نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

نـاردوس، روان  کاو توانمند قهرمانان داستان  های خویش. تحلیلی بر رمان آمالیا

نویسنده: دکتر قوام الدین رضوی زاده

 

Click to enlarge
     

 

نام کتاب:آمالیا ‏                               

نویسنده: ناردوس

مترجم: احمد نوریزاده

مشخصات نشر:  تهران، نشر آبی

سال نشر:1379ش

تعداد صفحات: 263

شمارگان: 3000 نسخه

 

اشاره

Click to enlarge
ناردوس

احمد نوری زاده، روشنفکر برجسته، محقق زبان و ادبیات ارمنی، شاعر پارسی گویی که به زبان ارمنی هم شعر سروده ‏و دو مجموعۀ شعر نیز به این زبان دارد، در دنیای ترجمه نیز توانایی  های خود را بارها نشان داده است. دربارۀ این ‏هنرمند سخن بسیار است و گوشه ای از آن در شبی که برای بزرگداشت او برگزار شد به اطلاع شرکت کنندگان در ‏مراسم رسید. شوربختانه، این ادیب گران  قدر لحظه های دشواری را سپری می  کند و فعالیت های هنری اش متوقف ‏شده اما آخرین اثری که حاصل تلاش و قدرت قلم اوست، اینک پیش روی ماست که در این گفتار بدان می پردازیم. امید ‏است که روزی دوباره شاهد فعالیت  های ادبی و هنری این ادیب توانا باشیم.‏

میکائل هـوهانسـیان،[1] با تخـلص ناردوس، یکـی از بـزرگ  تـرین نویسندگان ارمنـی است که در اغلب آثارش زندگی طبقۀ ‏متوسط و روشنفکر ارمنـی ساکن تفلیس را در قرن نوزدهم به تصویر مـی  کشد. نباید فراموش کرد که در قـرن نوزدهـم و ‏اوایل قرن بیستـم میلادی، شهر تفلیـس یکـی از بزرگ  ترین مـراکز تجـمع و زندگی ارمنـیان بوده است. کتابخـانه  ها، سالن های تئاتر ‏و کنسرت، مدرسه  ها و مراکز آمـوزش عالـی که بسیاری از نویسنـدگان و هنرمنـدان ارمنـی از آنها فارغ  التحصیل شدند، در ‏شـهر تفلیـس جای داشت. جای تأسف است که اینک کشور گرجستان در ادامۀ سیاست  های ارمنی زدایی خود، که پس از ‏استقلال در پیش گرفته، وجود چنین مراکزی را که بنیان گذاران آنها ارمنیان بوده  اند، انکار می  کند. حتی، کلیساها و ‏مراکز مذهبی ارمنیان، که در خاک گرجستان پراکنده بوده  اند، نیز از این قاعده مستثنی نبوده است. آثار نویسندگانی ‏همچون ناردوس، گویای این حقیقت است که فضای فرهنگی شهر تفلیس به ویژه، در دهه  های پایانی قرن نوزدهم میلادی، با ‏نفس هنرمندان و ادیبان ارمنی گرم بوده است.‏

‏ عنوان اصلی رمان آمالیا[2]در زبان ارمنی، زازونیان[3] است و قهرمان زن رمان اِما[4] نام دارد. این دو نکته را مترجم ‏در مقدمۀ رمان توضیح داده و عنوان رمان و نام قهرمان زن رمان را برگردانده است. این تغییر معقول به نظر نمی  رسد. ‏اگر ناردوس عنوان رمان خود را زازونیان‏ گذاشته، به این خاطر بوده که خواسته است بر شخصیت قهرمان مرد رمان ‏تأکید کند، در حالیکه با گرداندن عنوان رمان به آمالیا (و نه اما)، مترجم خواست نویسندۀ اثر را نادیده گرفته و تأکید ‏خود را بر شخصیت قهرمان زن قرار می  دهد و این با خواست ناردوس در تضاد است. خوانندگان خود به درستی در ‏خواهند یافت که چرا ناردوس، زازونیان، شخصیت قوی، فداکار و پاک  باختۀ رمان، را محور اثر قرار داده و نام او را بر ‏رمان خود نهاده است. رمان آمالیا اثری عمیق و به شدت تأثیرگذار است که در اینجا به تحلیل آن می  پردازیم.‏

 

‏ رمان آمالیا در 1890م نگارش یافته و توصیفی که ناردوس از شهر تفلیس ارائه می  دهد، آن را مانند یک شهر ‏اروپایی نشان می  دهد. می  دانیم که گرجستان در طی دورۀ دوم جنگ  های ایران و روس، یعنی در 1826ـ 1828م و به دنبال عهدنامۀ ترکمانچای، از ایران جدا شده است. بنابراین، در طول بیش از شش دهه، شهر تفلیس، مرکز ‏گرجستان، چهره  ای غیر شرقی و اروپایی یافته است.‏

رمان با توصیف زندگی خانوادگی دکتر زاکار مارگوسیان[5] و همسرش اِما یا به همان صورت که در متن فارسی ‏رمان آمده، آمالیا و پسر کوچکشان آرام[6] آغاز می  شود. در یک روز تعطیل که زاکار و آمالیا و آرام برای قدم زدن به ‏گردشگاه شهر رفته  اند، حادثه  ای، به ظاهر ساده، رخ می  دهد که از آن پس مسیر رمان را تعیین می  کند. به توصیف ‏به ظاهر سادۀ ناردوس توجه کنیم:‏

«‏ ... زن و مرد در حالی که دست در دست هم داشتند و آرام کوچولو پیشاپیش آنها راه می  رفت، در گردشگاه ‏شهر سرگرم قدم زدن بودند.‏

‏ روز تعطیل بود و هوا دلپذیر و خوب. شمار زیادی از مردم که برای تفریح به گردشگاه آمده بودند، سرگرم قدم ‏زدن بودند. در اینجا، زیر درختان جوانه زده و در کنار چمن  های سبز براق نو  رُسته، می  شد نیروی حیات  بخش ‏بهار را بیش از پیش احساس کرد و از گرمای آفتاب حسابی لذت برد. هوا بی  اندازه پاک و تازه و درخشان بود.‏

‏ زاکار، که عادت به پُرحرفی داشت، مشغول تعریف کردن چیزی برای زنش بود که ناگهان مردی که به طرز ‏دلنشینی لباس پوشیده بود و کلاه سیلندر برسر نهاده بود و از رو به رو به طرف آنها می  آمد، توجهش را جلب کرد. ‏سکوت کرد و متعجب به مرد خیره شد. به نظرش چنین آمد که آن مرد را می  شناسد...‏». [7]

‏ در ارتباط با آنچه دربارۀ تغییر چهرۀ شهر تفلیس گفته شد، اگر توجه کنیم که سال 1890م برابربا 1269ش، ‏مصادف با سال  های پایانی حکومت ناصرالدین شاه قاجار‏[8]در ایران بوده و طبق روایت تاریخ های اجتماعی شهر ‏تهران و به ویژه، تحقیقات ارزندۀ زنده یاد جعفر شهری، تنها تفریح  گاه  های عامۀ مردم پایتخت در آن زمان سر قبر ‏آقا، شاهزاده عبدا لعظیم، باغ سراج الملک در شهر ری و تکیۀ دولت برای برگزاری مراسم تعزیه بوده است،[9] می  توان ‏به تفاوت فاحش فضای شهر تفلیس با شهر تهران پی برد. ضمناً پوشش مردان و زنان در همین توصیف کوتاه نشان ‏می  دهد که شهر تفلیس چهره  ای اروپایی داشته است.‏

‏ مردی که توصیفی از پوشش او در متن آمده آرسن زازونیان،[10] از دوستان قدیمی زاکار است که چندین سال ‏است یکدیگر را ندیده  اند. دیدار زاکار و همسرش با زازونیان یک نقطۀ عطف در رمان به حساب می  آید زیرا ‏زندگی آرام و بی  دغدغۀ خانوادۀ مارگوسیان پس از این دیدار، رفته رفته دگرگون می  شود. زاکار و آرسن دوران ‏دبیرستان را با هم گذرانده و دوستانی بسیار صمیمی بوده  اند. زاکار سخت شیفتۀ شخصیت آرسن است زیرا ‏خاطراتی که از دوران تحصیل دارد از آرسن یک قهرمان و شخصیتی آرمانی ساخته است که پیوسته به معتقدات ‏خود وفادار است. اعتقاداتی که از او نه تنها چهره  ای جزم  اندیش ارا ئه نمی  دهد بلکه برعکس انسانی واقع  گرا را ‏پیش روی ما قرار می  دهد که پیوسته حرکتی رو به جلو و در جهت مصالح جامعه دارد. در ابتدای رمان چنین به ‏نظر می  آید که آرسن، با توجه به املاکی که به او به ارث رسیده، مردی بی  قید و راحت  طلب است که پیوسته در ‏حال سفر و خوش  گذرانی است اما روند طبیعی داستان ما را در برابر حقایق تلخ و ناگواری قرار می  دهد که از زازونیان ‏چهره  ای درد کشیده و ستمدیده پیش رویمان می  نهد که به هیچ  روی نمی  توانیم در برابرش بی  تفاوت باشیم. هر‏چه رمان پیش  تر می  رود، شخصیت نیرومند و انسانی زازونیان بیشتر نمایان می  شود و به درستی می  توان ‏تشخیص داد که چرا ناردوس، شخصیتی مانند زازونیان را محور اصلی رمان خود برگزیده است. آنچه رمان را در ‏روند تکاملی خود به سوگنامه  ای تبدیل می  کند، حوادث پیش  بینی نشده و کاملاً اتفاقی   است که شخصیتی ‏فرهیخته و دوست  داشتنی مانند زازونیان را رفته رفته به فاجعه  ای درد  آور نزدیک می  کند. ‏

