نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

انقلاب اجتماعی

نویسنده: دکتر کارن خانلری
مترجم: روبرت بگلریان

  

« ما انقلاب را نیافریده ایم، انقلاب ما را آفریده است ».

                                                         کارل گئورک بوچنر[1]

انقلاب در کل یعنی تغییر اساسی وضعیت در مدت زمانی کوتاه. پدیدۀ انقلاب در زندگی اجتماعی بشر قدمتی بسیار دارد. نظریه پردازان بسیاری در تاریخ اندیشۀ سیاسی کوشیده اند تا این پدیدۀ جدی و قدرتمند تاریخ را تعریف کنند. اندیشۀ سوسیالیستی نیز هرگز دربارۀ اندیشۀ انقلاب بی تفاوت نبوده است. حتی، نظریه پردازان و سردمداران احزاب سوسیالیستی ای که دیر زمانی است رسماً راهبرد انقلاب را به کناری نهاده اند با احترام و احتیاط دربارۀ آن صحبت می کنند. هرولد ویلسون، نخست وزیر وقت و رهبر پیشین حزب کارگر بریتانیا، در کنگرۀ حزبی در 1963م چنین گفته است: «ما سوسیالیسم خودمان را با معانی انقلاب علمی بازتعریف و تأکید مجدد می کنیم».[2]

مثال دیگر فرانسوا میتران، رئیس جمهور اسبق فرانسه و رهبر حزب سوسیالیست این کشور، است که در 1971م گفته: «اصلاح یا انقلاب؟ مایلم بگویم انقلاب. انقلاب ـ خواه قهرآمیز یا صلح آمیز ـ قبل از هر چیز گسست از نظام اجتماعی غالب است. هر کس این گسست از نظام موجود، یعنی جامعۀ سرمایه داری، را نخواهد نمی تواند عضوی از حزب سوسیالیست باشد».[3]

تجربۀ تاریخی نشان می دهد تنها در دو حد نهایی زیر انقلاب های اجتماعی احتمال وقوع ندارند:

الف: هرگاه کشوری ازنظر اجتماعی عقب مانده باشد و توسعۀ اقتصادی و اجتماعی ای هم در آن وجود نداشته باشد.

ب: هرگاه کشوری از نظر اجتماعی توسعه یافته باشد و در آن توسعۀ متوازن اقتصادی و سیاسی دیده شود.

انقلاب های اجتماعی اغلب در کشورهایی رخ می دهد که شکاف ها یا عدم توازن هایی بزرگ و جدی بین توسعۀ اقتصادی و سیاسی به وجود می آید؛ یعنی، هنگامی که حیات اجتماعی ـ اقتصادی تا حدی توسعه می یابد اما زندگی یا حیات سیاسی درجا می زند. در صورت توسعۀ نامتوازن بی ثباتی ایجاد و به این ترتیب، احتمال وقوع انقلاب بیشتر می شود.

انقلاب اجتماعی، بنابر اهداف کارکردی اش، پدیده ای موجد بی ثباتی نیست بلکه بی ثباتی حاصل از توسعۀ نامتوازن و ناهماهنگ را ـ که به آن اشاره کردیم ـ برطرف می سازد و از این رو، فرایندی تعادل بخش و تثبیت کننده است. در واقع، انقلاب فرایندی است که از خطرات احتمالی بی ثباتی و عدم تعادل ممانعت می کند.

از ریشۀ لاتینی کلمۀ انقلاب نیز مفهوم «بازگشت به ثبات» قابل برداشت است. مفهوم انقلاب را اولین بار اخترشناس و فیزیک دان معروف، کپرینگ، هنگامی که می خواست گردش دوره ای منظومه ای از ستارگان را حول نقطه ای خاص در فضا مشخص و تعریف کند، به کار برد. از دیدگاه علم فیزیک انقلاب معنای بازگشت به ثبات را به ذهن متبادر می کند. هانا آرنت در این مورد می گوید که انقلاب ستارگان، که کاملاً مستقل از دخالت های انسانی است، پدیده ای همیشگی و مبرا از خصیصۀ نوآوری و عملی قهری است. آرنت با اخذ اندیشۀ کلی از ستاره شناسی و تعمیم آن به پدیده های اجتماعی تأکید می کند که پیشگامان انقلاب ها، که رهبری آنها را بر عهده داشته اند، اساساً طرف دار «نظم های نوین» نبودند بلکه هدفشان تنها تثبیت مجدد نظم و قانون بوده است. او می گوید: «رادیکال ترین افراد انقلابی نیز بلافاصله پس از انقلاب محافظه کار می شوند».[4] شاید، به همین معنی و مفهوم است که پس از سرنگونی حکومت گذشته، انقلاب حفظ نظم و حاکمیت نوین را ایجاب می کند.

