نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

بعد از آن مرداد گران[1]

نویسنده: دکتر قوام الدین رضوی زاده

مقدمه

حوادث گاه با جزئیات در ذهن کودکان ثبت می  شوند آن چنان  که از گذر زمان هیچ آسیب نمی  بینند. ‏در داستان روایت  گونۀ زیر، حادثه  ای به ظاهر ساده شرح داده شده اما در پس آن واقعۀ اجتماعی مهمی در حال وقوع ‏است. کودک روایتگر به شرح رویۀ حادثه می  پردازد، چنان  که انتظار می  رود اما طبیعی است که آنچه در پس ‏مشاهداتش می  گذرد از چشم او مخفی می  ماند و در نتیجه، به روایتش راه نمی  یابد و خواننده خود باید آن را حدس ‏بزند. ‏

 

به یاد پدر مهربان و بزرگوارم

پاتوق  های پدرم مشخص بود: کافه کنتینانتال و بیسترو در خیابان اسلامبول، کافه فردوسی نبش خیابان لاله  زار و اسلامبول ‏و بستنی فروشی مولایی نو در خیابان لاله زار، نزدیک گراند هتل و من هر بار که او سرم را به دقت شانه می  زد و برایم فرق ‏باز می  کرد و دستم را می  گرفت، پس از مسافتی پیاده  روی، می  دانستم که بالاخره از یکی از این کافه  ها سر در ‏می  آورم. نام آنها را نمی  دانستم و بعدها فهمیدم ولی ظاهر هر کافه و جزئیات آن کاملاً در خاطرم بود و وقتی به سوی کافه  ای می  رفتیم دقیقاً می  فهمیدم که حالا از کجا سر در می  آورم. هر وقت می  خواست شام را بیرون از ‏خانه بخورد و گلویی تر کند جایش در بیسترو بود و معمولاً رفقایش نیز به او می  پیوستند. من پهلو به پهلوی او ‏می  رفتم و دستم را از دستش در نمی  آوردم. او قدش بلند بود و جثۀ کوچک من تا سر زانویش می  رسید. دو دست ‏بلوز و شلوار داشتم: یکی سفید و کرم و دیگری سفید و سرمه  ای که به تناوب می  پوشیدم. شلوارم دو بند داشت که ‏از روی شانه  هایم عبور می  کرد و پشت سرم ضربدری بسته می  شد. اینها لباس  های تابستانی من بود و تابستان آن ‏سال گرما بیداد می  کرد. یک جفت کفش تابستانی جلو باز هم داشتم که از سبزه میدان برایم خریده بود.‏

غروب آن روز بلوز و شلوار سفید و سرمه  ای  ام را پوشیدم. پدرم شانۀ سیاهش را لب حوض خیس کرد و سرم را ‏شانه زد و از در بیرون آمدیم. دستم را محکم در دستش می  فشرد. از میدان توپخانه گذشتیم. من احساس خستگی ‏کردم. پدرم فهمید و مرا بغل کرد. همان طور که می  رفتیم ساختمان پستخانه و شیروانی سیاه آن را تماشا ‏می  کردم. سر چهار  راه نادری ـ  اسلامبول مرا زمین گذاشت و گفت:‏

ـ دیگه بسه! خودت راه بیا!‏

و دوباره دستم را گرفت و به راه افتادیم. به سمت راست که پیچیدیم هوا رفته رفته تاریک می  شد و من ‏فهمیدم که امشب به بیسترو می  رویم و شام را هم همان  جا می  خوریم و خوشحال بودم. چند قدمی که رفتیم، ‏دوست ارمنی پدرم، مارکار، را دیدم که از روبه  رو می  آمد. به ما که رسید دستش را جلو آورد و با پدرم دست داد و ‏گفت:‏

ـ چطور مطوری؟!‏

و بعد دستی به سر من کشید و پرسید:‏

ـ تو چطوری؟

من لبخندی زدم و خجالت کشیدم و خودم را به پدرم چسباندم. مارکار دست در جیب شلوارش کرد و یک ‏شکلات کشی از جیب در آورد و به من داد. شکلات را از دستش گرفتم و آهسته گفتم:‏