‏ برخورد کاملاً تصادفی زاکار با زازونیان درگردش  گاه و معرفی او به همسرش آغاز روابطی است که با آمدن ‏زازونیان به خانۀ مارگوسیان  ها در عصر همان روز شکل می  گیرد و در همان دیدار است که زازونیان به آنها خبر از ‏سفری می  دهد که در پیش دارد:‏

«‏ ـ ... دارم می رم ده. تو که می  دونی. من اونجا یک عالمه ملک و املاک دارم که بهم ارث رسیده. چند نفر از ‏افراد فامیل با سوء  استفاده کردن از غیبت من اون ملک و املاک رو تقریباً بالا کشیدن. دارم می  رم که جلوی این ‏کارشونو بگیرم. مدتیه که بر ضدشون اقامۀ دعوا کرده  ام و دارن به پرونده رسیدگی می  کنن».‏[11]

‏ نخستین ملاقات بر آمالیا تأثیری خاص می  گذارد، به طوری که او خود نمی  تواند این تأثیر را ارزیابی کند:‏

‏ «چهار روز پی در پی از زازونیان خبری نشد. آمالیا غمگین بود اما خودش هم علت را نمی  دانست. وقتی تنها ‏می  شد یا زمانی که به کارهای خانه سرگرم می  شد و یا کتاب می  خواند افکار او بی  اراده متوجه زازونیان می  شد ‏و با خود می  اندیشید:‏

, ـ نه. آدم خیلی عجیبیه. گاه خیلی مرموز به نظر می  آد، گاه صاف و ساده نشون می  ده ... اصلاً نمی  شه ‏فهمید واقعاً چه جور آدمیه. در حالی که زاکار اصرار داره بقبولونه که آدم شریف و فهمیده  ایه و ... خیلی پاک و ‏مقدسه. پاک و مقدس کدومه ... آدمی که کلاه سیلندر سرش می  ذاره مگه مقدس می  شه؟ ـ و خود به خود ‏می  خندیدـ  اما وقتی لبخند می  زنه یا می  خنده من خیلی خوشم می  آد... مخصوصاً، طرز نشستنش، طرز نشستنش خیلی ‏معرکه  اس. با بالا تنۀ راست و افراشته و کمر کشیدۀ شق و رق و با شکوه می  شینه. هیچ  وقت به پشتی صندلی ‏تکیه نمی  ده. دست  هاش رو هم خیلی راحت و آزاد می  ذاره روی پاها...»‏. [12]

‏ ویا:‏

«‏ زن خدمتکار از اتاق خارج می  شد و آمالیا در حالی که می  کوشید تصویر زازونیان را از افکارش بزداید، بنای ‏فکر کردن به چیزهای دیگر را می  گذاشت. اما به محض این که صدای درشکه از بیرون شنیده می  شد، او از جایش ‏بر می  خاست و به طرف پنجره می  رفت. ولی تا می  دید که زاکار تنهاست دوباره بر می  گشت و سر جای اولش ‏می  نشست».‏[13]

‏ بدین ترتیب، آمالیا از نخستین لحظه  های آشنایی با زازونیان تمام حرکات او را زیر نظر می  گیرد. چهار روزی ‏که زازونیان به دنبال کارهای اداری خویش است و به خانۀ مارگوسیان  ها نمی  رود، آمالیا غمگین است و بی  اختیار ‏به زازونیان می  اندیشد. پس از چهار روز، که زاکار و آمالیا او را از هتل به خانۀ خود می  آورند و زازونیان دربارۀ ‏پرونده و دادگاه سخن می  گوید، باز هم توجه آمالیا بیشتر به خود زازونیان است تا به صحبت  های او: ‏

«‏ با آنکه آمالیا به قضیۀ دادگاه و پرونده چندان اهمیت نمی  داد اما سعی می  کرد با دقت و توجه به حرف  های ‏او گوش بسپارد. بی  وقفه و با آرامش، مانند یک شنوندۀ علاقه  مند و دقیق که به صورت متکلم چشم می  دوزد، به ‏چهرۀ زازونیان چشم دوخته بود. اما به رغم توجهی که به حرف  های او نشان می  داد، بیشتر به خود او فکر می  کرد ‏تا به حرف  هایش. به همین دلیل هم در تمام مدتی که زازونیان حرف می  زد او ساکت بود».‏[14]

‏ آمالیا با بودن در کنار زازونیان و یا فکر کردن به او احساس خوب و در عین حال دلشورۀ گنگی دارد که هنوز ‏سرچشمۀ آن را نمی  داند:‏

‏« آمالیا به شانۀ شوهرش آویخته بود و زازونیان در کنار او، سه نفری در خیابان گولووینسکی[15]‏ در حال قدم زدن ‏بودند. هر سه  شان هم سر حال بودند و احساس شادابی و نشاط می  کردند. به ویژه آمالیا سرخوشی غریبی احساس ‏می  کرد. در عین حال، دلشورۀ شیرین وگنگی بر قلب او چنگ می  زد که معمولاً مواقعی که انسان با رنج و عذاب ‏شیرینی چیز مبهمی را که خودش هم نمی  داند چیست، آرزو می  کند؛ به سراغش می  آید و خودش هم نمی  تواند ‏دلیل آن را درک کند ...‏ ».‏[16]

‏ آمالیا هیچ  گاه شادی خود را از دیدار با زازونیان پنهان نمی  کند و نظر خود را بدون پرده  پوشی می  گوید:‏

«‏ هرچند که ما رفت و آمد زیادی نداریم و با کسی اُخت نیستیم و از زندگی در انزوا هم گله  ای نداریم، اما ‏همیشه از زیارت شما خوشحال می  شیم».‏[17] ‏ ‏

‏ همین احساس در زازونیان هم هست به طوری که:‏

«‏ زازونیان پس از آنکه با زاکار و آمالیا خداحافظی کرد به طرف هتل به راه افتاد ... پیش از آنکه از خانم و آقای ‏مارگوسیان جدا شود خیلی سرحال بود و احساس خوبی داشت اما پس از آنکه از آنها جدا شد، لحظه به لحظه ‏به گونۀ نا محسوسی در فکر فرو رفت و مکدر شد و اندوه ملایمی بر او مستولی گشت. خودش هم علت فکر و ‏اندوهش را نمی  دانست و سعی هم نمی  کرد علت آن را بداند. پنداری مستولی شدن فکر و اندوه امری طبیعی بود ‏و جور دیگری هم نمی  شد...‏ ‏».‏[18]

‏ در این میان، توصیف ناردوس از خیابان  های تفلیس در دل شب بسیار زیبا و قابل تعمق است و انسان را بی  ‏اختیار در مقام مقایسه با خیابان  های شهر تهران در آن مقطع زمانی قرار می  دهد: ‏

«‏ ... هنگام راه رفتن نه چیزی را می  دید و نه به کسی اعتنایی داشت. تنها گهگاه سرش را بالا می  گرفت و در ‏چنین مواقعی فقط قادر می  شد مانند کسی که چرت   می  زند و خواب  های منقطع می  بیند، به گونه  ای گنگ و ‏مبهم درختانی را که با شاخه  های لخت و عورشان این طرف و آن طرف خیابان و پیاده  رو  ها سیخ و بی  حرکت ‏ایستاده بودند، پنداری در هاله  ای از مه، ببیند. چراغ  های روشن پُرشمارِ حاشیۀ خیابان نیز در هاله  ای از مه ‏پوشیده شده بودند و نور کم سویی می  پراکندند. درشکه  ها با چراغ  های لرزانِ سوسو زن خود با شتاب می  گذشتند و چرخ  هایشان با چغ  چغ  های یک  ریز خود سکوت خیابان را می  شکستند و او آدم  هایی را می  دید که ‏دست در جیب، از کنارش عبور  می  کردند...‏». [19]

‏ زازونیان به احساسی می  اندیشد که از آن پس در وجود او شکل می  گیرد و گرچه خود به درستی ریشۀ آن را ‏نمی  داند، اما آغاز این احساس تازه و ناشناخته را به خوبی درک می  کند. ناردوس در توصیف حالات روانی زازونیان ‏و آمالیا، بی  شک استادی تواناست و پیدایش و تکامل عشق و پیامد  های روانی آن را در وجود انسان با ‏ریزه  کاری  های استادانه و بی  بدیل به تصویر می  کشد:‏

