نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

واراند شاعر ارمنی گوی ایرانی با چهل و پنج سال فعالیت ادبی


زندگی  نامه

Click to enlarge
     

ادوارد هاروتونیان

واراند، با نام اصلی سوکیاس کورکچیان، شاعر، نقاش و مترجم ارمنی  تبار ایرانی در 1333ش / 1954م، در تهران در خانواده  ای از ‏بازماندگان نژادکشی ارمنیان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران، در دبستان ارمنیان کوشش و دبیرستان ‏‏کوشش ـ داویدیان به پایان رساند و طی 1978 ـ 1979م در پاریس و انگلستان به گذراندن دوره  هایی در زمینۀ زبان و هنر پرداخت. وی پس از دریافت درجۀ کارشناسی زبان ارمنی از دانشکدۀ زبان  های خارجی دانشگاه آزاد تهران در همین دانشکده مشغول تدریس زبان و ‏ادبیات ارمنی شد.

نخستین اشعار واراند در دو هفته نامۀ آلیک نوجوانان منتشر شد. وی با روزنامۀ آلیک و شماری از نشریات ادبی ارمنستان و دیگر ‏کشورها همکاری کرده است. ‏

در راه آفتاب، نخستین دفتر شعرهای او، در 1351ش/ 1972م انتشار یافت. از آن پس، بیش از سی دفتر از اشعار و منظومه  های او منتشر ‏شده است که از آن میان مجموعه  های  روزنگار یک بوهم، گل  های گناه، سراب و بازمانده  های دلتنگی جایزۀ ادبی «نِرسِس ‏شنورهالی» را در ایران، جایزۀ «واهان تِکِیان» را در ارمنستان و جایزۀ «گئورک مِلیتینه تسی» را دو بار در 1998 و 2012م در بیروت ‏نصیب شاعر کرده  اند. او همچنین، در 1990م به دریافت جایزۀ نخست شعرجنبش دادخواهانۀ ارمنیان مفتخر شده است. ‏

واراند در زمینه  های گوناگون شعر شامل اشعار تغزلی، حماسی، عرفانی، تاریخی، داستانی، نمایشنامه و همچنین، ترجمۀ شعر از ارمنی به فارسی و فارسی به ارمنی آثاری از خود به جای گذاشته است. نمایشنامه  های شیرافکن و شاه، نِمِسیس، درویش و مشعل  دار و ترجمۀ نمایشنامۀ دام، اثر ‏روبِر تومای فرانسوی بارها در تهران و دیگر نقاط به صحنه رفته است. همچنین نمایش تک نفرۀ سرنوشت نفرین شدۀ لیدی مکبث با ‏ترجمۀ واراند در جشنوارۀ شکسپیر ایروان در 2007م به اجرا در آمده است. آثار او به زبان  های فارسی، انگلیسی، فرانسوی، ایتالیایی، ‏روسی، رومانیایی و ژاپنی ترجمه شده است. گزیده  ای از اشعار او را احمد نوری زاده، مترجم زبردست ادبیات ارمنی، به فارسی ‏برگردانده است. ترانه  های بسیاری نیز بر اساس شعرهای واراند ساخته شده و به اجرا درآمده است.‏

 

Click to enlargeClick to enlargeClick to enlarge
 

 

واراند عضو انجمن نویسندگان ارمنی ایران است و چندین دوره به ریاست آن برگزیده شده است. وی همچنین عضو انجمن نویسندگان ‏ارمنستان است، به عضویت دائمی انجمن بین  المللی ترانه  سرایان و آهنگ  سازان برگزیده شده و نام او در سازمان بین  المللی نویسندگان و ‏شاعران، موسوم به قلم (پِن)، ثبت شده است. ‏

واراند در 1994م از سوی حوزۀ دینی کیلیکیه (سیلیسی) به دریافت نشان مسروپ ماشتوتس،  و در 2008م به دریافت نشان طلای وزارت فرهنگ جمهوری ‏ارمنستان و جایزۀ سالانۀ انجمن نویسندگان قراباغ نائل آمد.‏

در 1376 ـ 1377ش/1997ـ 1998م، شادروان زاوِن قوکاسیان، منتقد و کارگردان نامی سینمای ایران، با حمایت رادیو وتلویزیون ملی ایران فیلمی دربارۀ واراند با عنوان «واراند، شاعر امروز» ‏ساخت.   ‏

در 1373ش/1994م به مناسبت 25 سال فعالیت واراند در زمینۀ شعر و ادب مراسم بزرگداشتی برای وی در تهران، تبریز و قبرس برگزارشد.

واراند در 2000م به دریافت عنوان دکترای افتخاری از دانشگاه گریگور لوساوُریچ، در اجمیادزین ارمنستان، نایل شد.

در ‏‏2001 ـ 2002م از سوی  انجمن نویسندگان ارمنستان و دانشگاه یو. سی. ال. اِی.[1]  امریکا از وی برای شرکت در همایش بین  المللی ‏نویسندگان ارمنی دعوت شد.‏

‏ او در 2004 و 2010م، در رأس نویسندگان ارمنی ایران در همایش نویسندگان ارمنی جهان در ایروان شرکت کرد و به دریافت نشان طلای ‏بنیاد خیریۀ توسعۀ فرهنگ و لوح تقدیر وزارت دیاسپورای ارمنستان نائل آمد. در 2012م نیز به مناسبت جشن استقلال نشان موسِس ‏خورِناتسی را از دست رئیس جمهور ارمنستان دریافت داشت.      ‏

در 2013م، واراند به نخستین جشنوارۀ جهانی شعر، که با تأیید سازمان یونسکو در ارمنستان برگزار می  شد و پنجاه شاعر برجسته از ‏‏سی کشور جهان در آن شرکت می  کردند، دعوت شد و اشعار او در جُنگ دوزبانۀ شعر جهانی که با عنوان در آغاز کلمه بود[2]  به چاپ رسید.‏      

در حال حاضر، واراند عضو هیئت نویسندگان روزنامۀ ارمنی  زبان آلیک و مسئول بخش هنر و ادبیات آن است. 

عصیان

واراند

ترجمۀ ادوارد هاروتونیان

 

زندگی را به پایت نهادم،

بر بلند آسمانت رساندم،

روز و شب را ازآن تو کردم،

من خود از عمر بی  بهره ماندم.‏

 

خندۀ کودکم را ندیدم، ‏

و . . .  نه اشک غم همسرم را،

شعله تا بر کشد آتش تو

دادمش مایۀ آخرم را.‏

 

راز هایم همه فاش کردی، ‏

هیچ نگذاشتی در دل من،

پیش چشم جهان ماندم عریان،

زهرخندش همه حاصل من.‏

 

هیچ نگذاشتی، تا درافتم

‏ با تو ای نابکار ستمگر،

آنچه اندوختم بردی و من

ماندم و عالمی در برابر.‏

 

از تو بیزارم

ای شعر، ای شعر . . .‏

گرچه دانی که تا زنده هستم ‏

از دل و جان تو را می  پرستم.‏

 

 ***

واراند، شاعر ستایشگر عشق و زندگی

دکتر قوام  الدین رضوی  زاده

 

Click to enlarge
     

«‏ ...‏ من دلم می  خواهد

در این کابوس تیرۀ درنده خوی دهشتناک

در این نیمه راه شوربختِ حقیر و عظیم

در ایستگاهِ عطرناک و کوچک تو لنگر اندازم

و سر بر شانه  های معصوم و رنجدیدۀ تو بگذارم

من چو قطره  های عرق بر پیشانی محکومانِ به اعمال شاقه

می  لرزم و می  لرزم ‏...».[3]

نه تنها در شعر صمیمیت بلکه در تک تک واژه  های شعر واراند، صمیمیتی نهفته است که ریشه در تجربه  های ‏روحی شاعر دارد، تجربه  هایی که گاه از ورای برخی اشعارش می  توان اندکی به کُنه آنها پی برد، تجربه  هایی که ‏اغلب به کابوس می  ماند، کابوس  هایی که در بیداری نیز شاعر را رها نمی  کنند. به نظر می  آید که شاعر عزم خود ‏را جزم کرده است که تمام تاریخ ملت ارمن را، به ویژه، یکصد سال پایانی آن را تمام و کمال دریابد. این را ‏احساس کرده است که بدون چنین درکی که پر از کابوس  های دهشتناک است نمی  تواند شاعر راستین ملتی باشد ‏که همچون جوجه ققنوس  های سر بر آورده از درون آتش تولدی دوباره یافته  اند. در جای جای شعر واراند، تلاطم  ‏های روحی تکان دهنده که حاصل کابوس  های 

Click to enlarge
     

روزانه و شبانۀ اوست احساس می  شود. این تلاطم  های روحی گاه ‏مانند موج  های عظیم و غول  آسا که در دریا بر می  خیزند، بر همه چیز می  کوبند، بر تخته سنگ  های ساحل، بر ‏بدنۀ کشتی  ها و قایق  هایی که بر آب روان  اند و بر پیکر ملوانان دریا دل و جان بر کف. اما دیری نمی  پاید که ‏طوفان فرو می  نشیند و کف  ها کنار می  روند و آبی خوش  رنگی روح را نوازش می  دهد. واراند حتی در خشم و کینه  ‏توزی  اش هم صمیمی است زیرا قرار است از دل خشم و کینه  توزی دریا گونه  اش نیز آبی دل انگیزی نمودار گردد.‏

پس از این مقدمه کوتاه می  خواهیم جلوه  گر شدن آبی دل  انگیزی را که بر آمده از عشق و زندگی است و ‏شاعر بارها آنها را ستایش می  کند و در برابرشان به نماز می  ایستد و به دنبال تلاطم  های روحی شگفت  انگیزش ‏می  آیند در این تحلیل بنماییم.‏

تنوع در شعر واراند به گونه  ای است که تحلیل آن را دشوار می  کند و حتی به نظر می  آید که درخت برآمده ‏از شعرش شاخه  های گوناگونی دارد که هریک میوه  ای با طعم و رنگ متفاوت به بار می  آورد. با وجود ‏چنین تنوعی باز هم می  توان یک رنگ را مشخص  تر از بقیه در میان اشعارش، میان میوه  های برآمده از شعرش ‏تشخیص داد. پس ما در آغاز در پی تصویر درخت برآمده از شعر واراند به بررسی گونه  های شعر او می پردازیم و در ‏پایان می  کوشیم تا رگه  های مشترکی را که در طعم و رنگ و بوی میوه  های این درخت است بیابیم.‏

علت آنکه شعر واراند را به درختی پر شاخه با میوه  های گوناگون تشبیه کرده  ایم کلید واژه  ای است که خود ‏او به دست می  دهد:‏

Click to enlarge
     

‏«می  خواهی بدانی چه چیز درخت را دوست می  دارم من؟

پروازش را میان آسمان و زمین

پروازش را آری

هر لحظه  ای که دلت خواست

با دختری که دل در گرو عشقش داری

به درختی نزدیک شو

و بر تنه  اش یادگاری بنگار

بی هیچ منتی

‏   یادگار تو را در دلِ قرون

‏   جاودانه خواهد کرد.‏

من درختم اینک

‏      در بی  کرانه   رها

‏   و فلز تفتانِ خورشید

‏   شاخه  هایم را ذوب می  کند».[4]

واراند پرواز یا تعلیق درخت را میان زمین و آسمان و حفظ یادگارهایی را که بر آن حک می  شود ‏و بی هیچ منتی تا هنگامی که پا برجاست نگه می  دارد عاشقانه دوست دارد. او خود را به درختی تشبیه می  کند که در بی  کرانگی رها شده ‏و چشمۀ خورشید شاخه  هایش را ذوب می  کند. در واقع، این شعر واراند است که در بی  کرانگی رها شده، نه زمینی ‏است و نه آسمانی و تک تک واژگانش از هُرم گرم کورۀ خورشید پخته و حتی ذوب شده است. بر هر یک از شاخه  ها ‏شعری به مانند میوه  ای نشسته که مضمونی بکر دارد. شعرهایی را که در این نوشتار بررسی می  کنیم از دو ‏مجموعۀ اشعار واراند، که از ارمنی به فارسی ترجمه و منتشر شده  اند، یعنی نجواهای فراسو و پاییز در پرواز و دو مجموعه که از ارمنی به فارسی ترجمه و هنوز منتشر نشده    اند یعنی بگشا پنجره  ات را و خون همچون خورشید برگزیده شده  اند. تردیدی نیست که چنین بررسی  ای که تنها ‏بر شعرهای ترجمه شدۀ او به زبان فارسی تکیه دارد، نمی  تواند بررسی جامعی باشد. با این حال، از آنجایی که ‏گزیدۀ اشعار او که به فارسی ترجمه شده تقریباً در بر گیرندۀ احساسات و تجربه  های گوناگون شاعر است می  توان ‏امیدوار بود که در این بررسی به جوهر شعر واراند دست یابیم. واراند در شعر «شاعران» این طایفه را همچون ‏قدیسان معرفی می  کند و دربارۀ آنها چنین می  گوید:‏

« و از ازل شکست  ناپذیر بودند

ناپایدار، چونان مه صبحگاهی

یا رؤیایی آبی

‏                اما جاودانه

آنها هر سپیده  دم زاده می  شوند

همیشه تطهیر می  یابند

با باران پاک

و با آبی آسمان

‏                  می  شویند

‏                              خویشتنشان را و

با ایمان به مسرتی نو

سر می  کشند

‏                جام زندگانی را

با رنج بزرگ

‏               رابطه دارند

اما

ردای خوشبختی بر تنشان

بر آخرین و اولین

‏              سیارۀ کیهانی زاده نشده و قدیمی

‏                                             ایستاده  اند».[5]

بدین ترتیب، از همان آغاز حساب شاعران را از بقیه جدا می  کند زیرا به مانند مه صبحگاهی یا رؤیایی دلپذیر ‏ناپایدار و در عین حال، جاودانه  اند. با سپیده  دمان زاده می  شوند و با باران و آبی آسمان خویشتن خویش را  ‏می  شویند و تطهیر می  یابند. به بشارتی نو ایمان دارند و زندگی آنها با رنج سرشته است و بر سیاره  ای کهن، که ‏هنوز زاده نشده، ایستاده  اند و ردای خوشبختی را بر دوش دارند. چنین توصیفی از شاعران، ضمن آنکه جایگاه والای ‏آنان و مسئولیت سنگینشان را نشان می  دهد، شخصیتی قدیس  گونه و فراتر از آن اسطوره  ای را از آنان می  نمایاند. ‏به نمونه  ای از توصیف اسطوره  ای اوستا دربارۀ ایزد آناهیتا توجه کنیم:‏