ولی باید گفت که در دوران معاصر معنی انقلاب از اساس دگرگون شده است. بیان تاریخچۀ چگونگی این تغییر بسیار دشوار است. با وجود این، بی فایده نیست که برخی از تبینات و تعاریف نظریه پردازان کلاسیک را دربارۀ پدیدۀ انقلاب بیان کنیم.

به عقیدۀ جیمز دیویس انقلاب اجتماعی نه در پی توسعۀ نامتوازن و ناهماهنگ بلکه در دورۀ کوتاه مدت نابسامانی پس از توسعۀ باثبات اجتماعی ـ اقتصادی پدید می آید. او استدلال می کند که پس از گذشت دوره ای بلند مدت از آغاز به رشد سطح زندگی، نظامی از ارزش های نوین اجتماعی ـ روان شناختی شکل می گیرد و در این حالت، اگر شاخص های سطح زندگی حتی اندکی کاهش یابد، این تغییر منجر به بروز وضعیت انقلابی می شود. طبق این نظریه، دیویس تنها، عامل اجتماعی ـ اقتصادی را در بروز انقلاب دخیل و مؤثر می داند. [5]

نظریۀ ساموئل هانتینگتون، در مقایسه با دیدگاه یگانه انگارانۀ (مونیستی) فوق، نظریه ای چندمؤلفه ای است. او با تعمیق و تأمل در مورد چند انقلاب و تاریخ آنها نتیجه می گیرد که اگر به دنبال رشد نسبتاً مطلوب اقتصادی، زندگی سیاسی دچار محدودیت و قیدوبند شود و یا در پی توسعۀ سیاسی، رشد کافی اقتصادی ایجاد نشود، آنگاه احتمال وقوع انقلاب شدت می یابد. او این اندیشه را مطرح می کند که انقلاب نه تنها سبب جا به جایی کانون های قدرت می شود بلکه معیارهای اجتماعی، ادراکات و بسیاری از عوامل ذهنی را هم دگرگون می سازد. این عوامل ذهنی به هنگام توسعۀ نامتوازن نیز دچار خدشه و دگرگونی می شوند. نظریۀ هانتینگتون، که بر توسعۀ نامتوازن اجتماعی ـ اقتصادی، سیاسی و ارزشی استوار است، با مدل سه بعدی خود روشی نسبتاً نوین برای علت شناسی چندمؤلفه ای انقلاب ها به دست می دهد. [6]

قانون عدم توازن، در نظریه های کلاسیک کارل مارکس هم، به چشم می خورد. بنا به قول مارکس انباشت انرژی لازم برای انقلاب به عدم توازن ظاهر شده بین وسایل و ابزار تولید از یک سو و روابط اجتماعی از سوی دیگر بستگی دارد. براساس این نظریۀ مارکس علت انقلاب در وهلۀ اول با عوامل مادی توجیه می شود و علل ذهنی در درجۀ دوم اهمیت قرار می گیرند. این منطق مارکسیستی لزوماً منتج به جهان بینی ای تقدیر گرایانه می شود که برمبنای آن بشر و جوامع بشری، بدون اراده و خواست و عقاید و ارزش هایشان، محکوم به طی راهی هستند که در طول تاریخ وسایل تولید و روابط اجتماعی بر آنان مقدر کرده اند و باید به سوی سرنوشتی محتوم در آینده گام بردارند. این رویکرد افراطی مادی گرایانه از تبیین پدیدۀ انقلاب، به خصوص، انقلاب اجتماعی، ناکافی است.