‏« تا آن روز توجه چندانی به دوست قدیمی  اش و همسر کم سن و سال او نداشت. حتی روز اولی که با آنها آشنا ‏شده بود، زیاد گرم و دوستانه از آنها استقبال نکرده بود و میل و علاقۀ زیادی برای دیدار مجدد از خود نشان نداده ‏بود؛ و سعی کرده بود به رابطه  اش با آنها ظاهری معمولی و تشریفاتی بدهد و از درِ دوستی و صمیمیت وارد نشود. ‏اما غروب آن روز، وقتی زاکار به گونه  ای غیر مترقبه وارد اتاقش شد و به او اطلاع داد که همسرش در خیابان منتظر ‏است و او به مهتابی آمد و دید آمالیا توی درشکه در انتظار نشسته است، ناگهان احساس تازه  ای در قلبش پا ‏گرفت. خودش هم به درستی نمی  دانست این احساس تازه پا احساس سپاسگزاری و قدردانی است یا احساس ژرف ‏احترام؟ فقط احساس کرد که از آن لحظه به بعد دیگر با آن نگاه معمولی پیشین به آمالیا نمی  نگرد. بلکه جوری ‏دیگر و با نگاهی به او می  نگرد که معمولاً انسان به یک دوست بسیار صمیمی و همدل می  نگرد. سپس، وقتی روی ‏پله  ها به استقبال آمالیا رفت و از او دعوت کرد که به اتاقش بیاید، گونه  ای غرور گرم و پاک بر او چیره شد. گویی ‏خودش را لایق نمی  دانست که زن کم سن و سال زیبا و ظریفی بر او منت نهاده و به دیدارش بیاید. پنداری چشم  هایش تازه باز شدند و او با تعجب پی برد که آن زن دارای چه جنبه  های جذاب و شایستۀ توجه و التفاتی ‏است».‏[20] ‏ ‏

‏ احساسی مشابه هم در آمالیا هست که از دیدن زازونیان و گفت و گو با او به وجد می  آید و این را می  توان در ‏جای جای رمان دید:‏

«‏ ... یقین داشتن براین موضوع که در آنجا، در اتاق مجاور، زازونیان پیش شوهرش نشسته است و او هر آن که ‏دلش خواست می  تواند برود و قیافۀ خردمندانۀ او را ببیند و مثل قبل با او بحث و گفت  وگو کند، قلب او را مالامال ‏از سعادتی بی  کران می  کرد».‏‏[21]

‏ ناردوس روحیۀ آمالیا را نیز در این دیدارها با استادی تصویر می  کند:‏

«‏ شب همان روز آمالیا در اتاق کوچک خود تنها پشت میز نشسته و داشت با بافتنی  اش که نیمه  کاره رها کرده ‏بود، ور می  رفت. دست  هایش مشغول کار بافتن بودند اما ذهنش به طور کامل درگیر اندیشیدن به اتفاق  های آن ‏روز بود. از سر صبح، به محض اینکه از خواب بیدار شد، اولین فکری که به ذهنش خطور کرد آمدن زازونیان بود ‏که می  بایست آن روز مهمانشان می  شد. آگاهی از این موضوع یک جور نشاط و شادمانی خاص به او تلقین می  کرد که در گذشته برایش بیگانه بود: انتظار می  کشد. یک بند به این طرف و آن طرف سرک می  کشد. هر چند ‏که یقین دارد زازونیان صبح به این زودی نخواهد آمد. هر چه بیشتر انتظار می  کشد و با بی  قراری به همۀ سوراخ ‏سنبه  های خانه سرک می  کشد و از پنجره به بیرون نگاه می  کند به همان میزان بی  قرارتر می  شود. سرانجام، او ‏پیدایش می  شود و از درشکه پیاده می  گردد. می  آید و می  نشیند. مثل همیشه شق و رق با کمر کشیده و ‏افراشته. آمالیا بی  اختیار دست بر سینه می  نهد تا مگر قلبش را، که مانند یک پرندۀ اسیر به دیوار سینه سر می  ‏کوبد، مهار کند. در همان حال احساس می  کند که خون چگونه در رگ  هایش با سکر و لذت می  جوشد و می  خروشد و به گونه  هایش می  زند. با شتاب از پنجره دور می  شود و خودش را در برابر آیینه می  یابد که ایستاده ‏است و در خود می  نگرد. چهره  ای زیبا و ظریف با لبخندی سعادت  آمیز از درون آیینه به او نگاه می  کند. بعد از ‏آیینه فاصله می  گیرد و گویی به سوی در پر می  گشاید. در هال با زازونیان رو در رو می  شود و احساس می  کند ‏که لبخند چهره  اش را بیش از پیش زیبا و درخشان کرده است. به گرمی دست زازونیان را می  فشارد و از او دعوت ‏می  کند به سالن پذیرایی وارد شود. آنها رو به روی یکدیگر می  نشینند. اینک همه چیز در برابر چشمان اوست. ‏چهرۀ مردانۀ زازونیان، چشمان فرهیختۀ او که نگاهی به غایت شفاف و غیر قابل نفوذ دارند، حرکات هوشمندانه  ‏اش، صدای آرام و جذابش، لبخند ملایم و دلنشین  اش که آن همه به چهرۀ او می  سازد، پیشانی پهن و متفکرانه  ‏اش، خندۀ آرام و لرزانش که پنداری پردۀ اندوهباری را از چهره  اش پس می  زند و دنیای درون او را با تمام جنبه  های نیکویش به نمایش می  گذارد... آن بحث و گفت و گویی که پیش از آمدن زاکار بین آن دو در گرفته بود ‏چه شیرین بود...».‏ [22]

‏ صفات نیک و ظاهر برازندۀ زازونیان، چنان آمالیا را شیفته کرده که رفته رفته و ناخودآگاه احساس ناخوش  آیندی نسبت به زاکار به او دست می دهد اما از این احساس شرمنده می  شود:‏

«‏ زاکار در رختخواب خودش به خواب عمیقی فرو رفته بود. خوابش چنان عمیق بود که حتی اگر توپ هم در ‏می  کردند شاید از خواب بیدار نمی  شد. نور چراغ به صورت او می  تابید. آمالیا بی  اختیار در برابر بستر او ایستاد و ‏با دقت بنا کرد به ورانداز کردن قیافۀ زاکار. خدای بزرگ. عجب دماغ گنده  ای دارد. به طرز وحشتناکی دماغش ‏گنده است ... ببین چطور پره  های دماغش بدقواره باز و بسته می  شوند و با خروپف زننده  ای نفس را به درون می  کشند ... پیشانی  اش چقدر بدریخت و کوتاه و باریک است ... ریش و سبیلش را نگاه کن. ابروهایش ... موهای سرش ‏چقدر بد وِز شده است ... قیافه  اش ...‏

‏ احساس بد و ناخوشایندی مانند یک دزد به قلب آمالیا خزید و او بی  اراده و با اشمئزاز از شوهرش روی ‏گرداند. اما بلافاصله، پنداری از روی غریزه، دریافت که این احساس چیز خوبی نیست و در باطن از دست خودش ‏غیظش گرفت و احساس ناخوانده را در درون خود خفه کرد».[23]

‏ ناردوس، افکار و احساسات آمالیا را پس از این اتفاق به ظاهر ساده و دور شدن روحی او از همسر و پسر ‏کوچکش مانند یک روان  کاو زبردست با جزئیات شرح می  دهد:‏

‏« ... یک احساس سنگین و تلخ قلب او را در چنگ می  فشرد. به وضوح احساس می  کرد که آن اشتهای ‏همیشگی که هنگام صرف صبحانه در خود سراغ داشت، از میان رفته است. حتی قادر نبود استکان چای را با میل و ‏رغبت بر دهان برد. دیگر از شوخی  ها و سر به سر گذاشتن  های شوهرش خوشش نمی  آمد. حتی سر صبح وقتی ‏که لباس  های آرام کوچولو را به تنش می  کرد، با آن شوق و محبت مادرانۀ همیشگی گردن او را در ناحیۀ زیر چانه ‏نبوسید. کاری که هر روز هنگام پوشاندن بچه انجام می  داد. چند بار به بهانه  های واهی سر نوکر و کلفت داد ‏کشید و این کاری بود که پیش  ترها هیچوقت انجام نمی  داد...‏ ».[24]

‏ ناردوس در این رمان شخصیت دیگری را نیز به ما معرفی می کند که گرچه شخصیتی به ظاهر حاشیه  ای ‏است اما به ویژه در بخش  های پایانی رمان بیشتر خود را نشان می  دهد. او سرهنگ زاگورسکی[25]‏ و از همشاگردی  های سابق زاکار و زازونیان است. یک بار که آمالیا و زازونیان در پیاده  روی عریض مقابل مجلس سنا قدم می  زنند، ‏زاگورسکی از مقابل می  آید و به او سلام نظامی می  دهد اما زازونیان، وانمود می  کند که او را ندیده و در نتیجه به ‏سلام او پاسخی نمی  دهد. این اتفاق البته از چشم تیزبین آمالیا پنهان نمی  ماند. آمالیا در این هنگام روحیۀ ‏زازونیان را کاملاً زیر نظر می  گیرد:‏