‏   « ‏... اردویسور ناهید از طرف آفریدگار مزدا برخاست، به حقیقت بازوان زیبا و سفیدش به ستبری شانه اسبی ‏است با شکوه دیدنی آراسته است...».[6]

«کسی که در سر گردونه نشسته لگام گردونه گرفته می  راند...‏ ».[7]

«کسی که با چهار اسب بزرگ و سفید یکرنگ و یک نژاد به خصومت همه دشمنان از دیوها و مردمان و جادوان ‏و پری  ها و کاوی  ها و کرپان  های ستمکار غلبه کند...‏». [8]

«آنگاه اردویسور ناهید به صورت دختر زیبایی بسیار برومند، خوش  اندام، کمربند در میان بستۀ راست بالا، آزاده ‏نژاد و شریف کفش  های زرین در پا نموده با زینت  های بسیار آراسته روان گشت. یک رشته از آب را از جریان ‏بازداشت، رشته  های دیگر را به حال خود در جریان گذاشت».[9]

«به کسی که اهورا مزدای نیک  کنش فرمان داد به سوی پایین روان شو و دگر باره به جا آی ای اردویسور ناهید ‏از آن کرۀ ستارگان به سوی زمین آفریدۀ اهورا بشتاب...».‏[10]

«به راستی، همان طوری که در قاعده است او بَرسَم در دست با یک گوشواره چهارگوشۀ زرین جلوه  گر است (آن) ‏اردویسور ناهید بسیار شریف طوقی به دور گلوی نازنین خود دارد. او کمربند به میان می  بندد تا سینه  هایش ‏ترکیب زیبا بگیرد و تا آنکه او مطبوع واقع شود...».‏[11]

«در بالای سر اردویسور ناهید تاجی با صد ستارۀ آراسته گذارده، یک تاج زرین هشت گوشه به  سان چرخ ‏ساخته شده با نوارها زینت یافته، یک تاج زیبای خوب ساخته شده که از آن چنبری پیش آمده است».‏ [12]

« اردویسور ناهید جامه  ای از پوست بَبَر در بر دارد، از سیصد بَبَری که چهار بچه زاید (از بَبَر ماده)، برای آنکه ‏بَبَر ماده زیباترین است چه موی آن انبوه  تر است. بَبَر یک جانور آبی است، در صورتی که پوست آن در وقت معین ‏تهیه شود به نظر مانند سیم و زر بسیار می  درخشد».‏ [13]

«از برای او اهورا مزدا از باد و باران و ابر و تگرگ چهار اسب ساخت...‏». [14]

یشت  ها، که از کهن  ترین بخش  های اوستاست، زبانی آهنگین و شعرگونه دارد و در آن توصیف  ها به زیباترین ‏شکل خود نمایان می  شوند. از آن جمله است «آبان یشت»، که در ستایش ایزد آناهیتا، ایزد موکل آب  ها سروده شده. ‏توصیف  ها بکر و در نوع خود بی  نظیر است. ایزد آناهیتا تاجی زرین و هشت گوشه که با صد ستاره و با نوارها ‏زینت یافته بر سر و تن  پوشی از پوست بَبَر[15] که در نور آفتاب چون سیم و زر می  درخشد در بر دارد و بر گردونه  ‏ای سوار است که چهار اسب از باد و باران و ابر و تگرگ آن را می  کشند و به فرمان اهورا مزدا از سیاره  ای دوردست ‏به سوی زمین فرود می  آید. چنین توصیفی برای دنیای کهن رؤیا  گونه و شاعرانه است اما توصیف واراند از ‏شاعران نیز همچون توصیف آناهیتا در «آبان یشت» رؤیا گونه است. گویی توصیفی متعلق به دنیای کهن است. واراند شاعران را در چنین جایگاهی ‏می  نشاند تا همچون ایزدان قابل ستایش باشند. بدین ترتیب، او از همان آغاز تکلیفش را با خود روشن کرده ‏است، گرچه گاه زبانش رنگ اسطوره به خود می  گیرد اما در دنیایی واقعی سیر می  کند و می  خواهد که شعرش امید ‏دهنده باشد:‏

«شعرهای تاریک نسروده  ام

و نخواهم سرود

به جای آن به درخت می  نگرم

اگر چه تبردارش انداخت

هر سال اما

‏      دوباره می  روید

شب اندوهبار است

مرا نمی  تواند اما

‏      اندوهگین کند

چرا که می  دانم

سپیده می  آید

‏ـ مقدس است شراب، اما

مستی من از آن نیست

از سرودهایی است

که خورشید را می  سرایند

آن دم

‏      که انگور می  رسد و کامل می  شود

بهتر آنکه بی  خواب بمانم

نمانم اما

‏      بی  رؤیا

بهتر آنکه جرعه  ای آب زلال داشته باشم

تا دریایی شور

بهتر آنکه ستاره  ای کوچک باشم

تا خورشید دهشتناک و زورمند

که شب ـ آن گاه که آفتاب پیدا نیست ـ

به رؤیا ببرم انسانی بی  خواب را

می  خواهم دریایی باشم

لبریز از زندگی».[16]

کسی که به چنان جایگاه اسطوره  ای برای خود و دیگر شاعران اعتقاد دارد، آن چنان فروتن است که جرعه  ای آب ‏زلال را به دریایی شور ترجیح می  دهد و در همان حال می  خواهد دریایی باشد سرشار از زندگی. می  خواهد ‏اخترکی باشد تا خورشیدی دهشتناک و زورمند. می  خواهد انسان  های بی  خواب را به رؤیا برد. گویا واراند وقتی به ‏درخت می  نگرد به یاد قوم ارمن می  افتد که تبردار بی  رحمانه آن را می  اندازد. با این حال، درختی دیگر از  ‏پا جوش  های آن سر بر می  آورد. او خود را و ملت خود را و شعر خود را به سان درختی می  بیند که نمی  توان آن ‏را با تبر از میان برداشت. بدین ترتیب، یکی از میوه  های درخت شعر واراند شور و جذبه  ای است که از مشاهدۀ زندگی و ‏جلوه  های آن به او دست می  دهد. در شعر «پنجره  ات را بگشای»، این جلوه  های گوناگون زندگی به زیبا ترین شکل ‏خود رخ می  نماید:‏

«بگشای پنجره  ات را

برابر جهان

و بگذار باد خزان

در آغوشت

‏           جاودانه جای بگیرد

تا بتوانی رؤیای محتضر برگی را

‏            که از درخت می  افتد

‏                          در خویشتن احساس کنی.‏

‏...‏

پنجره  ات را بگشای

برابر بهاران

تا در تو انباشته شود

لطافت گوسالۀ شیری رنگی که در چمن

‏                               ایستاده است

تا کوهسار فرتوت و سپید

سر نوجوانش را

‏               پس از آب شدن برف

‏                                نشانت دهد

‏...‏

به میوه  ها بنگر

شاید به یاد نیاوری

که آن درخت لطیف، داری شده

هر بامداد اسیری را می  آویزد

‏                        محکومی، آدم  کشی سیاه

پنجره  ات را بگشای

برابر نسیم  ها

اما چون زمستان آمد

بر صندلی بنشین و این کتاب را بخوان

و به یاد بیاور، به یاد بیاور

که روزی، روزی

باید، برف از بام بسته  ات گذشته ‏

بر گیسوانت بنشیند

مانند مهر عریان سال  هایی که سپری شده  اند‏...‏».[17]

 

برگ زردی خزان  زده، که از درخت می  افتد؛ گوساله  ای شیری  رنگ، که در چمنزار ایستاده؛ قلۀ کوهی که از ‏برف سفید شده؛ میوه  هایی که از شاخۀ درخت آویزان  اند؛ همه او را به وجد می  آورند زیرا بوی زندگی می  دهند. ‏گرچه، شاید از این درختی که میوه  های خوش  رنگ آن نمایان  اند روزی داری بسازند و محکومی نگون بخت را از آن ‏بیاویزند. پس، جلوه  های زشت و زیبای زندگی از چشم شاعر پنهان نمی  ماند و یکایک آنها را گوشزد می  کند، ‏حتی به روزگار پیری مخاطب خود و روزی که دیگر خود او زنده نیست می  اندیشد. اندوهی در لابه  لای کلمات پنهان ‏است، حتی وقتی به قلۀ زیبای پر برف می  نگرد، برف پیری را به یاد می  آورد که روزی بر سرمان خواهد بارید. از ‏این اندوه در «آواز سال نو» به روشنی سخن می  گوید، آن هم در شبی که باید شاد بود:‏

«‏...‏ در این نیمه  های شب شادمانی

جان را از هر آنچه کینه و دشمنی و هراس

‏                                 تهی سازم

مسیح را آواز در دهم و پچپچه  وارش گویم

به اندازۀ کائنات غمگینم من».[18]

این اندوه را می  توان در شعر «باران دیر هنگام» نیز دید:‏

« وقتی شبانه ‏

‏           دیر هنگام

می  گرید و می  بارد آسمان

دلتنگی زرد گنگی به دیدار تو می  آید

که بوی برگ  های خزانی مرطوب را با خود دارد‏...‏».[19]

حتی در زیباترین عاشقانه  هایش نیز این اندوه پنهانی را می توان لمس کرد:‏

« لب به خنده گشود که

‏ـ دوست نمی  دارم...‏

و من در دوردستان به خیره نظر کردم

غروب ورقِ خیسِ روز در نوشت و ‏

‏                               رهاتر شد

گفت:‏

‏ـ نه!‏

‏     عشق را به اجبار

‏                       نیازی نیست

به تمنا گفتم:‏

‏   ـ دست بر روی قلب بگذار و

‏                     قسم یاد کن!...‏

و مرا خنده در ربود

چشمان سبزِ زلال را بر زمین افکند

و هِق هِق گریه آغازید».[20]

اندوه گاه به روشنی و گاه در پس زمینۀ شعر واراند دیده می  شود. گویی، خمیرمایۀ شاعر با اندوه سرشته شده. ‏در شعر «صمیمیت» نیز، که یکی از زیبا ترین عاشقانه  های واراند است، این اندوه را می  توان به وضوح دید:‏

«‏ ...‏ من چنان چون آذرخشی

که هیچ  کس درخشیدنش را ندید غمگینم

هرچند که تُندری دیوانه  وار داشت و سهماگین

من چنان چون این سنگ تیره غمگینم

که بر آن مسافت ایستگاه بعد منقوش است

و تمامِ قطارهای دیوانه در تاریکی گذر دارند

و هیچ مسافری حتی

رقم  های حقیر نگاشته بر آن را نمی  خواند

من چنان چون آن حشره که به زندگانی یک روزه

روشنایی جرقه را روز می  پندارد و

‏                      غروب را جاودانگی

‏                                  غمگینم ‏...».[21]

در شعر «پیانو»، شاعر از اندوه ما سخن می  گوید و زمانی که در کلمه کلمۀ شعر او دقیق شویم در می  یابیم که ‏این اندوه را پایانی نیست:‏

« اندوهِ ما امشب

صخره  ای گسترده و گشاده آغوش است

و در آستانۀ پاره پاره شدن فربه

اندوهِ ما گنگ و بی  ثمر امشب

من مانده  ام که آینده را که خواهد خندید

اندوهِ ما امشب

ورزایی به خون نشسته است و بر کتفش

شمشیری تیز فرو خلیده است

اندوهِ ما هنوز چرکین است

آیا کسی شرابی همسنگ اندوهِ ما به ما خواهد داد؟

اندوهِ ما امشب

مقدس و پاک است

مریم عذرایی است که بر آسمان هفتم در می  نگرد

اندوهِ ما امشب سرشکِ گرمِ خون

با من بگو که این سرما

چه وقت پایانی خواهد یافت؟

‏...‏

اندوهِ ما امشب

کشدار و هموار است

و رنج سال  های غریق وارگی را با خود دارد

‏...‏

اندوهِ ما امشب

همچو این دیرِ ویرانۀ متروک نورانی است

اندوهِ ما امشب

پیانویی سیاه است که غمناله  ها سر خواهد داد».‏[22]

به نظر می  آید که شاعر در دِیرِ ویرانۀ متروکی است و خطاب او به جمعی است که آنها نیز به دِیر آمده  اند. دِیر ‏ در این شعر می  تواند نمادین باشد و یا حتی واقعی اما آنچه مسلم است اندوهِ این جمع که شاعر نیز در بین ‏آنهاست اندوهی عمیق، کهنه و پایان  ناپذیر است، اندوهی به خون نشسته، پاک و کشدار که رنج سال  های دربدری ‏و دست و پا زدن همچون غرق  شدگان را به همراه دارد. آیا اندوهی که هنوز چرکین است و برآن خون گریه می  کنند، غیراز اندوه کشتار یک ملت است که همچون ورزایی خسته و نومید از نبرد در برابر چشمان هزاران تن ‏شمشیری در کتف آن نشانده  اند تا کف خون  آلود از دهانش روان شود و به ناگاه بر خاک افتد؟ آیا اندوهی مقدس و ‏پاک که هیچ شرابی همسنگش پیدا نمی  شودکه آن را فرو نشاند غیر از  اندوه بی  پایان به خاک افتادن هزاران ‏انسان ستمدیده است؟ اندوهی که شاعر از آن سخن می  گوید می  تواند در ضمیر ناخودآگاه هر ارمنی باشد همچون ‏آن زخم خون چکان که به تعبیر واهه کاچا بر دست هر ارمنی است‏.[23] پس واراند یکصد سال رنج و حرمان ملتی را به درستی دریافته و اندوهش چنان عمیق است که هیچ شرابی را همسنگ فرو نشاندن آن نمی  یابد. این اندوه در سرتاسر ‏اشعارش موج می  زند و ناخودآگاه است، حتی آن زمان که می  خندد، حتی آن زمان که از خشم می  غرد. و بعد در ‏شعری با عنوان «اندوه» چنین می  گوید:‏