هراچ تاسنابدیان، نظریه پرداز فدراسیون انقلابی ارمنی ( داشناکسوتیون)، با تکیه بر اصول فلسفۀ مونیزم سنتتیک، به وجود هم زمان عوامل عینی و ذهنی و تعامل، تکامل و تأثیر متقابل این عوامل در تکوین انقلاب و دیگر پدیده های اجتماعی به طور خاص تأکید می ورزد. وی می گوید: «این قانونی کلی است اما ممکن است در مورد انقلاب های مختلف و به هنگام وقوع آنها، عوامل عینی و ذهنی بر اساس واقعیت های تاریخی و ویژگی جنبش، جوانب و ظواهری متفاوت از خود بروز دهند؛ برای مثال، در جایی عامل اقتصادی و در جای دیگر عامل ایدئولوژیک یا در مکانی عامل سیاسی و در مکانی دیگر عامل دینی ـ اخلاقی یا روان شناختی برجسته تر باشد».[7]

تاسنابدیان با منطقی برگرفته از روش واقع گرایی تاریخی توضیحی قابل توجه دربارۀ نسبت انقلاب و تعادل اجتماعی به دست می دهد. وی می گوید: «هرقدر در جامعه ای آزادی و برابری انسان ها و اجتماعات واقعی تر و محترم تر باشد به همان میزان آن جامعه متعادل تر و با ثبات تر خواهد بود. متقابلاً، هرچه در جامعه ای آزادی ها و برابری ها بیشتر پایمال شوند به همان میزان تعادل و ثبات آن جامعه بیشتر از بین خواهد رفت». او بی تعادلی های ناشی از توسعۀ نامتوازن را علت درونی خطر فروپاشی جامعه می داند. با وجود این تاسنابدیان معتقد است که نظام حاکم جامعه می تواند به مدد نیروهای انتظامی و نظامی اش «مدت زمانی طولانی شرایط و ساختار جامعه را حتی در وضعیتی نامتعادل حفظ کند».[8]

بنابراین، می توان چنین جمع بندی کرد که وقتی قوانین موجود با ساز و کارهای دولتی و حقوقی خود قادر به رفع بی ثباتی نباشند این مردم هستند که با تکیه بر دورنمای ایدئولوژیک خود قوانین خویش را به میان می آورند و چرخ تکامل اجتماعی را به بستر طبیعی و با ثبات خود باز می گردانند. پدیدۀ انقلاب اجتماعی با همین گرایش غیرقابل توقف تعریف می شود.

براین باوریم که اگر انقلاب، در گسترده ترین معنایش، در تاریخ بشر جایی نداشت انسان هنوز در غارها زندگی می کرد. انقلاب اجتماعی، از حیث مدت تداوم، پدیده ای چندبخشی در تاریخ اجتماعی است که می کوشد در کمترین زمان ثبات را به جامعه بازگرداند. بدین ترتیب، به تعویق انداختن انقلاب و ایجاد تعلل در آن، از طریق سازوکارهای سیاسی، تلاشی عبث و به طبع، با ماهیت ذاتی انقلاب در تعارض و تباین است.

حتی، برخی از نظریه پردازان انقلاب را «عملیاتی سریع» محسوب می کنند. برای تعریف و توصیفی مبسوط تر می توان گفت که انقلاب اجتماعی حرکتی جهشی براساس آمال جمعی با هدف گذار از کیفیتی به کیفیت بالاتر است.

برخلاف عقاید رایج و سنتی، انقلاب ها همواره ماهیتی قهرآمیز ندارند. بسیاری از نظریه پردازان، از جمله چالمرز جانسون، انقلاب ها را بنا بر ماهیتشان بدین صورت طبقه بندی می کنند:

ـ انقلاب ژاکوبنی یا قهرآمیز

ـ انقلاب فابیانی یا صلح آمیز.

چالمرز جانسون همچنین شرایط زیر را برای وقوع انقلاب لازم می داند:

الف: عدم توازن در رشد و توسعۀ حوزه های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ـ ارزشی و عدم تعادل درونی بین این حوزه ها

ب: در شرایط توسعه یافتگی اجتماع، قطبی شدن جامعه، افزایش شکاف های عمیق طبقاتی و به موازات آن رشد بی سابقۀ اقتصاد سایه و اقتصاد غیررسمی

ج: رکود در حوزۀ حقوقی و قانون گذاری، غیرقابل استفاده بودن ساز و کارهای پیش بینی شده برای تغییر قوانین و نقض صریح و آشکار اصل برابری شهروندان در مقابل قانون.

جانسون همچنین شرایط کافی برای وقوع انقلاب را بدین سان برمی شمارد:

الف: وجود ایدئولوژی ای وحدت بخش و باوری مشترک در میان جمع کثیری از مردم

ب: وجود نخبگان سیاسی ـ سازمانی و بحث تشکل

ج: وجود رهبران و پیشوایان.