«‏ ... آمالیا مطمئن بود که او مرد نظامی را به خوبی دیده است، اما عمداً نخواسته است به سلام او پاسخ دهد. لذا ‏بی  اراده با کنجکاوی در چهرۀ زازونیان دقیق شد و دید او دستپاچه و اندوهگین است. مردی که چند دقیقه قبل ‏آنقدر صاف و ساده و قابل درک بود، اکنون با چهرۀ مشوش و اندوهبارش به اندازه  ای مکدر و اسرار  آمیز به نظر ‏می  آمد که آمالیا فکر کرد به هیچ وجه نمی  تواند در روح او رخنه کند و دریابد که در جان او چه آشوبی برپاست. ‏اما تغییری که در زازونیان حاصل شده بود زیاد دوام نیاورد. پنداری ناگهان به خود آمد و پی برد که دست و پایش ‏را گم کرده است. به همین دلیل عزمش را جزم کرد و بر خودش مسلط شد و وضعیت قبلی خود را دوباره بازیافت. ‏آمالیا بار دیگر بی  اختیار قیافۀ او را با کنجکاوی ورانداز کرد و با تعجب دید که هیچ اثری از آن تغییر ناگهانی در ‏قیافۀ او نیست و قیافۀ او همان قیافۀ خردمندانۀ آرام است که گهگاه همان لبخند شیرین همیشگی بر لبانش نقش ‏می  بندد. قیافه  ای که تا به آن اندازه آشنا بود و بی  اختیار او را مجذوب می  کرد...‏ ».[26]

‏ زاگورسکی، کسی که شخصیت معما گونه اش تا آخرین بخش رمان بر خواننده پوشیده می  ماند، مردی است ‏که در گذشته ضربه  ای کاری بر روح لطیف و انسانی زازونیان وارد آورده. او نظامی مجرد و خوش  گذرانی است که ‏وقت آزاد خود را به قمار و شب نشینی و عیاشی با زنان و ول گشتن در خیابان  ها می  گذراند. برای آزادی  های ‏فردی خود و دیگران احترام قائل است و به قول خودش کوشش می  کند که به حریم شخصی دیگران تجاوز نکند، ‏چیزی که در پایان رمان خلاف آن بر خواننده روشن می  شود. ضربه  ای که زاگورسکی بر روح زازونیان وارد آورده ‏چنان هولناک است که با وجود سفرهای پی در پی و تلاش  های او در جهت به فراموشی سپردن گذشته، تصویری ‏چنان سیاه از این گذشتۀ دردناک در روح او به جای مانده که پاک شدنش به نظر غیر  ممکن می  آید. این طور که ‏از روایت زاکار برای آمالیا بر می  آید، در دورۀ دبیرستان، از یکی از دانش  آموزان حرکتی چنان ناشایست سر می  زند ‏که در دبیرستان ولوله به پا می  شود اما کسی دانش  آموز خطا کار را نمی  شناسد. از روایت زاکار چنین بر می  آید ‏که دانش  آموز خطا  کار باید زاگورسکی باشد، چیزی که هیچ  گاه به صراحت در متن رمان گفته نشده، با این حال ‏سوء  ظنی متوجه زازونیان است. گرچه هیچ  کس باور ندارد که زازونیان مرتکب خطا، آن هم خطایی چنان ناشایست ‏شده باشد. زازونیان در کمیتۀ انضباطی دبیرستان از خود دفاع می  کند و خود را بی  گناه می داند، ضمن آنکه ‏خاطر نشان می  سازد که مقصر را می  شناسد اما حاضر نیست او را لو دهد. زازونیان حتی در برابر تهدید مدیران ‏دبیرستان به اخراج هم حاضر به لو دادن مقصر اصلی نمی  شود و از دبیرستان اخراج می  شود. این شهامت اخلاقی ‏زازونیان چنان بر مدیران و همۀ دانش  آموزان دبیرستان و از جمله بر دانش  آموز خطاکار اثر می  گذارد که پس از ‏دو هفته خود را معرفی می  کند. به دنبال این حادثه همه خواستار بازگشت زازونیان می  شوند. فداکاری زازونیان در ‏نوجوانی برای نجات همکلاسی خود، به نوعی او و زاگورسکی را رو در روی هم قرار می  دهد. به نظر می  آید که ‏اینک نوبت زاگورسکی است تا این فداکاری بزرگ را جبران کند. اما حرکتی ناشایست  تر که در آینده از زاگورسکی ‏سر می  زند چنان زازونیان را تکان می  دهد که دیگر حاضر نیست نه او را ببیند و نه با او گفت و گو کند. در واقع، ‏چه حرکتی ناشایست  تر از ربودن همسر زازونیان است، آن هم همسری که زازونیان او را عاشقانه دوست داشته؟ ‏اینها همه در پایان رمان بر خواننده روشن می  شود. چنان که از روایت زاگورسکی در جهت تبرئۀ خود بر می  آید، ‏همسر زازونیان، او و دخترش را تنها گذاشته و با زاگورسکی می  گریزند. زاگورسکی به هیچ  وجه خود را مقصر نمی  داند بلکه بر عکس تقصیر را متوجه همسر زازونیان که عاشق او شده و خود زازونیان می  داند که شاید در این مورد ‏کوتاهی کرده. این ضربه و به ویژه روایت نادرست و تحریف شدۀ زاگورسکی که ناشی از اوج بی  مسئولیتی و بی  ‏اخلاقی اوست، چنان زازونیان را تکان می  دهد که در نومیدی ژرفی فرو می  رود. در واقع، سرهنگ زاگورسکی بی  ‏اخلاق فعلی که به دوست فداکار خود چنین خیانت می  کند، همان زاگورسکی دانش  آموز سال  های نوجوانی و ‏دبیرستان است که حرکتی ناشایست از او سر زده و سکوت می  کند تا زازونیان را به جای او از دبیرستان اخراج ‏کنند. تأثیر این حادثۀ دردآور، که در آن زازونیان همسر و سپس دختر خود را از دست می  دهد، چنان است که ‏زازونیان را نسبت به هر واقعۀ مشابهی که با عشق زنی شوهر دار به مردی بیگانه آغاز می  شود، حساس می  کند. ‏این حساسیت همواره هشداری در بردارد: « مبادا فاجعه تکرار شود و این بار من نقش زاگورسکی را بازی کنم!».‏

‏ زازونیان انسانی آرمانی است و معتقد است که سرشت انسان، پاک و به دور از هرگونه آلایش است و زمانه و ‏آلودگی  های آن به تدریج انسان  ها را دستخوش فساد می  کند. با این حال، زازونیان انسانی امیدوار و معتقد به ‏نوزایی و تحول در انسان است. این دیدگاه و تجربه  های شخصی از او انسانی واقعگرا، خوددار و محتاط با شخصیتی ‏پر جاذبه ساخته است. آمالیا در همه حال به او فکر می  کند و پیوسته فرصتی می  جوید تا با زازونیان به گفت و گو ‏بنشیند. رفتن به سالن کنسرت نیز موقعیت خوبی است. در آنجا زاکار شش دانگ حواسش متوجه سن و حرکات ‏نوازندگان است، در حالیکه آمالیا در همه حال با نگاه زازونیان را می  جوید و به او می  اندیشد:‏

«‏ پرده بالا رفت و قسمت دوم کنسرت آغاز شد. زاکار به محض این که پرده بالا رفت دیگر هم زازونیان را از یاد ‏برد، هم زاگورسکی را و هم زنش را و با دقت و توجه زیاد شروع به پیگیری جریان کنسرت کرد. در حالی که همۀ ‏فکر و حواس آمالیا متوجه زازونیان بود. این فکر که چه اتفاقی باعث دلخوری زازونیان از زاگورسکی شده اکنون ‏بیش از پیش عذابش می  داد...‏ ».‏ [27]

‏ بالاخره زمان سفر زازونیان برای کارهای مربوط به پرونده و دادگاه فرا می  رسد. در ایستگاه راه  آهن، زاکار، ‏زازونیان را می  بوسد و با او وداع می  کند:‏

«‏ اما آمالیا بی هیچ حرفی خداحافظی کرد. او تنها دست زازونیان را محکم  تر از همیشه فشرد، ابروهایش را ‏اندکی پایین داد و پره  های بینی  اش را باد کرد. این بار دوم بود که زازونیان او را در چنین حالتی می  دید. یک بار ‏شبی که به تئاتر رفته بودند او را در چنین حالتی دید و یک بار هم اکنون و هر دو بار نیز توجه  اش به این حالت او ‏جلب شد. هر چند که هیچ دوست نداشت چهرۀ خندان و زیبای این زن جوان این چنین گرفته و اندوهبار شود؛ اما ‏این زیبایی خاص و هوشمندانۀ آن زن جوان، از همان نگاه اول، در ژرفای قلب او نفوذ می  کرد و در آنجا سیم  های ‏نو و نا آشنای سازی غریب را به طنین در می  آورد...‏». [28] ‏ ‏

‏ ناردوس با ریزه  کاری، حالات روانی آمالیا و زازونیان را تصویر کرده و هیچ چیز را از قلم نینداخته است. او ‏تکامل عشقی را که میان آمالیا و زازونیان به تازگی جوانه زده، با حوصله و خویشتن  داری به قلم آورده و از هرگونه ‏پُرگویی یا کلام بی  مورد پرهیز دارد. ناردوس روان  کاو توانمندی است که گویا نگران به قلم آوردن حتی یک کلمۀ ‏نابجاست مبادا که همه چیز در روابط تازه شکل گرفتۀ قهرمانانش به هم ریزد. به راستی در بخش  هایی از رمان، ‏این قهرمان  ها هستند که نویسنده را به دنبال خود می  کشند و خواست خود را بر او تحمیل می  کنند. ناردوس در ‏این روان  کاوی استاد است و جای هیچ چون و چرایی باقی نمی  گذارد. ‏