« شارستان  های غرقه در تاریکی به دوردستان آرمیده  اند

و خواب  های کهن به دیدار من باز می  گردند

دیوار کهنۀ خاکی در سیل فرو می  ریزد...‏

اشباح در دوردستان راه گم کرده  اند

چراغ  ها در کلبه  های آشنای دیارانِ ناپیدا

خاموش می  شوند یک یک

و در برابر چشمانم تاب می  خورد آرام

تصویر کمرنگِ فراموش شونده  ای اینک...‏

باد با زوزه  های پنهان خود می  گذرد

و می  سِتُرد سیمای خستۀ پیاده  روها را

من در آستانِ عید به دست  های خالی خود

ستاره  ها دارم

تا بر درخت  ها بیاویزم

شارستان  های غرقه در تاریکی

‏                 به دوردستان آرمیده  اند

جغد غمگینی در جایی

می  گرید و می  نالد

خواب  های کهن به دیدار من می  آیند

و در جایی ناپیدا

اندوهِ ابر می  بارد».[24]

شاعر در رؤیاهای خود شهرستان  های غرق در تاریکی را می  بیند و دیوارهایی را که با سیل فرو می  ریزند و ‏اشباحی را که در تاریکی راه گم کرده  اند و سپس چراغ  های کلبه  های آشنا در دیارانی غرق در تاریکی یک یک ‏خاموش می  شوند. باد زوزه می  کشد و چهرۀ پیاده  روها را می  روبد. جغد غمگینی در جایی ناله سر می  دهد و ‏می  گرید و آوای غمزدۀ باران از مکانی نامعلوم به گوش می  رسد و در همان حال شاعر درخت سال نو را با ‏ستاره  هایی که در دست دارد تزیین می  کند. حتی در شب سال نو نیز کابوس در هم کوبیده شدن خانه  هایی که ‏تا چندی پیش انسان  هایی در آن می  زیستند و انسان  هایی که از کشتار جان به در برده  اند و همچون اشباح در ‏تاریکی سرگردان  اند و ره گم کرده  اند و خانه  هایی که یکی پس از دیگری خاموش می  شوند و سوت و کور به دیار ‏مردگان می  پیوندند و نوحۀ جغد و آوای باران شاعر را آسوده نمی  گذارد. شعر «اندوه» و تصویرهای آن هولناک  اند و ‏خبر از کابوسی می  دهند که پیوسته جان شاعر را در خواب و بیداری می  آزارد. اینجاست که با خواندن اشعار واراند ‏رفته رفته خود را در فضایی احساس می  کنیم که سرشار از شوریدگی و جذبه و جلوه  های زندگی و رایحۀ مست ‏کنندۀ عشق است اما دیری نمی  پاید که فضا از کابوسی دلهره  آور و اشباحی سرگردان و نالۀ جغد آکنده می  شود، ‏گویی هیولایی هست که پیوسته رؤیای هستی شاعر را در هم می  ریزد. با این حال، او از ستایش زندگی و عشق ‏دست   نمی  کشد و در ستیز همیشگی با این هیولاست تا به زندگی، عشق و شعر خود معنا دهد.‏

در شعر واراند رگه  های پر  رنگی از عرفان مهری ـ مسیحی یا همان عرفان عشق به چشم می  خورد. حتی در ‏فضاهای وهم  آلود شعرش نیز می  توان رد پای این عرفان را دید. شاعر می  خواهد با همۀ مظاهر هستی یکی شود و ‏آن زمان به وجد می  آید که خود را ذره  ای از جهان هستی ببیند و حس کند. در شعر «سوی بی  نهایت  ها»، که یکی ‏از زیبا ترین اشعار اوست، این مهرورزی عرفانی به روشنی دیده می  شود:‏

« هنگام که ره آغاز می  کنی سوی بی  نهایت  ها

باید اندکی کینه با خود برداری

تا آنکه از کینه  ورزی و نفرتِ بی  کرانِ این دنیا

‏       اندکی کاهش یابد

هنگام که ره آغاز می  کنی سوی بی  نهایت  ها

جز پاره  ای طلب صلح و آشتی برای انسان  ها

مبادا آنکه ره  توشه برداری!‏

هنگام که ره آغاز می  کنی سوی بی  نهایت  ها

‏         اندکی تاریکی با خود بردار!‏

تا دلتنگی  هامان را

‏                     اندر پسِ پردۀ پنهان به گریه در آییم

هنگام که ره آغاز می  کنی سوی بی  نهایت  ها

باید که اندکی ترحم بنشانی

تا آنکه بعد از تو درختِ نیکی  ها

همیشه همهمه  گر باشد.‏

هنگام که ره آغاز می  کنی سوی بی  نهایت  ها

باید که اندکی افسوس

و اعتراف آتشناکِ نخستین عشق را با خود برداری

هنگام که ره آغاز می  کنی سوی بی  نهایت  ها

باید که اندکی خجلت

و آتش و دردِ نخستین بوسه را با خود برداری

هنگام که ره آغاز می  کنی سوی بی  نهایت  ها

باید که نفرتِ کور را برانی از سرِ نیکی

و بی هیچ پشیمانی

بر چشم  های زندگی چشم بدوزی

هنگام که ره آغاز می  کنی سوی بی  نهایت  ها

اندکی مرگ با خود بردار!‏

تا آنکه هرگز را

‏         اسیر و بردۀ رؤیاهای نامیرا

‏                          نباشیم هیچ!‏ ».[25]

آیا زیباتر از این می  توان عرفان مسیحی و آموزه  های مسیح را در شعری خلاصه کرد؟ ای  کاش هر انسانی ‏می  توانست به هنگام مرگ اندکی کینه و تاریکی و نفرت کور را با خود بردارد تا آنکه درخت نیکی  ها، درخت ‏زندگی به تعبیر شاعر، همیشه همهمه  گر باشد. بار دیگر، به کلمۀ درخت بر می  خوریم که در اشعار واراند بارها تکرار ‏شده و این خود نشانۀ عشق شاعر به این نماد زندگی است، زیرا در درخت همه چیز، زندگی، زیبایی، نیکی، ‏انسانیت، بالندگی و در یک کلام، خود را و شعر خود را می  بیند. در شعر «باور»، بار دیگر تصویر این عشق را می  بینیم:‏

« من باور دارم که بعد از من ‏

عشق من هماره خواهد ماند

و بر برگِ سحرگاهانِ خیس

خواهد زیست

و بر قطره  های لغزان بر پنجره  ای که از معبدی نورانی

بر سرخ گل  های گناه گشاده می  شود هر روز

خونبار خواهد شد

من باور دارم که بعد از من

شعرِ من خواهد زیست

و در چشم  های تیره  گونِ دخترِ مجنونی که زندگی  اش را همه حاشا

‏                                                                         می  کند

سوسو خواهد زد

‏...‏

آه، شعر من نباید که در رگ  های من

به تابوت من اندر آید

شعر من با کِلک من و پیشانی بازم

‏                          و چشم  های جاودانه گشاده  ام

باید که حتی در کشوی میزم نورافشان باشد

شعر مرا تاریکی نخواهد بود

بلکه با رؤیای من بایست

تا به سحرگاهان شعله  ور باشد ‏...‏».[26]

شاعر به عشقی ماندگار و جاودانی باور دارد که رد آن را باید بر برگی در سحرگاهی بارانی یا قطره  های لغزانی ‏بر پنجره  های معبدی جست و جو کرد. او به ماندگاری شعر خود نیز ایمان دارد، شعری که باید ردش را در چشم  های سیاه دختری شوریده حال جست. باور به این ماندگاری عشق و شعری که در توصیف این عشق است ریشه در ‏همان بینش عرفانی شاعر دارد. واراند به زبانی دیگر همان پیام جاودانۀ حافظ را تکرار می  کند:‏

از صدای سخن عشق ندیدم خوش  تر

 یادگاری که در این گنبد دوار بماند

و یا:‏

در ازل پرتـو حسنـت ز تجلـی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

پس این عشق پیش از شاعر وجود داشته و پس از او نیز خواهد بود و به تعبیری ازلی و ابدی است. انگار ‏یادگاری، ودیعه ایست که از عاشقی به عاشقی دیگر می  رسد. حافظ در این زمینه سرآمد سخنوران جهان است اما ‏اندیشۀ او ریشه در آیین مهر دارد:‏

بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند

که مکدر شود آیینۀ مهر آیینم

حافظ نگران است که اندک گردی از ستم که بر دلش نشسته، آیینه  ای را که در آیین مهر صیقل داده و به ‏امانت به او سپرده  اند کدر کند. این نگرانی را واراند نیز دارد. برای همین است که در نیمه  های شب شادمانی سال ‏نو می  خواهد جان خود را از هر آنچه کینه و دشمنی و هراس است تهی سازد اما بینش او ریشه در عرفان ناب ‏مسیحی نیز دارد چنان  که می  گوید:‏

« ‏...‏ به رهگذران ایمان و گرما هدیه کنم

به دورماندگانِ از خانه

پناه دهم و چوبدستی از بلوط

و به پرندۀ دیر آمده لانه  ای امن و آبادان

کلوچه هدیه آورم و ‏

‏                بادام و

‏                       مویز عطرآگین

و گِرداگِرد چراغ به یتیمان هدیه کنم

و با آنان آواز در دهم

‏                تا اندکی صفا یابم

چنان چون خاطرۀ گمگشته در کودکی  ها

به کودک بیمار بازیچه  ای نو هدیه دهم

و به اجاق فِسرده آتشی جاوید

و به تنهای بی کس یار و ‏

‏                             رفیق

و سفره  ای سرشار از ماهی و ‏

‏                                نان و

‏                                شراب مقدس ‏...».[27]

او می  خواهد مسیح  وار به رهگذران ایمان و گرما، به دورماندگان از خانه پناه و چوبدستی از بلوط، به پرنده  ای دور مانده و دیر رسیده لانه  ای امن و آبادان، به یتیمان کلوچه و مویز عطرآگین، به کودکی بیمار بازیچه  ای نو، ‏به اجاقی خاموش آتشی جاوید و به انسانی تنها و بی  کس و یار سفره  ای سرشار از ماهی و نان و شراب مقدس هدیه ‏کند و با آنان آواز بخواند تا کمی صفا یابد. چنین اندیشه  ای را باید در مسیحیت جست. اما واراند صرفاً دیدی ‏عرفانی ندارد. او عمیقاً متوجه واقعیت  های روز و زشتی  های پیرامون خود نیز هست. در شعر «عصر هنگام» تصویری ‏از گوشه  ای از شهر را ارائه می  دهد که بسیار شاعرانه و در عین حال واقع  گرایانه است گویی نمایی از فیلمی ‏است که با دوربین برداشته شده:‏

« شهر پای استوار ایستاده است و تکه  های نور

خمیازه  کشان از دیوارها آویزان  اند

پرنده  ای هنوز

بی  خیال در پرواز است

کارگری خسته به خانه بر می  گردد

و ترانه  ای قدیمی را زیر لب به زمزمه است

فکرم آرام است و خیال  بافی نمی  کنم

آینده  ای ساده در انتظار است مرا، می  دانم

بر بام مجاور سه کلاغ کِز کرده  اند

اندیشه  ام راه می  آغازد

خورشید فرود می  آید

‏       شهر اما

‏            پای استوار

‏                   ایستاده است».[28]

غروب خورشید در راه است و شعاع  هایی از نور نارنجی رنگ کاهلانه، انگار که خمیازه می  کشند، از دیوارها ‏آویزان  اند. پرنده  ای در پرواز است و کارگری خسته از کار روزانه به خانه باز می  گردد و ترانه  ای قدیمی را زیر لب ‏زمزمه می  کند. شاعر اما می  اندیشد که قرار نیست اتفاقی فوق  العاده بیفتد و آینده  ای ساده و بدون حادثه در ‏انتظار اوست. سه کلاغ، که بر بام همسایه کز کرده  اند، این صحنۀ کوتاه از فیلم سادۀ زندگی را کامل می  کنند. همۀ ما ممکن است با ‏چنین صحنه  ای برخورد کرده باشیم اما شاعر این صحنۀ به ظاهر ساده از زندگی را برای ‏همیشه در شعر خود ماندگار کرده است. گویی می  خواهد بگوید: «منتظر چه هستید؟ زندگی همین است که ‏می  بینید، هیچ چیز خارق  العاده  ای در آن نیست، اما همین سادگی را دریابید و قدرش را بدانید!».‏

در شعر «محله»، انگار تصویری هوایی از محلۀ خود را ارائه می  دهد:‏

« جامه  هایی که در حوضچه  ها شسته می  شوند

بر بام  ها قد می  افرازند

در کنار کبوتران و کشمش  ها

کمکم کن تا من به چشم خویش

انسان را دوستدارِ انسان ببینم

بر بام  های کهنۀ قدیمی اینجا

جامه  های شسته در اهتزازند

و درونِ حیاط

حوض است و حصیر

کمکم کن تا من به گوش خود

اندوهِ انسان را شنوا باشم

دکان خدایی

‏        دکانِ کوچک خود را در نمی  گشاید هیچ

و کبوترهای من اینک

‏         بی  دانه مانده  اند

جامه  های خشک شده بر طناب

و حصیر

‏         چونان سایبانی بر سر باغچه

و من از سر دلتنگی سوت می  زنم

بشنو!».[29]

در این شعر، اندوه و دلتنگی شاعر و تصویرهایی از زندگی روزمره جلوه می  کند: لباس  هایی که شسته شده و بر بام  های ‏کهنه کنار کبوترها و انگورهای چیده شده ـ که قرار است در آفتاب کشمش شوندـ با باد تکان می  خورند، حوض و ‏حصیر، دکانی که او باید از آن برای کبوترهای خود گندم خریداری کند و بسته است و شاعر که با بی حوصلگی سوت ‏می  زند. علاوه برآن، یاری طلبیدن او از کسی که به درستی شناخته شده نیست رخ می  نماید. او دو ‏بار یاری می  خواهد تا به چشم خویش انسان را دوستدار انسان ببیند و با گوش خود درد و اندوه انسان را بشنود. آیا ‏از عالم بالا یاری می  طلبد؟ آیا از کسی که همزاد اوست کمک می  خواهد؟ نمی  دانیم. شاعر حتی در این صحنه  های روزمره زندگی نیز می  خواهد از درد انسان با خبر باشد. خود او که دوستدار انسان است اما می  خواهد به چشم ‏خویش نیز ببیند که انسان  های دیگر هم دوستدار یکدیگرند.‏