نظام ارزشی و ایدئولوژی ها نقشی مهم در انقلاب اجتماعی دارند. در واقع، انقلاب ها در شرایط ایدئولوژیکی شدن گستردۀ جامعه از یک سو و ورشکستی ایدئولوژیکی و بیچارگی نظام مسلط سیاسی از سوی دیگر اتفاق می افتند. آنتونیو گرامشی در دهۀ 1930م در نظریۀ «هژمونی فرهنگی» اش علت اصلی انقلاب را از هم گسیختگی یا اضمحلال «هستۀ فرهنگی» مسلط دانسته. به باور او فرایند گسیختگی «هستۀ فرهنگی» می تواند سالیان متمادی و در نتیجۀ تغییر تدریجی در سطح «مولکولی» آگاهی مردم به طول بینجامد.

اندیشۀ سیاسی ارمنیان نیز با رویکرد کلی «هژمونی فرهنگی» ناآشنا نیست. میکائیل واراندیان، ایدئولوگ حزب داشناکسوتیون، با تحلیلی ژرف از انقلاب فوریه و انقلاب اکتبر 1917م روسیه به طور مبنایی و اصولی نتیجه می گیرد که «انقلاب اجتماعی زمانی به وقوع می پیوندد که اندیشۀ سوسیالیستی نه فقط اکثریت را در برگیرد و ریشه هایی عمیق در مناسبات اقتصادی بدواند بلکه همان ریشه ها را در عرصۀ حقوق و فرهنگ هم تعمیق کند».[9]

در این راستا، تیگران سارگسیان کاملاً محق است که بر مفهوم «هستی شناسی نو»، به منزلۀ اندیشه ای بنیادین برای انقلاب اجتماعی تأکید می ورزد. او حتی این «هستی شناسی نو» را مرحلۀ اول انقلاب اجتماعی تلقی می کند که در مقایسه با مراحل دیگر نسبتاً بیشتر مکنون می ماند. او اضافه می کند که: «چنین اندیشه ای می تواند در ذهن یک فرد یا گروهی از افراد نضج گیرد. این عقیده عبور از مسیر آزمون ها را تجربه کرده، دانش ها را انباشته و خود آگاهی مشخصی از اصلیت ایده را فراهم می آورد».[10] اما او امر مهمی را وا می گذارد: ایدئولوژی انقلاب یا هستی شناسی آن لزوماً نو و جدید نیست و تنها مختص انقلاب پرورده نمی شود بلکه اغلب میراثی برخاسته از ارزش های ذهنی ـ روحی و باورهای عموم جامعه است، که بسیار بیشتر از انقلاب از مسیر آزمون و خطای اجتماعی گذر کرده.

انقلاب های اجتماعی، به مثابۀ جنبش های کلان جامعه، در ذات خود «غیر قابل تدارک» و در عین حال، اجتناب ناپذیرند. ظهور و بروز آنها تقریباً مستقل از ارادۀ نیروهای سیاسی است. نیروهای سیاسی، در بهترین حالت، می توانند به روند «زایش انقلاب» یاری رسانند و یا در بدترین حالت، با آن به ضدیت پردازند. در هرحال، پدیدۀ انقلاب، به منزلۀ جنبش کلان اجتماعی، حاصل تأثیر متقابل عوامل عینی و ذهنی است و نه تصمیم سیاسی.

ارنستو چه گوارا، در بیانی ساده اما پر معنا، نقش سازمان ها را در روند پختگی انقلاب تشریح می کند و می گوید: «انقلاب سیب نیست که وقتی رسید بیفتد. آن را باید چید».[11]

اغلب گمان می رود که نیروهای سیاسی، به خصوص، نیروهای حاکم و نظام های سیاسی می توانند با تأثیر گذاری بر عوامل عینی و ذهنی مانع از انقلاب شوند اما اگر در آنها چنین اراده و نیرویی ایجاد می شود، در واقع، باید آن را پیامدی دیکته شده و برآمده از سوی خود انقلاب محسوب کرد. این نیرو گرچه در ظاهر مانع انقلاب می شود، از آنجا که در خود انقلاب ریشه دارد، درعمق و در عمل اهداف انقلاب و جهت آن را محقق می سازد. برخی محققان (مانند فیلیکس ژیلبرت)، بر همین اساس، برنامه های اصلاحات نظام اقتصادی در کشورهای رشد نیافته را نیز انقلاب اجتماعی به شمار می آورند.