‏ پس از سفر زازونیان، آمالیا خلاء  ای در خود احساس می  کند که تا کنون سابقه نداشته است:‏

«‏ بعد از سفر زازونیان، آمالیا احساس می  کرد که دنیا خالی شده است. آن احساسی که از همان روز آشنایی با ‏زازونیان به گونۀ ناملموسی شروع به خزیدن و رخنه در قلب او کرده بود و در روزهای بعداز آن اندک اندک ریشه ‏دوانیده بود، پنداری منتظر عزیمت زازونیان بود تا همۀ قدرت و نیروی خود را به رخ او بکشد. همۀ آن چیزهایی که ‏در گذشته برایش عزیز و مألوف بودند و در قلب او جای داشتند و بدون آنها احساس می  کرد زندگی  اش معنی ‏خود را از دست می  دهد، اکنون در نظر او پشیزی نمی  ارزیدند ... همه چیز در پس پردۀ ضخیمی پوشیده شد و ‏جای همۀ آنها را یک چیز اشغال کرد که در همۀ لحظه  ها، چه در تصوراتش و چه در خواب  ها و رؤیاهایش، در ‏برابر او قد علم کرده بود و رفته رفته بیش از پیش قلب و همۀ افکار او را در چنگ خود گرفته بود و آن تصویر ‏زازونیان بود...». [29] ‏ ‏

‏ آمالیا دوران کودکی و نوجوانی را مانند هر کودک و نوجوان ارمنی  ای در خانواده و با خویشاوندان و دوستان ‏همکلاسی خود گذرانده و جز این تجربه  ای کسب نکرده است. بعد هم زاکار، که پزشک و یکی از خویشاوندان دور ‏اوست، به خواستگاری  اش آمده و خانواده از ازدواج او با یک پزشک خویشاوند استقبال می  کند. تمام تجربۀ آمالیا در ‏برخورد با مردان در همین خلاصه می  شود. هیچ تجربۀ عشقی در زندگی آمالیا نبوده است. پس برای او عشق ‏احساسی غریب و ناشناخته است. ناردوس در اینجا، به نوعی از زندگی روشنفکران طبقۀ متوسط و خلاء  های آن که ‏گاه به فاجعه منجر می  شود، پرده بر می  دارد. آمالیا در برابر این احساس غریب خود را می  بازد و افکارش فلج ‏می  شود:‏

«‏ احساس عاشقانه برایش کاملاً بیگانه بود. برای آنکه هنوز عاشق کسی نشده بود و به همین دلیل با ‏احساس  های عاشقانه آشنا نبود. مهم  تر از همه اینکه مایل نبود به خودش بقبولاند آن احساسی که ,روح پلید، ‏می  نامد همانا خودِ عشق است که بخت و اقبال ـ هرچند که با تأخیرـ اما در هر حال نصیب او هم کرده است...‏». [30]

‏ بحران روحی آمالیا رفته رفته شدت می  گیرد و گوشه  گیری و کم  حرفی و بی  اشتهایی او را از پا می  اندازد. ‏زاکار هرچند پزشک است اما خود را در برابر حالات روحی همسر و وضع جسمی او، که روز به روز به وخامت ‏بیشتری می  گراید، ناتوان  تر و درمانده  تر احساس می  کند. همه چیز در زندگی خانوادگی زاکار در هم می  ریزد. ‏زاکار احساس می کند که آمالیا به بیماری درمان  ناپذیری دچار شده است، تا آنکه روزی آنّا، دوست بسیار صمیمی ‏دوران دبیرستان آمالیا، از راه می  رسد. آنّا یکی دیگر از شخصیت  های رمان ناردوس است که در سه مقطع زمانی ‏نقشی بسیار مهم بازی می  کند. نخست زمانی که آمالیا در وضع روحی نابسامانی است و به این خاطر زاکار بسیار ‏پریشان است. آنّا زن جوانی است که در دوستی خود با آمالیا بسیار صادق است. حضور آنّا پس از مدت  ها در ‏زندگی آمالیا، نور امیدی به زندگی این خانوادۀ جوان می  پاشد. آمالیا که در بستر بیماری افتاده، از جای بر می  خیزد و رفته رفته به زندگی باز می  گردد. حضور آنّا در زندگی این زوج جوان، همه چیز را بهبود می  بخشد و زاکار ‏خود را سخت مدیون آنّا می  بیند. به تدریج زندگی رنگ عادی خود را می  گیرد و رفتار آمالیا با همسر و فرزند و ‏خدمتکاران خانه مانند گذشته می  شود. در حقیقت آنّا فرشتۀ نجاتی است که همه را به زندگی عادی برگردانده ‏است، پس، از یک سو همه خود را مدیون او می بینند و از سوی دیگر، آنّا این حق را به خود می دهد که به دنبال ‏عامل پریشانی آمالیا باشد.‏

آنّا تا آن زمان از وجود زازونیان بی  خبر است اما وقتی نام او و توصیف  های اغراق  آمیز زاکار را دربارۀ او ‏می  شنود کنجکاو می  شود و نظر آمالیا را دربارۀ این دوست ناشناس می  پرسد و این بار از آمالیا هم تعریف او را ‏می شنود. آنّا زن باهوشی است و بر اساس احساس قوی زنانۀ خود سوءظنی ضعیف در وجودش شکل می گیرد. با ‏پرسش هایی که دربارۀ زازونیان کرده و پاسخ  هایی که شنیده است می  خواهد ناراحتی روانی آمالیا را به سفر ‏زازونیان و دور شدن او از این خانوادۀ جوان ارتباط دهد، هر  چند که پس از گذشت یک ماه از رفتن زازونیان، حال ‏روحی آمالیا کاملاً بهبود یافته و دیگر به گذشته فکر نمی  کند.‏

‏ بازگشت زازونیان از سفر و این بار پیروزمند در دعوای حقوقی و حضور دوبارۀ او در خانۀ زاکار و آمالیا ‏مارگوسیان، بار دیگر او را در مرکز خانواده قرار می  دهد. اما بودن آنّا، که زنی به شدت زیرک و کنجکاو است، در ‏کنار آمالیا مانع از آن است که حوادث روندی همچون گذشته داشته باشد. آنّا از همان آغاز آشنایی با زازونیان، با ‏ذهنی از پیش تدارک دیده شده و سوء  ظنی پنهان، با او برخورد می  کند؛ گویا می  خواهد به زازونیان و آمالیا ‏بفهماند که او را باور ندارد. این برخورد شگفت  آور با زازونیان از همان آغاز برای آمالیا و برای خود زازونیان پرسش  برانگیز است گرچه زازونیان در بخش پایانی رمان و به دنبال برخورد سخت توهین  آمیز آنّا با او در اتاق هتل، ‏اعتراف می  کند که از همان ابتدا دلیل برخوردهای سرد و گاه توهین  آمیز او را با خود می  دانسته.‏

‏ ناردوس، روان  کاوی آنّا و دلیل رفتارهای گاه خشن او با آمالیا و زازونیان و نیز پنهان کردن ریشه  های ناراحتی ‏روانی آمالیا از زاکار را با استادی تمام توصیف کرده است، به طوری که هیچ  یک از موضع  گیری  های آنّا تصنعی به ‏نظر نمی  آید. در حقیقت آنّا، که به عشق پنهان آمالیا و زازونیان به یکدیگر پی برده است، به خود حق می  دهد که ‏مانند مفتش  ها از آمالیا اقرار بگیرد! کاری که با خشونت انجام می  دهد و شخصیت خود را نزد آمالیا به شدت ‏تخریب می  کند، آن چنان که هرگز موفق به بازسازی آن نمی  شود. این دومین بار است که آنّا در زندگی آمالیا ‏حضوری پر  رنگ دارد و از آن پس از زندگی آمالیا طرد می  شود.‏

‏ ناردوس در توصیف حالات روانی آنّا هم سنگ تمام گذاشته است. آنّا هم بی آنکه خود بداند یک کمال  گرا و ‏حتی یک آرمان  گرا ست و همین ویژگی است که او را در دخالت در زندگی شخصی آمالیا جسور و حتی گستاخ ‏می  کند! و این در حالی است که خود آمالیا هم هنوز در تردید است و حتی از احساس خود نسبت به زازونیان ‏هراس دارد:‏

«‏ آمالیا هر روز که می  گذشت با هراس بیشتری پی می  برد که به راستی عاشق زازونیان شده است. اگر چنین ‏نبود، آن شادمانی عظیم که زازونیان با آمدن هر روزه  اش به خانۀ آنها، نصیب او می  کرد چه مفهومی داشت؟».[31] ‏ ‏

‏ آمالیا تلاش می  کند که عشق خود نسبت به زازونیان را از آنّا پنهان کند اما آنّا با سماجت و حتی گستاخی او ‏را زیر فشار می  گیرد و این از سوی آمالیا غیر قابل تحمل است و با خستگی به آنّا می  گوید:‏

«‏ ـ خُب! عاشق شده  ام! بله! عاشق زازونیان هستم. چی از جونم می  خوای؟!‏

آنّا مدت کوتاهی خموشانه او را نگاه کرد و بعد گفت:‏

ـ‏ می  دونی چیه آمالیا؟ من این حرف تو رو به عنوان یه اعتراف صریح قبول دارم.‏

‏ آمالیا، که تقریباً دست و پایش را گم کرده بود، تکرار کرد:‏

‏ ـ دارم می  گم عاشق زازونیان هستم! حالا چی از جون من می  خوای؟ ‏».[32]