 ـ مرسی!‏

پدرم پرسید: ‏

ـ زن و بچه  هات چطورن مارکار؟

و مارکار زیر لب من و منی کرد. از سرعت قدم  هایشان کاسته شد. مارکار آن دست پدرم شانه به شانه او ‏می  آمد و گاه دست خود را از جیبش در می  آورد و روی شانۀ پدرم می  گذاشت. پیراهن سفید آستین کوتاه پوشیده و ‏دست  های پشمالویش را بیرون انداخته بود. یک روزنامه دستش بود. سیگاری از جیب درآورد و کبریت کشید. ‏خیلی آهسته به سوی بیسترو قدم برمی  داشتیم. آن دو گاه آهسته آهسته حرف می زدند و گاه صدایشان را ‏می شنیدم که لابه  لای صدای ماهی فروش  های اسلامبول، که داد می  زدند، گم می  شد. ماهی  فروش  ها سرتا پای ‏زنان را ورانداز می  کردند و متلک می  گفتند. چند بار از برابر بیسترو گذشتیم و به کافه فردوسی رسیدیم و دوباره ‏راه آمده را برگشتیم. بوی قهوه از مغازۀ عثمانی بلند بود و تا مسافتی به مشام می  رسید. آن دو گرم گفت و گو بودند. ‏بالاخره مقابل بیسترو ایستادیم. مکثی کردند و بعد هر دو از پله  های کافۀ زیرزمینی، که غذای گرم می  فروخت، ‏سرازیر شدند. شکلات کشی به سقم چسبیده بود و کنده نمی  شد و من دستپاچه بودم که موقع شام چه کار کنم.‏

از پله  ها پایین رفتیم. بوی دود سیگار و بوهای ترشیده، مثل سرکه و خیار شور، به دماغم می  خورد. صدای ‏قهقهۀ خنده و همهمه در کافۀ زیرزمینی می  پیچید. کلمات ترکی و ارمنی قاطی حرف  های نامفهوم دیگر می  شد. ‏پدرم دست مرا در دستش می  فشرد و دنبال خودش می  کشید. به گوشه  ای رفتند و کنار میزی که مثل طاقچه به ‏دیوار چسبیده بود ایستادند. بوی کتلت و سرکه، بوی کلم از میز پهلویی می  آمد. پدرم و مارکار چند بار به هم ‏تعارف کردند و بالاخره مارکار پدرم را پس زد و خودش برای گرفتن ژتون جلو رفت. من نگاهی به آدم  ها می  ‏انداختم، نگاهی به پدرم. پدرم هیچ چیز نمی  گفت و در فکر بود. مارکار بشقاب به دست به طرف ما آمد و بشقاب  ها را روی میز گذاشت و دوباره رفت و بار آخر با یک بطری و دو استکان برگشت. دوباره سیگاری آتش زد و رو به ‏پدرم کرد و گفت:‏

ـ مشغول شو! ببین هر چی دوست داره بهش بده!‏

پدرم رو به من کرد و گفت:‏

ـ چی دوست داری؟

قد من آن قدر کوتاه بود که روی میز را نمی  دیدم. مارکار دست دراز کرد و نیمکتی را پیش کشید. بعد، مرا بغل ‏کرد و روی نیمکت نشاند و این بار خودش پرسید:‏

ـ چی دوست داری؟

به بشقاب  ها نگاه کردم: کتلت گرم و کنار آن خیار شور، گوجه فرنگی، پیاز خرد شده و جعفری، سیب زمینی، ‏در دوپیاله لوبیای گرم که بخار از آن برمی  خاست، در یک بشقاب دیگر دلمه فلفل. من با انگشت به کتلت اشاره ‏کردم. مارکار گفت: ‏

ـ کتلت دوست داری؟ بخور!‏

این را گفت و آمد کنار پدرم ایستاد و هر دو مشغول شدند. گهگاه استکان  هایشان را پر می  کردند و به هم ‏می  زدند و سر می  کشیدند. سرگرم صحبت بودند. تشنه  ام شده بود. به بطری که دم دستشان بود اشاره  ای کردم و ‏به پدرم گفتم:‏

ـ من هم از اون می  خوام!‏

پدرم اخم  هایش را در هم کشید و تشری زد و گفت:‏

ـ فضولی نکن!‏

مارکار خنده  ای کرد و گفت:‏

ـ حتماً تشنه  شه! تشنه  اته؟

و رو به من کرد. من با سر اشاره  ای کردم. پدرم از ما فاصله گرفت. مارکار رو به من کرد و پرسید: ‏