در شعر «من دلم می  خواست»، شاعر آرزوهایی را به زبان می    آورد که تحقق ناپذیرند اما گویی یک لحظه از یاد  ‏می  برد که آرزویی محال در سر دارد و به تحقق احتمالی آن دل خوش می  کند:‏

« من دلم می  خواست

هر بهاری دوباره می  زادم

‏                    با نفس  های سبزِ هر چه می  روید...‏

من دلم می  خواست

با شعلۀ هر چوبِ سوزانِ کبریت

در میانِ سیگار روشن زندگی می  کردم

‏...‏

من دلم می  خواست

با هر قطرۀ آبی که از دل ابر می  بارد می  زادم

و با قطره  های فروبار از دلِ ابر

چو رگباری بر سر گیتی فرو می  باریدم

و بدین سان، تشنه  لبان را یاری می  دادم

تمام جان  های بیمار را علاج می  کردم

و با آخرین قطرۀ اشکِ چشمانِ یک عاجز

بر زمین می  افتادم

و پس از من دیگر هرگز

هیچ قطرۀ اشکی فرو نمی  بارید».[30]

شاعر آرزوی دوباره زاده شدن دارد و به نظر می  آید که این آرزو نیز ریشه در همان عرفان مسیحی دارد. او  ‏می  خواهد مسیح  وار با قطرات باران و همچون رگباری بر زمین فرو بارد و تشنه لبان را سیراب کند و بیماران را ‏شفا دهد و با آخرین قطرۀ اشک ناتوانی بر زمین افتد و پس از او نیز دیگر هیچ اشکی از چشم  ها جاری نشود. ‏آرزوی دوباره زاده شدن قرن  ها پیش نیز به شعر شاعران و اندیشمندی چون خیام راه یافته است:‏

 ای  کـاش کـه جای آرمیدن بودی         یـا این ره دور را رسیدن بودی

یا از پس صد هزار سال از دل خاک         چون سبزه امید بردمیدن بودی

خیام می  داند که آرزویی محال دارد، آرزویی که هرگز تحقق نخواهد یافت پس با حسرت رباعی خود را با ‏ای  کاش آغاز می  کند اما واراند چون به مسیح و بازگشت او باور دارد شعر خود را با من دلم می  خواست آغاز می  کند ‏و بالاترین مرحلۀ تجسم عشق به انسان  ها را در مسیح می  بیند و آرزو می  کند که مانند او رستاخیزی هرچند روحی را تجربه ‏کند و به نجات انسان  ها بیاید.‏

بار دیگر، در شعر «باززایی» تصویری از درخت را در برابر خود داریم و شاعر خود را به این عنصری که عاشقانه آن ‏را دوست دارد و پیش از آن نیز دلایل عشق خود را نسبت به آن بیان داشته، تشبیه می  کند. باز از دستی که با تبر بر پیکر ‏درخت می  کوبد و باز از رویش دوباره آن سخن می  گوید. آیا شاعر در این شعر نیز به ملت ارمن و رویش دوباره  ‏اش پس از آن همه ضربه  های تبر که بر پیکرش فرود آمده اشاره ندارد؟ آیا خود را نمایندۀ آن ملت نمی  داند و از ‏دردی مشترک سخن نمی  گوید؟:‏

« من درختم که با عریانی راست قامتِ خود

زمستان را به سراسر آتشناکم

به سپیده  دمان ‏

هماره دستانِ سبزم را بر می  افرازم

چنان چون نیایشی آتشناک و سرودی شفاف

حقیر انسان  هایی مرا

به تبر در نوشته  اند

لیک من به دیگر بار

چو آوازی جنون  آسا

و قداستی روشن

روییده  ام و به سبزی نشسته  ام

در سایه سارِ من انسانِ در گذر

از خستگی جان غنوده است

به طوفان و بوران

ستارگان آسمان را می  انبارم

و در سینۀ سبزم پناه می  دهم

من به هر صبح ثمر می  آرم

و شبانگاهان

عریانی دمسردِ ماه را نوازش  کنان هستم

قله  های با شکوهِ سرافرازم همواره

در کرانه  های بی  نهایت هستی تاب می  خورد

ریشه  های دیرین سالِ من اما

‏                            در خاک می  رویند».[31]

 

توصیف درخت نیز در این شعر اسطوره  وار است. این خود شاعر، شعر او و اندیشه  های الهام گرفته از سرنوشت ‏ملتش است که از یک سو ریشه  های دیرین سال در خاک دارند و از سوی دیگر، سر شاخه  های سرافرازشان عریانی ‏دمسرد ماه را نوازش کرده و در کرانه  های بی  نهایت هستی پیچ و تاب می  خورند.‏

به نظر می  آید که کابوس  های شاعر را پایانی نیست. در شعر «عروسک» دوباره کابوسی از دورانی هولناک به ‏سراغ شاعر می  آید. عروسکی که یادگار کودکی است که در کشتاری دهشتناک از میان رفته است. عروسک را به ‏بیداری می  بیند و در رؤیا صحنه  های هولناک او را تکان می  دهند. بخشی عمده از رؤیاهای شاعر را کابوس  های ‏سیاه مربوط به قتل  عام می  سازند، کابوس  هایی که گاه به بیداری نیز ادامه می  یابند و دنبالۀ آنها را شاعر به هنگام ‏هشیاری تجربه می  کند:‏

« دختری است کوچک

و تو گویی خوابی آبی

و تو گویی مِهی نیلی

پچپچه  ای دلنشین است و ‏

‏                            روح شیئی

خاطره  ای است که مرزِ اشیا را در نوردیده است

گیسوانی از طلا دارد

و تن پوشش آلبالویی از ابریشم است و حریر

و تو گویی هرگز نبوده قتل و کشتاری

و تو گویی نبوده هیچ

‏                        جنایت و آوارِگی سهماگین.‏

روزهای رفتۀ او هرگز

در آینده باز نخواهد زیست

چندان  که ماه به شب هنگام

در باغِ خانه شان به شهرِ بلور می  شود بدل

رؤیای من است و رؤیای او

کالسکه ای کُند رفتار بارش عروسک  های

‏                             خنده زن و کفش  های زیبا

هدیه  هایی سخی برای او

هدیه  هایی سخی برای من

او دختری است جواهرین و رخشنده

عروسکی رها به زیرِ صندوق

همۀ گذشته است و خاطره است».[32]

شعر «عروسک» فوق  العاده غم  انگیز است. به نظر می  آید که عروسک رها شده در زیر صندوق، که گذشته  ها و ‏خاطرات آن را در ذهن شاعر زنده کرده، او را به دور دست  ها و صحنۀ جنایت هولناک برده و آوارگی  های سهمگین در ‏دشت و بیابان و جنگل را در نظرش مجسم ساخته و سپس به رؤیایش راه یافته است. عروسک چنان آرام خوابیده ‏که گویی هرگز جنایت و کشتاری نبوده. شاعر با اندوه و حسرت بر این نکته تأکید دارد که روزهای رفتۀ عروسک ‏هرگز در آینده باز نخواهد زیست زیرا دخترکی که عروسک را در آغوش می  فشرد در کشتاری هولناک در خون ‏خود غلطیده است.‏

دیدگاه  های روشن و امیدوار  کنندۀ شاعری را که هرگز شعرهای سیاه و نومیدکننده نسروده و نخواهد سرود در شعر «پیغام دوم» او آشکارا می  بینیم، شعری که سیاهی مرگ را در نوردیده و به شادی و امید آیندگان می نگرد:‏

«چون به گور شوم اندر

و این پیکرِ خاکی من تعفن آغازد

مرا در نگاه  های سرشار از امید خود به جست و جو باشید

در جام  های لبریز از شرابِ آتشناک

‏                                 به جست و جو باشید

در سحرگاهانِ هزار رنگ

و تمام درختانِ به شکوفه نشسته  ام به جست و جو باشید

 

چون به گور شوم اندر

مرا در قطره  های بلورین اشک

که به لحظه  های شادمانی بزرگ فرو می  لغزند

‏                                 به جست و جو باشید

و نه در لحظه  های غمناکی...‏

مرا در آن قصه  هایی به جست و جو باشید

که برای بچه  ها نقل می  کنند شباهنگام

مرا بدان هنگام که پس از گذر از رنج می  خندید

و آغوش گشاده و شاد

‏                    زندگی را سلامی دوباره می  گویید

‏                                         ـ به جست و جو باشید

چون به گور شوم اندر...‏».[33]

بار دیگر شاعر از تمام درختان به شکوفه نشستۀ خود سخن می  گوید و از آیندگان می  خواهد که در ‏سحرگاهانی هزار رنگ او را در تمام درختان به شکوفه نشسته  اش جست  وجو کنند. این درختان به شکوفه نشسته ‏تمام اشعار او هستند، میوه  های درختانی که ریشه  هایشان در عمق خاک است و سر بر آسمان می  سایند.‏

«شعر بارانی» لطیف است و رؤیا  گونه و واراند تصویرهای آن را شبیه رؤیاهای خود می  یابد:‏

« زمستان است و ما

‏          در خیابان گام می    زنیم

کودکی با چتر نارنجی

چون پاک  ترین رؤیای من

با قدم  های کوچکِ خود

گام می  زند...‏

عصرگاهان است و

‏                   باران

نرم می  بارد ...‏ ».[34]

‏ ‏تصویری که واراند از انسان  های زحمتکش در شعرش ارائه می  دهد تصویری واقع  گرایانه و در مورد خودش ‏عمیقاً فروتنانه است. او نیز به روشنی خود را انسانی زحمتکش می  داند که به تعبیر خودش «پاره  های روح را وصله ‏پینه» می  کند اما در مقایسه با زحمتکشان کوچه و خیابان با فروتنی  ای وصف  ناشدنی خود را پایین  تر از آنان احساس می  کند. شعر «در کنج خلوت» به وضوح گویای این فروتنی است: ‏

« او کفش های شما را واکس می  زند

‏                             تعمیر می  کند

من گام آهنگِ روزهای تنگدستی را

‏                                 می  سرایم پُررنج

او کفشِ شما را می  دوزد و تعمیر می  کند

من پاره  های روح را وصله پینه می  کنم

جعبۀ واکسِ خود بر دوش افکنده است او

من شعرهایم را...‏

در کنجِ خلوتی یک لحظه به هم چشم می  دوزیم

من وزیرِ اعظم

او پادشاه پیاده  رو...».‏[35]

بار دیگر واراند در شعر «ترانه  ای برای خاک» خود را درختی می  داند که در تلألؤ نور آفتاب انگار بر شاخه  هایش ‏فلز زرین مذاب ریخته  اند و گل  های تازه روییدۀ آن پرندگان خوشخوان را به وجد می  آورد. ریشه  هایش در ژرفای ‏خاک است و شاخه  هایش سر بر آسمان می  ساید. هم به خاک عشق می  ورزد و هم به آسمان. خود را چونان  ‏صخره  ای می  داند که سینه  اش خانه  ای امن برای قلب به خون تپیدۀ ملتش است و شاخه  هایش با شکوه سر بر ‏آستان آسمان دارد. سر شاخه  هایش از درخشش نور خورشید گویی با آتش جاویدی شعله  ور است. می  توان گفت ‏که گل  های تازه روییدۀ این درخت همان اشعار و مضامین تازه  ای است که به شعر او راه یافته و علاقه  مندان ارمنی  ‏تبار او را سرخوش و دلشاد می  سازد. او احساس می  کند که در سینه  اش قلبی خونین می  تپد، قلبی که به خلقی ‏رنجدیده و ستم کشیده تعلق دارد:‏

«من درختم اینک

شاخه  های من

‏         فلزِ زرین آفتاب را ذوب می  کنند و ‏

مرغانِ شاد خندۀ خوشبختی

‏         گل  های تازه رُستۀ من را

من به خاک عشق می  ورزم و به آسمان  ها نیز

من یکی صخره  ام

سینه  ام مأمنِ قلب خونین  تبارِ من است

لیک قله  ام هنوز شفاف است و

‏                               بشکوه

پاک و بشکوه

و درخشان چو آتشِ شعله  ور در برابر خورشید

من به خاک عشق می  ورزم و به آسمان  ها نیز».[36]

 

زمانی طلعت پاشا، طراح نژادکشی بزرگ، به سفیر آلمان، که نسبت به کشتار ارمنیان اعتراض کرده و پرسیده ‏بود که وزیر اعظم تا کجا می  خواهد این حرکت خونین را ادامه دهد پاسخ داده بود که تا وقتی که تنها یک ارمنی ‏باقی ماند و آن یک تن را هم می  خواهد در موزه بگذارد تا به منزلۀ نمونه  ای از یک قوم نگه داشته شود! تاریخ ‏نشان داد که ملت ارمن باقی ماند هرچند ضربه  ای جبران  ناپذیر بر پیکرش وارد آمد و در سراسر دنیا پراکنده شد ‏اما آن کس که به موزه جنایت علیه بشریت سپرده شد طلعت بود که جز خاطره  ای سیاه و خونین از خود به جای ‏نگذاشت.‏

واراند در شعر «من آن یگانه ارمنی  ام» به زیباترین شکل ممکن پاسخ طلعت و دیگر دیکتاتورها و جنایتکاران ‏تاریخ را داده است. او در این شعر فرض کرده که آن یک تن ارمنی به جای مانده از کشتار که قرار است به موزه ‏سپرده شود خود اوست:‏

«من آن یگانه ارمنی  ام در موزۀ تاریخ

و نامِ من امروز غریبهاست و تنها

سکوتِ من سرشار است از کینه و از غوغا

و نیرومندتر از هر فریادی

من آن یگانه ارمنی  ام در موزۀ تاریخ

و هستی من راستی را گران  قدر است

چندان  که چهرۀ من چرم  نوشته  ای کهنه است

که تمامِ دواوینِ درد را میان خود

‏                                  پنهان کرده است

من آن یگانه ارمنی  ام در میانِ یک ویترین

لیک جهان به سراسر ویترینی است خود برای من

جایی که در آن وجدانِ سرنگونِ انسانی

به هر هرزگی عنیف

خود بهایی تازه می  بخشد...‏

 

