شنید. او هم کیفش را درآورد و ده تومان در جعبۀ کلانتر انداخت. این گونه، بزرگان آمدند و هرکدام چیزی گفتند و پولی در جعبه انداختند و رفتند.

عصر کلانتر به کاروان سرا آمد و 240 تومان به ما پرداخت و گفت:

ـ این سهم شماست. یک چنین مبلغی را هم باید بین پاسبان ها و نوازنده ها و صاحب باغ تقسیم کنم.

به نظر ما همۀ اینها که می گفت کسی جز خودش نبود ولی ما خیلی راضی بودیم و بابت دریافت مبلغی به این زیادی تشکر کردیم. بعد، سمبات کالسکه ران را، که 25 تومان به او بدهکار بودیم، صدا کردیم و پنجاه تومان هم به او پرداختیم چون او این کار را ترتیب داده بود. وقتی سمبات از مبلغی که ما گرفته بودیم با خبر شد گفت:

ـ کلانتر تنها ربع پولی را که جمع کرده به شما داده.

سرژ گفت:

ـ هرچه گرفتیم برایمان کافی است. این یک نعمت بادآورده بود.

روز بعد، روانۀ قزوین شدیم.

قزوین یکی از شهرهای مهم ایران است. زمانی پایتخت هم بوده. اما شهر زیبایی نیست. آن زمان در قزوین حدود 120 خانوار ارمنی زندگی می کردند. خیابان اصلی شهر پر از درخت بود و روز و شب هزاران کلاغ برروی آنها کنسرت های کلاغی برگزار می کردند.

حدود یک ماه در قزوین ماندیم. برای رفتن به تهران نامه نوشته بودیم که پاسخ داده بودند: « بهتر است راهتان را ادامه دهید زیرا در تهران موفقیتی نخواهید داشت» ولی ما تصمیم گرفتیم به هر قیمتی شده به تهران برویم.

در قزوین، سه نمایش اجرا کردیم. با اینکه جامعۀ ارمنیان کوچک بود اما رفتاری بسیار صمیمانه با ما داشتند. خانه ای مجزا و مجهز در اختیارمان گذاشته بودند. مدیر مدرسه یرواند فرانگیان بود که همسر محترم او نیز در نمایش های ما شرکت کرد.

بعد تصمیم گرفتیم به تهران برویم و چون خیلی پول دار شده بودیم دو کالسکه اجاره کردیم و به راه افتادیم.

 

پی نوشت ها:

1- در هنر تئاتر «سخن رسان» را گویند. کسی که از پشت صحنۀ نمایش یا حفره ای در جلوی صحنه عبارتهای نمایشنامه را به هنرپیشگان یادآوری می کند.            

2- بازیگر و کارگردان ارمنی که گروه تئاتری در تبریز تشکیل داده بود.       

3- کانگنیر در ارمنی به معنای نگهدار (بایست) است. سمبات کانگنیر یعنی سمبات کالسکه را نگهدار.

4- نام رومی دیونیزوس، ایزد زراعت انگور و شراب در اساطیر یونان.




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 6742