‏ از آن پس آنّا به جای آنکه با لحنی ملایم و دوستانه صرفاً عقیدۀ خود را در این باره برای آمالیا شرح دهد، ‏ضمن آنکه رفتار آمالیا را باطل می  داند تلاش در تحمیل عقیدۀ خود به او می  کند. این رفتاری است که گاه از ‏سوی آرمان  گرایان سر می  زند یعنی خود را چنان در موضع به  حقی می  بینند که تحمیل عقیده، آن هم با خشونت، ‏را جایز می  دانند! این  گونه رفتارها به ویژه، در میدان سیاست و در جوامع مختلف تا کنون نتایج فاجعه  باری به بار ‏آورده است. ناردوس هم با زیرکی نتیجۀ این  گونه برخورد از سوی آنّا را توصیف می  کند. آنّا چنان موضع خود را بر ‏حق می  داند که دربارۀ زازونیان چنین می  اندیشد:

« نه! نه! من نمی  ذارم. این لات نقاب بر چهره این زن بیچاره ‏رو نابود می  کنه. تازه به این هم بسنده نمی  کنه و اون مرد بیچاره، زاکار رو هم به روز سیاه می نشونه... طفلک آرام ‏کوچولو هم بی  سرپرست می  شه... نه! نه! هر چی می  خواد بشه بذار بشه. نه! نه! من اجازه نمی  دم. نمی  ذارم این ‏اتفاق بیفته ... آخ! لات بی  همه چیز...»‏. [33]

‏ به راستی چنین داوری دربارۀ زازونیان، کمال بی  انصافی است. زازونیان نه لات نقاب بر چهره است و نه در ‏صدد سوء  استفاده از موقعیت خود در خانوادۀ مارگوسیان. آینده این را به درستی نشان خواهد داد. شوربختانه ‏سرنوشت دردناک زازونیان گواه بر آن است که تا چه اندازه بر این انسان دردمند و شریف ستم رفته و خواهد رفت. ‏بر خلاف آنّا، زازونیان نمونۀ انسانی آرمان  گراست که عقیدۀ خود را نه به کسی تحمیل می  کند و نه به خود حق ‏می  دهد که در زندگی کسی مداخله کند. امیدواری او به تکامل و حرکت رو به بهبود زندگی بشر، چنان قدرت و ‏شخصیتی به او بخشیده که بی آنکه بخواهد عقیدۀ خود را به کسی تحمیل کند، سخنانش بر دل شنونده می  ‏نشیند. او از تبار آرمان  گرایانی است که تا دم مرگ به آرمان خویش وفادار می  مانند و ترجیح می  دهند که زندگی ‏خودشان نابود شود تا زندگی دیگری را به نابودی کشانند. اما آنّا، غیرمسئولانه و صرفاً از روی احساسات، با آمالیا و ‏زازونیان برخورد می  کند. آنّا خطاب به آمالیا می  گوید:‏

«‏ ـ تو خجالت نمی کشی؟... خجالت نمی کشی؟... خجالت نمی کشی؟ مگه عقلت رو گم کرده ای ... واسۀ چی ‏درو بسته بودی و نمی  خواستی من بیام تو؟ واسۀ چی بسته بودی؟ بگو بدونم! برای اینکه می  خوام تو رو نذارم پا ‏توی یه راه اشتباه بذاری؟ برای اینکه می خوام تو رو از لبۀ پرتگاه نابودی نجات بدم؟ برای اینکه تو رو به ‏اندازه  ای دوست دارم که فقط خدا خودش می دونه؟ دیوونه! بی فکر! یه لحظه فکر کن که داری چی کار می  کنی. ‏چه بدبختی و فلاکت هولناکی برای خودت و شوهر و بچه  ات داری تدارک می  بینی ... اون لات عوضی، اون ‏کلاهبردار چه به روزگارت آورده؟! از اون بی  همه  چیز چی دیدی مگه؟ مگه اون شارلاتان نقاب بر چهره چی داره که ‏تو به خاطرش داری دست به این دیوونگی می  زنی؟ بی فکر! بی فکر! تو شوهر داری، بچه داری! آخه اون حرومزاده ‏حتی یه موی گندیدۀ زاکار هم نمی شه. داری کی رو با کی تاخت می زنی؟ عقلت کجا رفته؟».[34]

‏ این داوری دربارۀ زازونیان کاملاً نادرست است. نهایت بی  انصافی و بی  مسئولیتی از جانب آنّا است. آنّا آن  قدر ‏به خود اطمینان دارد که هرچه به زبانش می  آید نثار زازونیان بیچاره می  کند. در حالیکه زازونیان خود در وضعیت ‏دشواری است و به هیچ وجه دلش نمی  خواهد آمالیا را هم بدان وضع دچار کند:‏

«‏ ... هرچه هم که تلاش می  کرد با اندیشه  های جدی و سرد، این ,هذیان،  ها را از مخیله  اش بیرون کند و ‏وضعیت خود را به تعادل برساند و عمق پرتگاهی را که به طور نامحسوسی در آن سقوط می  کرد، اندازه بگیرد، باز ‏به نتیجه  ای نمی  رسید و باز ,هذیان،  های قبلی با قدرت تمام خودنمایی می  کردند. هرچه می  کوشید از آمالیا ‏دوری گزیند، حاصلی نمی  بخشید و باز آن زن زیبا و جوان، درست مانند آهن  ربا، او را به سوی خود جذب می  کرد ‏و او قادر نبود در برابر این نیروی جذب کننده مقاومت کند. با سوزان  ترین احساس  ها عشق می  ورزید و به طرز ‏غیر قابل توصیفی شکنجه می  شد. چرا که می  دید با این عشق خود نه تنها قادر نیست حتی ذره  ای سعادت به ‏خود و آمالیا ارزانی کند، بلکه بر عکس، آن زن را نیز دارد در شوربختی و فلاکت هولناک خود سهیم می  کند ... نه! ‏نه! اگر چه اکنون به آستانۀ دروازۀ شوربختی و فلاکت نزدیک شده  اند اما هنوز تا دیر نشده است و تا از آستانه وارد ‏نشده  اند، باید به فکر چاره  اندیشی باشند. باید بایستند و بیش از این جلو نروند. باید به عقب برگردند، باید ... بله. ‏باید به سفر رفت. اگر واقعاً عاشق است و سعادت عشق خود را می  خواهد، باید این سعادت را، به قضاوت وجدان و ‏عقل سلیم، تنها در دور شدن و برای همیشه رفتن خودش جست و جو کند. این است آن و ظیفۀ اخلاقی با شکوه ‏که او به مثابه یک دوست و یک رفیق، نه به معنای سطحی آن، بلکه به معنای کامل و مطلق کلمه، برعهده دارد...‏

‏ زازونیان یک بار پس از آنکه مدت طولانی در افکارش غوطه خورد و حسابی کلافه شد، با خود گفت: ,تقدیر محتوم همین است. باید گذاشت و رفت، و شروع به پوشیدن لباس  هایش کرد. تصمیم داشت برای بار آخر، ‏یا اگر دقیق  تر گفته باشیم، برای بار ماقبل آخر، به خانۀ مارگوسیان  ها سر بزند و دو روز بعد بار سفر بربندد».[35]

‏ از لحظه  ای که زازونیان تصمیم به ترک شهر و پایان دادن به بحران عشق نافرجام میان خود و آمالیا می  ‏گیرد در واقع، بحران شکل تازه  ای به خود گرفته و شدت می  یابد. زازونیان به خانۀ مارگوسیان  ها می  رود و خبر از ‏ترک شهر برای همیشه را می  دهد و بهانه  اش هم خستگی و فرسودگی روحی است. زازونیان تغییر ناگهانی روحی را ‏در آمالیا می  بیند. آنّا هم از ماجرا با خبر و بسیار خوشحال می  شود و همین نیز دشمنی میان او و آمالیا را شدید  ‏تر می  کند. مارگوسیان  ها از زازونیان قول می  گیرند که پیش از ترک شهر، برای وداع پیش آنها برود. زازونیان در ‏بازگشت به هتل دچار عذاب وجدان و افکار متضاد است:‏

«‏ با خود می اندیشید: , نه! نه! بدون دیدار با او باید اینجا را ترک کرد! بله باید بدون دیدار با او گذاشت و ‏رفت! همین فردا باید رفت! همین فردا... بگذار هر فکری می  خواهند بکنند. من بدون دیدار با او خواهم رفت! همین ‏فردا! همین فردا!...،

‏ بعد ناگهان فکر جدیدی به مغزش خطور کرد که او را به وحشت انداخت: به راستی بعداز رفتن او آمالیا چه ‏روزگاری خواهد داشت؟ آیا اگر بدون دیدار با او برای همیشه برود، همۀ مشکلات حل خواهد شد؟ آیا با این کار ‏همه چیز تمام خواهد شد؟ یا آن که بعداز این کار بدبختی و فلاکت بزرگی به بار خواهد آمد؟... مگر غیر از این ‏است که آمالیا به او عشق می  ورزد و شاید عشقش شعله  ورتر و آتشین  تر از عشق او باشد. به همین دلیل آیا ‏زازونیان با عزیمت خود ضربۀ هولناک جبران  ناپذیری به قلب و روح این زن وارد نخواهد ساخت؟...  و آیا آمالیا قادر ‏خواهد بود این ضربۀ هولناک را تحمل کند؟... آیا از سر یأس و درماندگی برای خود و خانواده  اش فاجعه به بار ‏نخواهد آورد؟...‏».[36]