من آن یگانه ارمنی  ام نامِ من خورشید

اما تو هیچ مپندار که یتیمم، دربدر، آواره، بیچاره

به چین و چروک جبینم بنگر که آتشناک است

پس آنگاه در آن بخوان تو نام مرا که انتقامِ

‏                                        خونین است

 

                     من آن یگانه ارمنی  ام در موزۀ تاریخ».[37]

شاعر را به منزلۀ یگانه ارمنی به جای مانده از کشتار به موزۀ تاریخ سپرده  اند و او در میان ویترینی ساکت ‏ایستاده و بیرون را می نگرد! سکوتش سرشار از کینه است و غوغایی را در خود نهفته دارد. چهره  اش به سان تکه ‏چرمی است که بر آن داستان تمام دردهای بشر را نوشته  اند، تمام دیوان  هایی که داستان دردهای بشر را در خود ‏نهفته دارد. اما وقتی از درون ویترین به بیرون می  نگرد، جهان بیرون از آن را نیز به سان ویترینی دیگر می  بیند، ویترینی که در آن وجدان انسان را سرنگون نگه داشته  اند! ویترینی که در آن به هرزگی  های زشت و ناپسند ‏ارزش و بهایی تازه داده  اند. در این ویترین به کشتار و تجاوز، به سر بریدن و سینه دریدن، به قلب تاریخ و کیش ‏شخصیت ارزش و بهایی دوباره داده  اند. در یک سخن ارزش  ها به سان وجدان انسان  ها وارونه شده است. اما شاعر، ‏که یگانه ارمنی به جای مانده از کشتار است، خود را خورشید می  نامد، خورشیدی که در پرتو شعاع  های زرین آن ‏می  توان قلب حقایق، دروغ  ها و پستی  ها را به روشنی دید و حقیقت را شناخت. نباید پنداشت که این یگانه ارمنی ‏به جای مانده یتیم و در بدر است. آتشی در وجود اوست که از چین و چروک پیشانی  اش زبانه می  کشد. در این ‏آتش می  توان بوی انتقام را، انتقامی خونین را احساس کرد. واراند در این شعر، که در عین حال یکی از زیباترین ‏شعرهای او نیز هست، به منزلۀ فرزند راستین یک ملت، به عنوان نماینده و تنها بازماندۀ یک ملت پاسخ خود ‏را به تاریخ نیز داده است. پاسخ او پاسخی به شدت کوبنده و انتقاد آمیز از شرایطی است که قدرتمندان و جنگ ‏افروزان به انسان تحمیل کرده  اند. پاسخ به حاکمان دروغگو، ریاکار و وارونه  کاری است که ارزش های دروغین  ‏می  آفرینند.

 

Click to enlarge
واراند (نفر اول از سمت چپ) و همکاران هیئت تحریریۀ روزنامۀ آلیک در کنار هراند دینک (نفر دوم از سمت راست)، سردبیر فقید نشریۀ دوزبانه آگوس، چاپ ترکیه، 2006م

 

شعر واراند را می  توان با این کلام زیبای زنده یاد احمد شاملو مقایسه کرد آنجا که با تأسف از ‏خورشیدی دروغین سخن می  گوید و آنها که فریفته این خورشید شده  اند:‏

«‏ ... آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنهاترین حقیقت  شان بود

احساس واقعیت  شان بود

با نور و گرمی  اش

مفهوم بی  ریای رفاقت بود

با تابناکیش

مفهوم بی  فریب صداقت بود

‏(ای کاش می  توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی  دریغ باشند

در دردها و شادی  هاشان

حتی

‏     با نان خشکشان.

و کاردهایشان را

جز از برای قسمت کردن

بیرون نیاورند)‏

افسوس!‏

‏       آفتاب

مفهوم بی  دریغ عدالت بود و ‏

آنان به عدل شیفته بودند و ‏

اکنون

با آفتاب  گونه  ای

‏               آنان را

این گونه ‏

‏       دل

‏         فریفته بودند

        

ای کاش می  توانستم

خونِ رگان خود را

من

قطره

قطره

قطره

‏    بگریم

تا باورم کنند.‏

ای کاش می  توانستم

‏                       ـ یک لحظه می توانستم ای کاش ـ

بر شانه  های خود بنشانم

این خلق بی  شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

و باورم کنند

 

ای کاش

می  توانستم!‏ ».‏[38]

 

Click to enlarge
واراند در کنار زنده یاد شاملو، 1357ش

 

حزب اتحاد و ترقی و شعارهای عوام فریبانه  اش خورشید دروغینی بود که توده  های مردم را جذب خود کرد ‏زیرا که به گفتۀ شاملو آنها شیفتۀ عدالت بودند و گمان می  کردند که به خواسته  های عدالت  خواهانه شان دست  ‏می  یابند. به همین دلیل، به هنگام کشتار بزرگ در کنار رژیم نژادپرست ترکان جوان قرار گرفتند. آنها گمان ‏می  کردند که مصادرۀ خانه  ها، کشتزارها، اموال، حساب  های شخصی، مدرسه  ها، سالن  ها، مغازه  ها و کلیساهای ‏ارمنیان و تحویل آنها به غیرارمنیان (ترک  ها و کرد  ها) نهایت عدالت است. در نتیجه، در این جنایت هولناک با ‏رژیم نژادپرست همدست شدند. تاریخ یکصد سالۀ اخیر نشان می  دهد که رژیم  های عوام  گرا تلاش می  کنند تا ‏تودۀ مردم را در کارهای خلاف اخلاق و ضد انسانی خود شرکت داده و بدین ترتیب هواداری آنها را از رفتارهای خود ‏دلیلی بر مقبولیت و قانونی بودن عملکرد خود جلوه دهند. تنها گذشت زمان و روشن شدن حقایق خورشیدهای ‏دروغین را از آسمان به زیر می  کشد. در شعر« با چشم ها...» شاعر آرزو می  کند که این خلق بی  شمار را بر شانه  های ‏خود بنشاند و گرد زمین بچرخاند تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و او را باور کنند. اما در ‏شعر «من آن یگانه ارمنی  ام» شاعر، که زندانی موزۀ تاریخ است و توانایی فریاد زدن ندارد، نام خود را خورشید اعلام ‏می  کند و بدین ترتیب، می  خواهد به بازدیدکنندگان از موزۀ تاریخ بگوید که به دنبال خورشید دروغین نباشند. او ‏که خود نمایندۀ ملتی فنا شده است با خورشید نامیدن خود می  خواهد بگوید که خورشید حقیقت آن نژادکشی ‏بزرگ بود که هنوز هم پیروان خورشیدهای دروغین آن را انکار می  کنند.‏

 

عاشقانه  های واراند لطیف و گویا هستند و می  توان گفت که کمتر نیاز به تحلیل دارند. در این عاشقانه  ها، ‏شاعر به روشنی و صراحت اندیشۀ خود را بیان می  دارد و از ایهام و تصاویر دشوار و خواب  گونه و به ویژه کابوس  های ‏هولناک که آرامش شاعر را به هم زده  اند در آنها نشانی نیست. آرامشی که شاعر رو در روی معشوق یا در کنار او ‏احساس می  کند او را از آن همه اندیشه  های دلهره  آور و آزار دهنده رها ساخته و به نرمی و با لحنی گویا هر آنچه را ‏در دل داشته بیان کرده است. گزیده  ای از عاشقانه  های واراند و برخی از اشعار اجتماعی او را از دو مجموعۀ منتشر ‏نشدۀ بگشا پنجره  ات را و خون همچون خورشید در اینجا می  آوریم. در شعر «تو هنوز نمی  دانی، وقتی باران ببارد ‏به یاد من باش» شاعر احساس خود را چنین بیان می  کند:‏

«تو هنوز نمی  دانی که هر باران رنگ خود و

هر گوشه  ای نیز

‏ سایۀ خود را دارد.‏

گوش کن! هر رؤیایی خاطره ای است ‏

که باید شکوفا شود و ‏

هر خاطره تخیلات

نورانی است.‏

اینک که نمی  دانی پس

خوب گوش کن!‏

من تو را چون تمام رگبارهایی

که به دریا می  ریزند

چون اشباح دلپذیری

که در رؤیاهایم پنهان شده  اند

دوست دارم

اینک وقت آن رسیده

که تمام غنچه  های خاطراتم ‏

شکوفا شوند

باران من، خاطرات من

رؤیای من، عشق من».[39]

در شعر «عزیزم آلوده به گناهی»، شاعر اندوهگین از غیبت معشوق زبان می  گشاید:‏

« می  نشینم و به صندلی خالی تو خیره می  شوم

گیسوان پریشان طلایی، و

بلوز زرد تو به یادم می  آید

نشسته و به صندلی خالی تو خیره می  شوم

آرزو دارم لبخند شیرینت را باز بینم

چشمان بازیگوش تو همچون دو شمع روشن

غنچۀ دهانت را نیز فراموش نمی  کنم

پس بر جای خود نشسته، قهوه  ای را

که به سیاهی سرنوشتم است

می  نوشم بی  جان

سرنوشتی که با آن همه شیرینی  ات ‏

خورشیدی است جوشان».[40]

شعر «قصیده» نیز روان و روشن است و نیازی به تحلیل ندارد:‏

« به خاطر چشمان تو

ابروها و گیسوان تو،

که منبع الهام من هستند،

زمانی که قلب سوزانم

آخرین راه، آخرین

غروب و سرانجام،

آخرین درد مرا

روشن می  کنند

من هم بلندترین

و جنون  آمیزترین

آواز تو را سر می  دهم

و آرزو می  کنم که فانوس

سوزان راه تو باشم».[41]

شعر «آهسته و آرام» از اشعار لطیف عاشقانۀ واراند و روشن و گویاست:‏

«من گل  های شب  رنگ را

بر ملافۀ رنگارنگ تو می  گذارم

و سپس، تمام گل  های رنگی و رؤیایی

در تاریکی شب می  مانند

من گل  های بی  رنگ و سپید را

به رؤیاهای لرزان هدیه می  کنم

تا در بستر سپید رنگت

چون گل یاسمن

آرام بخوابی

می  بینی که چگونه زندگی

پر ماجرا با عشق دگرگون ‏

می  شود و تو ای زن

چگونه دوباره شکوفا

می  شوی

آهسته و آرام..».[42]

شعر «پرسش» از درد دلی عاشقانه پرده بر می  دارد:‏

«یک شب گفتی

جادۀ ما صاف نیست، بلکه

سنگلاخ و ناهموار است

روز دیگر گفتی خدا را

به خاطر آنچه به تو داده

شکر می  کنی

اما همیشه از خود ‏

می  پرسم: آیا خار تنها

برای در امان نگهداشتن گل  های

سرخ و لطیف است یا

ایستادن بر جاده  های خاردار

قلب  هایمان را به گل سرخ بدل می  کند؟».[43]

شعر «راز گشایی» نیز به اندازۀ عنوان آن گویاست:‏

«بین اوراق خود

پاکت نامه  ای ناگشوده

دیدم و باز کرده و خواندم.‏

دعوت  نامه  ای از دختر

خوبی بود که در میان

سایه ها گم شده بود.‏

خاطرات قلب مرا

نرم می  کند، اما آن

نامۀ کوچک دیگر حاضر نیست

به پاکت خود

برگردد».[44]

در شعر «عجیب» شاعر از اندوه و نومیدی  های خود سخن می  گوید و مرهم دردهای خود را تنها در عشق می  یابد. او عشق را به نشانۀ تنها راهنمای خود به سوی رستگاری می  ستاید:‏

«آنگاه که غمگین و نومید

تنهای تنها هستم، هر زمان که خاموش، بی اعتنا و ‏

دور افتاده  ام، هرگاه که

چراغ  های چهار راه  ها

ناگهان خبر از سرنوشت

شوم من می  دهند یا ‏

مانند چراغ های راهنمای راه  ها

منجمد می  شوم، چشم تیزبین دلم ‏

ناگهان کور می  شود، آنگاه

در کابوس یک شهر کاملاً خُرد و

‏ تکه تکه می  شوم

هر گاه به خیال اینکه وطنم ‏

جهنم تاریکی شده، آن را ‏

ترک می  کنم و هنگام غروبی ‏

آتشین و پاییزی می  لرزم

در می  یابم که در اوج تاریکی

چراغ دریایی و تنها راهنمای من

به سوی رستگاری تو هستی، تو منبع

الهام من و جرقۀ آغاز

این آواز ناگهانی بودی».‏[45]

شعر «بودن یا نبودن» از شعرهای پرمحتوای اجتماعی واراند است که در آن شاعر ‏تکلیف خود را با بسیاری چیزها که در اطرافش می  گذرد روشن می  کند:‏

«در جدال پُر هیاهوی مرگ و زندگی

هم روزهای پُر افتخاری هست

هم روزهای شرم  آور و ننگینی ‏

این را تاریخ به ما می  گوید، تاریخ ابله

روزهایی که بودن، افتخار آور

و روزهایی که انسان از زنده بودن خود

شرمسار

همین دلیل سوگواری ماست

با وجود آن روزهای پر غرور

قرن  هاست که در هر لحظه

گذران زندگی دیگر از ‏

دیدن آدم  های نادرست و ترسو

که به ریسمان خاکستری

چنگ زده  اند ناگهان خشمگین نمی  شوم.‏

در زندگی مردمی را می  بینم

که وجودشان پشیزی نمی  ارزد

اگر می  خواهی با معنی زندگی کنی

مانند یک مرشد سرکش باش اما

ستمکار نباش

بکوش تا ضربه  ای کاری به او بزنی تا

ستمکار از پا در آید».[46]