ـ تو آناهید دختر کوچولوی منو که حتماً دیدی؟

چند بار که به خانۀ آنها رفته بودیم آناهید، دختر ملوس او را دیده بودم و با هم بازی کرده بودیم. حتی، وقتی ‏مادرم عروسکی زیبا برای آناهید خریده بود از او خواهش کردم که خودم عروسک را به آناهید بدهم! آهسته گفتم:‏

ـ بله!‏

 مارکار گفت:‏

ـ دوستش داری؟ می  خوای باز هم با او بازی کنی؟

نمی  دانستم چه جوابی بدهم، خجالت کشیدم. پدرم با لیوان آب سر رسید و آن را به دستم داد و دوباره گرم ‏صحبت شدند. من دیگر سیر شده بودم. از نیمکت پایین آمدم. تا خواستم چرخی در کافه بزنم پدرم مچ دستم را ‏گرفت و گفت:‏

ـ  همین جا وایسا!‏

چشمم به صورت و چشم  های پدرم و مارکار افتاد و دیدم که صورت هردوی آنها سرخ است. حالت خواب ‏آلوده  ای داشتند. پدرم دست مرا در دستش گرفت. دستش داغ بود. از پله  ها بالا آمدیم. مارکار سر در گوش پدرم ‏داشت و آهسته آهسته حرف می  زد. راستۀ اسلامبول را آمدیم و در خیابان فردوسی افتادیم. عده  ای از سینما هما ‏بیرون آمده بودند و با هم کتک  کاری می  کردند و فحش می  دادند و ما این دست خیابان از کنار باغ سفارت ‏می  رفتیم. مارکار به پدرم گفت: ‏

ـ می  شنوی؟ باز هم دعواست!‏

و پدرم سرجنباند و چیزی گفت که به یادم نیست. پاسبان  ها جرئت نداشتند جلو بیایند و در میان فریادهایی ‏که از گوشه و کنار پیاده رو بلند بود گیج و منگ به اطراف خود نگاه می  کردند. پدرم همچنان دست مرا در دست ‏می  فشرد. مارکار چون سایه  ای در کنارش روان بود و دستش روی شانۀ او و حرف می  زد و من گاهی از ‏حرف  هایش کلماتی آشنا می  دزدیدم که پیش از آن از دهان برادر بزرگم سر سفرۀ غذا شنیده بودم. کلماتی که ‏معنایش را نمی  فهمیدم اما بیش از همه در حرف  های آنها بود. کمی خواب  آلود شده بودم که به میدان توپخانه ‏رسیدیم. مرد کوری که صورتی آبله رو داشت و عینک سیاه می  زد و گوشۀ میدان کنار موزۀ صنعتی می  نشست و ‏آواز می  خواند این بار لوله  هایی استوانه  ای در بساط گذاشته بود و می  فروخت. مارکار به سمت او رفت و یکی از ‏آنها را برداشت و به دست من داد و گفت:‏

ـ این تو رو نگاه کن!‏

من چشمم را به دهانه لوله گذاشتم. مارکار گفت:‏

ـ ته لوله رو بگیر به سمت چراغ!‏

و خودش لوله را به طرف چراغ زنبوری گرداند که فس و فس صدا می  کرد و به بساط مرد کور روشنایی ‏می  داد. من ناگهان منظرۀ بدیعی از اشکال رنگی درون لوله دیدم که تا چشم کار می  کرد ادامه داشت. مارکار لوله ‏را که مقابل چشم من بود چرخاند. تصویر زیبای دیگری از اشکال رنگی و هندسی مقابل چشم من بود. از ‏خوشحالی لبخند می  زدم. مارکار دست در جیبش کرد و یک سکه در بساط مرد کور گذاشت. مرد همچنان که آواز ‏می  خواند به چراغ زنبوری تلمبه زد.‏

دست  فروش  ها فریاد می  زدند. یک نفر روی منقل گوشت لوله  ای کباب می  کرد و کنارش نان سنگک و تره و ‏پیاز بود. مارکار به من گفت:‏