اما در هر حال نباید انقلاب اجتماعی را با مظاهر خارجی یا بیرونی آن خلط کرد. انقلاب ها می توانند به شکل شورش، عصیان، تظاهرات خیابانی، انتخابات و حتی عقب نشینی عمیق از هنجارهای حکومت ظاهر شوند. به هر حال، هیچ یک از اینها به طور خاص به معنی انقلاب اجتماعی نیستند.

با این دیدگاه، برداشت مارکسیست ـ لنینیستی «انقلابی گری حرفه ای»، که براساس آن این عقیدۀ نادرست شکل گرفته که صرفاً با تدارک تخصصی و ترفند حرفه ای می توان دست به انقلاب زد یا انقلاب پدید آورد، تماماً بی معناست. بی شک، سازمان های انقلابی می توانند استراتژیست های متخصص، فعالان سیاسی حرفه ای، کادرهای آژیتاتور (تهییج کننده) و مبلغ، کارشناسان جنگی و غیره داشته باشند اما اینکه آنان را «انقلابیون حرفه ای» بنامند نادرست است زیرا آنان، نه برای ایجاد یا تدارک انقلاب، بلکه برای خدمت به ایدئولوژی انقلاب، راهبری و رساندن آن به اهداف نهایی اش فراخوانده شده اند.

لنین در آثار اولیۀ خود قائل به اصل «خودبرانگیختگی» انقلاب اجتماعی بود و می گفت:« پیش بینی زمان و پیشرفت انقلاب غیر ممکن است زیرا قوانین کم و بیش مرموزی بر انقلاب حاکم اند»[12] اما رفته رفته، به موازات تحولات سیاسی در روسیه و ظهور نشانه های انقلاب اجتماعی در آن کشور، ولادیمیر ایلیچ با طرح نظریه هایی از قبیل «اصول حزب پیشرو»، «نظریۀ انقلابی»، «حزب کوچک متشکل از انقلابیون حرفه ای» و مباحثی از این دست در صدد رقابتی تنگاتنگ با حزب سوسیالیست ـ انقلابی، یعنی عمده ترین و فراگیرترین حزب سیاسی ـ نظامی روسیه طی انقلاب فوریه، برآمد. او در یکی از مقالات اواسط دهۀ1910م نوشت:«بدون نظریۀ انقلابی جنبش انقلابی نمی تواند وجود داشته باشد».[13] وی با بیان این موضوع، علاوه بر مردود شمردن جنبش های انقلابی موجود در روسیه، پدیدۀ انقلاب را به وجود نظریۀ انقلابی مشروط و عملاً، اصل «خودبرانگیختگی» انقلاب اجتماعی را نفی می کرد. او همچنین می گفت: «انقلاب بدون وضعیت انقلابی غیرممکن است. علاوه بر این، هر وضعیت انقلابی منجر به انقلاب نمی شود».[14] در اینجا لنین، با خلط علت و معلول، علت یعنی اصل انقلاب را به پیامد بارز آن یعنی وضعیت انقلابی منوط می کند و از این طریق باز هم حرکت جنبش های انقلابی را زیر سؤال می برد. در واقع، نظریه های لنین در باب انقلاب اجتماعی نوعی حرکت، اقدام و عمل از پیش تعیین شدۀ حزبی و تشکیلاتی است که مقاصد سیاسی آن زمان لنین و بلشویسم را بیان می کردند.

هر چقدر هم تعجب آور باشد چه گوارا، که خود را مارکسیست ـ لنینیست می دانست، رویکرد لنینیستی به مقوله «انقلابی حرفه ای» را رد کرده است. او در یکی از سخنرانی هایش در کوبا در 1960م می گوید: «من به نتیجه ای اساسی رسیده ام برای اینکه یک انسان یک پزشک انقلابی شود پیش از هر چیز لازم و ضروری است که انقلاب به وقوع پیوسته باشد». وی در جزوۀ روش جنگ چریکی (1963م) می نویسد: «انقلابی، در تاریخ، همانند پزشکی است که به عمل زایمان در تولد یک زندگی جدید یاری می رساند و تنها در صورت نیاز از فورسپس استفاده می کند».[15] انقلابی مشهور کوبا با این جملات نظریۀ ایجاد یا تولید انقلاب را عملاً مردود می داند.