شاعر از روزهای پر افتخار و روزهای شرم  آور تاریخ می  گوید. روزهای شرم  آور را روزهای سوگواری می  داند. او ‏که خود را ناظری بر جریان تاریخ می  بیند مدت  هاست بلکه قرن  هاست از اینکه آدم  های نادرست و ترسو به هر ‏قیمتی به زندگی چنگ می  اندازند خشمگین نمی  شود. او این را می  داند که از هر کس باید به اندازۀ توانایی  های ‏جسمی و روحی  اش انتظار داشت. این را می  داند که کسانی هم پیدا می  شوند که به هر پستی تن در می  دهند، ‏آنها که وجودشان به پشیزی هم نمی  ارزد. این را در تجربۀ تاریخ ملت خود دریافته است. آنگاه در پایان پیام ‏می  دهد که معنای زندگی در ارشاد دیگران است و ستمکار نبودن و با ستمکار در افتادن و چنان ضربه  ای نثار او ‏کردن که از پای درآید.‏

در مجموعۀ منتشر نشدۀ خون همچون خورشید مضامین بسیار متنوع است. در این مجموعه به اشعار و ‏همچنین به نثرهای شاعرانه  ای برمی  خوریم که به ویژه فضای شهر پاریس را تصویر می  کنند. در مجموعه  های ‏دیگر او از این نثر شاعرانه خبری نیست. اینکه واراند در تصویر پاریس از نثر شاعرانه نیز بهره برده جای تعمق دارد. ‏

شعر «تصویر» در این مجموعه فضای دلگیر شهر را تصویر می  کند و تنهایی انسان را. انگار انسان را سرما زده ‏است!:‏

« بیرون، شهر را به تمامی سرما زده است

شهر گوشش

به همخوانی مکرر قرن  هاست

امروز تارهای دلگیر ابرها

تا پهنۀ زمین رسیده  اند

و ترانۀ باران همۀ آن غم آوایی است

که بر می  خیزد.‏

ـ تو را سرما زده است انسان ...‏».[47]

سخن از تکرارها و پُر  گویی  های مکرر قرن  هاست و غمی کهنه و هم  سویی آسمان و زمین با این اندوه. زمزمۀ ‏باران که در بیشتر اشعار واراند به گوش می  رسد اینجا نیز فضا را آکنده از اندوه می  کند. فضا همان فضای دلگیر شعر ‏زمستان م. امید است و هشدار شاعر به انسان که سرما به جسم او نیز رسوخ کرده است.‏

در شعر «سنگفرش» نیز سخن از تنهایی انسان سرگردان است و شهر تاریک و دلمرده:‏

«دوست می  دارد او

خواب عمیق شبانۀ سنگفرش  ها و

ضرب آهنگ همیشه آرام قدم  های بی همراه را

                    

خیابان، گذر تاریک، پیاده  رو

ویترین خالی، شیشه

راز تاریک دلمرده

اینک بر سنگفرش زمزمه می  کند

تنها!‏

کافی است

‏           دوست بدار، زنی دیگر را

پس، با تبسمی ظریف

‏                        تنهای دیگری را جست و جو می  کند».‏[48]

‏ شعر «قناعت» عاشقانه  ای است که شاعر در آن خواسته  های خود را به روشنی بیان می  کند. شعر در پاریس ‏سروده شده:‏

«من از دنیا چه می  خواهم؟

 

آفتابی شیرین ‏

برگ  هایی که کوره راه را

‏                             پوشانده  اند

و همان هنگام تو را در کنارم...‏

مهتابی بر بام خانه

و بستری کودکانه

تکه نانی مقدس روی سفره...‏

 

هنگامی که حسرت قلبم را مجروح می  سازد

فقط باران

‏           باران

‏                باران!‏

 

هنگامی که مرا دوست می  داری

خجل نشدن

نور افشاندن

و کلمه  ای برای مصلوب شدن من.‏

 

من از دنیا چیزی نمی  خواهم...‏».‏[49]

‏ ‏شعر «درد» حکایت دروغ است و توهم و خشم که شاعر از آن سخن می  گوید. شب  های سپید اشاره به داستان ‏فیودور داستایفسکی است و حکایت مردی که پیوسته با رؤیا و تأسف گذشته زندگی را سپری می  کند. تنها یک بار گمان می  کند که عشقی در زندگی  اش جوانه زده و آینده  اش را دگرگون خواهد ساخت. اما این گمان نیز توهمی دردآلود است که از آن پس زندگی او را تیره  تر و تأسف  بارتر می  سازد.[50]

« آنچه گذشت

تنها درد

‏          درد جاودانه بود

 

حتی شب  های سپید داستان

آن پرتوهای پاک کم  عمر

که در گمان

‏           آتش خورشید بودند

جنگل پاییزی گیرا

خیالی بیش نبود

و اشک  های بی  گناه تو نیز

 

هیجانت

وهم و دروغ

رعشه  هایت

‏           هیچ

و حرف  های تلخت

‏                   دشنه  ای برّان

 

آه، که هیچ خشمی

نمی  تواند آرامم کند

رگ، باز است

انگارۀ زشت و ناهنجار

 

زندگی  ام جامی است

که اندک اندک پر شده است

 

ـ بیهوده سکوت مکن

هذیان مگوی‏». ‏[51]

شعر کوتاه «بادکنک» با همۀ سادگی عمیق و نگران کننده است. نگرانی از سرنوشت زمینی که بزرگ  ترین هدیۀ ‏جهان هستی به بشر است:‏

« بازی می  کرد پسرکم ‏

با بادکنک سرخش

نگاه می  کردم من

به کرۀ روی میزم

بادکنک ناگهان ‏

‏                ترکید در دستش

با شگفتی او

اضطراب انفجار نزدیک کرۀ زمین ‏

مرا در ربود».‏‏[52]

تصویرهای شاعرانۀ شعر «احساس  های موازی» بسیار زیبا و نمایانگر نهایت پختگی زبان شاعر است. او دمیدن ‏خورشید را به تولد کودکی تشبیه کرده و این را برای خود نشانه  ای می  داند و در یافتن مفهوم خویشتن تجربه  ای ‏را در تنهایی آغاز می  کند و به نخستین نقطۀ هستی باز می  گردد:‏

« بیرون پنجره

در تاریکی هنوز چسبناک شبانه

‏                                     گُر می  گیرد روز

و این نشانگر بریدن ناف خورشیدی است

‏                                     که کودک است

و از این است که دوردستان سرخ  فام می  شود

                          

در دنیا،

چه خط  هایی هستند که یکدیگر را قطع می  کنند

و چه آرزو  ها نیز

 

روحم چه کند

وقتی نمی  تواند حتی

خط ساده  ای را از انتهای کتاب قطور درد پاک کند

                          

کنار تنهایی

از میان ظلمت

تا اولین نقطۀ هستی

                     بروم

و با وجدانی آرام باز گردم

و خط ناچیز مفهوم خویشتن را باز آورم

                          

به بیرون پنجره

در تاریکی صیقل خوردۀ شب

‏                              روز روشن می  شود

و این نشانگر آن است

که دریده  اند اکنون

‏                    سینۀ شب را

و از آن است

‏            که دوردستان سرخ فام می  شود».[53]

نمونه  ای از نثر شاعرانۀ واراند را، که یادآور نثر شاعرانۀ شاعران سوررئالیست فرانسه است، می  توان در قطعۀ ‏«کافه» دید که در آن هنرمندانه به توصیف گوشه  ای از پاریس و زنان خیابانی و فروشندگان عشق دروغین می  ‏پردازد. اصل شعر در زبان ارمنی دارای ضرب  آهنگ و ظرافت  های خاص خود است اما شاعرآن را در زبان فارسی به ‏نثری شاعرانه نوشته است. در این قطعه، شاعر شوریده بی  قرار است و پیوسته به بازگشت می  اندیشد. گویا آن همه ‏زرق و برق و چراغ  های رنگی و زنان نیمه عریان و رفت و آمد  ها و سر و صدا آرامش او را بر هم زده و به تنها ‏چیزی که می  اندیشد بازگشت به سرزمینش است. به دلیل زیبایی  های کلامی و نیز واژه  های مشابه غیر ‏قابل ترجمه به زبان فارسی، متن ارمنی این شعر را نیز در اینجا می  آوریم:‏

 

Click to enlarge
 

 

« 1.

در خیابان سن دنی، عروسک  ها با چشمانی نیمه باز و بزک کرده می  ایستند. من ندا می  دهم:‏

ـ آی آلپینه، آلپینه!‏

آنها با لبان نیمه نمناک سوت می  زنند و پایشان را در هوا تاب می  دهند.‏

وارد کافه  ای آراسته و زیبا می  شوم ـ ای شاعر قرارگاه روح و عشق خود را در کجا جسته  ای؟ـ چه کسی آیا تو ‏را به دنیای این شهوات نادیده آورد. مگر تو نبودی که دیروز معبدی از اعجاز آفریدی؟ مگر عشق تو دخترکی با  ‏گونه  های برف نبود؟ اکنون بنگر تا چند بدکاره ولگرد تو را از این سنگفرش  های ممتد با خود می  برند.

با سینۀ نیمه بازشان می  خوانند تو را، پاهایشان را به زشتی تاب می  دهند. با لبان نمناک متبسم عشق   ‏می  فروشند و بین خود ناسزا می  گویند».‏

 

Click to enlarge
 

 

«2.

 وارد کافه  ای کوچک شده  ام. حرف  های انکارت را به یاد دارم.‏

ـ مادموازل خواهش می  کنم دو تا قهوه!‏

دو قهوه و لبخندی بی  معنا.‏

قهوه و شاعری تک و تنها.‏

سیگار، روزنامه و شوخی.‏

مردم  اند، این مردم  اند که با تسخیر هر بلندی و پستی در همه جا حضور دارند.‏

و در بیرون همان چراغ  های رنگین و روشن، در داخل همان لبخندهای شوق.‏

ـ آقا مایل  اید با من بیایید؟

ای پول  های معجزه  گر و مهربانم.‏

ای راه  های بی  پیرایۀ دوردست من، ای نوجوان شاداب مو طلایی، تو را در عبادتگاه رؤیایت تنها می  بینم. بیا تا تو ‏را روزی به خیابان سن دنی برم.‏

روی میز انگشتری کوچک تو با قهوه  ات همان گونه دست نخورده می  ماند. گویا رود سن امشب از جریانش باز ‏ایستاده است. بیرون می  روم ـ گنبدی را رنگ می زنند.‏[54]

زنی مو بور و لایق دوست داشتن. حرف  های انکارت را به یاد ندارم».

 

Click to enlarge
 

 

«3.

از روی پل به سوی شب می  گذرم. نور پاک روزهای من عصارۀ نارنجی لیوانی بود که با استواری بار دیگر آن ‏را از جا برداشتم.‏

در خیابان سن دنی زنان ایستاده  اند (خواهان بازگشتم، بازگشت!) آنها، عروسک  های روشن عشق دروغین، ‏همیشه با چشمان نیمه نمناک در انتظار به سر می  برند...».‏[55]  ‏

‏ ‏

پس از این تحلیل و ارائۀ نمونه  های گوناگون از شعر و نثر شاعرانۀ واراند، اینک می  توان عناصری را برشمرد که در شعر ‏او حضور پیوسته دارند و به آن رنگ و بویی ویژه و اصیل می  دهند، آن  چنان که به روشنی از اشعار دیگران متمایز ‏می  شود. نخست اینکه واراند خود را و در نتیجه، شعر خود را به درخت تشبیه می  کند و این تشبیه بارها ‏و در شعرهای مختلف او تکرار می  شود. او این را می  داند که این تشبیه که هم آگاهانه و هم ناخودآگاهانه صورت ‏می  گیرد در سه صفت درخت خلاصه می  شود، اینکه درخت زایاست و اگر با تبر نیز بر پیکرش بکوبند باز هم پاجوش  هایش ‏سربلند می  کنند. اینکه درخت ریشه در اعماق زمین و سر شاخه  هایش سر بر آسمان دارد و اینکه درخت شکوفه باران می  شود ‏و به بار می  نشیند. واراند شعر خود را زایا و ماندگار می  داند. او که از عمق اندوه و سرگشتگی  های ملت ارمن سخن ‏می  گوید، این را خوب می  داند که ضربه چنان کاری بوده که اثرش در نسل  های آینده نیز باقی خواهد ماند. ‏زایایی و ماندگاری شعر واراند در آن است که نسل  های آیندۀ ارمنیان نیز با شعر او احساس خویشاوندی خواهند ‏کرد. شعر واراند همچون درخت نه زمینی است و نه آسمانی، گویی واژه  ها در فاصله  ای میان زمین و آسمان در ‏پروازند. گاه چنان پایین می  آیند که به خاک نزدیک می  شوند و گاه چنان اوج می  گیرند که گویی میان ابرها در ‏حرکت  اند. تنوع شعر او را می  توان به درختی تشبیه کرد که میوه  های گوناگون با طعم و رنگ متفاوت دارد. چنان که ‏در آغاز این نوشته یادآور شدیم، می  توان میان این میوه  ها نقاط اشتراکی یافت. میوه  ها همه طعم عشق، ‏صمیمیت، زندگی و اندوهی ژرف دارند. این اشعار نتیجۀ مکاشفات شاعری است که به نظر می  آید بارها از ‏بیداری به رؤیا و از رؤیا به بیداری در نوسان بوده تا قطعه شعری بسراید. به نظر می  آید که او با کابوس  های ‏هولناکی دست و پنجه نرم کرده و در عالم میان خواب و بیداری حوادثی را تجربه کرده است که خود در آنها حضور نداشته اما از آن حوادث ‏چنان سخن می  گوید که انگار از نزدیک شاهد جزییات آنها بوده. این کابوس  ها روح او را به شدت آزرده و حتی در ‏بیداری نیز رهایش نکرده  اند. نتیجه این مکاشفات دردآور اشعار شاعری است که می  تواند زبان گویای ملتی باشد ‏که از کورۀ حوادث، کشتارها، دربدری  ها و تحقیرها سربلند و سرافراز بیرون آمده و با عشق و ستایش زندگی به راه ‏خود ادامه می  دهد. به نظر  می  آید که واراند برای آنکه شاعر راستین چنین ملتی باشد در مکاشفات خود بیش از ‏یک بار سیر حوادث و رنج چند هزار سالۀ این ملت را تجربه کرده است. اما از ورای تلاطم  ها و دربدری  های روحی که ‏شاعر از سر گذرانده همواره می  توان سیمای انسانی عاشق را دید که در زیر آسمانی صاف و آبی رنگ در دل طبیعت، ‏به ستایش زندگی ایستاده است. آری واراند اندوهگین را به حق می  توان شاعر صمیمی ستایشگر عشق، زندگی و ‏نگران انسان و سرنوشت او دانست.