ـ روز که شد بگیر مقابل آسمون و تماشا کن!‏

من سرم را به علامت رضایت و تشکر تکان دادم. در همان میدان، مارکار از ما جدا شد و به سمتی دیگر رفت و ‏من تا مدتی که دستم در دست پدر بود سر بر می  گرداندم و او را با نگاه دنبال می  کردم که روزنامه را در دستش ‏چهارتا کرده بود و به آن سوی میدان می  رفت تا زمانی که دیگر او را گم کردم. مارکار، شکلات کشی، کتلت و ‏خیارشور و بالاخره آن لولۀ عجیبی که برایم خریده بود یک حادثۀ فراموش نشدنی بود. تا وقتی که به خانه ‏رسیدیم و تا لحظه  ای که همه چیز را در ذهنم آماده کرده بودم که تحویل برادر بزرگم بدهم دل توی دلم نبود.‏

 

خانۀ ما گذر لوطی صالح بود. برادر بزرگم امتحانات نهایی دبستان را داده بود و بی  قرار در خانۀ کوچک ‏می  چرخید و از زیر زمین به حیاط و از حیاط به اتاق می  آمد و دمی آرام نمی  گرفت. لحظه  هایی که آرام بود در ‏بعدازظهرهای گرم تابستان مرا صدا می  کرد و با هم به حیاط می  رفتیم. همه جا ساکت بود. همه در خواب بودند. ‏ما دوست خوب مورچه  ها بودیم و از گوشه و کنار حیاط برای آنها دانه می  آوردیم یا خودش مگس  های درشت را ‏شکار می  کرد و کنار لانۀ مورچه  ها می  گذاشت و دوتایی لحظه  های طولانی حرکت آرام آنها را تماشا می  کردیم. ‏بعدها فهمیدم که رابطۀ ما، که بر اساس دوستی و رفاقت پایه  ریزی شده بود نه برادری، ریشه در همان زمان  ها ‏داشت. گاهی روح مخربش بر او غلبه می  کرد و روزنامه  هایی که به جای شیشه به پنجرۀ زیرزمین چسبانده بودند ‏به آتش می  کشید و جیغ و فریاد مادرم را به هوا می  برد یا برای مرغ همسایه حکم اعدام صادر می  کرد و درست در ‏لحظه  ای که طناب دار می  خواست بالا کشیده شود ناجی مرغ بی  نوا سر می  رسید و او را از دست جلاد می  رهاند. ‏گاهی نیز روح خلاقش به حرکت در می  آمد و آن  چنان چیزهای زیبایی می  ساخت که دوستانش به او حسد ‏می  بردند. اوقاتی هم به کتاب خواندن می  گذراند و مشوق او معلم ادبیاتش بود. مدرسه  اش دور از خانۀ ما نبود ‏نزدیک باغ ایلچی بود. همان باغ و خانه  ای که بعدها دانستم نخستین سفارت روس در تهران و قتل  گاه شاعر مشهور ‏روس و سفیر مخصوص تزار، آلکساندر سرگیه ویچ گریبایدوف[2] ‏و بقیۀ اعضای سفارت بوده است. نام آموزگارانش را ‏هر بار به دلیلی بر زبان می  آورد. دیگر من می  دانستم که جناب آقای نجم آموزگار انشاء و ادبیات فارسی است، ‏آقای شکرابی معلم سرود و موسیقی است و ویلن هم می  زند و غزالی ریشو هم معلم قرآن و شرعیات است! نام ‏بقیۀ آموزگارانش به یادم نیست. گاهی سر سفرۀ غذا از دعوای معلم  ها می  گفت. کلماتی که در عالم بچگی برایم ‏معنایی نداشت ولی در حافظه  ام ثبت شد؛ مثلاً، می  گفت: «آقای بلورچی توده  ای است!» یا «آقای نجم مصدقی ‏است». خودش هم معنای درست اینها را نمی  دانست. پدرم گوش می  داد و چیزی نمی  گفت.‏