ارنست مندل، مارکسیست بلژیکی هوادار تروتسکی، نیز به چنین نتیجه ای رسیده بود. او می نویسد: «امکان ندارد که انقلاب سوسیالیستی را از بالا دیکته کرد یا آن را از طرف پیشوا یا گروهی متخصص سفارش داد».[16] امروزه، بسیاری از متفکران، جامعه شناسان و تحلیل گران تاریخ این رویکرد را که می توان با برنامه ریزی از پیش اندیشیده شده و گام هایی حساب شده انقلاب پدید آورد منسوخ شده می دانند.

چه گوارا با تکیه بر تجربیات فردی و ارنست مندل با تحلیل تئوریک به نفی رویکرد لنینیستی رسیده اند اما بسیار پیش تر از آنان ناپلئون بناپارت گفته است: «انقلاب نه تولید و نه متوقف می شود».[17]

همچنین لازم است تا بین تغییرات سیاسی از پیش اندیشیده شده و مفهوم انقلاب نیز تمایز قایل شد. این گونه تغییرات از جمله عملیات براندازی، کودتای نظامی و حتی طغیان های سیاسی سال های اخیر موسوم به «انقلاب های مخملی» را نمی توان انقلاب دانست زیرا بارزترین خصیصۀ انقلاب اجتماعی، که همانا اصل «خود انگیختگی»[18] است، در آنها غایب است. از این منظر پدیده های اخیرالذکر، که در دوران ما به منظور اجرای اهداف سیاسی خاص اجرا می شوند، ماهیتاً به همان نظریۀ «انقلاب حرفه ای» نزدیک ترند تا به مفهوم واقعی انقلاب اجتماعی.

ارنستو لاکلا او و شانتال موفه در 1981م با تفاوت قائل شدن بین درک لنینی و مارکسی از پدیدۀ انقلاب نشان دادند که نظریه های لنینی فقط در چارچوب تجزیه و تحلیل «وضعیت انقلابی» قابل طرح اند و مستقیماً، ارتباطی با نظریۀ اصلی مارکس ندارند. آنان توضیح می دهند که «موضوع اصلی نظریۀ لنین مخدوش کردن مسیر طبیعی ای است که به حزب پیشرو امکان دخالت در روند تاریخ را می دهد». لاکلا او و موفه، که نظریۀ لنینیستی را «سردرگمی بنیادی»[19] صرف نامیده اند، انقلاب را از آنچه آن را تمهید، آزمون، تجربه و وابسته کردن به اراده و منطق گروه های سیاسی می دانند جدا و متمایز دیده اند. [20]

خاطر نشان سازیم که حتی برخی از نظریه پردازان« مارکسیسم ضد لنینیستی» مانند جرج کافنتزیس، با بررسی کتاب چه باید کرد؟ لنین، رویکردهای لنین را به پدیدۀ انقلاب، به نحوی گویا، نظریۀ «تولید انقلاب» نام گذاری کرده اند. [21]

فدراسیون انقلابی ارمنی (داشناکسوتیون) از همان ابتدا چنین نظریاتی را مردود می دانست. میکائیل واراندیان تعاریفی زیربنایی دربارۀ اصل «خود انگیختگی» و غیرتمهیدی بودن پدیدۀ انقلاب ارائه می دهد. وی می گوید: «انقلاب اجتماعی با قهر و دستور صورت نمی گیرد بلکه خود به خود تکوین می یابد، آن هم زمانی که مقدمات لازم آن در زهدان جامعه آماده شده باشد».[22]

روند انقلابی هنگامی در بطن جامعه آغاز و خودانگیخته می شود که قوانین موجود دیگر برای حل مسائل اجتماعی ناکارا شده است و اصولاً، مبارزات قانونی برای حل آنها با موانع سختی برخورد می کند؛ به بیان دیگر، انقلاب راستین نه اولین مسیر باز بلکه میانبری است که تمامی بن بست های قانونی موجود در جامعه را دور می زند.

در بطن مفهوم «انقلابی گری حرفه ای»، تفکر سیاسی بلشویکی نهفته است که یگانه راه حل مسائل اجتماعی و سیاسی «انقلاب» است. در طول تاریخ، این تعبیر نادرست سبب شده که سازمان های انقلابی بسیاری به سوی ماجراجویی و انزوا سوق یابند.