‏ زازونیان با این افکار درگیر است و پیوسته از هتل بیرون می  رود و در خیابان  ها پرسه می  زند و دوباره به ‏هتل باز می  گردد. روز بعد را به همین منوال سپری می  کند و شب، گرسنه و تشنه به هتل باز می  گردد. هنگام ‏صرف شام زاگورسکی، مست به سراغش می  آید و می  خواهد با او گفت  و  گو کند اما زازونیان به هیچ  وجه تمایلی ‏ندارد و می  خواهد رستوران هتل را ترک کند. تا آنکه زاگورسکی به زازونیان می  گوید که حامل نامه  ای از همسر ‏سابقش است که اینک زندگی را بدرود گفته است. زازونیان با شنیدن نام همسر درگذشته  اش، که او را بسیار ‏دوست داشته اما همسرش با وجود داشتن دختری از او، عاشق زاگورسکی شده و با او گریخته است، سست شده و بر ‏جای می  ماند. زاگورسکی حرف  های زیادی می  زند که بیشتر در جهت تبرئۀ خود است و آنگاه نامه را به ‏زازونیان می  دهد، نامه ای تکان دهنده:‏

‏ « التماس می  کنم نامه را پیش از خواندن پاره نکنید و دور نیندازید. من در بستر بیماری و در حال احتضار ‏این نامه را برای شما می  نویسم. می  خواهید بدانید هدفم از نوشتن نامه چیست؟ یقیناً شما مرا درک خواهید کرد ‏اگر به شما بگویم که با جدا شدن از شما و دخترم آنوش،[37] من خودم را زنده زنده در گور کردم، من او را دوست ‏داشتم، اما وقتی به این حقیقت پی  بردم که فریب خورده  ام دیگر خیلی دیر شده بود ... دست خدا به همراه او ... ‏خبر مرگ دخترم آنوش را شنیدم. نه! نه! هرگز فکر نکنید که من مهر مادری  ام را نیز همراه آبرو و نام نیک خودم ‏بر باد دادم. چنین چیزی ناممکن است. تنها خدا می  داند که من چقدر رنج و عذاب کشیده  ام ... آیا او مرا خواهد ‏بخشید؟ امیدوارم که اقلاً شما مرا ببخشید ... این آخرین و بزرگ  ترین آرزوی من است. اگر به این آرزو برسم با ‏خیال راحت خواهم مرد و شما را تقدیس خواهم کرد...»‏. [38] ‏ ‏

‏ زازونیان دل  شکسته و پریشان به اتاقش بر می  گردد و حتی فراموش می  کند در را ببندد. در دل شب سایه  ‏ای را در چهار چوب در می  بیند. آمالیا، که نگران اوست، به سراغش آمده است. باور کردنی نیست! زازونیان می  ‏خواهد هر طور هست او را راضی کند که به خانه برگردد. گفت و  گویی به شدت غم  بار میان آنان رد و بدل می  شود که پایان آن چنین است:‏

«‏ ...‏

ـ‏ آمالیا به خاطر عشق من برو!‏

ـ‏ اقلاً قسم بخور که نمیری!‏

ـ‏ مگه حرفم رو باور نداری آمالیا؟ ‏

‏ آمالیا از اتاق دوید بیرون‏».[39]

‏ زازونیان شب را با پریشانی سپری می  کند و صبح زاکار را بر بستر خود می بیند. زاکار از موضوع نامه با خبر ‏شده و بعد هم آمالیا را در جریان گذشتۀ دردناک زازونیان و مشکل بزرگش با زاگورسکی می  گذارد. زازونیان برای ‏آخرین بار به دیدار آمالیا می  رود و در پاشنۀ در با آنّا برخورد می  کند. آنّا که پس از مشاجرۀ دیگری با آمالیا، در ‏حال بیرون آمدن از خانۀ مارگوسیان  هاست و ضمناً گمان می  کرده که تا آن زمان زازونیان، شهر را ترک گفته ‏است، تصمیم خطرناکی می  گیرد. شب هنگام، دیروقت، آنّا به هتل محل زندگی زازونیان می  رود. درِ اتاق زازونیان ‏باز است. آنّا وارد می  شود. در این هنگام ناردوس، یک بار دیگر استادی خویش را در به تصویر کشیدن آنچه در روح ‏آنّا می  گذرد نشان می  دهد. آنّا در پایان اتهام  های ناروایی که نثار زازونیان می  کند و پاسخ  های کوبنده  ای که ‏از او می شنود، موضعی سخت انفعالی می  گیرد و در حالی اتاق او را ترک می  کند که پریشان و وحشت زده است.‏

‏ از زازونیان خبری نیست و سوء  ظن زاکار نیز، که رفته رفته به احساس میان همسرش و زازونیان پی برده، ‏تبدیل به یقین می  شود. آمالیا چند بار به هتل می  رود تا زازونیان را ببیند اما موفق نمی  شود و شب هنگام وقتی ‏به خانه باز می  گردد، زاکار را بر بالای پله  ها می  بیند. زاکار دیگر تردیدی ندارد:‏

‏ « ... با نگاه یکدیگر را ورانداز کردند و چند و چون قضیه را دریافتند و به حال و روز یکدیگر پی بردند. ناگهان ‏آمالیا، که همچنان خاموش بود، از جایش تکان خورد و قصد داشت به اتاق برود اما صدای زاکار او را میخکوب کرد:‏

ـ‏ واستا!‏

‏ به سرعت با تمام هیکلش چرخید و برگشت. با همان نگاه قیقاج قبلی  اش به شوهرش نگاه کرد و مغرورانه سر ‏را به عقب انداخت. این بار زاکار نه آنکه بلرزد، بلکه به وضوح سر تا پا تکان می  خورد. به زحمت گفت:‏

‏ ـ تا حالا کجا بودی؟

‏ و خواست یک قدم جلوتر برود. آمالیا در جواب او گفت:‏

ـ‏ رفته بودم پیش زازونیان!‏

‏ زاکار فریاد زد:‏

ـ‏ هرزه!‏

‏ و خواست به طرفش خیز بردارد و به او حمله کند. اما آمالیا سرش را بیشتر به عقب انداخت و با نگاه مغرورانه  ‏تری به او نگاه کرد و از جایش جنب نخورد. زاکار که خود را کاملاً گم کرده بود، با صدایی که از لای دندان  ها ‏خارج می  شد گفت:‏

ـ‏ هم اونو می  کشم هم تو رو!...‏

‏ آمالیا دست را بر روی سینه گذاشت و گفت:‏

ـ من نمی  ترسم...‏

‏ زاکار با خشم مهار  ناپذیر به دستش حرکت رعشه گونه  ای داد و خواست حرف بزند و چیزی بگوید، اما ‏صدایش از او تبعیت نکرد. بعد ناگهان برگشت و مانند دیوانه  ها دوید توی سالن پذیرایی».[40]

‏ این پایان فاجعۀ غم  انگیز یک زندگی مشترک است. آمالیا انتخاب خود را کرده است اما این انتخاب جز ‏پایانی سیاه نتیجه  ای ندارد. آمالیا گمان می  کند که با این انتخاب به همۀ نابسامانی  های روحی خود و زازونیان ‏پایان خواهد داد در حالیکه نتیجه برخلاف محاسبات او فاجعۀ دیگری است و آن مرگ غم  انگیز و پیش  بینی نشدۀ ‏زازونیان است. زازونیان، که خود را در پایان راه می  بیند، در حالی که نمی  خواهد به دوست خود خیانت کند، بر ‏خلاف تمام اتهام  های ناروا و ظالمانه  ای که آنّا به او زده، تصمیم نهایی خود را می  گیرد و برخلاف میل باطنی خود، ‏با شلیک یک گلوله به زندگی خویش پایان می  دهد. آیا به راستی فاجعۀ مرگ زازونیان پایان ماجراست؟ ناردوس ‏پاسخی نمی  دهد و با زیرکی تمام این را به خواننده واگذار می  کند. نامه  ای که زازونیان پیش از خودکشی برای ‏آمالیا نوشته است انگیزۀ او را به روشنی نشان می  دهد:‏

