نشانی: تهران، خیابان استاد مطهری، خیابان فجر (جم سابق)، کوچه نظری، پلاک 4
کدپستی: 48161-15887
تلفن: 88814288
دورنگار: 88841448
پست الکترونیک:
info@paymanonline.com
نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.

یک صحنـه و دو پـرده [1]

نویسنده: آرمین تئوفیل وگنر
مترجم: از آلمانی به انگلیسی: دکتر زاون خاچاتوریان، از انگلیسی به فارسی: رافی آراکلیانس

تئاتر در پرشیا

اشاره:‏

آرمین تی وگنر، حقوق  دان، نویسنده، شاعر، عکاس، مدافع ‏سرسخت حقوق بشر و سیاح معروف آلمانی، بخش کوچکی از کتاب ‏برگزیدۀ سفرنامۀ  برسر چهارراه دنیاها[2] را به گزارش جالبی از اجرای یک نمایش در بندر انزلی ‏‏(پهلوی سابق)، که در هنگام اقامت کوتاهش در 1306خورشیدی ‏شخصاً تماشاگر آن بوده،  اختصاص داده است.‏

این شش صفحه از کتاب برسر چهارراه دنیاها مطلب غریبی را لمس ‏نکرده است.‏

 

Click to enlarge
تصویر روی جلد کتاب برسر چهارراه دنیاها به قلم آرمین تی وگنر 

 

غریب، در اشارۀ آرمین تی وگنر، اجرای نمایشی در  بندر کوچکی ‏از شهرهای کشوری به نام پرشیا  است که پایتخت آن حتی یک ‏سالن  اختصاصی  برای تئاتر ندارد و جوامع شهر  نشین هنوز آمادۀ ‏شکافتن لاک اعتقادات سنتی و انتقاد از بخش متحجر آن نیستند.‏

با اینکه در 1927م اجرای نمایش در پرشیا تقریباً ممنوع ‏بود، تئاتر معاصر در این کشور در حـال پـا گرفتن بود. وگنـر بر ‏حسـب اتفـاق شاهد اجـرای یک نمایش احساسی می شود، نمـایشی با ‏داستانـی مـدرن از عشق و عاشقی که اعلان آن در صحن جـوامع آن ‏زمان تـوهین به اعتقادات تلقی می  شد.‏

خبر هیجان  انگیز تئاتر، بندر کوچک را در هم پیچیده بود.

 

Click to enlarge
کلیسای مریم مقدس، تأسیس 1874م، بندر انزلی

Click to enlarge

سالن اجتماعات کلیسا در 2013م

عکس از: بئاتریس ساوادیان

 

عاشقان هنر نمایش در آن زمان محل مناسبی برای اجرای تئاتر ‏نداشتند و بازیگران اجباراً سالن  ها و صحنه  های باشگاه ‏ها و مدرسه  های ارمنیان را به منظور ارائۀ هنر خود اجاره می کردند. کلیسای مریم مقدس بندر انزلی، که بنای آن به1874م بر ‏می گردد، سالن اجتماعات  کوچکی داشت که وگنر در آن به تماشای نمایش ‏طنزنامۀ عاشق بیچاره نشست.‏

وگنر، که خود نیز سابقۀ بازیگری آماتور را داشت، به زبانی ‏ساده و جذاب از این نمایش کوچک تحت عنوان دو پرده[3]یادکرده است.‏

***

بسیاری از ارمنیان بندر انزلی طی سال ها آن را ترک کرده و ‏رفته  اند در حالیکه کلیسای کوچک مریم مقدس و سالن ‏اجتماعات کوچک تر ولی تاریخ اندود کلیسا هنوز پا برجاست و ‏هنوز میعادگاه معدود ارمنیانی است که به هر دلیل شادی آور ‏و غم  آلود گرد هم می آیند. خانم بئاتریس ساوادیان، از همراهان ‏بنیاد آرمین تی وگنر در امریکا، اخیراً در دیداری از ایران و ‏بندر انزلی از این کلیسا و سالن آن عکس گرفته و در اختیار ‏بنیاد آرمین وگنر قرار داده است.‏