مرام نامۀ فدراسیون انقلابی ارمنی با تأکید بر گرایش ها و تمایلات آزادی خواهانه و ضرورت خواست های مربوط، چه در مسائل ملی و چه در زمینه های اجتماعی، خاطر نشان می سازد: «هر دوی این مبارزات، که در توازی با یکدیگرند، با روش های مردم سالارانه صورت می پذیرند اما در صورت محدود شدن مردم سالاری، با انقلاب به سر انجام می رسند».[23]

انقلاب اجتماعی، به منزلۀ جنبشی بزرگ، هیچ مانعی را بر نمی تابد. سخن انقلابی سیاه پوست، هیو پرسی نیوتن، که گفت: «می توانید فرد انقلابی را به زندان بیندازید اما انقلاب را نه»[24] و یا فریادی که آرام آرامیان، در آگوست 1899م پیش از مرگ، از فراز چوبۀ دار زندان عثمانی سر داد («زنده باد انقلاب») عیناً گفته هایی نمادین در تأیید این امرند که قوانین حاکم بر پدیدۀ انقلاب تغییرناپذیرند.

گرچه نمی توان از انقلاب ها جلوگیری کرد بعضاً انقلاب ها از اهداف اصلی شان منحرف می شوند و این انحراف معمولاً پس از پیروزی انقلاب و در اثر از خود بیگانگی ایدئولوژیک رهبران انقلابی، که حکومت را در درست گرفته اند، پیش می آید. نمونه های انحراف انقلاب ناشی از، از خودبیگانگی ایدئولوژیک انقلابیون کم نیست. بنابراین، اشتباه خواهد بود اگر انقلاب ها را تنها براساس نتایج بی واسطۀ آنها مورد ارزشیابی قرار دهیم. تقریباً، تمامی انقلاب ها با تأثیرات آتی و دستاوردهای بلند مدت آنهاست که برجسته می شوند.

نویسندۀ معروف، روبن هوسپیان، آسیب شناسی جالب توجهی دربارۀ ازخودبیگانگی ایدئولوژیک انقلابیون ارائه می دهد. او، با درک زیباشناسانۀ ویژۀ خود، دربارۀ پیشوایان تازه از راه رسیدۀ عجول، خودخواه و جاه طلب انقلاب سخن می گوید و متذکر می شود: «برای آنان نه تحقق عقاید و ایدئولوژی شان بلکه حضور و مشارکتشان در تحقق انقلاب است که اولویت دارد. آنها نگران آمادگی همۀ اقشار اجتماع نیستند. آنان به حضور اطرافیانشان، خودی ها و هوادارانشان راضی اند و به آنها اکتفا می کنند، حتی اگر اکثریت را هم داشته باشند، [این کثرت] لزوماً از نظر کیفی ارجحیتی ندارند. از آنجا که فرض بر این است که انقلاب تأثیراتی کیفی به ارمغان خواهد آورد مشخص است که با اکثریت عددی بی کیفیت نمی توان کیفیت را تضمین کرد و در نهایت، آنچه خواهید داشت سرنگونی است و نه انقلاب».[25] با این دیدگاه، هوسپیان در مورد خطر ازخودبیگانگی ایدئولوژیک انقلابیون هشدار می دهد و برحسب نتایج حاصل و میزان انحراف احتمالی از اهداف تمایزی بین پدیدۀ انقلاب و مقولۀ سرنگونی قائل می شود.

می توان تشابهی عقلانی بین دو مفهوم انقلاب و زمین لرزه در نظر گرفت. زمین لرزه از دیدگاه ثبات درونی زمین، هر چقدر هم غیر عادی به نظر آید، پدیده ای کاملاً ضروری، اجتناب ناپذیر و متوجه سلامت کرۀ زمین است. به فرض اگر می توانستیم با تمهید آنی مانع از زمین لرزه شویم، آنگاه تحریکات ناشی از حرکات تکتونیک صفحه ای پوستۀ زمین به مرکز و هستۀ آن منتقل و در این حالت کرۀ زمین دچار بی ثباتی می شد. زمین لرزه هم مانند انقلاب بروز یک جا و هم زمان تحرکاتی است که باعث ثبات سیاره مان می شود.