«‏ آمالیا!‏

‏ به یاد داری که زمانی من از عذاب و مکافات آسمانی سخن می  گفتم و به تو هشدار می  دادم؟ شاید آن هنگام ‏این کار یک عمل بی  معنی جلوه می  کرد اما گاهی پیش می  آید که چیزهای بی  معنی مفهوم ژرفی پیدا می  کنند ‏که همه کس قادر به درک آنها نیستند ... نمی  دانم تقدیر بود که مرا ناگزیر کرد کاری را بکنم که با روح و اصول ‏اعتقادی من مغایر بود یا چیزی دیگر؟...آیا من سقوط کردم یا خیر؟چه کسی این را می  داند؟ اما من دیگر قادر به ‏ادامه دادن وضعیت فعلی نبودم... آیا من واقعاً می  توانستم احساس خوشبختی کنم در شرایطی که ناگزیر بودم هر ‏لحظه فکر کنم چه اندازه درد و غصه برای تو به ارمغان آورده  ام و خوشبختی من به قیمت بیچارگی و رنج و عذاب ‏دیگری به دست آمده است. به ویژه آنکه آن دیگری کسی نیست جز بهترین و صمیمی  ترین رفیق من... آمالیا در ‏این  باره خوب فکر کن و امیدوارم حکم محکومیت مرا صادر نکنی ... من ترجیح دادم زندگی خودم را فدای دیگری ‏کنم اما دیگری را قربانی امیال خودم نکنم. تا چند لحظۀ دیگر من این جهان را بدرود خواهم گفت و گام در جهانِ ‏جاویدان نامعلومی  ها خواهم نهاد ... دیگر نور و روشنی دارد محو می  شود و ظلمت مرا فرا می  گیرد. یک لحظۀ بعد، ‏دیگر من سنگینی جسم را احساس نخواهم کرد و با هر آنچه که در این دنیا به من تعلق دارد، وداع خواهم کرد... ‏آمالیا این را خوب بدان که من عشقم را فدا نمی  کنم، بلکه زندگی  ام را ایثار می  کنم.‏

‏ آ. ز».[41]

‏ و بدین ترتیب، ناردوس با موشکافی در روان قهرمانان خود و آفریدن سوگنامه  ای مانند آمالیا، مختصات ‏خویش را در کنار بزرگ  ترین نویسندگان قرن نوزدهم اروپا تثبیت کرده است. ناردوس، خواننده را در برابر واقعیتی ‏قرار می  دهد که با هرگونه موضع  گیری در برابر آن و به ویژه، در برابر پایان داستان، می  تواند چهرۀ حقیقی ‏خود را در آئینۀ روشن رمان آمالیا ببیند و این هنری است که از استادانی همچون داستایفسکی و تالستوی برآمده ‏است.‏

 

‏ اینک به نکاتی چند دربارۀ متن ترجمه می  پردازیم:‏

‏ ترجمۀ رمان آمالیا بسیار روان و روشن است و این را پیش از این نیز در ترجمه  های احمد نوری زاده دیده  ایم. ‏کاملاً دیده می  شود که مترجم بر متن ارمنی رمان و نیز انتخاب برگردان واژه  ها تسلط داشته است، جز آنکه در ‏به کار بردن یک مصدر فعل فارسی زیاده روی کرده است و آن مصدر فعل در آمدن است.‏

‏ در فرهنگ معین در برابر واژۀ درآمدن چنین آمده است: 1. داخل شدن، درون رفتن 2. بیرون آمدن(از اضداد) ‏‏3. رسیدن 4. ظاهر شدن 5. روییدن، سبز شدن 6. واقع شدن.

‏ ضمناً واژۀ درآمد نیز،که از واژۀ قبل ریشه گرفته، به معنای شروع و آغاز است مانند پیش  درآمد در موسیقی. ‏

‏ این مقدمه از آن جهت گفته شد که مترجم محترم واژۀ در آمدن به معنای شروع کردن را که در گویش تهران ‏عموماً به این صورت خلاصه گفته می  شود:‏

‏ شکل مصطلح: او در آمد گفت که: من دیگه این حرف رو قبول ندارم.‏

‏ شکل خلاصه: او در آمد که من دیگه این حرف رو قبول ندارم. یعنی او گفت که...‏

بارها به کار برده است، در حالیکه این شکل عامیانه را که در تهران رایج است، کمتر در ترجمه به کار می  گیریم. ‏اینک مثال هایی برای مورد یاد شده: ‏

‏ زازونیان با صدای بلند درآمد که ...‏ [42]

‏ زاکار روی صندلی راحتی نشست و با صدای بلند درآمد که: ...‏ [43]

‏ زازونیان که بی صدا و نرم می  خندید درآمد که ... [44]

‏ زاکار با صدای بلند درآمد که: حقمه، حقمه!‏ [45]

‏ آمالیا با خنده درآمد که: .. [46]

‏ زاکار، که به زحمت جلوی خنده  اش را می  گرفت و چشم  هایش را با دستمال پاک می  کرد، درآمد که ...‏ [47]

‏ زاکار که همیشه هنگام صحبت بدون هیچ دلیلی مرتب از این شاخه به آن شاخه می  پرید، ناگهان درآمد ‏که ...‏ [48]

‏ ...و از جایش بلند شد. زازونیان درآمد که:‏ [49]

‏ به محض اینکه با عجله وارد اتاق شد، درآمد که: ...‏ [50]

‏ ... زاکار با صدای بلند درآمد که[51]: « مگه خوش آمدنی هم بود؟...»‏ ‏ ‏

‏ آمالیا در بستر نشست و خطاب به آنّا درآمد که: ...‏ [52] ‏ ‏

‏ آمالیا هم به او نگاه کرد و خندید. زاکار درآمد که: ...‏ [53]

آنّا با خنده درآمد که: ...‏ [54]

‏ من خیلی وقته منتظرم که بیاین صبحانه بخورین. زاکار درآمد که: ...‏ [55]

‏ زازونیان درآمد که: من خیلی متأسفم که ... [56]

‏ زاکار که حرف او را باور نکرده بود، درآمد که: کجا؟ ...‏ [57]

‏ ... اکنون دیگر همه چیز را می  فهمید. زاکار درآمد که: ...‏ [58]

‏ زازونیان لطف نکرد تا بنشیند... زاگورسکی درآمد که: ...‏ [59]

‏ در حالی که سعی می  کرد توجیهی برای کارش بیابد،گفت: دندونم درد می  کنه.‏

‏ زاکار درآمد که: ...‏ [60]

‏ آمالیا... خموشانه به چهرۀ او می نگریست. زاکار درآمد که: ...‏ [61]

‏ چی دارین می  گین؟ کی دعوا کرده؟. زاکار با فریاد درآمد که: ...‏ [62]

‏ زاکار خیلی تند درآمد که: ‏... [63]

‏ که در همۀ آنها باید به جای درآمد واژۀ گفت گذاشته شود.‏

‏ نکات دیگری نیز هست، از جمله:‏

‏ به جای واژۀ سفره  خانه در صفحۀ 49 می توان از واژۀ اتاق ناهارخوری استفاده کرد. در شرق و به ویژه در ‏ایران از واژۀ سفره  خانه استفاده می  شده ولی تفلیس دیگر در آن زمان، از ایران جدا شده بود.‏

‏ در صفحۀ 176، سطر دوم، واژۀ پرسه  گردی استفاده شده، که بهتر است به جای آن واژۀ پرسه زدن را به کار ‏برد.‏

‏ چنان که گفته شد غیر از موارد یاد شده، نثر فارسی رمان، بسیار شیوا و روان است و خواننده را با خود ‏می  کشاند.‏

 

پی‌نوشت‌ها:

1- Mikael Hovhannesian (1867-1933)

2-Amalia

3-Zazounian

4- Emma

5- Zakar Margosian

6- Aram

7- ناردوس، آمالیا، ترجمۀ احمد نوری زاده (تهران: نشر آبی، بهار1380)، ص 9 و 10‏.

8- ناصر الدین شاه (1210ـ1275ش/1830ـ1895م) معروف بهقبلۀ عالم‎‎، ‏‎‎سلطان صاحبقرانو بعدشاهِ شهید، چهارمین شاه از دودمان قاجارایران.

9- جعفر شهری، گوشه ای از تاریخ اجتماعی تهران قدیم (تهران: امیر کبیر، 1357)، ج1. ‏

10- Arsen Zazounian

11- ناردوس، همان، ص 27.

12- همان، ص 28 و 29.

13- همان، ص 29.

14- همان، ص 35.

15- Golovinski

16- همان، ص 36.

17- همان، ص 39.        

18- همان، ص 40.

19- همان، ص40 و 41.

20- همان، ص 42 و 43.

21- همان، ص 50.

22- همان، ص 56 و 57.

23- همان، ص 62.

24- همان، ص 63.        

25- Zagorski

26- همان، ص 68.       

27- همان، ص 82.        

28- همان، ص 85.        

29- همان، ص 86.        

30- همان، ص 88.        

31- همان، ص 137.      

32- همان، ص 144.      

33- همان، ص 145 و 146.        

34- همان، ص 147 و 148.        

35- همان، ص 155، 156 و 157.

36- همان، ص 174.

37- Anoush

38- همان، ص 193 و 194.

39- همان، ص 197.

40- همان، ص 258 و 259.

41- همان، ص 262.

42- همان، ص 32.

43- همان، ص 34.

44- همان، ص 38.

45- همان، ص 38.

46- همان، ص 46.

47- همان، ص 50.

48- همان، ص 51.

49- همان، ص 53.

50- همان، ص 72.

51- همان، ص 74.

52- همان، ص 93.

53- همان، ص 118.

54- همان، ص 119.

55- همان، ص 128.

56- همان، ص 130.

57- همان، ص 159.

58- همان، ص 165.

59- همان، ص 190.

60- همان، ص 213.

61- همان، ص 216.

62- همان، ص 234.

63- همان، ص 240.

 

منابع:

شهری، جعفر. گوشه  ای از تاریخ اجتماعی تهران قدیم. تهران: امیرکبیر، 1357‏.ج1.

ناردوس. آمالیا. ترجمۀ احمد نوری زاده. تهران: نشر آبی، بهار1380.

 

 




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 6761