 

بندر کوچک پهلوی آن روز در انتظار اتفاق غریبی بود.‏   

نگاه پر از تعجب فروشنده  های دوره  گرد و حجره  دارهای ‏بازارچۀ شهرحرکات پر طمانینۀ باربر قوی  هیکلی را  دنبال می  کرد که  تابلوی بزرگی را روی دو دست بلند کرده و با نوعی ‏غرور سعی داشت مطلب روی آن را به چشم همه فرو کند.‏          

دو روز بود که ابرهای خیس آسمان بندر را ترک نمی  کرد و تصویر ‏نقاشی شدۀ مرد چاق پیر و جوانک شیک و پیک روی تابلو در زیر ‏لکه  های بزرگ آب قیافۀ مضحک  تری به خود گرفته بود. ‏

دو کلمۀ زیر تصویر هم، با خط  کشیدۀ  قرمز رنگ پیام داغ ‏اعلامیه را کامل می کرد: ‏

عاشق بیچاره

می  شد فهمید که تئاتر یک بار دیگر به بندر کوچک پهلوی ‏نزدیک شده است.‏

اگر مملکت را نمی  شناسید، مشکل بتوانید از اهمیت این اتفاق ‏غریب سر در بیاورید. تئاتر و پرشیا سنخیتی با یکدیگر ‏ندارند. پایتخت فقط یک سالن سینما دارد، یک سالن نیم  بند ‏تئاتر برای سایه  بازی و جماعتی که اکثریت قریب به اتفاق آن از ‏هنر تئاتر خبری نگرفته  اند.‏

اوضاع در این بندر دریای کاسپین کمی فرق می  کند. تأثیر روس  ‏ها را، که زمانی این بخش از ساحل جنوبی دریا را اشغال کرده ‏بودند، می  توان بر هویت بندر پهلوی دید. نه فقط سبک خانه  ‏های شهر بلکه فرهنگ کوچه و بازار بندرهم از طریق مراودات ‏با روس  ها از فرهنگ شمال متأثر شده.‏

بندر کوچک نه فقط از تب تئاتر بلکه از موضوع انقلابی نمایش آن ‏به هیجان آمده بود.‏ همان نام  دوکلمه  ای عاشق بیچاره کافی بود که بوی هنر ‏انقلابی فضای بندر را تسخیر کند.‏

قرار بود که نمایش در سالن ساده و محقر اجتماعات باشگاه ارامنۀ ‏بندر، که از 1874م به آن طرف همیشه برای این گونه ‏موارد اجاره می  شد، روی صحنه بیاید. سالن مناسب دیگری در شهر ‏وجود نداشت. ‏

‏***

غروب آن روز، سالن نمایش جای سوزن انداختن نداشت. ‏

تماشاگران سالخورده و نوجوان با کلاه  های سنتی کنارهم روی ‏نیمکت  ها و صندلی  های سادۀ چوبی نشسته و با ولع به پاکت  های ‏پر از تخمۀ آفتاب گردانشان حمله  ور شده بودند. لایۀ ضخیمی از ‏پوست تخمه سرتاسر کف سالن را فرش کرده و فضای در انتظار سالن ‏به اشغال صدای دندان  هایی که به جان تخمه  ها افتاده بودند در‏آمده بود. ‏

فضای سالن در آن لحظه قفس پرنده  ها یا لانۀ انبوهی از سمورها را  ‏به یاد می  آورد.‏

سر شانه  های خیس و کلاه  های مرطوب حضار خبر از ادامۀ باران در ‏شهر داشت.‏

‏***

از تنها درب کناری سالن وارد شدم و لحظه  ای در جای میخکوب ‏شدم. نمی  توانستم جهت صحنه را تشخیص دهم. هر دو انتهای سالن ‏نمایش را با پرده پوشانده بودند.  ‏