منابع:

پور داوود، ابراهیم. یشت  ها.تهران: دانشگاه تهران، ج1. ‏

داستایفسکی، فیودور میخاییلوویچ. شب  های روشن و نازک  دل. ترجمۀ قاسم کبیری. تهران: شرکت سهامی نشر ‏اندیشه، 1346‏.

ـــــــ .شوربختان، شب  های قطبی، سربزیر. ترجمۀ یوسف حمزه  و. تاشکند: رادوگا، 1988. ‏

شاملو، احمد. کاشفان فروتن شوکران. تهران: ابتکار، 1359‏.

کاچا، واهه. خنجری در این باغ. ترجمۀ قوام الدین رضوی زاده. تهران: مازیار، 1394‏.

واراند. نجواهای فراسو. برگردان و نگارش س. کورکچیان. تهران: نکته  پردازان، 1368‏.

ــــــ . پاییز در پرواز. گزیده و ترجمۀ احمد نوری زاده. تهران: چشمه، 1383‏.

ــــــ .  بگشا پنجره  ات را. گزیده و ترجمۀ منوچهر بصیر.‏ (چاپ نشده)

ــــــ .  خون همچون خورشید. گزیده و ترجمۀ س. کورکچیان.‏ (چاپ نشده)

 

 ***

‏... اما اندوه واراند ثمر داده است...‏

گیتی خوشدل

 

گیتی خوشدل اول تیر ماه به دنیا آمد. از کودکی به شعر و آسمان علاقه داشت. در دانشکده ادبیات بیشتر شعرهایش دربارۀ گل

Click to enlarge
گیتی خوشدل

 ‏مروارید بود.‏ 

 در بهمن 1363ش، در نخستین سفرش به هند، احساس کرد به درخت بانیان دلبسته است و این دلبستگی به برگها و درختها همچنان ‏ادامه دارد...‏

نخستین کتاب او با نام روان  شناسی کمال در 1362ش منتشر شد و تا امروز 37 ترجمه در زمینۀ روان  شناسی و 8 مجموعه شعر از او ‏منتشر شده است.‏[56]

 

«باید بازماندۀ قبری را ‏

که هیچ  کس به دیدارش نمیآید

بیابی و ‏

به سان زنی مصیبت خوان

پنهانی بر آن گریه کنی».[57]

 

به راستی که واراند چنین کرده است. بر مزار گمشدۀ یکایک ایل و تبارش، در شعرهایش، گریسته است. سالها پیش در یکی از ‏کتابهای شری اورو بیندو، حکیم هندی، خواندم که گفته بود ای کاش فارسی میدانست تا شاهنامۀ فردوسی را به فارسی ‏میخواند. من هم پس از مطالعۀ شعرهای واراند، مخصوصاً نجواهای فراسو، احساس کردم چه خوب میشد اگر زبان ‏ارمنی میدانستم و این شعرها را به ارمنی میخواندم.‏

واراند حرکت میکند و پیش میرود، ایستا نیست، پویاست و این پویایی در بیشتر شعرهایش احساس میشود. آرزو ندارد چون دریا ‏بزرگ باشد، میخواهد چون رود جاری و روان باشد.‏[58]

«مردمان حقیر

           با تبر مرا شکستهاند

                اما، روییدم

چون ترانهای شفاف و شیدا و افسانهای».[59]

همین شیدایی اوست که به شعرهایش شخصیتی زنده میبخشد: او خاطرۀ تلخ تاریخ را مرور میکند، تاریخی که مدت مدیدی هم از ‏آن نگذشته است. 24 آوریل 1915م، یعنی قرن بیستم و بدبختانه هم اکنون در قرن بیست و یکم نیز شاهد نمونههایش هستیم. اما ‏واراند این غمنامه را در کودکی از مادرش شنیده است که خود از بازماندگان آن جنایت هولناک است و قطعاً این اندوه را تا آخرین ‏دم به دوش میکشد، چون آنچه در کودکی میشنویم بخشی از وجودمان میشود. اما اندوه واراند ثمر داده است و جزیی از ادبیات ‏شده است و جزیی از عنصری که بی آن زندگی یکی از اساسیترین مفاهیم خود را از دست میدهد.‏

واراند، مانند بیشتر ما انسانها، غم خود را به آه و نالههایی بیثمر تبدیل نکرده است. از آنها جاودانهترین موهبتی را که انسان میتواند ‏به زندگی پیشکش کند آفریده است.‏

شخصاً از آشنایی با واراند و همسرش خوشحالم و شادمانی افزونترم برای خواندن شعرهایش ...‏

                                                                                          آبان 1394‏

 

 ***

صد سال درد و رنج خاندان ما

واراند

ترجمۀ ادوارد هاروتونیان

آنچه در زیر می  آید، خاطراتی از واراند، شاعر ارمنی گوی ایرانی، از خویشاوندانی است که در توفان هولناک نژادکشی ارمنیان ‏جان خود را از دست دادند و یا با آواره شدن از شهر و دیار خود و از دست دادن بسیاری از نزدیکان و عزیزان، در منتهای تنگدستی و ‏بدبختی، بدون هرگونه امکان زیست، به دنبال سرپناهی در دیگر کشورها پراکنده شدند. چنین بود که افرادی از خاندان  های پدری و ‏مادری واراند به ایران پناه آوردند. آنان با گذشت سال  ها و  غلبه بر دشواری  های توان  فرسا به تدریج توانستند با محیط تازه سازگار شوند ‏و جایگاهی پیدا کنند اما عواقب نژادکشی و تأثیر شوم آن در ذهن و روح بازماندگان همچنان برجای مانده است.‏

 

Click to enlarge
والدین واراند، 1953م

صد سال تمام مصائب ملت من 

       دستانم را بست، ‏           

درد پیشینیانم را ‏

       از کودکی به دوش کشیدم

در کنار پیروزی کینه و نفرت ناروا دیدم

باید با رنج و عذاب می ساختیم، می  آفریدیم

تا شاداب می  شد و قد می  افراشت ‏

       درخت زندگی، درخت هستی.‏

‏... میراث من از سوختن ‏

       نه خاکستر

                   که گرمی آتش است ... ‏.

  

خاندان مادرم

مادربزرگ مادری  ام، ویکتوریا نعلبندیان ( ناگاشکاریان ... )، در 1908م در شهر کارین (ارزروم کنونی) به دنیا آمد. خانوادۀ او شامل مادر، پدر، برادر کوچک  تر، او و خواهر کوچکش، هِرمینه ‏‏(بِرجوهی)، در این شهر سکونت داشتند. برادر بزرگ او در پاریس دانشجوی دانشکدۀ پزشکی بود. با آغاز قتل  عام (1915م)، ‏عسکرهای عثمانی به خانۀ آنان نیز حمله  ور شدند. پدر و برادرش را، که برای تعطیلات از پاریس آمده بود، از خانه بیرون ‏کشیدند و در پای دیوار تیرباران کردند. سپس، ساکنان ارمنی را به بیرون شهر راندند. ‏

 در طول راه، برادر کوچکش، اونیک، ناپدید شد. ویکتوریای هفت ساله خواهر نوزاد خود را در بغل گرفته و همراه با دیگر رانده  ‏شدگان، به سوی مقصدی نامعلوم، رهسپار بود. در بین راه، خسته شد، خواهر قنداق پیچ  را زیر درختی گذاشت، دورش را سنگ ‏چید تا بعد برگردد و او را بردارد اما خیلی زود پشیمان شد، برگشت اما ... خواهرش نبود.‏

این فکر، که زندگی خواهر نوزاد خود را تباه کرده، همچون کابوسی در سرتاسر زندگی  رهایش نکرد. به یاد دارم که سال  ها با چشمان ‏خیره در بستر افتاده بود. همیشه می  گفت: «خدایا، خواهرم چطور شد؟ دست ترک افتاد یا کرد؟ یا طعمۀ گرگ شد؟...».‏

ویکتوریا در عراق به دخترخالۀ هم سن و سال خود وِرگینه (که ما خاله ویرکین صدایش می  زدیم) برخورد. این دو خویشاوند که در محلی ‏به نام صابونچی به هم رسیده بودند، از یکدیگر جدا نشدند. بعدها در ایران، در جلفای اصفهان، خویشاوند دیگری به نام شِرام ‏پیدا شد. مارو، دختر این شخص، اکنون در تهران، در نزدیکی  های خانۀ ما سکونت دارد. افراد خانوادۀ ما در 1988ـ 1989م اونیک، ‏برادر گمشدۀ مادربزرگم، را در سالخوردگی در گِلندِیل (لوس آنجلس) یافتند که با دختر و پسر مجرد خود زندگی می  کرد. ‏

 

پدر مادرم، آلِکسان (آقاسار، 1907 ـ 1965م)، که اهل باسِن بود؛ خواهر او، سالبی (سالویناز)؛ برادرش، مانگاسار؛ و تمامی افراد خاندان ‏او را آواره کردند. از مانگاسار دیگر خبری نرسید. آقاسار و سالبی به عراق (موصل، بصره) رسیدند. در پرورشگاه یتیمان ‏ویکتوریا و آقاسار را به عقد هم در آوردند (در نهرعمر، 21 فوریۀ 1921م) و سالبی را نیز به عقد گئورگ هارونیان، جوانی یتیم اهل ‏کارین، در آوردند. وِرگینه(یا همان خاله ویرکین) با همشهری خود، م. خومانیان، ازدواج کرد. ساقدوش این زوج خاچیک هونانیان، اهل ارزروم (از خاندان ‏ما) بود. خانواده  های نوپا از شط  العرب گذشتند و به خرمشهر و آبادان رسیدند.‏

Click to enlarge

آقاسار و ویکتوریا در کنار فرزندان،

اهواز، 1936م

پدر و مادرِ مادرم، آقاسار و ویکتوریا، چندی در اهواز، مرکز استان، ساکن شدند. مادرم، بِرجوهی، در 1934م، در این شهر ‏به دنیا آمد. آنان بعدها در کرمانشاه مستقر شدند و خانواده سر و سامانی گرفت. پدربزرگم در تمام عمر رانندۀ کامیون بود و ‏همیشه دور از شهر به سر می برد. خانوادۀ خاله ویرکین و خاله سالبی در آبادان ماندند.‏

خانوادۀ مادرم، پس از سال  ها اقامت در کرمانشاه، نخست به اراک و سپس، به تهران نقل مکان کردند. فرزندان این خانواده هامبارتسوم (‏‏1924 ـ 1975م)، بِرجوهی (1934 ـ 1990م)، تیگران (1928ـ 1961م)، کِنار (کِناریک) و هاسمیک بودند. پسری نیز داشتند که در کرمانشاه درگذشت. ‏مادربزرگم، ویکتوریا، در پی سقط جنین دچار خونریزی شدیدی شد که سلامت و تعادل جسمی و روحی  اش را به کلی ‏دگرگون ساخت. خانوادۀ آنان انسجامی نیافت. فرزندان برای کار به کویت رفتند. برجوهی، خواهر بزرگ  تر، با پدرم ازدواج کرد (‏‏1953م) و کِنار با سورِن پیوند زناشویی بست. سورن برادر ساموئل خاچیکیان، کارگردان نامی سینما بود و پدر آنان، آرسِن ‏خاچیکیان، فعال سیاسی ـ اجتماعی بود که از کشتار ارمنیان در بیتلیسِ ترکیه به زحمت جان به در برده بود. هاسمیک، کوچک  ترین خواهر، برای رهایی از بی  کسی و بی سر وسامانی، زود و با شتاب تن به ازدواج داد ‏اما ازدواج موفقی در انتظار او نبود.‏

هامبارتسوم و تیگران نیز، که از کویت بازگشتند، مانند پدر رانندۀ کامیون شدند.‏

در محیط خانه همواره حزن و اندوه، تنش و خشم حاکم بود.‏

هامبارتسوم ازدواج نکرد. ازدواج تیگران نیز ناموفق بود و رشتۀ حیات او در لحظه  های عذاب و تنهایی و محنت و خشم، در 33  سالگی و ‏در اوج جوانی، گسیخت. ‏

با آنکه مرگ فرزند جوان را از مادرشان پنهان می  کردند و می  گفتند که او در کویت است اما مادربزرگ، لابد با احساس مادری، پی به ‏واقعیت برده بود. او، که سال  ها در خوردن غذا امساک می  کرد، آنقدر نحیف شد که سرانجام در سپتامبر 1961م درگذشت.‏

 

Click to enlarge
آقاسار و ویکتوریا در کنار فرزندان، کرمانشاه، 1943م

 

هامبارتسوم زیر بار مصیبت مرگ ناگهانی و پی درپی برادر جوان و مادر به الکل پناه برد. در خانه یا در محیط  های کارگری می  خواری می  کرد. آنها همگی به آرمان حزب داشناک پایبند بودند وحتی برای تیگران گیراگوسیان، که عضو مبارز و ایثارگر حزب بود، ‏تشییع جنازۀ حزبی برگزار شد. روزی  عده  ای از کارگران و راننده  های ارمنی، که گرایش  های بلشویکی داشتند، «هامبو» را سیاه مست و تحریک ‏کردند، او به کلانتری نزدیک محل کارش رفت و به شاه و خاندان پهلوی فحاشی کرد. او را در دم بازداشت کردند و به شدت به باد کتک ‏گرفتند و به سه سال حبس «در زندان  های تاریک سازمان امنیت » محکوم کردند.‏

روزی که هامبارتسوم به خانۀ خالی پدری بازگشت ـ و ما با یک قابلمه پلو به دیدار و خوشامد او رفته بودیم ـ افراد خانواده متوجه تغییری در او ‏شدند. بررسی  های پزشکی نشان داد که وی در زندان، تحت تأثیر تزریق  های شبانه، به یک تودۀ صامت تبدیل شده است.‏

هامبارتسوم در پاییز1354ش/ 1975م، در زیرزمینی که در حیاط نه چندان بزرگ ما به وی اختصاص یافته بود، درگذشت ‏درحالی که اندوه و اعتراضی  ناگفته در چشمانش بر جای مانده بود. ‏او اغلب در خواب التماس می  کرد که شکنجه  اش نکنند. ‏

هاسمیک نیز در جوانی، در اسفند 1356ش/ 3 مارس 1978م چشم از جهان فرو بست.  او، که هنگام مرگ حدود سی سال داشت، بر اثر ‏مصرف بیش از اندازۀ قرص خواب  آور، در شبی که خانوادۀ ما را برای «شام آخر» دعوت کرده بود، درگذشت. ‏

برای مادرم، که هاسمیک را بزرگ کرده بود، خبر مرگ خواهر جوانش، که برای ازدواج دوم آماده می  شد اما ناگهان دست رد بر ‏سینۀ او گذاشته و وی را ترک کرده بودند، بسیار مصیبت بار بود. به اصرار مادرم او را با لباس عروسی به خاک سپردیم.‏

دستگاه عصبی مادرم، که از سال  ها پیش وضع نابسامانی داشت، دیگر سر و سامان نگرفت. بیش از ده سال با اوضاع روانی آشفته، ‏برای دستیابی به جنبه  های مثبت زندگی، مبارزه کرد اما گویی عذاب و ناتوانی او تواناتر بود و او، در پی برخی صدمات شدید ‏احساسی، گرفتار سرطان بدخیم نخاع شد و با مرگی عذاب  آور در شهریور1369ش/ اوت 1990م در آغوش من زندگی را بدرود گفت. او، که ‏هنوز فرصت فراوانی برای زندگی داشت، هنگام مرگ 56 ساله بود.‏

با مرگ کِناریک (در 2008م در لوس  آنجلس) فراز و فرودهای سوزناک خاندان گیراگوسیان به سرانجام رسید.‏

آری، چنین بود روزگار خاندان مادرم از ارمنستان غربی ...‏ .