 وظیفۀ اصلی دانشمندان و مهندسان زلزله ممانعت از زلزله نیست. آنها تلاش می کنند تا با پیش بینی قدرت و مکان این پدیدۀ اجتناب ناپذیر، ضروری و سلامت بخش زمین روش ها و طرح هایی بیابند تا خسارت های جانی و مالی ناشی از آن را به حداقل برسانند. رسالت راستین احزاب انقلابی نیز این است که انقلاب اجتماعی در کمترین زمان ممکن به پیروزی رسد تا جامعه با حداقل خسارت های انسانی و مادی ثبات مجدد خود را باز یابد.

والتر بنیامین، که به همراه همکارانش در مکتب فرانکفورت، مارکسیسم کلاسیک و اصول بنیادین مارکسیسم ـ لنینیسم و البته نظریۀ انقلاب را مورد نقد و بازنگری جدی قرار داده است، نظری خردمندانه دربارۀ انقلاب اجتماعی دارد. وی می گوید: «مارکس گفته است که انقلاب ها لوکوموتیو تاریخ جهان هستند اما شاید انقلاب چیزی کاملاً متفاوت باشد. شاید، انقلاب در دست نژاد انسان باشد که هنگام سفر با این قطار ترمز خطر را می کشد».[26]

 

منابع:

تاسنابدیان، ه. انقلاب. بیروت: [بی نا]، 1978.

قرن 21. ش 2(16). [27] ایروان: [بی نا]، 2007.

لووی، میشل. دربارۀ تغییر جهان. ترجمۀ حسن مرتضوی. تهران: روشنگران و مطالعات زنان،1376.

مرام نامۀ فدراسیون انقلابی ارمنی. 1998.

واراندیان، م. کمونیسم و انقلاب جهانی. قاهره: [بی نا]، 1926.

هوسپیان، ر. زیر درخت زردآلو. ایروان: [بی نا]، 2006.

 

پی نوشت ها:

نمایشنامه نویس آلمانی.       

http://quotes.dictionary.com/the_white_heat_of_the_technological_revolution

http://en.wikipedia.org/wiki/Epinay_Congress

The New Yorker, 12 September 1970; http://en.wikiquote.org/wiki/Hannah_Arendt

http://www.military.ir/forums/topic/13623-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-

%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F/page ـ stـ15

http://mrshad.blogfa.com/post/11

هراچ تاسنابدیان، انقلاب (بیروت: بی نا، 1978)، ص 72.           

همان، ص 73.          

م. واراندیان، کمونیسم و انقلاب جهانی (قاهره: بی نا، 1926)، ص 233.          

10ـ قرن 21، ش 2(16) (ایروان، 2007).  

http://izquotes.com/quote/7661611ـ

http://quotes.lifehack.org/quote/vladimir-lenin/it-is-impossible-to-predict-the-time/12ـ

http://www.gordonstate.edu/pt_faculty/jmallory/index_files/page0487.htm13ـ

http://h2g2.com/entry/A4333181614ـ

http://izquotes.com/quote/23414015ـ

http://izquotes.com/quote/11841816ـ

http://izquotes.com/quote/2055017ـ

Spontaneity18ـ

Fundamental Ambiguity19ـ

E.Laclau & Ch. Muffe, «Socialist Strategy: where next?», Marxism Today (jan 17, 1981).20ـ

G. Caffentzis, Lenin on the Production of Revolution, Leninism, Anti-Leninist Marxism and the Question of Revolution 21ـ

Today, Edited by Werner Bonefeld, The University of York, UK and Sergio Tischler (Mexico: Universidad Autónoma de Puebla,2002).

22ـ واراندیان، همان، ص233.     

23ـ مرام نامه فدراسیون انقلابی ارمنی، 1998.  

http://izquotes.com/quote/13528224ـ

25ـ ر. هوسپیان، زیر درخت زردآلو (ایروان، بی نا، 2006)، ص 82 ـ 83.      

26ـ برگرفته از: میشل لووی، دربارۀ تغییر جهان، ترجمۀ حسن مرتضوی (تهران: روشنگران و مطالعات زنان، 1376)، ص 274.

W. Benjamin, «Theses on the Philosophy of History», Gesammelte Schriften, (Frankfurt: Suhrkamp Verlag, 1991), vol. 1-3, p. 1232

27ـ  عدد 2 به معنی دومین شمارۀ چاپ شده در سال جاری و عدد 16 یعنی شانزدهمین شماره از بدو تأسیس.    




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 63164