آیا نمایش به طور هم  زمان می  بایستی در دو صحنه به نمایش در‏آید؟

خیلی زود از فلسفۀ حاکم خبردار شدم. یکی از پرده  ها صحنۀ نمایش ‏را می  پوشاند و دیگری از قرار معلوم بانوان تماشاگر را در ‏انتهای دیگر سالن در پشت خود مخفی می  کرد.‏

حضور بانوان؟ تئاتر؟ نماشنامه  ای با داستانی انقلابی از عشق؟ ‏در یک بندر کوچک مملکت پرشیا؟ ‏

اضطراب تماشاگران منتظر و اشتیاق من بی  دلیل نبود. قرار ‏بود شاهد وقوع یک اتفاق نادر باشم.‏

***

سکوت وقتی برقرار شد که صحنۀ سادۀ نمایش باز شد و چراغ  های ‏سالن خاموش شدند تا فقط آن موقع پرده  ای که قسمت بانوان را ‏از بقیۀ دنیا جدا کرده بود کنار کشیده شود.‏

مطمئن هستم که چشمان خود زنانی که عادت به محیط بستۀ ‏حرمسراهایشان داشتند از حدقه بیرون زده بودند. شنیده بودم ‏که در پرشیا زن  ها را برای قرن  های متوالی در پس چند لایه ‏دیوار پنهان نگه می  داشتند. فضای پشت این پرده هم بی  شباهت به محوطۀ یک حرمسرا  نبود.‏

مطمئناً بعضی از حاضران سالخورده هم از حضور بانوان در سالن ‏معذب بودند و احتمالاً فضا را به تشنج می  کشیدند اگر صدای ‏زنگی شروع نمایش را اعلام نمی  کرد.‏

صحنۀ تئاتر را نمی  توانستی ساده  تر از این تصور کنی. دیواره  ‏های دو طرف صحنه پوشیده از کاغذدیواری ساده بود، ملافه  های سفید به جای درهای ورودی صحنه از سقف آویزان ‏بودند و آلاچیق نارنجی رنگ انتهای صحنه قرار بود تصویر باغی ‏را در ذهن تماشاگر به وجود آورد.‏

نمایش با ورود پسر جوانی که برای ایفای نقش یک زن لباس زنانه ‏پوشیده بود شروع شد. دختر جوان در عالم رویا خرامان خرامان به ‏زیر آلاچیق آمده و نگاهش را به میوه  های خیالی درختان باغ ‏دوخت. ‏

انتظار عاشقش را می  کشید.‏

این را هم می  دانستم که زن  ها در پرشیا اجازه ندارند در ‏حضور مردها بر روی صحنه  ای ظاهر شوند. البته، بازیگران زن ‏می  توانستند اجرای نقش کنند ولی فقط برای زنان. در این ‏چنین مواقعی هم نقش مردان به زنان ملبس به لباس مردانه ‏سپرده می  شده. این را هم می  دانستم که همۀ بازیگرها، چه زن و ‏چه مرد، غیر حرفه  ای هستند و فقط در مواقع استثنایی به ‏هوای دلشان پاسخ می  دهند.‏

***

انتظار ما در سالن و دختر جوان در زیر آلاچیق به طول نینجامید.‏

لحظه  ای بعد عاشق هم به صحنه آمد. ‏

پسر جوان آراستۀ تحصیل کرده  ای بود که به رسم اروپایی  ها کلاه ‏فرنگی  اش را از سر برداشته و به احترام در دست داشت تا از ‏همان لحظۀ ورود تفاوت فرهنگ اروپا با فرهنگ حاکم در پرشیا را ‏به تماشاگران القا کند. رسیدن عاشق و معشوق به یکدیگر می  توانست به خودی خود نشاط  آور باشد ولی برخورد رو در رو دختر ‏و پسر جوان در ملاء تماشاگران پرشیا در محیط حزن  انگیز و پر از ‏اعتقادات  قدیم، حتی برسر نداشتن کلاه سنتی را در مظان اتهام و ‏نارضایتی مردم سنت  پرست قرار می  داد. ‏