 

 

خاندان پدرم‏

خاندان ملیکیان (برخاسته از پونتوس)، 250‏سال پیش از استقرار در روستای شیبِک (شیبیاک)، ابتدا از آنی به هامشِن و ‏سپس، از آنجا به شیبِک رفتند. بنابر روایتی، این خاندان از آرتساخ ( قراباغ ) به پونتوس مهاجرت کرده و از اعقاب ملوک ‏خمسۀ قراباغ بودند (نام خانوادگی ملیکیان از ملک ـ مِلیک آمده) و تخلص من، واراند، نیز برگرفته از نام واراندا، ‏ملک  نشین شوشی، است.‏

ملیکیان  ها نسل اندر نسل در کار دوختن بالاپوش (به ترکی: کورک) بودند و ترک  های محلی آنان را «کورک اوغلی» یا «کورکچی» می  نامیدند و به این ترتیب، نام خانوادگی ما کورکچیان شد. نام پدربزرگم سوکیاس بود که نام تعمیدی من نیز ‏هست. پدربزرگ او گریگور نام داشت که در کشتارهای 1895م کشته شد. هاکوب، فرزند گریگور، ‏آموزگار بود (1845 ـ 1908م، شیبِک). او دو فرزند به نام  های واهان و سوکیاس داشت. سوکیاس، که در 1884م به دنیا آمده بود، در خرداد 1325ش/ 16 ژوئن ‏‏1946م در تهران درگذشت. در آوریل 1915م خاندان 21 نفرۀ آنان در یک روز هجده کشته داد. پدربزرگ می  گفت که حتی درها و ‏پنجره  های خانه را از جا کندند. مادر سوکیاس، ایسکوهی؛ همسرش، آکابیا؛ فرزندانش، لوسیک (سه ساله) و لئون (یک ‏ساله)؛ همگی به خاک و خون کشیده شدند.‏ در آن روز شوم و هولناک، بر حسب اتفاق سه تن از افراد خاندان به نام های واهان، سوکیاس و عموزادۀ آنان هامازاسب در شیبک ‏نبودند و نجات یافتند.‏

 

Click to enlarge
خاندان پدری، خارکف/روسیه، اوایل 1930م

 

پدربزرگم، سوکیاس، پیش از کشتار (1915م) و پس از آن، در کوتائیسی (گرجستان) و  لیپِتسک (روسیه) نانوا بود. او از  لیپِتسک به خارکف ‏‏(اوکراین) رفت. در 1917م، دوباره ازدواج کرد. همسر او، واروارا (واریا) نابویچینکا، از پدری یونانی و مادری روس بود. او در 1900م  در روستای ژمریک (کیزیلوفکای کنونی) از بخش کاراسوبازار کریمه به دنیا آمده بود.‏ واریا، مادربزرگم، در خرداد1342/ 3 ژوئن 1963م در تهران به مرگ ناگهانی درگذشت.‏

آندرانیک، فرزند ارشد آنان، در 1921م بر اثر بیماری دیفتری مرد و در قبرستان خولودناگارای خارکف به خاک سپرده شد. پدربزرگم، ‏سوکیاس، که پس از سال  ها رنج و مرارت سر و سامانی یافته و با واریا بار دیگر تشکیل خانواده داده بود، صاحب چهار فرزند ‏شد: لوسیک (1921 ـ 1995م)، پدرم لئون (1923 ـ 2005م)، هاکوب (یاشا، 1925ـ 2009م) و دوباره آندرانیک (1927ـ‏‏2012م).‏

پس از انقلاب سرخ بلشویکی، پدربزرگ بازداشت شد و به اتهام «مالک» بودن به زندان افتاد. او را به شدت شکنجه   کردند و همۀ دارایی  های او را از دستش گرفتند. آنان در 1933م، از طریق باکو با کشتی به ایران مهاجرت کردند، به بندر انزلی ‏رسیدند و سپس، در وضعیت بسیار دشوار و تنگ  دستی شدید در تهران مستقر شدند. پدربزرگ ناگزیر به شغل قدیمی خود روی آورد و در ‏یک نانوایی مشغول به کار شد. خانوادۀ برادرش، واهان، در خارکف ماند. گریگور، فرزند نوزده سالۀ این خانواده، در جنگ دوم کشته شد.‏

با تلاش پیگیر و از خودگذشتگی رفته رفته وضع زندگی خانوادۀ پدربزرگ رو به راه شد و فرزندان نیز در زمینه  های ‏علمی و ورزشی به موفقیت  هایی دست یافتند. اما بیم از دست دادن و نابود شدن هیچ  گاه آنان را رها نمی  کرد و تازه  ترین ـ و ‏امیدوارم آخرین ـ قربانی آن کارِن، تنها عموزاده  ام، بود که با وجود بلوغ جسمی و سن وسالش بیش از اندازه به پدر دلبستگی ‏داشت و غیبت همیشگی او را تحمل نمی  کرد. وی دو، سه سال پیش در جوانی، در شب عید پاک به مرگ ناگهانی از دنیا رفت.

رنج  ها، عذاب  ها، ناامیدی  ها، غم  ها و هراس  های خانوادۀ ما کم نبوده، حتی بسیار زیاد هم بوده است. ‏

اما، چاره چیست و پاسخ  گو کیست؟

ما به نوبۀ خود کوشیدیم خوددار باشیم.‏

گفتنی  ها هنوز بسیار است ... .

                                                      31 اوت 2014م، تهران

 

 ***

پیام دکتر کارن خانلری، نمایندۀ مسیحیان ارمنی شمال کشور در مجلس نهم

 

حضور خواهر بزرگوارم سرکار خانم آراکلیان،

سردبیر محترم فصلنامۀ پیمان،

با درود بیکران به شما و سایر عزیزان هیئت تحریریۀ پیمان،

بسیار خوشحالم که چهل و پنجمین سال فعالیت ادبی واراند در حیطۀ توجه فصلنامه قرار ‏گرفته است. این موضوع، نه تنها از نظر پرداختن به ادبیات و شعر جامعۀ ارمنیان ایران حائز اهمیت ‏است بلکه نوعاً موجبات مباهات هر ارمنی و هر ایرانی را فراهم میآورد.‏

بسیاری از ما در دوران نوجوانی و جوانی در جوی آکنده از آهنگهای دلنشین خوانندگانی ‏همچون آندره دنیک، دچار عواطف عشقی شدهایم، نواهای عاشقانه سر دادهایم و دختران مورد علاقه‏مان را به پیست رقص و پایکوبی دعوت کردهایم، بدون آنکه بدانیم شاعر بسیاری از این آهنگها ‏واراند است.‏

بسیاری از ما در همین دوران در پرتوی آهنگهایی از چنین خوانندگانی، درگیر تلاطمات ‏فکری عدیده برای اعتقاد به ارزشهای والای انسانی همانند خداپرستی، نوعدوستی، عدالتخواهی، آزادمنشی و وطندوستی بودهایم، بدون آنکه بدانیم انواری زیبا از این تفکرات و ارزشها ‏را واراند با صنعت شعر تأثیرگذارش بر ما تابان میساخته است.‏

توجه ما طبعاً آواز بود و نه آوازهخوان...‏

بعدها فهمیدیم که آوازهخوان چه کسی است و هم اوست که در سالهای نوجوانی و جوانی در ‏کنار ما بوده است و چه پرمعناست کار آوازهخوانی که بدون سنگینی حضورش، کلامش را ساطع ‏میکند.‏

یکبار از او شنیدم که میگفت برای رصد دوردستها نخست باید نگاهی به پیرامون ‏انداخت. واراند عمیقاً به این موضوع اعتقاد داشت. ما اشعارش را از اکناف شنیدیم و آواهایش را از ‏دوردست به گوش جان خریدیم...   ‏

با احترام ‏

کارن خانلری

نمایندۀ مسیحیان ارمنی شمال کشور در مجلس نهم

نهم آذرماه 1394‏

 

پی‌نوشت‌ها:

1- University of California, Los Angles (UCLA)

2-In the Beginning Was the Word

3-واراند، «صمیمیت»، پاییز در پرواز (تهران: چشمه، 1383)، ص 54‏.      

4-«ترانۀ درخت»، همان، ص82.      

5-«شاعران»، همان، ص 44‏.         

6-‏ابراهیم پورداوود. یشت  ها (تهران: دانشگاه تهران، 1356)، ج1، کردۀ 1، بند 7، ص 237‏.

7-همان، کردۀ 2، بند 11، ص 239‏.  

8-همان، کردۀ 3، بند 13، ص 239‏. 

9-همان، کردۀ 19، بند 78، ص 267‏.

10-همان، کردۀ 21، بند 85 ، ص 271‏.        

11-همان، کردۀ 30، بند 127، ص 297‏.        

12-همان، کردۀ 30، بند 128، ص 297‏.         

13-همان، کردۀ 30، بند 129، ص297‏.          

14-همان، کردۀ 28، بند 120، ص 293‏.         

15-جانوری آبی که در فارسی آن را بیدستر، در فرانسه ‏Castor، در انگلیسی ‏Beaver، و در روسی ‏Бобр‏ می  گویند و آن را به خاطر پوست و غده چربی ‏خوشبویی که زیر دمش است شکار می  کنند.      

16-واراند، «سرود شخصی»، نجواهای فراسو، برگردان و نگارش س. کورکچیان (تهران: نکته  پردازان، 1368)، ص 78‏.  

17- «پنجره  ات را بگشای»، همان. ص 86 ‏. 

18-واراند، «آواز سال نو»، پاییز در پرواز، ص 25‏.         

19- « باران دیرهنگام»، همان، ص 5‏.

20-«هق  هق»، همان، ص 19‏.

21- « صمیمیت»، همان، ص 55‏.

22- «پیانو»، همان، ص 87‏.

23-واهه کاچا، خنجری در این باغ، ترجمۀ قوام الدین رضوی زاده (تهران: مازیار، 1394). ص 568‏.     

24-وارند،  «اندوه»، همان، ص145. 

25- «سوی بی  نهایت  ها»، همان، ص 95‏. 

26- «باور»، همان، ص 107‏.          

27- «آواز سال نو»، همان، ص 24 و 25‏.       

28-«عصر هنگام»، همان، ص 91‏.   

29-«محله»، همان، ص 93‏.          

30-«من دلم می  خواست»، همان، ص 130‏.           

31-«باززایی»، همان، ص 111‏.      

32- «عروسک»، همان، ص 135‏.    

33-«پیغام دوم»، همان، ص 138‏.   

34-«شعر بارانی»، همان، ص 149‏. 

35-«در کنج خلوت»،  همان، ص 160‏.         

36-«ترانه  ای برای خاک»، همان، ص 162‏.  

37-«من آن یگانه ارمنی  ام»، همان، ص 164‏.          

38-احمد شاملو، «با چشم  ها ...»، کاشفان فروتن شوکران(تهران: ابتکار، 1359)، ص 32 ـ 34.    

39-واراند، « تو هنوز نمی  دانی، وقتی باران ببارد ‏به یاد من باش»، بگشا پنجره  ات را، ترجمۀ منوچهر بصیر (چاپ نشده).     

40- « عزیزم آلوده به گناهی»، همان.         

41- « قصیده»، همان.      

42-«آهسته و آرام»، همان.          

43-« پرسش»، همان.     

44-«رازگشایی»، همان.   

45- «عجیب»، همان.       

46-«بودن یا نبودن»، همان.          

47-واراند، « تصویر»، خون همچون خورشید ترجمۀ سوکیاس کورکچیان (چاپ نشده).       

48-«سنگفرش»، همان.   

49-«قناعت»، همان.        

50-فیودور میخاییلوویچ داستایفسکی، شب  های روشن و نازک دل، ترجمۀ قاسم کبیری (تهران: شرکت سهامی نشر ‏اندیشه، 1346‏).

51- «درد»، همان.           

52-«بادکنک»، همان.       

53- «احساس  های موازی»، همان.           

54-اشاره به تابلو نقاشی  هایی که نقاشان محلۀ مونمارتر در شمال پاریس از گنبد کلیسای قلب مقدس می  کشند.     

55-«کافه»، همان.          

56-از آلبوم چه بخوانمت ای دوست، شعر و صدای گیتی خوشدل.

57-واراند، نجواهای فراسو، برگردان و نگارش س. کورکچیان (تهران: نکته  پردازان، 1368)، ص 108‏. 

58-همان، ص57.

59-همان، ص63.




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 48668