گرمای تابستان نفس می  برید. بعد از ظهرها، وقتی همه در خواب بودند، خوابی عمیق، برادرم آهسته از پله  های ‏زیرزمین بالا می  آمد، از آنجا که پناهگاه همیشگی   او بود و دست مرا می  گرفت. در خانه را آهسته باز می  کرد و ‏با هم قدم در کوچه  های خاک  آلود می  گذاشتیم و آهسته آهسته به سمت باغ ایلچی می  رفتیم. آنجا بساط شانسی  ‏ها پهن بود. ده شاهی می  داد و شانسی بر می  داشت. گاهی تیله از درون شانسی در می  آمد، گاهی بیسکویت  هایی ‏که تلخ و شیرین بود و گاهی هم پوچ بود. آن طرف بساط حلوا جوزی بود در مجمعه  ای بزرگ و پهلوی آن هم بامیه. ‏نسیم خنکی به صورت هردوی ما می  خورد. یک بار هم برایم دو مرغابی کوچک کائوچویی خرید، یکی به رنگ ‏سرخ و یکی به رنگ سبز. بعد، دوباره به سمت خانه می  آمدیم. پردۀ جلوی در را پس می  زد و آهسته در هشتی ‏سرک می  کشید. هنوز همه در خواب بودند. دست مرا می  گرفت و با خود به حیاط می  برد. در حق من نوعی ‏دایگی داشت. برادری نبود، چیزی فراتر بود.‏

یک صبح گرم تابستان، پدرم دو برادرم و من را با خود از خانه بیرون برد. از توپخانه گذشتیم. لاله زار شلوغ ‏بود. پدرم دست مرا محکم در دستش می  فشرد. برادرهایم قدمی جلوتر از ما می  رفتند. نزدیک کافه مولایی نو ‏پدرم آن دو را صدا زد. بعد، وارد کافه شدیم. پدرم با مرد موقری که صاحب کافه بود سلام و علیک گرمی کرد و ‏نشستیم و سفارش بستنی داد. بستنی کش  دار و خامه  دار که روی آن مغز پسته و شربت آلبالو می ریختند از دور به ‏من چشمک می  زد. پدرم دو ظرف می  خورد. همان طور که سرگرم بودیم ناگهان خیابان به هم ریخت. کسانی ‏چوب به دست می  دویدند و فریاد می  زدند. صاحب کافه دوید و کرکرۀ مغازه را پایین آورد. آثار بی  قراری را در چهرۀ ‏پدرم می  دیدم. صاحب کافه به او گفت:‏

ـ کاریتون نباشه، بشینین!‏

کسانی به سرعت در خیابان راه می  رفتند و فریاد می زدند. کسی با چوب محکم به در مغازه کوبید. برادرم ‏پرسید:‏

ـ چی شده پدرجان؟

پدرم مکثی کرد و گفت:‏

ـ نمی  دونم!‏

فریادها اوج گرفت. میان فریادها صداهایی می  آمد که مثل ترقه بود، اما بلندتر که در خیابان طنین می  ‏انداخت. صاحب کافه گفت:‏

ـ مسلسل می  زنند!‏

ما همان طور در مغازه نشسته بودیم. مدت  ها بود که بستنی  مان تمام شده و ظرف  های خالی جلویمان بود. ‏پنکۀ پایه بلندی یک گوشۀ مغازه می  چرخید و لق لق می  کرد. چند مشتری دیگر هم در کافه نشسته بودند و ‏حرف می  زدند. از حرف  های آنها چیزی سردر نمی  آوردم. بالاخره مدت  ها گذشت تا سرو صداها خوابید. صاحب ‏کافه به شاگردش گفت:‏

ـ نگاهی به بیرون بینداز ببین دیگه خبری نیست؟!‏

در مغازه که کمی بالا رفت، نور خورشید همه جا را روشن کرد. شاگرد مغازه به بیرون سرک کشید و گفت:‏

ـ خلوت شده!‏

و در مغازه را بالا داد. پدرم با احتیاط بیرون آمد و ما هم به دنبال او و به سرعت به طرف خانه به راه افتادیم. ‏فضای میدان به نظر غریب می  آمد. گویا همه می  ترسیدند.‏

غروب پدرم خاموش یک گوشۀ اتاق نشسته بود و روزنامه می  خواند و برادر بزرگم از ترس پدرم تکیه به دیوار ‏داده بود و کتابی را آهسته ورق می زد.‏

 