از همان صحنۀ اول نمایش طنزآمیز عاشق بیچاره مشخص بود که هدف ‏نمایش کوبیدن آداب و رسوم قدیمی ازدواج در جامعۀ قدیمی و فرهنگ ‏خرافی آن است. احترامی که عاشق تحصیل  کرده برای دختر جوان قائل ‏بود بوی اعتراض نسبت به  عواطف پایمال شدۀ زن  ها و بدترین نوع ‏برده  داری در برده  کشی از قلب آنها می  داد.‏

شنیده بودم که در جوامع شرقی ازدواج بدون کم  ترین آشنایی بین ‏زن و مرد اتفاق می  افتد. ازدواج را واسطه  ها ترتیب می  دهند. ‏دختر را اقوام یا برنامه  چین  های زن فامیل انتخاب می  کنند و ‏زوج جوان کم  ترین شانس دیدن و شناختن یکدیگر قبل از شروع زندگی ‏مشترک و پایه  گذاری صمیمانه  ترین شراکت در زندگی را  ندارند.‏

عشق یا زیباترین و با ارزش ترین هدیۀ خداوندی، به بند کشیده ‏شده بود.‏

مرد ثروتمند پرشیایی هم خود را مجاز به سوء استفاده از قانون ‏چند همسری می  دانست. دختری را به زنی می  گرفت، اگر باب طبعش ‏نبود پولی می  داد و رهایش می  کرد. زن بعدی را هم آزمایش می  ‏کرد و آن  قدر به این روش مرسوم و مذموم ادامه می  داد تا به ‏بهترین انتخاب خود برسد.‏

روند گران  قیمتی که زن در جریان آن فقط یک برده بود.‏

***

به داستان نمایش بر گردم.‏

ظریف، دختر پرشیایی و شریف، دانشجوی پرشیایی در پنهان به هم ‏علاقه  مند شده و قول ازدواج به هم داده بودند. ولی خلیل بیک، ‏پدر ظریف، دخترش را عروس مردی مسن می  دانست. دختر و پسر جوان به ‏ناچار دست به دامان خدیجه، خدمتکار جوان و بوالهوس خانه، شده ‏بودند. نقش خدیجه را پسرک  نوجوان شانزده ساله  ای که شلیته و ‏جوراب سیاه به پا داشت بازی می  کرد.‏

نقشۀ شریف و ظریف و خدیجه را باید داش حسن پیاده می  کرد. ‏

نمایش از آن به بعد حول کارها و شگردهای مضحک داش حسن، که تن  لش ‏بی  کاره  ای بیش نبود، می  چرخید. داش حسن در مقابل پول باد‏آورده هر کاری می  کرد تا  مرد مسن را سیاه و از میدان به در ‏کند.‏

نقشۀ پر ماجرا و خنده  آور ظریف، جوان دانشجو، خدیجه و داش ‏حسن پشت سر خلیل بیک به نتیجه می  رسد تا همه پیروزی خواسته  های قلبی بر رسم و رسوم عقب افتاده را جشن بگیرند.‏

‏***

‏یک داستان ساده با متنی شاعرانه به نمایش درآمده بود، ‏نمایشنامه  ای با موضوعی مرکب از صراحت کمدی  های شکسپیری و هوسرانی  ها به سبک ادبیات سبک قرن هجدهم فرانسه. ‏صحنه  ها هرازگاهی همراه می شد با غزل  سرایی و آواز دل ای ‏دل خوانندۀ پشت پرده که آهنگ زمینه  اش را گروه نوازندگان روی ‏صحنه تأمین می  کرد. یکی از دو نوازنده یک طبل دستی می  نواخت ‏و دیگری یک ساز موسیقی زهی ایرانی که شکمی داشت شبیه میوه  ‏های کم نظیر و غریبه.‏

شاهد یک انقلاب هنری بودم. یک تلاش اخلاقی موفق برای شکستن ‏تاریکی  ها در کشوری از کشورهای خاور میانه. آنچه روی ‏صحنه اتفاق می  افتاد نشانی داشت از شروع دگرگونی ارزش  های ‏اخلاقی در پرشیا و احتمالاً در کشور همسایه  اش، ترکیه. ‏

***

نمایش در جریان بود که نگاه دزدانه  ای به قسمت بانوان ‏انداختم. در نیمه تاریک عقب سالن می  شد صورت  های رنگ  باختۀ ‏مثلثی شکلی را دید که هریک دو چشم سیاه را احاطه کرده بود، ‏چشمانی که از تعجب و کنجکاوی بزرگ شده بودند. فضای سالن پر ‏شده بود از نفس  های حبس شدۀ حاکی از تشنگی قلب انسان  ها برای ‏شادی و پیام موفقیت نمایشنامه  نویس در القاء هدف انقلابی  اش.‏

وقتی که پردۀ صحنه فرو می  افتاد، پردۀ دوم را هم کشیدند تا ‏باز هم حرمسرا در پشت آن پنهان شود.‏

***

‏چراغ  های سالن روشن شد و تماشاگران مرد با کف زدن  ها ‏نمایش  نامه  نویس را به صحنه کشاندند. نمایش  نامه  نویس سپید مو ‏معلم یکی از مدرسه  های بندر پهلوی بود که خودش با دست و پا ‏چلفتی و هر گرفتاری دیگر توانسته بود نقش جوان عاشق بیچاره ‏را در نمایش  نامه بازی کند.‏

‏ در میان کف زدن  های شدید تماشاگران، معلم مدرسه، این مدافع ‏اندیشه  های نو در کشور، یک دست را بر پیشانی گذاشت و دست ‏دیگر را به پشت و شروع به چرخیدن و رقصیدن کرد. مردان سالن ‏هم به رقص معلم پیوستند و تمام سالن به وجد آمد. البته، ‏بانوان در این شادی شرکت نمی  کردند،  این تنها مردها و ‏پسرها بودند که با ضرب ریتم کف می  زدند و پا به زمین می  کوبیدند. طبل دستی و ماندولین غوغا می  کردند و همه را از خود بیخود کرده بودند.‏

هیجان کوبش پاها شادی پیروزی را در قلب من هم جاری کرد.‏

دیر وقت بود که سالن غرق در شادی را ترک کردم.خیابان خلوت ‏بود و بندر کوچک در خواب سنگین. باران بند آمده بود و می  شد ‏صدای بلند قرچ قرچ  دندان  های سگی تنها مانده در کوچه  های بازارچه را ‏که داشت استخوان می  خورد به خوبی شنید.‏

قدم هایم را به سوی اسکلۀ لنگرگاه چرخاندم تا با هر گام به ‏یاد بخت سیاه زنان این دیار بیندیشم.‏

آیا این آغازی برای پایان دوران زندان قلب آنها بود؟

آسمان چنان صاف شده بود که می  شد بر روی زمینۀ تاریک آن دود ‏سفید کشتی  ای را در دوردست دید که می  آمد تا صبحدم فردا مرا ‏به باکو ببرد. تنها یک تکه ابر، مانند پرنده  ای عظیم  الجثه، در ‏بالای دریای آرام به چشم می  خورد که قرص ماه را پوشانده بود. ‏طولی نکشید که گوشۀ طلایی ماه را دیدم که کم کم از زندان سیاه ‏آن تکه ابر بیرون می  خزید.‏

 

پی‌نوشت‌ها:

1-تصاویر این نوشتار را دکتر زاون خاچاتوریان در اختیار فصلنامۀ پیمان گذاشته است.

 2-(Am Kreuzweg der Welten‎‎ (In the crossroad of the worlds

3- (Der Doppelte Vorhang (the double curtain‎‎   




نقل مطالب فصلنامۀ پیمان تنها پس از هماهنگی با مسئولان فصلنامه، با ذکر کامل منبع (به صورت لینک کامل و ذکر نام مؤلف) و بدون هرگونه دخل و تصرف میسر است.
Copyright © 2008-2014 Payman Cultural Quarterly Journal | Design and Developed by Narek Hartunian & Narbeh Bedrosian
تعداد بازدید: 10723