مدت  ها بود که پدرم ما را جایی نمی  برد. حتی، مرا هم با خودش از خانه بیرون نمی  برد. خودش تنها می  ‏رفت. خاموش بود و حالتی عصبی داشت. ما همه می  ترسیدیم که مبادا کتک بخوریم چون دستش سنگین بود و ‏سیلی  هایش جانانه. گرمای تابستان رفته رفته فروکش می  کرد. یک روز عصر، پدرم دست مرا گرفت و با خود از ‏خانه بیرون برد. طبق معمول از توپخانه که گذشتیم پیش خود حدس می زدم که کجا خواهیم رفت. خورشید رفته ‏رفته غروب می  کرد. حوالی اسلامبول که رسیدیم فهمیدم که شام را در بیسترو خواهیم خورد و در این هنگام ‏شبح مارکار را دیدم که افتاده و محزون از حاشیۀ خیابان می  آمد. به پدرم رسید و دستی دادند. هر دو پکر بودند. ‏مارکار لبخندی به من زد ولی دیگر شکلات کشی به من نداد. با هم پچ پچ می  کردند. نمی  خندیدند. بعد، بی  آنکه ‏متوجه من باشند، از پله  های بیسترو سرازیر شدند و من هم به دنبالشان. این بار پدرم مارکار را پس زد و برای ‏گرفتن ژتون و غذا رفت. پیش از آنکه غذا را بیاورد با یک بطری بزرگ برگشت و این بار بزرگ  تر از همیشه. بطری را ‏روی میز گذاشت و رفت. من به بطری خیره شدم. حالا دیگر اسمش را خوب می دانستم، از خودشان شنیده بودم. ‏از مغزم گذشت: «ودکا».

مارکار چشمکی به من زد:‏

ـ خوب نیست، تلخه!‏

و من فکر کردم که چرا باید چیز تلخ را خورد؟! چون هربار که دکتر طاهری نسخه می  نوشت و همراه پدرم به ‏داروخانۀ بقا می  رفتیم. دکتر ریشو را دیده بودم که گردهای سفید را در کاغذهایی می  ریخت و بسته  بندی ‏می  کرد و این گردها تلخ تلخ بود و من از خوردنش وحشت داشتم. فکر می  کردم که شاید پدرم و مارکار هم ‏مریض  اند یا مریض شده  اند.‏

پدرم با ظرف  های غذا آمد. پچ پچ  های آنها ادامه داشت و من نمی  فهمیدم که چه می  گویند. آن شب بیش از ‏همیشه ودکا خوردند و این بار، دیگر در استکان نمی  ریختند بلکه لیوان  هایشان را پر می  کردند و می  خوردند. ‏مارکار پی در پی سیگار می  کشید. در اثنای حرف  هایشان، شنیدم که مارکار به پدرم گفت:‏

ـ حالا تو بگو، تو بگو چه کار کنیم! دوباره بدبخت شدیم!‏

پدرم اما هیچ نمی  گفت و ساکت بود. این تنها جمله  ای بود که از صحبت  هایشان شنیدم و در خاطرم نقش ‏بست. پدرم برای مارکار و خودش ودکا ریخت و لیوان  ها را به هم نزدیک کردند ولی دوباره پس کشیدند، گویا ‏پشیمان شدند و این بار دیدم که چشم  های هردوی آنها به اشک نشست. پدرم طوری رویش را گرداند که صورتش ‏از من پنهان بماند ولی صورت مارکار را به خوبی می  دیدم که قطرۀ اشکی بر پهنای آن لغزید و کنار لیوان افتاد. ‏سرش پایین بود و پک محکمی به سیگار می  زد. گویا، اصلاً متوجه من و نگاه  های کنجکاوم نبود. به هیچ چیز ‏اهمیتی نمی  داد، نه به اطرافش، نه به غذا و نه به پسر بچۀ کوچکی که من بودم و او را می  پاییدم. در افکار خودش ‏غوطه می  خورد و لیوان ودکا را در دستش تکان می  داد. کافه مثل همیشه غرق در دود سیگار، بوی سرکه، بوی ‏کتلت و خیارشور بود و من در میان همهمه و صحبت  های نامفهوم مشتریان به پدرم و مارکار خیره مانده بودم. با ‏خود فکر می کردم: « حتماً هردوی آنها مریض  اند که گریه می  کنند. اگر مریض نبودند، اگر جایی  شان درد ‏نمی  کرد، آن همه دوای تلخ نمی  خوردند!».

بعدها، دانستم که هردوی آنها آن شب به راستی بیمار بودند و درد می  کشیدند. آن  قدر که با آن همه دوای تلخ ‏هم تسکین نمی  یافت!

 

پی‌نوشت‌ها:

1-عنوان یک ترانه سرود.   

2-Alexandre Sergueïevitch Griboïedov 




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 2126